تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 21
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 21
یکشنبه 7 تیر 1394 ساعت 01:03 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

این که باید فراموشت میکردم را هم فراموش کردم ...

تو تکراری ترین حضورِ روزگارِ منی ... !

و من عجیب به آغوش تو ؛

از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام !

جونگ مین: هانا گریه نکن دیگه ... چرا اینجوری میکنی آخه....

بیشتر روی تخت جمع شدم و پتو رو محکم تر دورم پیچیدم....:

من:حس بدی دارم ....

جونگ مین:خوب نبود..؟

بهش نگاه کردم و گفتم:نه دیوونه....عالی بود...... ولی .. ولی هیون جونگ .... وای خدایا....

و دوباره چشمامو بستم و بیشتر جمع شدم...

جونگ مین:شششش....بیا اینجا ببینم...

جلوتر اومد و منو توی آغوش کشید....همونطور که موهام رو نوازش میکرد گفت:نباید خودتو سرزنش کنی .... کاری که دوست داشتی...یعنی دوست داشتیم رو انجام دادیم....من عاشقتم توام عاشق منی .... با هم این مسئله رو حل میکنیم خوشگلم.

سرمو بالا اوردم....هنوزم داشتم به پهنای صورتم اشک میریختم....این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم واسه عذاب دادن خودم...خم شد و شروع به بوسیدن لبام کرد،تقریبا نصف بدنش روی من بود... لبامو ازش فاصله دادم و با موهاش که روی پیشونیش ریخته بود بازی کردم..... اشکم بند نمیومد....چشمام رو بوسید....:هانا نکن دیگه...لطفا....

از سرجام بلند شدم و مشغول پوشیدن لباسام شدم؛جونگ مین هم بلند شد و شلوارش رو پوشید،جلو اومد و دستم رو گرفت:

جونگ مین:میخوای بری؟

اشکام رو پاک کردم و لبخندی زدم:آره باید برم؛ بهت زنگ میزنم...

بغلم کرد و آروم زیرگوشم گفت:دوست دارم....

شونه ی برهنه ش رو بوسیدم:منم همینطور.

کیفم رو برداشتم و قبل از اینکه دوباره اشکام پایین بریزه سمت در رفتم....کفشام رو پوشیدم،در رو باز کرد،گونه ش رو بوسیدم:میبینمت.

جونگ مین:میبینمت عزیزم....

آسانسور همون لحظه رسید بالا،سریع وارد آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی همکف رو زدم...

طولی نکشید که آسانسور ایستاد؛از آسانسور بیرون رفتم اما اینقد گیج بودم که محکم به شخصی برخورد کردم.... سرم رو بالا اوردم....جونگ وو بود...................

*********

با دیدن شخصی که رو به روش بود و با چشمای گرد و موهای بهم ریخته بهش زل زده بود شکه شد:

جونگ وو:هانا؟! تو.... اینجا...؟؟

هانا دستی به موهاش کشید تا مرتبشون کنه... کمی من من کرد و نگاهش رو از جونگ وو گرفت تا نفهمه که دروغ میگه:

هانا:اینجا.....خونه ی یکی از ... دوستامه. آره خونه ی دوستم اینجاست.

جونگ وو ابرویی بالا انداخت: بیرون سرده... دکمه هاتو کامل ببند؛حواس نداریا!

هانا هم در چشم بهم زدنی خداحافظی کرد و رفت!جونگ وو که ذهنش هنوز مشغول تجزیه و تحلیل بود وارد آسانسور شد و دکمه رو زد.....................

از آسانسور بیرون رفت و سمت در خونه رفت؛زنگ رو زد:چند ثانیه بعد جونگ مین که تصور میکرد شاید هانا برگشته باشه سریع در رو باز کرد!و تعجبش از دیدنِ جونگ وو اصلا از چشم جونگ وو پنهان نموند!جونگ وو نگاهی به جونگ مین که بلوز تنش نبود و موهاش اصلا مرتب نبود انداخت:

جونگ وو:سلام! منتظر کسی بودی؟:))) انگار تعجب کردی منو دیدی!

جونگ مین سریع خودش رو جمع و جور کرد و جونگ وو رو به داخل دعوت کرد:

جونگ مین:نه بابا ... بیا تو؛خوب شد اومدی!

جونگ وو سمت کاناپه رفت،جونگ مین هم سمت اتاق رفت و بعد در حالیکه تیشرتش رو میپوشید از اتاق بیرون اومد و روبه روی جونگ وو نشست؛همه ی چیزایی که توی چند دقیقه ی اخیر گذشته بود مثل یه فیلم از جلوی چمشاش(جونگ وو)رد میشد! ... اینکه هانا و جونگ مین رو در وضعیت تقریبا مشابهی دیده بود!!!

جونگ مین:چه خبر؟

جونگ وو که چند روز قبل با جونگ مین راجع به سوهیون و حسی که بهش داره حرف زده بود؛ تکیه داد و گفت:خبر که زیاده! راستی به سوهیون گفتم:))

جونگ مین که خیلی خوشحال بود از اینکه شاید با عوض کردن بحث بتونه کمی خودشو عادی نشون بده مشتاقانه بهش نگاه کرد:خب؟ چی شد؟

جونگ وو خندید:فعلا که همه چیز خوبه ... تا ببینیم چی میشه!

جونگ وو در حال کلنجار رفتن با خودش بود؛باید به جونگ مین میگفت که هانا رو توی لابی دیده؟

جونگ وو:راستی هانا رو دیدم پایین.

جونگ مین کمی جا خورد اما سریع خودش رو جمع و جور کرد:خب؟

جونگ وو ابروشو بالا انداخت:خب؟!

جونگ مین خندید:نه نگران نباش پیش من نبوده:)))

جونگ وو:من همچین چیزی نگفتم که :|

جونگ مین لبشو گزید:اما همچین فکری میکردی :|

جونگ وو اومد انکار کنه که همچین فکری کرده اما جونگ مین پرید وسط حرفش:ول کن:)) بگذریم .

جونگ وو سری تکون داد و باشه ای گفت:از بابات و شرکت چه خبر؟

لپاشو باد کرد:خبری نیست........دارم به این فکر میکنم که یکم پسر خوبی باشم واسش.!

جونگ وو:کار خوبی میکنی...به هر حال اون فقط تورو داره.

جونگ مین تایید کرد و ادامه داد:کیو جونگ بهم زنگ زد.

کیوجونگ هم هم دانشگاهیشون بود و جزو دوستای نزدیکشون بود؛حالا دیگه خواننده ی معروفی شده بود اما این هیچ تاثیری روی رابطه ش با دوستاش نگذاشته بود....جونگ وو با لبخندی که ناخودآگاه روی لبش نشسته بود گفت:حالش چطور بود؟؟؟چند وقته خبر نداریم ازش.

جونگ مین:آره خودشم گفت خیلی ناراحته که این مدت از همه بیخبر بوده....تورِ دور دنیا داشته که شش ماه طول کشیده ، کلی ناراحت بود خودش؛حالا گفت یه روز قرار میزاره که همه هم رو ببینیم .

جونگ وو سری تکون داد:آره خیلی خوب میشه:)

جونگ مین از سرجاش بلند شد تا قهوه بیاره ؛ اما هنوز از روی مبل بلند نشده بود که سرش گیج رفت و دوباره نشست:

جونگ وو:جونگ مین؟؟؟حالت خوبه؟؟

جونگ مین سری تکون داد و هرجوری که بود بلند شد:آره خوبم ، دیشب کم خوابیدم ،به خاطر خستگیِ،چیزی نیست....

لبخندی زد و سمت آشپزخونه رفت.....

♥-♥-♥-♥-♥-♥-♥-♥

رمز در رو زدم و وارد خونه شدم؛هیون جونگ رو دیدم،سمتم اومد و گونه م رو بوسید....اصلا صداش رو نمیشنیدم،قفسه سینه م از درد داشت منفجر میشد و قلبم انگار میخواست از جاش کنده شه....... کیفم از دستم افتاد و چشمام سیاهی رفت......... آخرین چیزی که حس کردم دستای هیون دور کمرم بود..............




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is limb lengthening surgery? جمعه 17 شهریور 1396 03:58 ب.ظ
I think the admin of this website is truly working hard in favor of his website, since here every stuff is quality
based stuff.
manicure پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 03:42 ب.ظ
What's up colleagues, how is all, and what you desire
to say concerning this article, in my view its actually amazing in favor of me.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:30 ق.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Taking a few minutes and
actual effort to produce a good article… but what can I say… I put
things off a lot and don't seem to get anything done.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 07:10 ب.ظ
Oh my goodness! Impressive article dude! Thank you, However I am going
through issues with your RSS. I don't understand why I am unable to join it.
Is there anybody else getting identical RSS problems?
Anyone who knows the solution can you kindly respond? Thanks!!
agra شنبه 13 تیر 1394 01:34 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
ati love is the moment چهارشنبه 10 تیر 1394 05:26 ب.ظ
سلام گلم وبت عالیه منم فیک مینویسم لینکم کن ..لینکت کردم
tara دوشنبه 8 تیر 1394 02:35 ب.ظ
باشه عزیزم درک میکنم موفق باشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
tara یکشنبه 7 تیر 1394 03:58 ب.ظ
دختره بووووووووووووووق...خجالتم نمیکشه چه جوری میخواد توصورت هیون نگاه کنه...مرسی عزیزم اگرامکانش هست یکم زودتر بیای ممنون میشم ازت
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آروم باش عزیزم
واقعا که همینو بگو
من هفته ای یه بار میام کلا چون درگیر درسامم نمیتونم بیشتر از هفته ای یه بار بزارم ببخشید گلم
فلفلی یکشنبه 7 تیر 1394 01:17 ب.ظ
ببینم جونگمین بیماری خاصی داره ؟ این رو قسمت قبلی میخواستم بپرسما ولی یادم رفت . نکنه ایدز داشته باشه چون اگه هانا بگیره به هیون بیچاره هم منتقل میشه . امیدوارم ایدز نباشه . بیشتر احتمال میدم سرطانی چیزی داشته باشه . پسره ی سرتق حرصم میده این روزا .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
والا نمیدونم من حالا اگه باشه معلوم میشه اگه نه هم که چه بهتر :))
یعنی من شیفته ی همین آینده نگریت شدم زبونمون لال دست من بشکنه اگه همچین چیزی بشه:)))
امیر یکشنبه 7 تیر 1394 09:11 ق.ظ
من کمکتون می کنم تا افراد بیشتری از سایت یا وبلاگت بازدید کنند... کافیه سری به سایت من بزنی
Ay-lin یکشنبه 7 تیر 1394 08:34 ق.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر