تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 20
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 20
جمعه 29 خرداد 1394 ساعت 10:55 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

گاهی یک نفر با نفسهایش ..

با نگاهش ، با کلامش ...

با وجودش ، با بودنش ...

بهشتی میسازد از این دنیا برایت

که دیگر بدون او ؛

بهشت واقعی را هم نمیخواهی ... !



فلش بک:" چشماشو باز کرد ... کمی طول کشید تا همه جارو تار نبینه؛ به اطرافش نگاه کرد ، هیورین کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره بود.... بارون میبارید .

دستش رو بالا اورد و لوله ی اکسیژنی که به بینیش بود رو لمس کرد .... حرفای دکتر رو پشت گوش انداخته بود و میدونست آخرش با این وضعیت میاد بیمارستان! هیورین چیزی از بیماری جونگ مین نمیدونست ... هیچی.... آروم صداش زد:

جونگ مین:هیورین....؟

هیورین با نگرانی و سردرگمی سمتش برگشت:حالت خوبه؟؟؟؟

جونگ مین دستش رو کمی بالا اورد و سوهیون هم روی صندلی کنار تخت نشست و دستش رو گرفت..... جونگ مین لبخندی زد:خوبم ....

هیورین دستشو بوسید:میشه بهم بگی چرا توی این وضعیتی؟ بهم زنگ زدن گفتن اینجایی ... چجوری این اتفاق افتاد؟؟؟

جونگ مین:باید زودتر بهت میگفتم......اما نشد....توی این یک ماهی که اومدم درگیر دانشگاه و پیدا کردن تو بودم........ نشد که بگم...... "

♥♥♥♥♥♥♥

یک هفته بعد.....:

کیفم رو روی صندلی گذاشتم،سوهیون زودتر از من رسیده بود،لبخندی زدم و بعد از روبوسی خودمم نشستم:

من:سفارش دادی؟

سوهیون:بله میدونستم چی میخوری بعد از ظهرا!:)))

ابروهامو بالا انداختم و لبخندی از روی رضایت زدم:اینم از مزایای داشتنِ دوست خوب! خب چه خبر؟؟اوضاع با جونگ وو چطوره؟

لبشو گزید و نیم نگاهی بهم کرد:فعلا که همه چیز خوبه...تا ببینیم چی پیش میاد!

من:پس خوبه عزیزم...

سوهیون:شما چی؟همه چیز خوبه؟مشکلی نیست؟

حواسم پرت شده بود:

سوهیون:هانا حواست به منه؟

تکونی خوردم و بهش نگاه کردم....:

من:ببخشید حواسم پرت شد؛چی گفتی؟

سوهیون:گفتم همه چیز خوبه؟مشکلی که ندارین عزیزم؟

کمی فکر کردم و لبخندی زدم،نمی تونستم به سوهیون چیزی از جونگ مین بگم:

من:نه مشکلی نیست....همه چیز سرجاشه!

یک ساعت اونجا نشستیم و بعد سوهیون رفت خونه  تا به کاراش برسه... منم باید میفتم جونگ مین رو ببینم....سوار ماشین شدم و شماره ش رو گرفتم:

من:جونگ مین؟

جونگ مین:سلام عشق،خوبی؟

لبخندی زدم:مرسی عزیزم.....امم..کجا همدیگه رو ببینیم؟

کمی فکر کرد:اگه میتونی بیا خونه،خوبه؟یا اگه میخوای بریم بیرون؟

من:نه نمیخواد تا حالا بیرون بودم....الان میام خونه.

جونگ مین:باشه منتظرتم.

من:میبینمت....

قطع کردم و ماشین رو روشن کردم.........

••••••••••••

لیوان آبمیوه اش رو کنار گذاشت و گوشیش رو از روی میز برداشت و شماره ی سوهیون رو گرفت:

سوهیون:بـــــــــــــله؟

جونگ وو:به به سلام پرنسس !

سوهیون با خنده گفت : سلام :)) خوبی؟؟؟ دلت تنگ نشد از صبح تا حالا منو ندیدی؟

جونگ وو با آه و ناله گفت:آخ گفتی!داغِ دلم تازه شد!

سوهیون:خب حالا کم خودتو لوس کن! جای منو تو عوض شده انگار=))

جونگ وو لبخندی زد و کمی جدی تر ادامه داد:چیکار میکنی؟خونه ای؟

سوهیون:اوهوم..... با هانا بیرون بودم تازه برگشتم.

جونگ وو:حالش چطور بود؟

سوهیون:خوبه مشکلی نیست:)

جونگ وو :باشه عزیزم..... اممم منم میرم یه سری به جونگ مین میزنم امروز.

سوهیون کمی مکث کرد:باشه ... سلام برسون. من برم لباسم رو عوض کنم دیگه بعدا میبینمت عزیزم.

جونگ وو:مواظب خودت باش؛میبینمت

بعد هم قطع کرد و بلند شد تا لباساش رو عوض کنه ....

*--*--*--*--*--*--*

رمز در رو زدم و وارد شدم... در حالیکه کفشام رو در میوردم صداش کردم:

من:جونگ میــــــــــــــن؟؟

از توی اتاقش بیرون اومد:به ببین کی اومده:))

سمتش رفتم اونم جلو اومد و بغلم کرد:دلم برات تنگ شده بود.....خیلی زیاد. سه روز از آخرین باری که همو دیدیم میگذره.....اینجوری منو به کشتن میدیا...

لبخندی زدم:منم دلم برات تنگ شده بود...

پیشونیم رو بوسید:بیا بشین.

سمت آشپزخونه رفت،منم روی صندلی که اینطرف کانتر بود نشستم و بهش خیره شدم... ناخودآگاه لبخندی زدم...

جونگ مین:چی بیارم؟شراب؟قهوه؟سایر گزینه ها؟:))

من:شراب بیار تازه قهوه خوردم:))

بطری شراب رو روی کانتر گذاشت و با دوتا لیوان اومد و رو به روم نشست.... لیوانارو تا نصفه پر کرد،کمی خوردم  و دوباره روی کانتر گذاشتمش.

جونگ مین:هانا حالت خوبه عزیزم..؟

حواسم بهش نبود:هوم....

دستش رو زیر چونه م گذاشت:

جونگ مین:چشماتو از من ندزد....اگه چیزی شده بگو.

از سرجام بلند شدم؛روی پاش نشستم و بغلش کردم.....گردنش رو بوسیدم:

من:باید ازت متنفر باشم.....اما نمیتونم.....خیلی دوست دارم....

دستش رو دور کمرم حلقه کرد:من بیشتر هانا.....خیلی بیشتر....

همونطور که دستم دور گردنش حلقه شده بود بهش نگاه کردم....هردو سکوت کرده بودیم... چند دقیقه بعد انگار که ازم اجازه میخواست به چشمام خیره شد.... چند ثانیه مکث کردم و بعد خودم جلو رفتم و بوسیدمش....بدون اینکه لباش رو از لبام جدا کنه بلند شد و دستاش رو زیر رونم حلقه کرد؛منم پاهامو دور کمرش نگه داشتم..... به اتاق رسیدیم،منو زمین گذاشت...منم تیشرتش رو دراوردم و دوباره بوسیدمش...دستم رو لای موهاش بردم ...اونم دکمه های بلوزم رو باز کرد ... لباشو کمی ازم فاصله داد....دستش رو گرفتم و در حالیکه عقب عقب سمت تخت میرفتم با خودم سمت تخت بردمش.... دراز کشیدم.... دستاشو دورم حلقه کرد و گردنم رو بوسید... شلوارکم رو در اورد و پایین انداخت....خندیدم اونم خندید.....!گرمای تنش و نفساش رو روی قفسه ی سینه م حس میکردم........................


سلام ♥


اول از همه معذرت میخوام بابت این یک ماه....فاطی میدونه :( دقیقا از 13 اردیبهشت امتحان داشتم تا همین یک هفته - 10 روز پیش....وقت سرخاروندن هم نداشتم؛امیدوارم و همه ی تلاشم رو میکنم که دیگه اینجوری شرمنده تون نشم. امیدوارم که بازم همواهیم کنید



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 02:13 ب.ظ
I like the valuable info you provide on your articles.

I will bookmark your weblog and take a look at again right
here frequently. I'm reasonably certain I will be informed
a lot of new stuff proper here! Best of luck for the next!
agra شنبه 13 تیر 1394 02:30 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
&NoTrIkA& یکشنبه 31 خرداد 1394 05:30 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
فلفلی یکشنبه 31 خرداد 1394 02:07 ب.ظ
جانم ؟ الان چی شد ؟ خیااااااااااااااانت ؟ این دختره واقعا یه چیزیش میشه . نکرد بذاره مهر سند ازدواجش خشک بشه . یکی نیست بگه آخه دختره ی احمق تو که هیون رو نمیخواستی کسی وادارت نکرده بود زنش بشی . بگیرم بزنم له و لوده و داغونش کنم و بعدم با غلتک از روش رد بشم .
اوه اوه . این جونگ وو رمز رو نداشته باشه همینطوری سرش رو بندازه پایین بره تو و اینا رو با هم ببینه ؟ البته خراجی ها اکثرا از این کارها نمیکنن . حتی اگه با هم رفیق جون جونی هم باشن از قبل خبر میدن یا زنگ خونه رو میزنن . هرچند فکر نکنم این پسره رمز رو داشته باشه . یعنی فکر نکنم کسی تو این دوره زمونه رمز خونه اش رو به همه ی دوست هاش بده . خیلی خز میشه اگه اینطوری باشه و جونگ وو رمز رو داشته باشه .
خوب دیگه خیلی حرف زدم . منم مثل تارا امیدوارم از این به بعد که تعطیلاته زود زود بیای
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
تا همین الانم که اینکارو نکرده بودن خیانت بودا اون که صد در صد
با خودش درگیره در جریانی که :| :|
نه بابا آدمی که یه ریگی تو کفششه رمز در خونه رو به همه نمیده که
نه بابا این چه حرفیه من عاشق این نظرات بلند و بالام
فلفلی یکشنبه 31 خرداد 1394 02:00 ب.ظ
تو چرا اینقدر دیر دیر میای دختر ؟ کل داستان از یادم میره تا بیای .
برم بخونم ببینم چه خبره .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
میدونم اینبار خیلی فجیع بود مدت زمان غیبتم :|
من بسی شرمنده
tara شنبه 30 خرداد 1394 02:47 ق.ظ
مرسی عزیزم مثل همیشه عالی بود ولی کم بود امیدوارم قسمت بعد زودتر بذاری خانومی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
لطف داری عزیزم چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر