تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 23
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 23
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 10:49 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )


امشب متنى ندارم.حرفم,حرف ساده ایست؛
امشب مرایادکن
درهر
"الغوث"
که میگویى,
شایدبه حق
"یارب"
گفتنت
"خلصنا"یت
 براى من هم مستجاب شود...
التماس دعا

___________________________________

امشب "دعا" کن

برای همه اونایی که یه درد گوشه قلبشون پنهونه

برای ناگفته هایی که کسی جز "خدا" محرمش نیست

برای دلهای شکسته.... برای طاقت هایی که کم شده....
برای تمام مریض ها که رو تخت بیمارستانن.....
برای کسانی که مشکلات خستشون کرده.....
برای همه آدم ها "دعا" کنیم شاید همچون شبایی دیگه گیرمون نیومد.....


_______________________________________________________________________________________


سلام و شب بخیر خدمت همگی دوستای گلم ،همگی الهی که حاجت روا بشید
امشب داستان رو میزارم،با عرض پوزش ولی واقعا وقت خالی اصلا ندارم ببخشید امشب آپ میکنم...
بریم ادامه
...


شب شده بود خونه تو سکوت مطلق بود برفی که از ظهر شروع شده بود همه جارو سفید کرده بود،هیونگ به شومینه خاموش نگاه کرد وقتی سوران نبود لزومی نداشت روشن باشه مینسول از ظهر تو اتاقش بود یونگ سرگرم نقاشی بود جونگمین هم که اصلا پیداش نبود؛پوجا رو تخت نشسته بود بنظر گرفته میومد هیون رفت کنارش نشست و موهای مشکی و ابریشمیش رو از گردنش کنار زد و شونش رو بو.سید
هیون:عزیزم؟
پوجا برگشت نگاهش کرد:هیون جونگمین از عشقش گذشته باورت میشه؟من فک میکردم اون از همه خودخواهتره اما امروز فهمیدم من ازون خودخواه ترم،حاضر بودم سوران که انسانه ،شکنندست و آسیب پذیره با جونگمین باشه اما جونگمین بدون اون نباشه
هیون:فک میکنی پوجا!همه عاشقای واقعی بهترین رو برای عشقشون میخوان هرکس به منطق خودش بهترین انتخاب میکنه جونگمین برای اینکه کنار سوران بمونه باید از تمام غرایز بگذره!و برای اینکه کنارش نباشه باید از خودش بگذره!تو باشی کدومو انتخاب میکنی؟
پوجا ساکت بود و به حرفای هیون فکر میکرد سرش پایین انداخت:چقدر براش سخته
هیون جونگ:از همون اول براش سخت بود
پوجا:هیون بغ.لم کن میخوام همه چیو فراموش کنم
هیون دستش دور کمر پوجا حلقه کرد ل.ب رو ل.ب پوجا گذاشت و بو.س.ید اروم ل.ب رو گ.ردن صاف و صیغل خورده پوجا گذاشت دستش زیر لباسش برد و رو کم.رش گذاشت تو چشم بهم زندن تاپ پوجا رو دراورد و اونو رو تخت خوابوند،پوجا دست رو سینه عضله ایی هیون  کشید
پوجا:هیون عاشقتم
هیون ل.بای پوجا رو بوسید:پوجا زندگی من بدون تو هیچه
پوجا هیون رو به خودش فشار داد و ....
برف سفیدی که باریده بود صبح سرد زمستونی رو همرنگ آسمون کرده بود.مینسول از روتخت پایین پرید اول ساکت بود بعد بلند گفت:این صدای چیه؟
سوران به جونگمین نگاه کرد اروم وارد خونه شدند و جلو سالن ایستادن،جونگمین اروم بود لبخندی زدو دست ظریف سوران تو دستش گرفت؛همه پشت هم رسیدن تو پذیرایی،هیچکدومشون حرفی نمیزدن شوک شده بودن،سوران اروم سرش پایین انداخت سکوت کشدار بینشون برای سوران کشنده بود
پوجا لبخند زد:خداروشکر سالمین خدای من شمادوتا باهمین!
جونگمین:نتونستم بزارم بره اون مال منه
سوران بهش نگاه کرد قلبش ریخت یونگ با انزجار گفت
یونگ:مال تو؟یجوری میگی انگار حیوون خونگیته
و ازشون دور شد جونگمین بانگاه سردی رفتن یونگ رو دید لبخند رو لبای سوران خشکید
پوجا:اون با این مسائل راحت کنار نمیاد
مینسول جلو رفت و سوران بغل کرد:تو....برگشتی!با جونگمین؟
سوران لبخند زد دست مینسول فشار داد:مینسول باورم نمیشه!
جونگمین:وسایلت میبرم اتاقم بعد بیا استراحت کن
سوران:اتاقت؟
جونگمین برگشت و باتعجب نگاش کرد دیدن اضطراب سوران براش جذاب بود لبخند زد و دوباره کنارش رفت
جونگمین:فک میکردم دوست داری پیشم باشی
سوران دستپاچه شد:نه...یعنی اره
جونگمین لبخند زد و چمدون سوران برداشت و سمت پله ها رفت هیون دست به سینه ایستاده بود و نگاش میکرد
هیون:جونگمین خودتی؟
جونگمین:فعلا نمیتونم بهت نشون بدم خودمم یانه،سوران میترسه،بعد حالیت میکنم
هیون بلند خندید:خواهیم دید
جونگمین بی تفاوت از پله ها بالا رفت کیو بالبخند نگاشون میکرد
کیوجونگ:سوران واقعا وردی چیزی روش خوندی؟شاید ساحره  هستی ها؟
هیونگ هیجانزده شد:اره راست میگه!تو بودی حرف بتسابه رو پیش کشیدی!
پوجا خندید:هی اذیتش نکنین من از اولم میدونستم اینجوری میشه
جونگمین چمدون سوران کنار تختش گذاشت نمیخواست جوابشونو بده،همشونو دوست داشت،دست رو قلبش گذاشت،نمیزد اما اروم بود حالش خوب بود عصبانی نبود،سمت میزش رفت کشو رو باز کرد و نقاشیای سوران برداشت!از اولین نقاشی تا اخری که خودش پاره کرده بود،تیکه های کاغذ رو میز کنار هم گذاشت چسب برداشت و قطعه هارو بهم چسبوند
آشپزخونه نشسته بودن چشمای سوران خواب داشتن
هیون:انگار خیلی خوابت میاد اره؟
سوران آروم سرتکون داد:اصن نتونستم بخوابم
مینسول:چرا عزیزم؟
سوران:چون رفتیم خونم تا وسایلمو بیاریم برف تند بود جونگمین گفت سرما میخورم باید همونجا بمونیم
هیونگ با تعجب گفت:یعنی جونگمین...
سوران خندید:نه بابا!عجبا....چون من همش میخواستم نگاش کنم نمیخوابیدم اونم هی میگفت بخوابم
جونگمین خودش رو تخت انداخت و لبخند زد بینیش روی استین لباسش گذاشت،هنوز بوی سوران رو میداد،وقتی دیشب سوران بهش گفت بغلش کنه تا بخوابه میترسید اما یکم که گذشت حس خوبی داشت نمیخواست بهش اسیب بزنه ولی اون انقدر بدنش  شکننده بود که محال بنظر میرسید بخواد اونکارو کنه،ترجیح میداد در سکوت گوش وایسته ببینه چی میگن
کیو:یعنی کنارش خوابیدی؟
سوران:نه!تو بغلش...خوابیدم
بعد سرش پایین انداخت با انگشت پاش به پایه میز ضربه میزد
مینسول:دیوونه شدی؟خطرناکه میتونست تورو بکشه اگه فقط یه لحظه....
سوران لبخند زد:تو نمیدونی!اون اصن اینی نیست که میبینی،اون بینظیره،نه اینکه خطرناک نیست بلکه امنیت محضه!ارامش مطلق....
هیون اروم گفت:معجزه شده!....
سوران بهش نگاه کرد چشماش خوابالود بود:بهرحال دیشب برای من عالی بود،صبح هم داشتیم میومدیم صاحب خونم جلوم رو گرفت جونگمین هم باهاش تصویه کرد بعد هم که اینجام
کیوجونگ:بهتره بری بخوابی سوران چشات بزور بازه
سوران بلند شد و براشون سرخم کرد و از پله ها بالا رفت وقتی جلو در ایستاد قلبش تند شد جونگمین رو تخت نشسته بود لبخندی زد سوران درو باز کرد به اتاق نگاه کرد جونگمین هیچجا ندید داخل شد و در پشت سرش بست لحظه ایی خودش بین زمین و آسمون دید بعد رو تخت افتاد جونگمین باهیجان بهش نگاه کرد سوران ساکت مونده بود بعد اروم شد و لبخند زد
سوران:ترسوندیم
جونگمین خندید:باید بیشتر از اینا ازم بترسی!میدونی من کیم؟
سوران:اره!بهشت منی
جونگمین بهش نگاه کرد سوران اروم سر رو بالش گذاشت جونگمین کنارش دراز کشید بهش خیره بود
سوران:مدتها منتظر این لحظه بودم اما تصور میکردم باید اونو جوردیگه ایی جای دیگه ایی پیدا کنم
جونگمین سرش رو شونه سوران گذاشت سوران با دست موهای ابریشمی و مشکی جونگمین نوازش میکرد
جونگمین:تو خودت میدونی چی میگی؟این بهشت نیست!خود جهنمه
سوران:بیشتر ماها تصور درستی از بهشت و جهنم نداریم گاهی تو بهشت هستیم اما فک میکنیم جهنمه وقتی برای پیدا کردنش به جهنم میرسیم میفهمیم تو بهشت بودیم،تصور تو از بهشت و جهنم چیه؟
جونگمین ساکت بود و به حرفای سوران گوش میداد لحن اروم سوران بهش آرامش میداد
سوران:جهنم داغ و آتیشیه و بهشت خنک و زیبا و پراز آرامش؟خب آغوش تو بهمون اندازه خنک و زیبا و ارومه!بهشت من اینجاست و من وقتی نگات میکنم تو رو نمیبینم!خدای تورو میبینم جونگمین!اونکه خلقت کرده باید تا بینهایت زیبا باشه که دستاش این زیبایی رو نقش کنه
جونگمین:تو داری نمیسوزی؟مث جهنم؟
سوران لبخند زد:بنظرت این جهنمه منه؟این بقول تو سوختن عارفانه نیست؟وقتی خدایی رو بیادم آوردی که مدتها پیش ازش رو برگردونده بودم؟
خونه تو سکوت بود همه حرفای اروم سوران میشنیدن،جونگمین بهش نگاه کرد و اونو درآغوشش گرفت
جونگمین:سوران منو دیوونه نکن من با این جمله ها غریبم!
سوران:تو باخودت غریبه ایی جونگمین!وقتی لج میکنی چشمت رو همه چیز میبیندی داری قلب و عاطفه خودت نادیده میگیری اینجوری از درون خورده میشی چون اون عاطفه هست و هرروز نادیدش میگیری
جونگمین دستش اروم رو بازوی سوران کشید:پس چرا نتونستم تورو نادیده بگیرم؟
سوران:چون من .... نمیدونم...
سرش بالا گرفت و اروم نگاش کرد جونگمین میدید سوران مردده سکوت کرد تا سوران باخودش کنار بیاد
سوران:...تو...ام.....دوسم داری؟؟؟
جونگمین لبخند زد و اروم دست رو گونه سوران کشید بعد سرش سمت سینش برد
جونگمین:سرت بزار بگیر بخواب
سوران سر رو سینه جونگمین گذاشت:میخوام با صدای قلبت بخوابم
جونگمین:قلب من نمیزنه حالا راحت بخواب
سوران خودش جابجا کرد تو بغل جونگمین:میزنه!من میشنوم
جونگمین بغلش کرد سوران دوبار گفت:نگفتی!....دوسم نداری؟
جونگمین نفس عمیقی کشید سوران سرش از سینه جونگمین برداشت و بهش نگاه کرد موهای سوران دورش ریخته بود جونگمین یه دسته مو رو کنار زد
جونگمین:یکی از جذابیتات موهای همه بهم ریختته میدونستی؟مخصوصا وقتی از خواب بیدار میشی
سوران لبخند زد جونگمین دستش رو کمر سوران گذاشت و پتو رو بیشتر روش کشید
جونگمین:سردت شد بهم بگو آتیش شومینه اتاق بیشتر میکنم
سوران:آتیش نمیخوام!دوسّم داری؟
جونگمین لبخند زد:انقد برات مهمه؟مگه نمیخواستی کنارم باشی؟
سوران ساکت موند جونگمین ادامه داد:نمیخوام بهش فک کنم سوران!میترسم ببینم انقدر مهم شدی که نخوام بری
سوران:میخوای برم؟
جونگمین ساکت موند سوران که دید جونگمین چیزی نمیگه دوباره سر رو سینه جونگمین گذاشت و چشماش بست دوباره سرش بلند کرد
سوران:میشه نخوابم نگات کنم؟
جونگمین:سوران!
سوران:خب باشه فقط...
جونگمین بهش نگاه میکرد سوران نمیتونست خواستش بگه؛اروم خودش بالاتر کشید دستاش دوطرف شونه جونگمین گذاشت صورتش درست بالای صورت جونگمین بود موهاش دورش ریخته بود خم شد و ل.باش رو ل.بای جونگمین گذاشت چشمای جونگمین بسته شد دستاش محکم دور کمر سوران قفل شد برگشت و سوران انداخت رو تخت و خودش بالاسرش قرار گرفت بو.سه محکم جونگمین نفس سوران بست انگشتای باریک سوران رو بازوی مردونه جونگمین قفل شد دیگه نمیتونست نفس بکشه که جونگمین عقب رفت،سوران بهش نگاه کرد دست تو موهای لختش کشید
جونگمین:همینو میخواستی؟
سوران:همیشه :)
جونگمین: :) نمیخوای بخوابی نه؟اگه نمیتونی برم بیرون ها؟
سوران یهو بازوشو گرفت انقدر چهرش ناگهانی نگران شد که جونگمین کوچکترین حرکتی نکرد
سوران:نرو میخوابم
جونگمین دراز اکشید و پتو رو بالا کشید دستاش باز کرد
جونگمین:بدو باید بخوابی اصن نخوابیدی
سوران سرش رو بازوی جونگمین گذاشت و دستش رو شکمش گذاشت
سوران:جونگمین یه قول بهم بده لااقل
جونگمین:بشرطی که قانونی که گذاشتم رو زیرپا نزاره
سوران:باشه،قول بده هیچوقت بیخبر ولم نکنی بری باشه؟
جونگمین دست رو موهاش کشید:باشه قول میدم
سوران:اگه بزنی زیر قولت پشیمونت میکنم
جونگمین:سوران بهتر نیست بجای فکرای بیخودی بخوابی؟باید استراحت کنی و مطمئن باش قولی نمیدم که بخوام بزنم زیرش
سوران خودش یکم بش فشار داد:مرسی
و چشماش بست بعد مدت کمی سوران بخواب رفت.


_______________________________________ راضی باشید ازم :))
التماس دعا دختریا
بعد کامنتارو جواب میدم



:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 08:04 ق.ظ
Inspiring story there. What occurred after? Thanks!
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 03:48 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this web site's articles or
reviews every day along with a cup of coffee.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 08:52 ق.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up.
The words in your article seem to be running off the screen in Internet explorer.
I'm not sure if this is a format issue or something
to do with internet browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The layout look great though! Hope you get the issue fixed
soon. Many thanks
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 04:37 ب.ظ
I was very pleased to uncover this page. I wanted to thank you for
your time due to this fantastic read!! I
definitely savored every little bit of it and I have you bookmarked to check out new
stuff in your site.
شکوفه هلو سه شنبه 16 تیر 1394 04:03 ب.ظ
ممنون بابت داستان

متن اول پستت خیلی پرمغز بود
Sogand Seti پاسخ داد:
تشکر خانومی
tara سه شنبه 16 تیر 1394 01:25 ق.ظ
مرسی عزیزم بسی لذت بردم دوست دارم داستانتو خسته نباشی...التماس دعا
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
a car on سه شنبه 16 تیر 1394 12:33 ق.ظ
Khub bud
Sogand Seti پاسخ داد:
مننون
الی سه شنبه 16 تیر 1394 12:30 ق.ظ
ghazal
Sogand Seti پاسخ داد:
یعنی غزل از دست تو
sami دوشنبه 15 تیر 1394 11:35 ب.ظ
vay aliiiiiiii
Sogand Seti پاسخ داد:
ممنون
Ay-lin دوشنبه 15 تیر 1394 11:06 ب.ظ
3>
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسییییییییییییییییییییییی
Elly دوشنبه 15 تیر 1394 05:40 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
فلفلی دوشنبه 15 تیر 1394 05:06 ب.ظ
سلام
چه عشقولانه شد این قسمت
اینا هم که همه اشون گوش وایستادن و هی میخوان ببینن کی چی میگه . خخ خخ خخ
Sogand Seti پاسخ داد:
دیگه دست خودشون نیست میشنون دیگه :)))))
&BaNoo& دوشنبه 15 تیر 1394 01:25 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی
غریبه دوشنبه 15 تیر 1394 02:55 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر