تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 24
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 24
یکشنبه 8 شهریور 1394 ساعت 11:08 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

به یاد دارم ...
روزهای با تو بودن ...
خاطره های شیرین ...
آن بوسه های کوتاه ...
لبخندها ...
همه را به یاد دارم ...
اما زمان ؛
مرا در خود فرو برد ...
تا که موسیقی بیصدای سکوتم
در آغوشت ،
به جمع خاموش شدگان پیوست ...
رفته ام اما؛
عاشقانه هایمان را خوب به یاد دارم!
کاش...
فقط ای کاش !
زودتر میدانستی
گم شدنت در تاریکی
چقدر برایم گران تمام میشد ...
کاش میدانستی
نمیخواستم در جواب آن بوسه های خاموش  ...
تنهایی برایم بی دلیل شود!
و تو که دانستی
توانستم راحت تر
به یک "دوستت دارم" اکتفا کنم ...
راحت تر شجاع باشم
و در میان تاریکی
اینبار من برایت گم شوم!
و حالا با شجاعت ،
راحت تر اسمت را فریاد میزنم ،
چون در بهشت همه میدانند ؛
که "دوستت دارم" ابدیست!

یک هفته بعد:

حس بدی داشتم؛چشمامو به زور باز کردم....ساعت هنوز هشت(صبح)هم نشده بود... بلند شدم و سریع سمت حمام رفتم......

.

.

هیون که با بلند شدن من از روی تخت، بیدار شده بود پشت در ایستاده بود و در میزد:

هیون:حالت خوبه هانا؟؟؟؟؟؟باز کن درو!هانا؟؟؟؟؟

در حالیکه موهامو توی دستم گرفته بودم سرمو بالا اوردم و سعی کردم طبیعی نفس بکشم؛کم مونده بود معده  م هم بالا بیارم!بریده بریده گفتم:

من:خوبم.....الان .... میام....

صورتم رو شستم و بعد از خشک کردن صورتم در رو باز کردم،هیون بازوهامو گرفت:

هیون:رنگت پریده هانا....حالت خوبه؟!

سری تکون دادم:یکم معده م بهم ریخته عزیزم....چیزی نیست.

پیشونیم رو بوسید:میخوای امروز بمونم خونه؟؟

دستش رو که روی گونه م بود بوسیدم:نه هیون جونگ ...من حالم خوبه استراحت کنم بهتر میشم تو برو به کارت برس

پیشونیمو بوسید:باشه پس بزار برات صبحونه آماده کنم....

داشت سمت در میرفت ک دستش رو گرفتم و لبخندی زدم:تو برو حمام عزیزم...حالم خوبه خودم آماده میکنم

لباشو بوسیدم و در حالیکه موهامو می بستم از اتاق بیرون رفتم.... بغضم رو نگه داشتم و نفس عمیقی کشیدم "آروم باش هانا!".... گوشیم رو برداشتم و شماره ی جونگ مین رو گرفتم؛ در حالیکه وسایل صبحونه رو روی میز میزاشتم منتظر بودم که جواب بده:

جونگ مین:جانم ؟

با صدای آب متوجه شدم که هیون داخل حمامه:

من:باید ببینمت امروز.

جونگ مین: من که از خدامه خوشگلم،ولی چرا؟چیزی شده؟

من:باید بریم یه جایی...

جونگ مین:باشه،ساعت چند؟بیام دنبالت ؟

من:نه من میام دنبالت....یک ساعت دیگه.

جونگ مین:باشه میبینمت عزیزم

من:میبینمت

صبحونه رو آماده کردم و منتظر هیون شدم.............. چند دقیقه بعد از حمام در اومد و در حالیکه دکمه های پیراهنش رو میبست و کرواتش رو دور گردنش انداخته بود وارد آشپزخونه شد و رو به روم نشست،براش قهوه ریختم و بهش خیره شدم:

هیون:عشقم چیزی میخوای بگی؟

من:نه فقط دوست دارم نگات کنم :)) چیزی نیست

دستم رو گرفت:دوست دارم هانا.

دستش رو بالا اوردم و بوسیدم:منم همینطور....

بعد از خوردن صبحونه(حدودا بیست دقیقه بعد) کرواتش رو بستم و هیون هم رفت شرکت.... سریع لباسامو پوشیدم و موهام رو مرتب بستم،کمی هم رژ زدم و بعد از برداشتن سوییچ از خونه رفتم بیرون.....

زیاد ترافیک نبود و طولی نکشید که به خونه ی جونگ مین رسیدم،بهش زنگ زدم:

من:جونگ مینم آماده ای؟؟؟ میای پایین؟

جونگ مین:آره آماده م تو نمیای بالا؟؟

من:نه بیا بریم فعلا ...

جونگ مین:باشه اومدم.

چند دقیقه بعد اومد پایین؛سوار شد و گونه م رو بوسید:چطوری؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟

لبمو گزیدم:نمیدونم .... ولی باید بریم تا بفهمم.

.

.

روی صندلی نشسته بودم و سرمو روی شونه ی جونگ مین گذاشته بودم:

جونگ مین:خوشگلم نمیخوای بگی چرا اومدیم بیمارستان؟؟؟ و اینکه چرا 45 دقیقه ست اینجاییم؟ و وقتی اومدیم رفتی توی اون اتاق (در حالیکه که به اتاق انتهای راهرو ، جاییکه آزمایش خون میگرفتن اشاره میکرد) و از من خواستی اینجا بمونم؟

سرمو بلند کردم،اشکام بدون هیچ لرزش و تغییری توی اعضای صورتم پایین ریخت! بهش نگاه کردم:

من:رفتم آزمایش دادم. جوابش چند دقیقه ی دیگه آماده میشه.

جونگ مین:آزمایش چی؟؟؟؟نکنه مریضی؟؟؟

سرمو تکون دادم و با درموندگی نگاش کردم:نمیدونم ..... من فکر میکنم که.....

صدام لرزید،سرمو کج کردم و بهش نگاه کردم:جونگ مین؟

جونگ مین:جانم؟ تورو خدا اینجوری گریه نکن....

من:اگه .... اگه من حامله باشم.....چی میشه؟

ماتش برد....:چــ.... چرا همچین احتمالی میدی؟

من:چون من یه زنم این چیزا رو از تغییرا ت سیستم بدنم حس میکنم.....بعدشم .... دیر شده.... یک هفته عقب افتاده....

همون لحظه یه پرستار با لبخندی که خیلی واضح بود واسه جلب توجه مرد خوشتیپی بود که همراهم بود رو به رومون ایستاد!: خانم کیم هانا؟

من:بله ....

پرستار:جواب آزمایشتون آماده ست ، بفرمایید اتاق دکتر.

من: مرسی. الان میام.

بلند شدم که برم اما جونگ مین دستم رو گرفت:منم میام.

بلند شد و همراهم سمت اتاق دکتر اومد.... وارد شدم،یه خانم دکتر خوشرو با روپوش سفید و لبای خندون پشت میز نشسته بود:

دکتر:بفرمایید بشینید!

من و جونگ مین سلام کردیم و نشستیم :

دکتر:باید بهتون خبر خوبی رو بدم! جواب آزمایشتون مثبته!

جا خوردم،حس کردم قلبم واسه یه لحظه ایستاد. جونگ مین لبخند محوی زد اما با دیدن صورت من که صد در صد رنگم هم پریده بود نگاهش رنگ نگرانی گرفت:

جونگ مین رو به دکتر لبخندی زد:راستش ما منتظرش نبودیم واسه همین هانا یکم شوکه شده!

سعی کردم لبخند بزنم:چند وقتشه؟ بچه؟

دکتر:حدودا یک هفته! هنوز خیلی کوچیکه:))

و خندید:مطئنم که خوشگل میشه چون پدر و مادر زیبایی داره!

سری تکون دادم و ناخودآگاه لبخندی زدم که باهاش چند قطره اشک پایین ریخت:

دکتر:حتما تجربه ی اولته که اینقدر هیجان زده ای!

درحالیکه سعی داشتم جلوی اشکام رو بگیرم گفتم:بله بار اولمه!

دکتر:کار خاصی نمیخواد بکنی عزیزم فقط مواظب تغذیه ت باش و یک ماه دیگه واسه چک آپ بیا. از استرس و این چیزا هم کلا دور باش.

بلند شدیم،از دکتر تشکر کردیم و از اتاق بیرون رفتیم که چهره ی آشنایی رو رو به روم دیدم!دکتر چو!




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Why is my Achilles tendon burning? شنبه 1 مهر 1396 10:40 ب.ظ
I constantly spent my half an hour to read this website's content daily
along with a cup of coffee.
What causes the heels of your feet to burn? سه شنبه 3 مرداد 1396 07:12 ب.ظ
We stumbled over here from a different page and thought I should check things out.
I like what I see so i am just following you. Look forward to checking out
your web page repeatedly.
BHW جمعه 25 فروردین 1396 11:27 ق.ظ
Hi there! This post could not be written much better! Going
through this post reminds me of my previous roommate!

He continually kept preaching about this.
I most certainly will forward this article to him. Pretty sure he will have a great read.
I appreciate you for sharing!
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:36 ق.ظ
These are genuinely enormous ideas in on the topic of blogging.
You have touched some nice points here. Any way keep up wrinting.
BHW دوشنبه 21 فروردین 1396 02:42 ب.ظ
First of all I want to say great blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't mind.
I was curious to know how you center yourself and clear your mind before writing.
I've had a tough time clearing my thoughts in getting my ideas out.
I truly do enjoy writing but it just seems like the first 10 to
15 minutes are generally wasted just trying to figure out how to
begin. Any suggestions or hints? Appreciate it!
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 01:12 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video
to make your point. You clearly know what youre talking about, why waste your intelligence
on just posting videos to your blog when you
could be giving us something informative to read?
manicure جمعه 11 فروردین 1396 02:23 ب.ظ
I'm gone to say to my little brother, that he should also pay
a visit this weblog on regular basis to take updated from
latest news update.
تارا شنبه 18 مهر 1394 03:43 ب.ظ
چی بگم خدابه هیون صبر بده!
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
صبر بده :))
بانک وبلاگ های ایرانی سه شنبه 10 شهریور 1394 11:58 ق.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
فلفلی سه شنبه 10 شهریور 1394 03:25 ق.ظ
اول سلام
دوم تو چرا میری یه قرن یه قرن میای دختر جان ؟
سوم این هانا رو بده دست من خودم بزنم له و لورده اش کنم . آخر همه رو دق میده
در آخر ببینم مگه بچه ی یه هفته ای هم معلوم میشه ؟ تا جایی که من میدونم حالت تهوع و اینا واسه بعد از یک ماهگی هست نه یه هفتگی . این هانا باید موجود عجیبی باشه که به این سرعت به این حالات دچار شده .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام
میدمش به خدا :| حقشه :|
هانا به خاطر حالت تهوعش فكر نكرده بود كه حامله ست:
"چون من یه زنم این چیزا رو از تغییرا ت سیستم بدنم حس میکنم.....بعدشم .... دیر شده.... یک هفته عقب افتاده...."
وگرنه خودم حواسم بودم به این نكته

لاین بلاگ دوشنبه 9 شهریور 1394 07:40 ق.ظ
با ساخت وبلاگ در سیستم لاین بلاگ روزانه بیش از هزاران نفر بازدید داشته باشید.....
فقط کافیست مطالب خود را در لاین بلاگ نیز انتشار دهید

پس همین حالا وبلاگت رو روی لاین بلاگ بساز
www.lineblog.ir

دوستان زیادی توی لاین بلاگ وبلاگ دارن
تو هم به جمع اونا بپیوند
Ay-lin دوشنبه 9 شهریور 1394 06:48 ق.ظ
Oh, che khoob!!!
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر