تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 23
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 23
پنجشنبه 25 تیر 1394 ساعت 10:32 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

اگر مثل آدم خداحافظی کنی،

غصه میخوری اما خیالت راحت است ...

اما جدایی بدون خداحافظی بد است،خیلی بد ...

یک دیدار ناتمام است،

ذهن ناچار میشود هی به عقب برگردد

و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود!

انگار بروی به سینما و آخر فیلم را ندیده باشی ...



چیزی تنم نبود و به خاطر ضعفی که داشتم سرما رو خیلی بیشتر حس میکردم..... جونگ مین خوابش برده بود، بلند شدم و پیراهن جونگ مین رو برداشتمُ پوشیدم ؛چند تا از دکمه هاشو بستم و سمت آشپزخونه رفتم .... یه لیوان آب ریختم و قرصم رو خوردم؛چند روزی بود دردِ قلبم میرفت و میومد .... سمت اتاق برگشتم و لبه ی تخت نشستم،کمی سرجام چرخیدم و به جونگ مین که خواب بود نگاه کردم....خیلی آروم خوابیده بود،موهاشو که کامل روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زدم.................... چند دقیقه همونجوری بهش نگاه کردم تا اینکه بیدار شد و چشماشو باز کرد؛لبخندی زد و سرجاش نشست:

جونگ مین:خوبه که اینو پوشیدی؟

بیحال خندیدم،قلبم درد میکرد:چرا؟

جلو اومد و بغلم کرد:چون الان بوی تورو میگیره....

گونه ش رو بوسیدم:دوست ندارم بری اما هیون امروز زود برمیگرده.....

پیشونیم رو بوسید و بلند شد تا لباساش رو بپوشه،منم بلوزش رو در اوردم و بهش دادم؛بعد از پوشیدن پیراهنم از اتاق بیرون رفتم و کمی خونه رو مرتب کردم،چند دقیقه بعد در حالیکه کتش رو میپوشید از اتاق بیرون اومد  و سمت در رفت،منم همراهیش کردم،مشغول پوشیدن کفشاش شد:

جونگ مین:مواظب خودت باش خوشگلم. منم از خودت بی خبر نزار....

سرمو تکون دادم و باشه ای گفتم:تو هم مواظب خودت باش.

بعد از رفتنش در رو بستم و سمت اتاق رفتم،بعد از مرتب کردن تخت سمت آشپزخونه رفتم تا شام رو آماده کنم...... هرچند که هنوز 5 بعد از ظهر هم نشده بود:))

♥♥♥♥

جونگ وو چیزی که توی فکرش بود رو به سوهیون گفت و ازش خواهش کرد به هیچکس از این فرضیه حرفی نزنه!حتی به خودِ هانا؛سوهیون با عصبانیت به جونگ وو نگاه کرد:

سوهیون:میدونی چیه؟؟؟ تو زده به سرت ! دیوونه شدی! این حرفا چیه که میزنی؟!

جونگ وو:آروم باش سوهیون!  من که نگفتم مطمئنم ... فقط فکرمو باهات درمیون گذاشتم...

سوهیون مضطرب به جونگ وو خیره شد:حالا میگی چیکار کنم؟؟؟

جونگ وو :نمیدونم.....ولی اگه چیزی هست باید بفهمی .

سوهیون سری تکون داد:باشه.....ولی مطمئنم که چیزی نیست....

جونگ وو:باور کن منم امیدوارم همینجوری باشه که تو میگی.

نگاهشو از سوهیون گرفت و کمی از آبمیوه ش خورد....

•-•-•-•-•-•-•-•-•-•

یک ساعتی میشد که درسِ سورا تموم شده بود،اما وقتی دید جونگ مین حالش زیاد خوب نیست بهش پیشنهاد داد کمی بیشتر بمونه که جونگ مین هم استقبال کرد؛سورا کمی شراب خورد اما جونگ مین همچنان مشغول خوردن بود و انگار اگه اون شیشه رو تموم نمیکرد شبش روز نمیشد!حالش اصلا خوب نبود.....فکرش درگیر بود .... فکر میکرد اینطوری میتونه خودشو آروم کنه....به پشتی مبل تکیه داد و بینیشو بالا کشید:

سورا:حالت خوبه جونگ مین؟

جونگ مین تکیه ش رو برداشت؛خم شد و سرشو توی دستاش گرفت.....سرش از درد درحال منفجر شدن بود....:

جونگ مین:اصلا خوب نیستم سورا.

سورا آروم به کمرش میزد:میخوای بگی تا منم بدونم؟شاید بتونم کمکت کنم؟

بی اختیار اشکاش پایین ریخت و با همون چشمای خیس به سورا نگاه کرد،صداش میلرزید؛سورا هم شوکه شده بود و فقط نگاهش میکرد:

جونگ مین:من چه غلطی دارم میکنم؟؟؟ اَه.....

سورا:جونگ مین داری سکته م میدی! چی شده خب حرف بزن!

جونگ مین در حالیکه شقیقه هاشو محکم فشار میداد گفت:من از هیون جونگ بدم نمیاد ... اصلا....به هیچ وجه....اون دوست صمیمیِ من بود.....اما نمیتونم بیخیال هانا بشم.....نمیتونم! مطمئنا الان خود هیون هم فکر میکنه من ازش متنفرم و اصلا ....اصلا شاید خودشم همچین حسی به من داشته باشه....... همش ...تقصیره منه....

سورا با تردید پرسید:مگه اونا ازدواج نکردن؟

جونگ مین با درموندگی بهش نگاه کرد:آره .... اما هیچ چیز اونجوری که بقیه فکر میکنن سرجاش نیست....

جونگ مین قبلا کمی راجع به هانا به سورا گفته بود،اینکه یه مدت با هم دوست بودن و بعد جدا شدن؛ سورا دستش رو جلوی دهنش گذاشت:صبر کن ببینم......جونگ مین!نکنه تو.....

جونگ مین سرشو روی پای سورا گذاشت و بلند بلند گریه میکرد.....همونطور که گریه میکرد گفت:نمیتونم سوراااااااا ..! نمیتونم ازش بگذرم......

سورا که هم متعجب شده بود و هم شوکه،اشکاش پایین ریخت.....اما سر جونگ مین رو توی بغلش گرفت:باشه.....تو آروم باش لطفا جونگ مین! داری منو میترسونی با این حالِت ...

چند دقیقه بعد جونگ مین آروم تر شده بود....سرش رو از روی پای سورا برداشت ،صداش گرفته بود و خیلی عوض شده بود.....تکیه داد و سرشو کج کرد و به سورا که با نگرانی بهش خیره بود نگاه کرد:

جونگ مین:درسته استادتم.....اما نمیخوام توی این مورد ازم الگو بگیری:)) تو نباید اینقدر بدبختی بکشی دوستِ خوبم!

سورا از بغض نمیتونست حرف بزنه:

جونگ مین:من باید چیکار کنم سورا؟

سورا به زور بغضش رو قورت داد:واقعا نمیدونم ..... خیلی وضعیت بدیه ....

جونگ مین صورتش رو با دستاش پوشوند:وای خدای من.....اگه هیون جونگ بفهمه... اونوقت هیچوقت نمیتونه منو ببخشه........

سورا:چرا قبل از اینکه عروسی کنن یه فکری نکردین؟؟؟ باید سه تاتون با هم حرف میزدین...

جونگ مین سری تکون داد:هانا حتی نمیخواست منو ببینه اون موقع .... چه برسه به اینکه بخواد باهام حرف بزنه یا به جدایی از هیون حتی فکر کنه....همه اینا تقصیره منه....اون حق داشت... من بد کردم........

سورا:جونگ مین میشه واسه من همه چیزو تعریف کنی؟

جونگ مین دستشو لای موهاش برد و گفت:البته که میشه .... میگم.

کمی آب خورد و شروع کرد.......

♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥

بعد از جمع کردن میز شام به کمک هیون جونگ ؛تصمیم گرفتیم یه فیلم نگاه کنیم..... حالم خوب بود.....نمیخواستم دیگه با اشک و آه و ناله حالش رو بد کنم....میدونستم که با اینکار قلب اونم به درد میاد....و هیون جونگ به هیچ وجه کسی نبود که میتونستم اجازه بدم عذاب بکشه.... :

من:اممممممم بیا اینو ببینیم!

لبشو گزید:بده ببینم چیه!:)).....هوم، وان دِی؟

(One Day)

من:آره ^_^

من سمت کاناپه رفتم،هیون هم بعد از گذاشتن فیلم و کم کردن نور سالن سمتم اومد،کنارم روی کاناپه نشست و منو توی بغلش گرفت،سرمو روی سینه ش گذاشتم،بوسه ای به موهام زد و مشغول دیدن فیلم شدیم.....



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://soopierannunzio.blogas.lt/tema/be-temos دوشنبه 1 خرداد 1396 11:14 ب.ظ
Hi! Quick question that's completely off topic. Do you know how to make your site mobile friendly?
My website looks weird when browsing from my apple iphone.
I'm trying to find a template or plugin that might be able to resolve this
issue. If you have any recommendations, please share.
Many thanks!
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 10:09 ق.ظ
Do you have a spam issue on this blog; I also am a blogger, and I was wondering your situation; we
have created some nice procedures and we are looking to swap techniques with others, why not shoot me an e-mail if interested.
manicure دوشنبه 14 فروردین 1396 04:29 ق.ظ
What's up colleagues, its great post on the topic of tutoringand entirely defined, keep it
up all the time.
tara جمعه 9 مرداد 1394 08:00 ب.ظ
چقدر بدم میاد از این دخترهمرسی گلم عالی بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:

خواهش عزیزم
سوزی جمعه 2 مرداد 1394 04:47 ب.ظ
میگم عزیزم تو از نویسنده ی days with strangers 100
خبری نداری ؟
اخه من این داستانو خیلی دوست دارم ولی دیگه نمیذارن
نمیتونی ازش خبری بگیری؟
خواهش میکنم زود بهم خبر بده
مرسی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام عزیزم :*
الهام یه عمل چشم داشت و همون موقع هم معلوم نبود که تا چه مدت نمیتونه پای کامپیوتر بشینه، اونجوری که یادم میاد قرار شد تو یه زمانی که شرایط هردو نویسنده ی داستان جور بود داستان رو تموم کنن و واسه دانلود بزارن،البته مطمئن نیستم دقیقا قرار بر این بود یا نه،چون خیلی وقته گذشته :*
فلفلی جمعه 26 تیر 1394 12:52 ب.ظ
کجاش تقصیر توئه پسر جان ؟ تقصیر اون دختره ی احمقه که خودشم نمیدونه چی میخواد .
راستی این جونگمین و سورا چه سریع با هم صمیمی شدن .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چه میدونم :)))
دوستن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر