تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 22
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 22
شنبه 13 تیر 1394 ساعت 01:48 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

خانه ام جایی ست که تو هر روز

پای پنجره به من خیره میشوی،

ترانه میخوانی،

و گیسوانت را برایم می گشایی ...

خانه ام جایی ست که ؛

هرگز نداشته ام ...



چشمامو باز کردم،حالم نسبتا خوب بود .... کمی سرم رو چرخوندم و هیون رو دیدم که روی صندلی نشسته،در حالیکه دست من رو با دوتا دستاش گرفته بود،سرش رو لبه ی تخت گذاشته و خوابش برده بود..... کمی بعد متوجه سرمی که توی دستم بود شدم....سرمو چرخوندم و به ساعت نگاه کردم،از یازده گذشته بود...... یعنی من این چند ساعت رو بیهوش بودم؟؟ آروم صداش کردم:

من:هیون جونگ...؟
یهو سرجاش سیخ شد:چی شده؟؟خوبی؟؟؟

لبخندی زدم که باهاش یه قطره اشک پایین ریخت:من خوبم .... بیا بالا بخواب اینجوری بدن درد میگیری.....

لبخندی از روی آسودگی زد؛دستم رو بوسید:بزار اینو در بیارم....

سرم رو آروم از دستم در اورد،بعدم اومد روی تخت و کنارم خوابید،سرمو روی دستش گذاشتم: هیون جونگ...؟

هیون:جانم؟

بغض کردم:میدونی که چقدر واسم مهمی......آره؟ .... میدونی که .... خیلی دوست دارم...؟

گونه م روبوسید:معلومه که میدونم هانای من....چی شده؟چرا بغض کردی؟

بیشتر توی بغلش فرو رفتم و اروم گفتم:هیچی ... هیچی نشده.

نفسشو حبس کرد تا چیزی بگه اما چند ثانیه بعد بوسه ای به موهام زد و چشماشو بست ... منم بستم ....

با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم؛سرم درد میکرد و انگار چیزی توی گلوم بود و داشت خفم میکرد..... هیون هم کنارم نبود،سزم رو برگردوندم که موبایلم رو بردارم،یادداشت هیون روی میز بود"من رفتم شرکت فرشته ی مندوستت دارم" ؛بدون اینکه مکث کنم جواب دادم:

جونگ مین:هانا؟؟؟؟؟؟ کجایی تو؟؟؟؟مردم از نگرانی.... میدونی چند بار زنگ زدم؟

بی اختیار اشکام پایین ریخت ، روی کمر خوابیدم و در حالیکه دستمو لای موهام میبردم گفتم:

من:خواب بودم ..... معذرت میخوام.

جونگ مین:حالت خوبه؟

من:آ....ره . خوبم..

جونگ مین:صبر کن ببینیم،صدات داره میلرزه... نکنه داری گریه میکنی؟؟؟؟

با کلافگی گفتم:آره گریه میکنم! چون باید بکنم! چون لیاقتم اینه که اینقدر گریه کنم که بمیرم !

صدای هق هقم توی فضای ساکت اتاق میپیچید:

جونگ مین که هول شده بود گفت:ببین...ببین آروم باش...... باشه؟؟؟؟میخوای من بیام؟؟

من:نه نمیخوام.....میخوام تنها باشم جونگ مین..... باید تنها باشم....

با درموندگی گفت:باشه هرچی تو بخوای....اما لطفا بهم قول بده که مواظب خودت هستی ... باشه؟؟؟

چشمامو بستم و آروم گفتم:باشه.... دوست دارم ... خیلی زیاد ....

جونگ مین:منم دوست دارم خوشگلم ...میبوسمت؛مواظب خودت باش... فعلا.

قطع کردم و از سرجام بلند شدم.....توی آینه نگاهی به خودم انداختم...."واست متاسفم کیم هانا " ... سری تکون دادم و سمت حمام رفتم.....

•-•-•-•-•-•-•-•-•-•

دستش رو روی دکمه ی آیفون فشرد؛چند ثانیه بعد خانم سونگ(خدمتکار سوهیون اینا)جواب داد: بفرمایید؟

جونگ وو:سلام ،میشه به سوهیون بگید من پایین منتظرشم؟

خانم سونگ:بله پسرم،الان بهش میگم.

جونگ وو لبخندی زد و دستش رو بالا برد:ممنون.

سمت ماشین رفت و سوار شد تا سوهیون بیاد؛اول دستاشو روی فرمون گذاشت و بعدم سرشُ روی دستاش گذاشت ،دست خودش نبود اما فکرش از روز قبل درگیر بود ... خودشم از فکری که میکرد میترسید،اما نمیتونست از این افکار راحت شه......... سوهیون با اومدنش این فکرا رو از سرش پروند:

سوهیون:خــــــــــــــــــب! بگو ببینم کجا قراره شام بخوریم عزیزم؟؟؟

جونگ وو خندید و راه افتاد.........

 

چند روزی گذشته بود ؛ از آخرین باری که جونگ مین رو دیدم......... بعدش خیلی زنگ زده بود، اما من جواب ندادم.... نمیتونستم باهاش حرف بزنم .... 2 ساعت از رفتن هیون جونگ به شرکت گذشته بود و ساعت هنوز حتی 12 ظهر هم نشده بود ... گوشیم واسه بار سوم از بعد از بیدار شدنم زنگ خورد .. جواب دادم؛عصبانی بودم و اصلا برام مهم نبود دارم چی میگم،بلند بلند شروع به حرف زدن کردم:

من:بله؟؟؟؟؟؟ جونگ مین ازت خواهش کردم! گفتم بزار تنها باشم! چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟

جونگ مین:هانا؟؟؟تو حالت خوبه؟؟؟

صدای زنگ در توی خونه پیچید ، همونطور که سمت در میرفتم ادامه دادم:چرا هیچی نمیگی؟؟؟ مگه نگفتم میخوام چند روز تنها باشم؟!!!!!

در رو باز کردم و میخواستم به حرفام ادامه بدم که صدام خفه شد..... جونگ مین رو به روم ایستاده بود..... منو کنار زد و وارد خونه شد.... عصبانیت از تک تک حرکاتش میبارید،در رو آروم بستم و به در تکیه دادم.... اول چند بار فاصله ی بین در تا میز ناهارخوری رو طی کرد و بالاخره ایستاد:

جونگ مین:اینجوریه دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟ اینه؟؟؟؟؟ قرار ما این بود؟؟؟

یکه خوردم...صداش خیلی بلندتر از حدی بود که تا حالا ازش شنیده بودم!!! اما خودمو جمع کردم:

من:میخواستم تنها باشم. حالم خوب نبود! چیزه زیادی خواستم؟؟؟

جلو اومد؛روبه روم،خیلی نزدیک ایستاد.... دستش که میلرزید رو مشت کرد و به دیوار درست کمی کنار سرم کوبوند:فکر میکنی نمیفهمم داری ازم فرار میکنی؟؟؟ میدونی چقدر متنفرم از اینکارت .... قبلا همچین اتفاقی افتاده بود! و تو میدونستی که چقدر بدم میاد ! چرا داری اینجوری میکنی؟!

سرمو برگردوندم:برو اونور. بوی گندِ سیگار میدی. توام میدونی متنفرم اما باز کشیدی!

عقب نرفت؛به هر شکلی که بود کنارش زدم و ازش فاصله گرفتم...... بغضم شکست،همچنان پشتم بهش بود....نمیخواستم ببینه دارم گریه میکنم...سریع اشکام رو پاک کردم و بهش نگاه کردم،نمیتونستم صدامو زیاد بالا ببرم چون میلرزید.....

من:خب .... الان باید چیکار کنم؟؟ بیا منو بزن! بیا منو بکش راحتم کن..... راحتم کن! هم خودمو؛ هم بقیه رو!

صورتش رو با دستاش پوشوند و نفس عمیقی کشید......چند دقیقه توی همون سکوت گذشت؛ کمی نزدیک تر اومد،صداش رو پایین آورده بود،مثل همیشه:

جونگ مین:من ..... معذرت میخوام....نمیدونم چرا سرت داد زدم..... خیلی عصبانی بودم...

اشکام پایین ریخت..... جلو اومد و دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت،اشکام رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید:ببخشید گلم .... ببخشید....

رفتم تو بغلش و بلند بلند گریه کردم،به بلوزش چنگ میزدم:دلم ....دلم برات تنگ شده بود.......

محکم منو فشرد:من خیلی بیشتر .... خیلی .

گردنم رو بوسید و دوباره بغلم کرد:گریه نکن هانا.... خواهش میکنم.

اشکام رو پاک کردم و بدون اینکه بزارم حلقه ی دستاش از دورم باز شه سرم رو از روی شونه ش برداشتم و بهش نگاه کردم،جلو رفتم و لباش رو محکمتر از حالت عادی بوسیدم.... دستش رو گرفتم و روی رونم گذاشتم....:

جونگ مین:هانا؟چیکار میکنی؟ممکنه هیون جونگ بیاد!حالت خوبه؟!

من:نمیاد..........لطفا جونگ مین.....بهت نیاز دارم....نمیدونم چرا همچین حسی دارم .... اما نمیتونم کنترلش کنم...!

دستش رو گرفتم و سمت اتاق بردمش.....در حالیکه کتش رو در میووردم بوسیدمش؛خندید:

جونگ مین:تو دیوونه ای به خدا هانا....

موهام رو کنار زد و از گوش تا گردنم رو بوسید،دستش رو روی زیپ پیراهنم گذاشت و بازش کرد ...

 

جونگ وو به نقطه خیره بود و با نیِ آبمیوه ش بازی میکرد؛سوهیون که روبه روش نشسته بود(اونطرف میز) دستش رو گرفت که باعث شد جونگ وو نگاهشو به سوهیون بده:

سوهیون:چیزی شده جونگ وو؟

جونگ وو لبخندی زد و دست سوهیون رو آروم فشرد:میشه یه چیزی بپرسم؟

سوهیون سرش رو تکون داد:البته که میشه! از کی تا حالا اجازه میگیری واسه سوال پرسیدن؟

جونگ وو خندید:امممم....هیچ چیزی نیست که بخوای به من بگی؟

سوهیون سرشو کج کرد و با غیظ گفت:چی مثــــــــــــلا؟

جونگ وو:راجع به هانا..... چیزی هست که لازم باشه بدونم؟

سوهیون که کمی تعجب کرده بود گفت:نه چی باید باشه؟

جونگ وو هیچ نشونه ای از مخفی کاری تو چشمای سوهیون ندید؛محکم به پشتی صندلی تکیه داد:یه اتفاقی داره میفته؛که صرفا هم اتفاقِ خوبی نیست.....حس بدی دارم ... تو سعی کن اگه هانا داره چیزی رو مخفی میکنه بفهمی......نمیتونم بزارم دوباره اتفاقِ بدی واسش بیفته ..

سوهیون با نگرانی بهش خیره شد................





:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is the Ilizarov method? شنبه 1 مهر 1396 08:53 ب.ظ
With havin so much content and articles do you
ever run into any issues of plagorism or copyright infringement?
My website has a lot of exclusive content I've either written myself or outsourced but it appears a lot of it is popping it up all over the internet without my authorization. Do you know any methods to help prevent content from being stolen? I'd truly appreciate it.
How do I stretch my Achilles tendon? پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:32 ق.ظ
You've made some really good points there. I looked on the net to
find out more about the issue and found most people will go along with your views on this
site.
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 09:10 ق.ظ
Hi there! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing several weeks of hard work due to no
backup. Do you have any methods to prevent hackers?
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 07:39 ب.ظ
Does your blog have a contact page? I'm having problems locating it but, I'd like to shoot you an email.
I've got some ideas for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great blog and I look forward to seeing it
develop over time.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 10:24 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on ღ❤Dolls Domination❤ღ -
ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 22. Regards
manicure جمعه 18 فروردین 1396 05:28 ب.ظ
Wow that was unusual. I just wrote an very long comment but after I clicked submit my comment didn't
appear. Grrrr... well I'm not writing all that over again. Regardless,
just wanted to say superb blog!
BHW شنبه 12 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
I love what you guys tend to be up too. This kind of clever work and reporting!
Keep up the great works guys I've included you guys to my blogroll.
tara سه شنبه 16 تیر 1394 02:00 ق.ظ
الهی هانا به زمین گرم بخوره که توتختخواب هیون بهش خیانت میکنه...الهی هیوووونم چقدر گناه داره...مرسی دوستم عالی بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
الهی الهی
خیلی شدید گناه داره-_-
خواهش عزیزم
فرهاد دوشنبه 15 تیر 1394 12:56 ق.ظ
خیلی خوب بود. ممنون از مطلبتون
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرسی دوست عزیز
تبادل بازدید دوشنبه 15 تیر 1394 12:48 ق.ظ

وبلاگ خود را به دیگران معرفی کنید

http://linkz.ir

شنبه 13 تیر 1394 11:42 ب.ظ
-_-
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
الی شنبه 13 تیر 1394 04:39 ب.ظ
اصلا دلم نمیخواد ریخت این هانا رو دیگه ببینم حیفه هیون که با این دخترست بنظرم هیون خیانتش رو ببینه بهتر از اینکه هیچی ندونه و باهاش زندگی کنه امیدوارم هیون توی این داستان با یک دختر خوب اشنا بشه و باهاش ازدواج کنه دلم میخواد هیچوقت هانارو دیگه نبخشه و نبینه هیون حقش نیست دلم نمیخواد حالا که هیون سربازیه این داستانارو از هیون بخونم و ناراحتیش رو ببینم عزیزم اگه میخوای این دخترو به جونگ برسونی هیونو از این داستان بکش بیرون من نمیدونم شما که میخواین دختر رو به جونگی برسونین چرا هیون رو قاطی این داستان میکنید عزیزم اصلا منظور بدی نداشتم فقط دلم برای هیون میسوزه دلم تنگشه با این داستاننم بیشتر ناراحت میشم منو ببخش گام اگخ حرف بدی زدم قربونت برم فقط یکم ناراحتم بازم شرمنده جیگر.
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
نگران نباش من یه کاری میکنم که نه سیخ بسوزه نه کباب:))) اونم آخرش خوشحالیش رو پیدا میکنه♥ میفهمم عزیزم درک میکنم شما خواننده ی جدیدی؟ندیده بودمت قبلا
فلفلی شنبه 13 تیر 1394 03:59 ب.ظ
ای خدا از دست این دختره هانا . آخر یا اون رو میکشم یا باز اون رو میکشم . جون عزیز خودم حیفه .
یعنی خوشم میاد هیون از راه برسه و اینا رو با هم ببینه . هم حس خباثتم میاد هم دلم واسه اش میسوزه . اصلا دلم نمیخواد خورد شدنش رو ببینم . هرچند با این راهی که این دختره هانا در پیش گرفته اول آخر هیون رو نابود میکنه .
دختره ی چشم سفیده چندش . روان پزشک لازمه .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره عزیزم تو خون خودتو کثیف نکن من حلش میکنم
اون موقع که هیون بیچاره دیوونه میشه :| مطمئنی؟:|
حالا باید دید
آره اصلا باید بستری شه :|
&BaNoo& شنبه 13 تیر 1394 12:48 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
alireza شنبه 13 تیر 1394 10:30 ق.ظ
وبلاگت خیلی خوشگل و پرمحتوا بود خیلی خوشم اومد ازش به وبلاگ من هم سر بزن راهکارهای جدیدی دارم برای افزایش بازدید دارم آخه بازدیدت خیلی کمه برای این وبلاگ واقعا حیفه به امید دیدار دوست عزیز
ایکس واچ شنبه 13 تیر 1394 09:36 ق.ظ
اگه دوست داری یه حراجی ساعت مچی مردانه و زنانه رو از نزدیک ببینی همین الان بیا...... بدو بدو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر