تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 28- Final
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 28- Final
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 11:34 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )



خب خب با همه بدقولی ها بلاخره به قسمت اخر رسیدیم دوستان،میدونم خیلی منتظر گذاشتمتون و سر تایم نبودم عذر میخوام ممنون همراهم بودید و با پیاماتون بهم انرژی دادید
بریم برای اخرین قسمت.....

MIDNIGHT



سوران پشت صندلی نشست حس شومی به وجودش چنگ انداخته بود مث سکانسهای اخر یه تراژدی بود،جونگمین کاسه سوپ رو جلوش گذاشت
جونگمین:بخور هیونگ برات درست کرده بود نخوردیش گرمش کردم باید بخوریش
سوران حس میکرد صدای جونگمین رو مبهم میشنوه جونگمین کنارش نشست دستاش مدام موهای سوران نوازش میکرد سوران اروم قاشق تو سوپ زد اصلن میل نداشت اما میدونست کوچکترین حرکتی جونگمین رو ناراحت میکنه،اروم مشغول خوردن شد جونگمین تمام مدت نگاش میکرد موهاش رو نوازش میداد
جونگمین:بیا موهات رو مرتب کنیم ها؟میخوام برات شونه بزنم
سوران اروم لبخند زد کاسه سوپ رو کنار زد
سوران:دیگه نمیخورم
دست جونگمین رو گرفت و باهم به اتاق رفتن جونگمین شونه رو برداشت سوران رو تخت نشسته بود جونگمین درست پشتش نشست موهای سوران رو مرتب کرد و اروم شروع کرد به شونه زدن موهای بهم ریخته سوران که شب گذشته همونجور از حموم اومده بود خشک شده بود پراز گره بود جونگمین لبخند زد اروم خم شد و پشت گردن سوران بوسید دستاش رو شکم سوران حلقه شد سوران به دست جونگمین چنگ زد برای چند لحظه جوری زیر دلش خالی شد که پلکاش رو هم فشار داد
سوران:میدونی هیچ مقاومتی در برابرت ندارم بغل امنت اونقدر محکمه که حاضر نیستم با چیزی تو دنیا عوضش کنم
جونگمین شونه سوران بوسید:هرکاری بخوام برام میکنی مگه نه؟
قلب سوران ایستاد میدونست چی قراره بشنوه اروم نفس حبس شدش رو بیرون داد
سوران:تو نگو!شنیدنش از زبون تو کشندست!خودم میدونم....میخوای برم؟برای همیشه؟
جونگمین میخواست محکم باشه اما نمیدونست چرا با این حرف سوران حلقه دستش تنگتر شد و سوران بیشتر به خودش فشار داد
جونگمین:ام
قلب سوران ریخت حس میکرد هوایی برای نفس کشیدن وجود ندارم سرش عقب برد و رو سینه جونگمین گذاشت
سوران:هرچی تو بخوای
جونگمین ساکت بود نمیتونست حرفی بزنه اگه بلد بود گریه کنه میشست و چندسال گریه میکرد اما دریغ از برهوت چشماش
سوران:یه قول بده
جونگمین اروم گفت:چی؟
سوران:اگه قراره برم هیچوقت از دور مراقبم نباش...هیچوقت....... میخوام تو دنیای دیوونه خودم تنها باشم
جونگمین موهای سوران نوازش کرد:باید خوب زندگی کنی موفق شی
سوران:از زندگیت میرم اما دیگه به تو مربوط نیست که چطور زندگی میکنم
جونگمین:عزیز من با کی لج میکنی؟
سوران:با خودم!که نباید تو اون زلزله لعنتی زنده میموندم
حلقه دستای جونگمن تنگتر شد همونطور که سر سوران رو سینش تکیه خورده بود صورت رو گردنش گذاشت نفس گرمش رو گردن سوران میرقصید
جونگمین:دلت میومد منو نبینی؟
لبای جونگمین موقع حرف زدن رو پوست سوران حرکت میکرد،بغض بیشتر گلوی سوران رو فشار میداد
سوران:نه
با همین یه نه گفتن اشک رو گونش لغزید
سوران:باشه اصن هرکاری دوست داری بکن ولی بزار تمام درد این دوری مال من باشه،به انتخاب تو میرم پس نباید هرگز ناراحت شی باشه؟
اینبار جونگمین گفت:نه
سوران لبخندی زد:هرکاری میخوای میکنی اره؟
همونطور که سر جونگمین رو شونه سوران بود سر تکون داد سوران لبخند زد و دستش رو روی صورت گرم جونگمین گذاشت
سوران:عوضش از خوردن قهوه خلاص میشی
جونگمین:عوضش از خیلی چیزا خلاص نمیشم
سوران تکیش به بدن محکم جونگمین بود دلش نمیخواست اون ثانیه ها بگذرن
سوران:اگه میشد ازت بچه میداشتم دلم میخواست پسر میشد اسمش میذاشتم رومین
جونگمین حرکتی نمیکرد سوران ادامه داد:رومین اول اسم رومئو عشق بستابه و اخر اسم عشق من رو داشت،میتونست بازی کنه اینور اونور بره
سوران سکوت جونگمین رو که دید خواست اروم بلند شه و لوازمش جمع کنه اما تا تکون خورد جونگمین دستاش سفت کرد
جونگمین:یکم دیگه
سوران باالتماس گفت:نزار برم
جونگمین اروم گفت:دست من نیست!انتخاب زندگیه
سوران:تبدیلم کن انتخاب باتوست
جونگمین:هیچ وقت نمیزارم تجربه های تلخم رو بچشی
سوران:با تو هیچ چیز تلخ نیست
جونگمین:بهم اعتماد کن
سوران سکوت کرد یکساعتی گذشته بود به ساعت دیواری نگاه کرد 3عصر بود اروم جابجا شد جونگمین حرکت کرد
جونگمین:چیه؟اینجوری نشستی کمرت درد گرفته؟
سوران اروم گفت:یکم نیاز دارم قدم بزنم نمیخوام با غش و ضعف برم
جونگمین میخواست بازم همونجور بمونه اما خلاف میلش اجازه داد بره
جونگمین:همین اطراف باش
سوران سرتکون داد کاپشنش رو پوشید شالگردنش رو بست و کلاهش رو سر گذاشت با سرعت از پله ها پایین رفت جونگمین به صدای پاش گوش سپرد سوران بدون اینکه به کسی نگاه کنه از خونه خارج شد جونگمین پشت پنجره پرید قدمهای سوران رو توی برفها میشمرد
جونگمین: 6, 7....16,15
سوران نفس عمیقی کشید هوای ابری انگار قصد صلح نداشت دل اون هم مث سوران گرفته بود به قدم زدن ادامه داد سرش پایین بود تو افکار خودش غرق بود با دیدن دوتا پا سرش بلند کرد
-بازکه داری پرسه میزنی چیه ولت کرده؟
سوران باخشم نگاش کرد:انگار خیلی منتظر اون روزی نه؟اما خیالت جمع اون هیچوقت ولم نمیکنه از شانس منه هروقت میا قدم بزنم تو باید جلوم سبز شی اره؟
لی یونگ بلند خندید انگار که سوران داشت حرف مسخره و خنده داری میزد ،سوران از خنده لی یونگ عصبی شد دستش بالا برد و تو صورت لی یونگ زد،لی یونگ عصبانی شد تا خواست سوران رو بزنه صدایی اونو متوقف کرد
هیون کی:بس کن لی یونگ
لی یونگ:هیون کی!
بقیه گرگها هم باهاش بودن سوران ناخواسته یه قدم به عقب برداشت،هیون کی با  قدمای بلند به سوران رسید
هیون کی:تو یه خائنی!چطور تونستی خودت به یه شیطان بفروشی؟انقدر هیجان انگیزه؟
سوران بینیش جمع کرد با نفرت گفت:تو اونو نمیشناسی اون شیطان خیلی از توی حیوون ادمتر
هیون کی به یقه سوران چنگ شد و یکم بالا کشید سوران نوک پاش ایستاده بود
-ولش کن!
هیون کی سمت صدا برگشت با دیدن جونگمین سوران رو ول کرد سوران برای اینکه حرصشون دربیاره سمت جونگمین دووید
سوران:جونگمین!
خودش تو بغل جونگمین انداخت،جونگمین بغلش کرد اروم گوشه لب سوران بوسید،لی یونگ مات مونده بود هیون کی چیزی که میدید رو باور نمیکرد اما نمیتونست اینجوری ولشون کنه برن
هیون کی:مسخرست!شما نمیتونین باهم باشین
سوران داد زد:کدوم ابلهی اینو گفته؟
جونگمین بازوی سوران رو گرفت و سمت خودش کشید سوران نگاش کرد جونگمین با چشمای براق نگاش کرد
جونگمین:تو نباید هیچوقت دعوا کنی فهمیدی؟
سوران اخم کرد:اخه این چه حقی داره بگه نمیتونم باهات باشم؟
جونگمین حضور گرگارو نادیده گرفت به سوران لبخند زد و دست رو صورتش گذاشت
جونگمین:هیچ حقی ندارن برای همین میگم دعوا نکن
سوران از لحن گرم جونگمین حس خوبی بهش دست داد دست گرم جونگمین رو تو دستش گرفت
جونگمین:خب من و دوست دخترم میریم یکم قدم بزنیم
تا خواست ازونجا دور شه هیون کی با صدای بلندی گفت
هیون کی:نمیتونی همینجوری بری پارک جونگمین سالهاست منتظرم گیرت بندازم تو زندگی پدرم رو به من بدهکاری
جونگمین اروم گفت:پدرت هم زندگی منو به مادرم!بهتره تو کار بزرگترا دخالت نکنی
هیون کی:پدرم از قصد تورو نکشت!
جونگمین:عالیه چه دفاع مورد قبولی هیون کی،این حرفا چیزی رو عوض نمیکنه!بهتره بری دنبال زندگیت خدارو شکر کن هنوز زنده ایی
هیون کی:تو پدرمو کشتی!
جونگمین:خیلی دلت میخواد بدونی که پدر ترسوت حتا نتونست با وجدانش کنار بیاد اخرین باریکه دیدمش از کشتنش صرف نظر کردم میخواستم تا اخر عمرش با عذاب وجدان زندگی کنه بخاطر بلاییکه سرم اورده اما اون خودش از بالا پرت کرد تو دره
هیون کی داد زد:دروغ میگی!
خواست با جونگمین درگیر شه که سوران جلو هیون کی ایستاد لی یونگ دیگه تحمل نداشت اون رابطه رو ببینه سوران حق نداشت عاشق جونگمین باشه،هیون کی خنده تمسخر امیزی کرد
هیون کی:پشت یه دختر مردنی قایم شدی؟
خشم جونگمین به حد رسید:حرف دهنت بفهم توله سگ آشغال
لی یونگ عصبی شد یهو به گرگ تبدیل شد،صدای جیغ بلند و تیز سوران سکوت جنگل رو شکست هیون تو اتاقش داشت گیتارش رو کوک میکرد صدای جیغ رو شنید گیتارو زمین گذاشت به چشم بهم زدنی از در بیرون رفت
پوجا:چی شده؟
هیون:سوران!
بقیه با شنیدن این مکالمه کوتاه دنبال هیون از در خارج شدن،هیون کی به لی یونگ که نمیتونست اروم بمونه نگاه میکرد
هیون کی:لی یونگ اروم بمون
لی یونگ غرشی کرد،بقیه بهشون رسیدن با دیدن اون صحنه میخکوب شدن،جونگمین سوران پشتش قایم کرده بود
جونگمین داد زد:اون تولت رو ازنجا ببر
هیون:هیون کی باز که داری ارامش جنگل بهم میزنی!
هیون کی:این به تو ربطی نداره من باید با این شیطان تصفیه حساب کنم
هیون:اتفاقا به من ربط داره...
لی یونگ به حرفای اونا توجهی نداشت به سوران که پشت جونگمین ایستاده بود نگاه میکرد باید داغ این عشق رو دلش میموند،سمت جونگمین حمله کرد با صدای غرش همه سمت لی یونگ برگشتن بعد چندثانیه طعم گرم و تند اهن مانندی رو زبونش حس کرد برگشت به پشت سرش نگاه کرد چیزی که دید رو باور نکرد جونگمین سالم بود....اون سوران بود افتاده بود زمین
نمیتونست درست نفس بکشه تمام خون گردنش رو پر کرده بود مینسول نشست رو زمین یکسره جیغ میزد،هیون کی گیج شده بود لی یونگ نفس نفس میزد تمام بدنش داغ شده بود،جونگمین کنار سوران زانو زد سوران ازش چشم برنمیداشت
سوران:بهـ...بهشت من!
جونگمین اروم بغلش کرد:سوران الان نه!من گرمم باید صبر کنی اثر قهوه بره
سوران:نفس من
سوران نمیتونست نفس بکشه،جونگمین به خونایی که زمین میریخت نگاه کرد سفیدی برف قرمز شده بود اروم لب رو گردن سوران گذاشت دست سوران تو موهای جونگمین رفت چشماش رو بست،لبای جونگمین بهترین حس بود،جونگمین خون سوران رو میخورد دندونش رو تو گردن سوران فرو برد و بهش سم زد اما یونگ خوب میدونست سوران با این خونریزی دووم نمیاره تا تبدیل شه،جونگمین با دستای خونی موهای سوران رو کنار زد خون سوران داشت میریخت نباید میذاشت خون عشقش بریزه،ل.ب رو زخم گذاشت دست سوران که دور گ.ردن جونگمین بود افتاد بدنش شل شد و سرش عقب رفت،جونگمین اروم نگاه میکرد خم شد و ل.ب خونیش رو ل.ب رنگ پریده سوران گذاشت،بهترین بوسش رو به ل.بای سوران داد،هیون کی همونجا رو زمین نشست،یونگ از اون همه ارامش جونگمین میترسید،جونگمین لب سوران میبوسید،اروم از کنار چشم جونگمین یه قطره خون رو بینیش چکید،هیون مات مونده بود خواست اروم جلو بره اما جونگمین دست زیر کمر سوران برد بغلش کرد بلند شد ایستاد
هنوز قطره های خونه از گردن سوران چکه میکرد دستاش از بغل جونگمین اویزون بود موهای بلندش از پشت دست جونگمین اویزون بود،جونگمین نگاهش فقط به سوران بود،به چشم بهم زدنی جونگمین با سوران پشت درختا ناپدید شدن مینسول رو زمین نشسته بود و ضجه میزد،سوران رو از دست داده بود به لی یونگ که همونجا مبهوت مونده بود نگاه خشمگینی کرد تا خواست بهش حمله کنه کیو بازوش رو گرفت اما نمیتونست مینسول رو مهار کنه هیون دست دیگه مینسول رو گرفته بود
مینسول جیغ میزد:میکشمت اشغال میکشمت پست فرط عوضی تو خواهرمو ازم گرفتی،نمیزارم زنده بمونی
هیون کی لی یونگ رو باخودش کشید هیون غرید:عذاب این قتل بدجور دامن همتونو میگیره حالا امیدوارم راحت شده باشی هیون کی!چون جونگمین برای بار دوم مرد...
وقتی به پناه گاه رسید سوران رو زمین گذاشت اروم نوازشش کرد  موهاش رو از صورتش کنار زد ل.باش رو بوسید
آروم گفت:سوران پاشو قول میدم اگه پاشی دیگه قهوه نخورم
هوا رو به تاریکی میرفت اما جونگمین همونجا رو زمین کنار سوران نشسته بود،وقتی دونه های برف پایین اومدن  سوران رو بغل کرد و داخل غار شد،سوران بغلش بود اروم نوازشش میکرد بدن سوران سرد شده بود
جونگمین:سردت شده!میتونم گرمت کنم
ل.ب رو چشمای سوران گذاشت و بو.سید گونه و ل.بش رو بو.سید دستش کمر سرد سوران رو لمس کرد ،افتاب زد.... تمام شب هرچقدر بو.سید نوازشش کرد بازم سوران سرد بود،نمیتونست باور کنه سوران از بین بره نمیتونست اجازه بده،هنوز زود بود بهش نگفته بود عاشقش شده،چقدر دوستش داشت،از همون اوایل بهش وابسته شده بود هنوز واسش هیچ هدیه ایی نگرفته بود عکس دونفره هم نداشتن،کاش همون موقع بهش میگفت دلش میخواست اگه میشد بچه داشته باشن یه دختر باشه شبیه سوران
به بیرون نگاه کرد برف باریده بود،رفت یه سکو درست کرد تمام برفارو جمع کرد دور تا دورش رو بالا اورد و دیوار مانند درست کرد برخلاف میلش که نمیخواست سوران تو سرما بمونه مجبور شد سوران اون تو بزاره وقتی بلندش کرد متوجه شد بدن سوران سفت شده تو جای برفی ایی که درست کرده بود گذاشتش خودش هم کنارش دراز کشید و دستاش دورش حلقه کرد.
دوروز گذشته بود جونگمین و سوران هنوز تو بغل هم بودن برف قطع شده بود انگار دیگه قصد باریدن نداشت اگه نمیبارید جونگمین باید سورانش رو چیکار میکرد!
جونگمین:سوران سه روزه خوابیدی!
اشک رو گونش غلتید،از دیدن اشکش تعجب کرد اما حالا که تونسته بود گریه کنه میخواست تا اخر دنیا همونجا گریه کنه،شب بود اسمون صاف و یکدست شده بود،صبح حتما افتاب میشد باید سوران داخل غار میبرد،دیگه برف کمی مونده بود،هرچی برف تونست داخل غار جمع کرد بدن یخزده سوران تو غار گذاشت تمام مدت بهش نگاه میکرد به سقف غار نگاه کرد شبای تنهاییش رو با همون یه شب که تو این غار با سوران بود از یاد برده بود،افتاب که زد برفا با سرعت اب میشدن بنظر میومد زمستون زودتر از هرسال جاش رو به بهار میده،دوباره شب بود جونگمین به سوران نگاه میکرد انگار سوران هم با برفا میرفت،چاره ایی نداشت باید اجازه میداد سوران بره،از غار بیرون رفت جلو درخت بلند کاج زانو زد اروم دستاش تو خاک فرو برد کم کم با سرعت بیشتری تو خاک چنگ میزد انگار میخواست حرصش رو خالی کنه وقتی به قدر کافی کند سوران رو بیرون اورد موهاش رو کنار زد به لبای بسته و یخزدش بوسه ایی زد و اونو تو خاک گذاشت نمیتونست بیشتر از اون ببینه سریع خاک رو به گودال برگردوند وقتی همه چیز تموم شد بلند شد ایستاد سکوت نیمه شب کرکننده بود،به اسمون پرستاره نگاه کرد تا سپیده چندساعت مونده بود،میخواست ازونجا بره....با قلبی که برای همیشه درد میکرد
_______________________

پشت پنجره ایستاده بود برف شدیدی میبارید،فنجون قهوش رو جلو بینیش برد اما قبل ازینکه لبش به فنجون برسه دستی دور کمرش حلقه شد،قهوه رو رو میز کنار پنجره گذاشت و سمتش برگشت
-میدونی غیر تو کسی رو ندارم!
جونگمین:وقتشه باید بریم
-منم بیام؟
جونگمین با حالتی نگاهش کرد:مگه راه دیگه ایی هم داری؟
سرش پایین انداخت:باشه میرم لوازمم بردارم
اروم چشماش بست 30 سال گذشته بود،30 سال پراز درد و حالا قرار بود برگرده خونه.مینسول پشت پنجره ایستاده بود با پاشنه پاش به زمین ضربه میزد کیو نزدیکش رفت
کیوجونگ:انقدر بیقراری نکن دیگه پیداش میشه
مینسول سرتکون داد و سمت کیو برگشت:30 ساله غیبش زده ندیدمش، عشق سوران داره میاد کیوجونگ،مطمئنم اونم مث من بیقراره اومدنشه
کیو مینسول رو بغل کرد، هیونگ اروم گفت:اون جونگمینه؟
مینسول از بغل کیو بیرون اومدو تند سمت پنجره رفت
هیون هم نگاه کرد:اون کیه کنارش؟
یونگ ساکت بود هیونگ ادامه داد:چقدر شبیه....سورانه!
پوجا:از سوران یکم درشتتره....ولی خیلی شبیهشه
دختری که همراه جونگمین بود براحتی تو برفا قدم میزد و دوتا چمدون رو با خودش میکشید وقتی جونگمین و دختر جلو در ایستادن بقیه بهشون نگاه میکردن،دختری که همراه جونگمین بود خیلی شبیه سوران بود همون موها همون نگاه فقط یکم درشت تر،مینسول لبه میز رو گرفت
مینسول:سوزان؟
سوزان سرتکون داد
جونگمین جلو رفت و هیون رو به اغوش گرفت و برگشت و لبخند بی جونی به جمع زد
جونگمین: ... خیلی وقت شده!
هیونگ اروم پرسید:سوزان کیه؟
جونگمین:خواهر کوچیکتره سوران
هیون به سوزان نگاه کرد خواهر کوچیکتره سوران بعد 30 سال هنوز جوون بود مشخص بود صدای قلبی نبود
یونگ:تبدیلش کردی؟
جونگمین:میخواین همه رو دم در بشنوین؟
تو پذیرایی بزرگ و کلاسیک نشسته بودن دست همشون یه لیوان نوشیدنی گرم بود
کیوجونگ:یالا تعریف کن چه خبر بود تو این 30 سال؟سوزان از کجا پیدا کردی؟
جونگمین نفس عمیقی کشید به درو دیوار خونه نگاه کرد
جونگمین:شماها کی برگشتین؟
پوجا:چندروزی میشه هرکس یطرف بود یونگ مرتب تو هندو جاهای فقیرنشین طباطت میکرد من یه مدت برگشتم پیش قبیلمون اونا هیون رو قبول کردن،کیو مینسول رفته بودن شمال روسیه
جونگمین:پس هیونگ کجا بود؟
هیونگ:گاهی دنبال تو گاهی پیش بقیه،میترسیدم بمیری وقتی فهمیدم ژاپن بودی خیال همه راحت شد
جونگمین:بعد از چندروز رفتم اونجا میخواستم نشونه های سوران رو پیدا کنم هرچیزی راجب خودش و خوونوادش هرچیزی نمیدونم عکس ادرس بازمانده ایی چیزی....به سوزان برخوردم تو یه آسایشگاه بستری بود جزو کسایی بود که نمیدونستن خانوادش کین،سوزان بر اثر ضربه به سرش حافظش رو از دست داده بود وقتی اتفاقی پیداش کردم تو نگاه اول میخکوب شدم اما مطمئن نبودم و نمیتونستم اونو از اسایشگاه بیرون ببرم خیلی راحت دزدیدمش وقتی بجای پرتی رسیدم دست و پاش باز کردم ترسیده بود نمیدونست چه خبره؛بوی خونش بوی تنش،چهرش،نتونستم تحمل کنم بهش حمله کردم طعم خونش سوران رو برام زنده کرد محکم تو بغلم بود بعد مدتها حس خوبی بهم دست داد اما وقتی افتاد زمین باز سوران برام تداعی شد نتونستم ببینم سوران دوباره میمیره برای همین....
یونگ:تبدیلش کردی
پوجا:خب سوزان تو یکم بگو وضعیتت چطوره؟
سوزان:وقتی تبدیل شدم خاطراتم برگشتن ازون روز تا الان جونگمین مهتر منه،بدون اون نه جایی میتونم برم نه کاری میتونم بکنم
جونگمین:30 سال تمام شاهد دیوونگی من بود،دیشب داشتم فک میکردم،تمام شب خاطراتمو مرور کردم حرفای سوران یادم میومد،انگار خودشم میدونست خیلی نمیتونه بمونه
مینسول سرش پایین بود:اگه همون اول تبدیلش میکردی الان اینجا بود
چهره جونگمین در هم رفت آهی کشید: نمیخواستم بمیره اما اخرش تو دستای خودم از بین رفت
پوزخندی زد و به شومینه ی خاموش خیره شد: اما جالب اینجاست که خودش میدونست زود میره یبار سرم داد زد و اینو گفت...خیلی بده که لحظه به لحظه گذشته یادت باشه اما بجای تمام خوشیای زودگذر فقط حسرتای موندنی جلو چشمات بیاد
سوزان سرش پایین انداخت کیو متوجه حالت سوزان شد
سوزان:من نمیخوام جای اونو بگیرم اون خواهرمه
هیون:بحث تو نیست سوزان ما خوشحالیم در تمام این مدت یکی کنار جونگمین بوده
جونگمین لیوانش رو میز گذاشت و رفت تو اتاقش میخواست اتاقش رو ببینه و سوزان رو هم با بقیه تنها بزاره
هیونگ:تو این 30 سال رابطتون چطور بود
سوزان بهش خیره شد هیونگ منتظر بود سوزان حرف بزنه
سوزان:مادرم طرفدار شما بود
هیونگ بهش نگاه کرد حق با جونگمین بود حرکات سوزان هم شبیه سوران بود،سوزان فکر هیونگ رو خوند
سوزان:میدونم تو این سالها هزاران بار شنیدم
هیونگ:متاسفم نمیخواستم ناراحت شین
کیو اروم بود:پس این مدت باهاش بودی؟
سوزان:تو مدت کمی انقدر وابستش شدم که تمام رفتاراش کاراش شد غصم،اینکه همیشه قهوه میخوره زمستونا شومینه روشن باشه اینکه هربار سمتش رفتم پسم زد،یه روز چشم باز کردم دیدم عاشقش شدم اون خودش فهمیده بود
پوجا:ببخشید که میپرسم اما بینتون اتفاقی نیوفتاد؟
سوزان:چرا یه بار که خیلی دیوونه شده بود اما حس واقعی بهم نداشت
پوجا:اگه حسی نداشت باهات نمیموند اون نمیتونه تنها بمونه بعد از اینکه هیون دیگه مهترش نموند اون هیونگ رو پیدا کرد بعد هیونگ با سوران بود بعدش با تو....باید کنارش بمونی
مینسول:توهم اذیت شدی!میتونم بغلت کنم؟
سوزان بلند شد مینسول هم بلند شد و جلوش رفت و بغلش کرد
مینسول:اگه سوران میدونست زنده ایی...
سوزان:میدونم!اونو هم از دست دادم
هیون:هیچ چیز مثل قبل نیست
یونگ:رفتن سوران همه چیز رو بهم ریخت،گرگا ازینجا رفتن می چا قبیلش رو ترک کرد ...
وارد اتاقش شده بود همه چیز خاک گرفته بود ملافه های سفید رو از روی وسایل برداشت رو میز تحریرش دست کشید دفترچش رو باز کرد و سرسری برگ زد یه دستخط توجهش جلب کرد صفحات رو عقب زد
-       تمام مزرعه کافر خواندند
        آفتابگردانی را که عاشق باران شده بود
دست رو دستخط کشید،اون اینرو نوشته بود چرا قبلا ندیده بود!بازهم برف بود مثل هرسال،مثل همیشه،با صدای در بخودش اومد
جونگمین:بیاتو سوزان
سوزان وارد شد لبخند زد:همیشه منو تشخیص میدی!
جونگمین:30 ساله صدای پات رو شنیدم مدل راه رفتنت رو میشناسم
سوزان به اتاق نگاه کرد جونگمین سمتش رفت و دستش گرفت تو چشماش خیره شد
جونگمین:یادته پرسیدی چرا ساعتها به باریدن برف خیره میشم؟
سوران سرتکون داد جونگمین ادامه داد:اولین بوسمون زیر برف بود اون با برف اومد با برف هم رفت،وقتی تصمیم گرفتم بخاطرش گرم باشم طاقت نیاورد،اونم با برفا اب شد
سوزان دست رو گونه جونگمین گذاشت:خیلی عذاب کشیدی!
جونگمین فاصلش با سوزان کمتر کرد:اره خیلی انقدر که هیچکس نمیفهمه اما تو اومدی و کم کم همه چیز قابل تحملتر شد،هیچوقت بهت نگفتم چقدر وجودت مهم شد
سوزان:میزاری پیشت بمونم؟تا ابد....
لبای جونگمین رو لب سوزان قرار گرفت سوزان دستاش دور گردن جونگمین حلقه کرد سوزان اروم رو تخت نشست،این اولین بار بود در تمام این مدت
جونگمین:پناهگاهمو به سوران دادم تنها جاییکه مال من بود
سوزان دستش دراز کرد:بزار من پناهگاهت باشم،پناهگاه دلتنگیت غمت شادیت غریزت...شاید روزی عشقت
جونگمین دست تو دستای سوزان گذاشت و کنارش نشست:اشتباه نکن سوزان!اگه دوستت نداشتم هیچوقت تحملت نمیکردم،درسته که سوران با زمستون رفت،اما تو...سوزان!با بهار اومدی
سوزان لبخند زد جونگمین خم شد و لبای سوزان رو بوسید سوزان رو تخت دراز کشید جونگمین صورتش رو گردن سوزان گذاشت
بیرون خونه زیر برفا دختری با موهای بهم ریخته ایستاده بود نگاهش اروم و لباش خندون بود،خونه دوباره مث قبل میشد،به آسمون برفی نگاه کرد دستاش باز کرد چشاش بست خندید بعد برای ساختمون خونه دست تکون داد بازخندید و دویید دوباره برگشت و برای بار اخر به خونه نگاه کرد،حالا میتونست بره و به آرامش برسه........


سوگند
زمستان 90
اردیبهشت 92




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How can you get taller in a week? شنبه 1 مهر 1396 03:33 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.

Your web site provided us with valuable information to work on. You have done an impressive job and our whole community will be grateful to you.
tessieevett.wordpress.com شنبه 24 تیر 1396 09:53 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wished to say that
I have truly loved browsing your blog posts. In any case I will be subscribing for your rss feed and I am hoping you write again very soon!
BHW سه شنبه 22 فروردین 1396 11:23 ق.ظ
Good information. Lucky me I found your blog by chance (stumbleupon).
I have bookmarked it for later!
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 08:51 ق.ظ
I think this is among the such a lot significant information for me.
And i am happy reading your article. But should observation on some basic things, The web site taste is perfect, the articles is in reality
excellent : D. Excellent job, cheers
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 02:45 ق.ظ
Ridiculous quest there. What happened after? Thanks!
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
You can definitely see your expertise within the
article you write. The world hopes for even more passionate writers like you who are
not afraid to say how they believe. All the time go after your heart.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 01:00 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you design this
website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz answer back as I'm looking to create my
own blog and would like to find out where u got this from.
appreciate it
manicure جمعه 11 فروردین 1396 09:57 ق.ظ
Hi there, its nice piece of writing about media
print, we all be familiar with media is a wonderful source of data.
زهرا جمعه 6 اسفند 1395 01:42 ب.ظ
سلام عزیزم واقعا داستان قشنگی بود
جمعه 13 فروردین 1395 12:51 ق.ظ
sami یکشنبه 23 اسفند 1394 12:12 ق.ظ
بار دومم بود که داستانتو خوندم عین بار اول واسم تازگی داشت عالی بود.
تارا یکشنبه 24 آبان 1394 06:15 ب.ظ
وای خیلی عالی بود مرسی عزیزم
پنجشنبه 21 آبان 1394 10:34 ب.ظ
Vali ye chizi ro nafahmidam!! Suran zendast????ya mord
afarin پنجشنبه 21 آبان 1394 10:32 ب.ظ
دو خط اخرش رو دوست داشتم ولی سوزانو راستش نه.
ولی در کل خوب بود.خسته نباشی
یکشنبه 17 آبان 1394 12:00 ق.ظ
اخرشو با سوزان دوست نداشتم
sami جمعه 15 آبان 1394 04:59 ب.ظ
داستانت عالی بود بازم از اینجور داستانا بزار
فلفلی یکشنبه 10 آبان 1394 11:14 ب.ظ
آخی . چه عشقولانه . این جونگی اونقدر دست دست کرد تا آخر سوران از دستش رفت . پسره ی سرتق
سوران خواهر داشت ؟ چرا تو کل داستان یادم نمیاد اشاره ای بهش شده باشه ؟ عجیبه
غریبه یکشنبه 10 آبان 1394 12:27 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر