تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 26
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 26
سه شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 01:10 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلام و صد سلام خوشگلا ،خوبید همگی؟ میدونم تاخیر داشتم به جبرانش براتون یه عالمه داستان میزارم....


MidNight


سوران دست جونگمین رو گرفت نمیخواست بپرسه کجارو باید ببینه.بعد از یکم راه رفتن جلو یه غار ایستادن جونگمین بهش نگاه کرد
جونگمین:اینجاست
سوران به دهانه غار نگاه کرد داخلش تاریکی مطلق بود،جونگمین فکر سوران رو خوند از کوله یه بطری دراورد چند تا تنه بزرگ چوب اورد بخاطر برف خیس بودن اما اون میتونست اتیش خوبی درست کنه تمام بطری روی چوبا خالی کرد فندک رو چوب گرفت سریع شعله بزرگی درست شد چوبای خیس دود زیادی داشتن اما زود اتیش درست شد جونگمین داخل غار شد سوران دنبالش رفت نور اتیش داخل میومد غار بزرگی نبود،سوران به درودیوارش نگاه کرد خیلی زود اشکال روی سقف و دیوار رو تشخیص داد
سوران:خدای من!
جونگمین هنوز لحن سردی داشت:بهت قول داده بودم یه روزی همشون رو لمس کنی
سوران دست رو سقف کشید اون بین تونست فلکی مورد علاقه جونگمین رو تشخیص بده روش دست کشید که باعث شد جونگمین لبخند محوی بزنه سوران دست جونگمین رو گرفت نگاه پراز عشقش به نگاه سرد جونگمین خیره موند حلقه اشک تو چشاش نشست جونگمین میتونست چهره سرد و خشن خودش تو اون چشای براق ببینه برای لحظه ایی از خودش و اون رفتار سردش بیزار شد سمت سوران رفت
سوران:مرسی اینجا محشره
جونگمین دست رو صورت سوران گذاشت نمیدونست تا چه حد موفق شده گرمتر باشه
جونگمین:تو اولین نفری اینجارو دیدی اینجا پناهگاه منه
سوران با تعجب نگاه کرد جونگمین ادامه داد:هیونگ همین اطراف پرسه میزد اما هیچوقت به حریمم وارد نشد میدونست نیاز دارم جایی رو برای خودم داشته باشم،تمام فکرم خیالم خاطراتم خلا من روی این دیوارای سنگی خالی شد
سوران دست رو اشکالی کشید که همه جا بودن...صورفلکی!آسمون عشقش اینجا مخفی بود
سوران:چرا آسمونت رو بهم نشون دادی چرا حریمت رو شکستی؟
جونگمین با نگاه سوزاننده ایی بهش خیره بود:چون تو این حریم روشکستی!تو تنها کسی هستی که میتونست اینجارو ببینه
سوران بغلش کرد لب رو لباش گذاشت جونگمین کمر سوران گرفت و از خودش جداش کرد
جونگمین:میخوام همینجا چادر بزنم
رفت بیرون و وسایل رو با خودش اورد با سرعتی که سوران ندیده بود کسی بتونه چادر بزنه کارش رو انجام داد.سوران ازین فاصله ایی که جونگمین ایجاد کرده بود ناراحت بود نمیخواست اینجوری بمونه و نباید هم میموند
جونگمین:برو تو اینجا سرده
سوران بهش خیره نگاه میکرد دست جونگمین گرفت و خم شد و داخل چادر شدن،جونگمین نشسته بود نگاهش به وضوح نگران بود سوران زیپ چادر تا ته بست به جونگمین نگاه کرد سمتش خم شد و ل.ب رو ل.بش گذاشت جونگمین دستش برد تا سوران عقب بزنه اما سوران دست جونگمین پس زد
سوران:نمیزارم ازم فاصله بگیری
جونگمین:سوران ممکنه بکشمت
سوران توجه نکرد ل.بای جونگمین رو بی وقفه میب.وسید چند ثانیه طول کشید تا مقاومت جونگمین درهم شکست بوی خون و زخم تازه رو گ.ردن سوران اونو گرم میکرد سوران جونگمین رو خوابوند ل.ب رو گردنش گذاشت دستای داغش رو سی.نه جونگمین بود جونگمین غلت زد سوران تو بغلش گرفت
سوران:همه حست رو میخوام تا تهش
جونگمین ل.بش رو گ.ردن سوران گذاشت سوران چشماش بست،دست سرد جونگمین رو سی.نه سوران خزید ضربان قلبش رو کف دستش حس میکرد ل.بش رو قلب سوران گذاشت انگشتای سوران لای موهای جونگمین رفت،جونگمین خودش نبود حسی بود که هیچوقت نداشت ارزویی بود که حتا بهش فکر هم نمیکرد سوران جواب تمام سالهای تنهایی بود که تو خشم و تاریکی سپری کرده بود،شاید یه هدیه!حالا میتونست کم کم باورکنه زندگی اونو از یاد نبرده....میتونه روحش زنده باشه حتا اگر بدن سردش زندگی طبیعی نداشته باشه،به چشم بهم زدنی پلیور سوران از تنش دراورد سوران به خودش لرزید،جونگمین مکث کرد سوران با نگاه تبداری زمزمه کرد
سوران:نگران نباش ازتو گرم میشم
دستش از رو کمر جونگمین زیر لباسش برد و اونو از تنش دراورد اروم رو سینه صاف و سفید جونگمین دست کشید،دست داغش روی اون پوست سرد سوزاننده بود،جونگمین به بدن برهنه سوران نگاه کرد،وقتی انسان بود هیچوقت یه دختر رو لمس نکرده بود سالیان دور روابط دختر پسرا محدود و سنتی بود بعد از اون هم اوایل با همنوعای خودش بود اما سالها بود که از همه چیز فاصله گرفته بود برای اهلی شدن تاوان سنگینی پرداخته بود دور همه جور چیزی رو خط کشیده بود از خوناشامای وحشی که میشناخت فاصله گرفته بود زندگیش محدود به خانواده ایی شده بود که داشت،دست رو پوست سوران کشید،سوران هم اغوشش رو برای اون باز گذاشت...
تمام شب تا صب بهش خیره بود حتا یه ثانیه هم ازش چشم برنداشته بود گاهی با دست موهاشو کنار میزد گاهی دست رو گونش میذاشت یکم که میگذشت پیشونیش رو میبوسید تو بغلش خوابیده بود نفسای منظم و گرمش به سینش میخورد،لبخندی زد چقدر دوستداشتنی بود،نیمه های روز بود هوا نیمه ابری بود سوران خواب بود انگار مدت زیادی خسته بود وقتی پلکش لرزید میدونست خوابش سبک شده،برای باز شدن چشاش بیقرار شد از اون همه حس ذوق زده بود خودشم باورش نمیشد!وقتی چشمای سوران باز شد لبخند قشنگی زد چشمای خواب الود سوران جاذبه داشت دلش میخواست همونجوری بغلش بمونه اون بیحالی و خواب الودگی دلش رو میبرد وقتی چشمای سوران به چشماش خیره موند تازه یاد دیشب افتاد به خودش و جونگمین نگاه کرد برای لحظه ایی قرمز شد سوران نگاهش رو ازش دزدید صورتش تو سینش پنهون کرد،خندش گرفته بود،سوران مث دختربچه ها شده بود،دستش زیر چونه سوان گذاشت
جونگمین:سوران بهم نگاه کن
سوران نمیتونست خودش تو سینه جونگمین سفت کرده بود و تکون نمیخورد
جونگمین:یعنی اذیتت کردم؟
سوران یهو نگاش کرد:نه!من....
صورتش قرمز شد جونگمین خندش گرفت:سوران بس کن نه تو بچه ایی نه من!حتا تصورش رو هم نمیکردم انقدر قوی باشی
سوران اروم گفت:میخواستم تو راحت باشی
جونگمین:خستت کردم؟
سوران:خسته شدم اما اذیت نشدم....از همه مهمتر....
جونگمین منتظر بود:از همه مهمتر چی؟
سوران:ازت سیر نشدم!میدونیکه بار اول بود تمام این حس رو داشتم عالی بود میدونستی خیلی زورت زیاده؟
جونگمین قهقه بلندی زد:سوران من یه خوناشامم!
سوران اخم مصنوعی کرد:حالا هی تکرارش کن
جونگمین:دوست نداری تکرارش کنم؟فک میکردم خوشت میاد
سوران:معلومه خوشم میاد فقط یادم میندازی مث تو نیستم
جونگمین:دقیقا!چون شبیه من نیستی دلم خواست کنارم باشی،باید بدونی هیچوقت درطول تمام این سالها حس دیشب رونداشتم
سوران لبخند زد:الان خوبی؟
جونگمین:انقدر برات مهمه من خوب باشم؟
سوران:بیشتر از هرچیزی
جونگمین پیشونیش رو بوسید:باید لباس بپوشی سرده بهتره برگردیم خونه
سوران اروم جابجا شد هوای سرد که بهش خورد لرزید جونگمین سریع لباساش رو تنش کرد
سوران لبخند زد:حق با هیونه تو بابای فوق العاده ایی میشی
جونگمین لبخند زد:توهم بچه لوسی میشی
سوران خندید نگاه کردن به جونگمین براش لذتبخش بود جونگمین لبخندی زد وسایل رو جمع کرد وقتی رسیدن خونه از ظهر گذشته بود سوران با سر صدا وارد خونه شد از دیدن یونگ
تو هال انقدر ذوق زده شد که جیغی زد و سمتش دوید و تو بغلش رفت جونگمین اروم به یونگ که سوران از گردنش اویزون بود نگاهی کرد و سرتکون داد،یونگ اروم بود
یونگ:ممنون سوران
اروم سوران از خودش جدا کرد سوران انقدر از دیدن یونگ خوشحال بود که متوجه سردی یونگ نشد
سوران:دلم برات تنگ شده بود فکر کردم نمیخوای منو ببینی
یونگ:چرا چنین فکری کردی؟
سوران نگاهش میکرد نفس عمیقی کشید:مزاحم مطالعت نمیشم باید برم لباس عوض کنم.
وقتی وارد اتاق شد جونگمین رو تخت نشسته بود از حالت چهرش چیزی پیدا نبود لباساش برداشت و از اتاق بیرون رفت مینسول سریع سمتش رفت
مینسول:سوران تو خوبی؟ببینمت سالمی؟چه خبر؟
سوران اروم خندید:من سالمم،وای یه عالمه باید باهات حرف بزنم،دارم میرم حموم
مینسول دست سوران گرفت:وایسا ببینم!یعنی چی؟چی شد؟
سوران اروم ایستاد لبخندی رو لبش نشسته بود از یاداوری دیشب زیردلش خالی شد به مینسول نگاه کرد
سوران:اون فرشتست مینسول!همه ی نداشته های منه!آرزوی منه!دیشبٍ من معهمولی نبود رویایی بود میتونی بفهمی نه؟وقتی کیوجونگ رو لمس کردی چه حسی داشتی؟  قلب من تحمل اون همه حس رو نداشت مینسول من دیشب از زندگی سرریز شدم
مینسول:یعنی باهاش بودی؟
سوران مینسول بغل کرد:هنوز حس میکنم خواب دیدم
مینسول اروم بود:اذیتت نکرد؟
پوجا با ارامش نزدیکشون شد بالبخند سوران بغل کرد:معجزه شده یا تو واقعا بقول هیونگ ساحره ایی
سوران:هی کدوم معجزه!اون خودش معجزست
مینسول ابرو بالا انداخت:دیگه اونجورام نیست!
سوران:وای من گشنمه میتونم یه گاو درسته رو بخورم بزار برم دوش بگیرم بیام
وقتی با موهای خیس به هال رفت همشون بودن هیون لبخند زد
هیون:هی تو قهرمانی
بقیه خندیدن سوران سرخ شد هیونگ بلند خندید،
کیوجونگ:جونگمین دیشب داماد شدی باید خوش اخلاقترباشی
جونگمین اروم جابجا شد حواسش به یونگ بود،سوران عطسه ایی کرد،یونگ با ارامش بلند شد و سمت سوران رفت
یونگ:دهنت باز کن
سوران اطاعت کرد بعد دست رو پیشونیش گذاشت و نبضش رو چک کرد
یونگ:داری سرما میخوری،بهت دارو میدم پیشروی نکنه،باید بیشتر به دمای اطرافت اهمیت بدی احتمالا دیشب سردت شده
جونگمین دندون رو هم سایید سوران که حالت جونگمین دید اروم گفت
سوران:من که دیشب سردم نشد
یونگ بهش نگاه کرد اروم سمت مطب رفت تا داروی سوران بیاره،سوران کنار شومینه رو پوستی نشست مینسول کنارش اومد
سوران اروم گفت:مینسول من خوبم باور کن
مینسول لبخند زد:خیلی خوشحالم سوران
سوران مینسول رو بغل کرد،پوجا سمتشون اومد جلو سوران سوپ داغ گذاشت
هیونگ:کیوجونگ درست کرده بخور ببین خوبه؟
سوران بهشون نگاه کرد:ممنون پوجا،مرسی کیوجونگ شی
اروم قاشق زد و با احتیاط خورد چهرش از هم باز شد طعم لذیذ غذا با گرمایی که داشت ضعف و سرما رو از تنش بیرون میبرد،هیون بلند خندید
هیون:خب نمیخواد چیزی بگی ما فهمیدیم
سوران لبخند زد و بقیه سوپش رو خورد کم کم احساس خواب الودگی بهش دست داد
پوجا:بهتره بری بخوابی جونگمین رفته تو اتاقش
مینسول:وقتی بیدار شدی بیا حرف بزنیم خب؟
سوران لبخند زد و گونه مینسول رو بوسید:تو بهترین دوست و خواهرمنی،باید همیشه خوب باشی میفهمی؟
مینسول سوران رو بغل کرد:توهم باید خوب باشی
سوران سرتکون داد و تند از پله ها بالا رفت وقتی وارد اتاق شد جونگمین پشت پنجره ایستاده بود سمتش رفت و بغلش کرد اما بلافاصله جدا شد نفهمید چه اتفاقی برای جونگمین افتاده نگاه پرسشگرش به جونگمین دوخته بود
جونگمین:نباید سرما بخوری
سوران ساکت بود نمیدونست چه رابطه ایی بین این حرف جونگمین با گرمای تنش هست
جونگمین کلافه شده بود:سوران یکم قهوه که این رفتارو نداره الان منم گرمم دیگه اذیت نمیشی
سوران بازم ساکت بود جونگمین دستش سمت سوران دراز کرد اما سوران دست جونگمین پس زد،با عجله از اتاق بیرون رفت،جونگمین تحمل نداشت سوران نادیده بگیرتش اون هم از اتاق خارج شد بین پله ها بهش رسید
جونگمین فریاد زد:این رفتار بابت چیه؟
سوران داشت از اون بغض سنگین خفه میشد نمیتونست حرف بزنه دوباره از پله ها پایین رفت،جونگمین پایین پله ها راهش بست بازوی سوران باخشم گرفت
جونگمین:عاشقم نیستی!فقط حرف مفت زدی
اشک سوران رو گونش غلتید جونگمین با خشونت بازوش رو ول کرد بقیه سمتشون رفته بودن
پوجا:چرا اینجوری دعوا میکنی؟
مینسول سریع کنار سوران رو پله نشست تا سوران بغل کرد،سوران بلند زد زیر گریه
هیون:چی شد یهو؟
یونگ کنار سوران اومد:سوران داری سرما میخوری بهانه گیر شدی!چی شده اخه
سوران بدون اینکه به جونگمین نگاه کنه تو بغل مینسول گفت
سوران:قهوه خورده
هیونگ دست جونگمین گرفت:گرمه
یونگ:سوران این گریه داره؟
سوران بهش نگاه کرد و غرید:تو نمیفهمی!
یونگ اروم نگاهش کرد،پوجا:سوران دوست داری جونگمین سرد باشه؟
اشک رو گونه سوران روون بود:با من مث بچه ها برخورد نکن!من اگه دلم اغوش گرم میخواست فراوون داشتم!اگه همینجوری با همین زندگی که داره عاشقش نمیشدم دلیلی نداشت کنارش بخوابم
سوران بلند و رک این حرف رو داد زده بود جونگمین و سوران بهم خیره شدن،جونگمین میتونست تو چشمای براق سوران خودش ببینه،
جونگمین با صدای اروم و سنگینی گفت:داری لهم میکنی سوران
بدون حرفی ازشون جدا شد و از خونه بیرون رفت
یونگ:داری تب میکنی بزار داروت رو بیارم بخوری
سوران سرتکون داد تو گریه گفت:نمیفهمین!نمیبینین!عشق من کاری از پیش نمیبره دنیا دنیا عشق این فاصله رو پرنمیکنه....نمیفهمین چقدر درد داره وقتی میبینم میخواد باشه اما بخاطر
اینکه ازش ضعیفترم عقب میکشه!هیچکدومتون میدونین که هرچی میگذره بجای نزدیک شدن دارم دور میشم!از همه چیز....از زندگی نکبتیم دست کشیدم تا بدستش بیارم اما نه زندگیم رو دارم نه اون رو....هیچی!....گیم اور
پوجا به هیون اشاره زد همشون دور شدن،پوجا همونجا طرف دیگه سوران رو پله نشست
پوجا:میدونی تو یه رابطه از کجا میشه فهمید کدوم عاشقترن؟
سوران بهش نگاه میکرد مینسول موهای مرطوب سوران رو نوازش میکرد
پوجا:اونیکه بیشتر گذشت میکنه،حالا از شما دوتا کدوم عاشقترین؟جونگمین که حاضر بخاطرت قهوه بخوره درحالیکه برای یه خوناشام اصلا دلچسب نیست یا تو که میتونی برخلاف میلت اجازه بدی اون آزادانه کاری که میخواد رو بکنه؟
سوران:خب اگه نخوره نه مجبوره تحمل کنه نه من
پوجا:بخاطر همین پرسیدم از شمادوتا کدوم عاشقترین؟ اون بخاطر اینکه تو سرما نخوری مریض نشی اذیت نباشی اینکارو کرد
سوران سرش پایین انداخت دوباره سیل اشک رو گونه هاش روون شد با هق ق گفت
سوران:من اونو میخوام بخدا دوستش دارم دست خودم نیست
پوجا:اونم دوستت سوران،من جونگمین هیچ وقت کنار کسی ندیدم،اما باید درک کنی کلافست راهشو گم کرده نه خوده قبلیشه نه به این احساس جدیدش آشناست،نه میخواد بدونه تو باشه نه میخواد زندگیتو نابود کنه،باور کن اگه تو فقط اونو میخوای ...اون هم تورو میخواد هم نمیخواد زندگیتو خراب کنه
سوران:اگه ولم کنه زندگیم درست نمیشه! نابود میشه
پوجا:تو اینو میگی چون تمام لحظه های دردناکه اونو تجربه نکردی اگه جای جونگمین باشی میبینی انتخاب راحتی نیست سوران
سوران:کجاست؟
مینسول که ساکت بود اروم گفت:رفته بیرون،بزار یکم تنها باشه دوباره میاد خونه
سوران گریه رو از سر گرفت،مینسول دست سوران فشار داد:سوران تقصیر تو نیست!تقصیر هیچکس نیست
سوران:تقصیر اونم نیست نباید عذابش بدم
مینسول:عذابش نمیدی فقط باید کنارش بمونی،سوران اونجور که من فهمیدم اون از چیزی که نشون میده خیلی خیلی حساستره
سوران:فک کنم این مدت فقط به اینکه چقدر عاشقشم اهمیت دادم نه به خوده اون
پوجا:سوران تو خیلی جوونی بی تجربه ایی اما اون مرد باتجربه و پخته اییه نگران نباش ازت دلگیر نیست یکم میچرخه اروم که گرفت برمیگرده حالا بلندشودست و صورتت بشور
سوران :نمیخوام!
پوجا و مینسول همو نگاه کردن،یونگ با دارو اومد
یونگسنگ:اینو بخور ارومت میکنه
سوران بلند شد ایستاد تو چشمای یونگ نگاه کرد:نمیخورم
یونگ:سوران!
سوران:نمیخورم تا نیاد هیچکاری نمیکنم
مینسول:سوران بچه نشو اینکارا چیه؟
سوران لجاجت کرد:همینکه گفتم
.........................................................................
قسمت بعد رو هم میزارم



:: مرتبط با: Midnight ,