تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 21
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 21
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 11:43 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

سلام دوست جونیاااااااااام اخر شبتون خوش
من خیلی کار دارم و درگیرم با خستگی تموم اومدم براتون پست بزارم امیدوارم غیبتمو ببخشید،این قسمت رو مثل وقتای غیبتم جبرانش زیاد میزارم



MidNight





یونگ:هیونگ کجا رفت!
هیون:بزارین اروم شه
سوران با بغض گفت:متاسفم همش تقصیر منه
پوجا:اصن تقصیر تو نیست!
هیچکس چیزی نگفت مینسول با بهت تو سکوت بهشون نگاه میکرد،کیو هم ممکن بود یروزی ترکش کنه؟این فکر ازارش میداد مشکلات افراد خونه هم گیجترش میکرد....
سوران گریه میکرد صدای گریه ارومش همه میتونستن تو خونه بشنون،جونگمین تو اتاقش بود بقیه تو سالن نشسته بودن،پوجا با استرس جلو پنجره ایستاده
پوجا:نباید بربم دنبالش؟
هیون:بزار اروم شه شک بدی بهش وارد شده
مینسول اروم گفت:پس اینجوریه!....کیو اگه ولم کنی خودمو میکشم!
کیو دست مینسول گرفت:عزیزم هرگز نمیتونم ولت کنم منم بدون تو میمیرم فراموش نکن من با خودخواهیم این زندگی رو بهت دادم
سوران داشت اروم وارد سالن میشد میخواست بگه برن دنبال هیونگ اما با شنیدن جمله مینسول عقب رفت سمت در رفت و با سرعت سمت درختا دویید
یونگ:صدای در بود سوران بیرون رفت؟
مینسول رفت سمت در اسمون نیمه ابری بود نسبت به یک ساعت گذشته افتابی تر شده بود
کیو:نمیتونیم بیرون بریم باید صبر کنیم تا 3ساعت دیگه غروبه
هیون:باشه اگه نیومد میریم دنبالش
سوران باعجله و بی هدف خاصی تو جنگل میدوید خسته شده بود به اسمون نگاه کرد که نور خورشید از پشت ابرا کم و بیش بیرون میزد بیاد صحبت چند وقت پیشش با پوجا افتاد،نمیدونست برای خودکشی یه خوناشام چه چیزی وجود داره اما میدونست خورشید براشون یه دشمن قویه یادش بود که پوجا توضیح داده بود اگه زیر نور خورشید بمونن مث مجسمه خشک میشن و تنها چیزی که دوباره برشون میگردونه خون انسانه
با این فکرا بجایی نمیرسید باید فکر میکرد چه چیزی باعث خودکشی میشه میخواست پیداش کنه،نباید میزاشت همه چیز بپاشه
خوب فکر کرد یجایی بود که با جونگمین همیشه میرفت،تپه اییکه جونگمین واسه ستاره شناسیش میرفت،میتونست اونجا باشه،میتونست هم اونجا نه هرجای دیگه ایی باشه...
نزدیک غروب بود تمام تپه های بلند اطراف رو دیده بود میدونست سرعت کمش یه نقطه ضعفه وقتی هیونگ راحت میتونست جابجا بشه،یه تپه بلند نظرش جلب کرد به زحمت ازش بالا رفت،حس کرد کسی پشتش ایستاده اروم برگشت دیدن سوران با اون صورت خسته و عرق کرده اصلا تعجبی براش نداشت
سوران اروم جلو رفت:چیکار میکنی؟
به چشمای هیونگ نگاه کرد مشخص بود خیلی گریه کرد اروم دستش سمتش برد اما هیونگ عقب رفت
سوران:میخوای حرف نزنی دقم بدی اره؟
هیونگ:ازینجا برو سوران
سوران:نمیرم
هیونگ:باشه بمون و با چشمای خودت سوختنمو تو اتیش ببین
سوران به بازوی هیونگ چنگ زد:نه!منم باید باخودت بکشی
هیونگ سرد نگاش کرد:خیلی دوست داری بمیری ازینجا برو و خودت بکش
سوران:بخدا دوستت داره،داره دیوونه میشه بدون تو دیوونه میشه
هیونگ اروم ایستاده بود سوران تردید تو نگاهش دید میدونست فقط داره یکاری میکنه بدون اینکه راجبش فکری کرده باشه باعجله اضافه کرد
سوران:فقط یه فرصت بهم بده خواهش میکنم بهت ثابت میکنم برای همه عزیزی،تو نباید از بین بری میفهمی؟
هیونگ:تو هم فقط بفکر خودتی!میخوای جونگمین اذیت نشه میخوای مادرت ناراحت نشه ولی به من فکر نمیکنی
سوران اروم جلو رفت چونش از بغض میلرزید اروم دستش رو صورت خنک هیونگ گذاشت
سوران:نه!من فقط بفکر خودمم،درستش اینه!...دوستت دارم دوستمی کسی هستی که همیشه باهام مهربون بودی پر انرژی مثبت و همیشه صادق،حرف قلب و زبونت یکیه...من نمیخوام محکوم به ندیدنت شم وقتی خودمو مقصر میدونم اگه بلایی سرت بیاد قسم میخورم منم دیگه تحمل نمیکنم
هیونگ بهش نگاه میکرد اروم سوران رو بغل کرد:متاسفم اینجوری کردم
سوران:نمیدونم راجب چی حرف میزنی یادم نمیاد
هیونگ لبخند ارومی زد:دوست ندارم اونجوری یادت بیام....سوران من نمیتونم بدون اون بمونم
سوران اروم از بغل هیونگ بیرون اومد:دیگه غروبه اونا میان دنبالت،نقشه اینه....
پوجا:مسخره نشو باید بیای
جونگمین داد زد:از جلو چشمم دور شین همتون،راحتم بزارین
یونگ:جونگمین الان اون دوتا هردوشون تو جنگلن
جونگمین:به درک یونگ...به درک،اصن برام مهم نیست کدوم قبرستونی هستن حتمن دوتا باهم خوشن
صدای جیغ نازک و بلندی که از فاصله ایی میومد بحثشون رو نیمه کاره گذاشت
مینسول از جا پرید:سوران؟
همشون به نوبت از خونه بیرون دویدن حتا جونگمین هم دنبالشون رفت هرچی جلوتر میرفتن صدا بلندتر میشد
پوجا:صدای گریست
دود غلیظی از پشت درختا نمایان شد جونگمین ترسید نمیتونست این اتفاق بیوفته
جونگمین:اون دود از پته میاد
سوران:نه...نه خدایا این چه بلایی بود سرمون اومد
جونگمین رو تپه بود با ناباوری به شعله های بلند آتیش نگاه میکرد سوران سمتش برگشت چشمای خیس از اشک سوران زیر دل جونگمین رو خالی کرد هیونگ نمیتونست تو اون شعله ها باشه،پوجا همونجا نشست رو زمین باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن
پوجا:دیوونه لعنتی!چیکار کردی هیونگ!من بدون تو چیکار کنم لعنتی....نمیبخشمت نمیبخشمت
صداش تو هق هق بلندش گم شد مینسول باصدای بلند گریه میکرد کیوجونگ بغلش کرد هردوگریه میکردن یونگ با آرامشی بیشتر از حد معمول سمت سوران رفت قدمای سنگینش میگفت از درون داره فرو میریزه
زانوهاش لرزید رو زمین زانو زد نفسش درنمیومد هیونگ نمیتونست...
جونگمین به خودش اومد:من دوستش داشتم اون تنها چیزی بود که منو به زندگی وصل میکرد مراقبش بودم همه جا باهام بود،میخواستم بهش بگم چقدر مهمه اما بیشتر بهش زور میگفتم...اگه دوستش نداشتم که....توجهی بهش نداشتم
صداش بلندتر شد دیگه داشت داد میزد:چیکار کردم خدایا،اون برادرم بود
صورتش سمت سوران گرفت و با چشای براق از اشک نگاهش کرد هیچکس باور نمیکرد اما اشک رو گونه جونگمین لغزید
جونگمین:تو کشتیش...تو باعث شدی،از وقتی که تو اومدی همه چیز خراب شد
سمت سوران رفت،اشک با شدت رو گونه سوران روان شد
سوران:متاسفم...
جونگمین:تو هم باید بمیری،حالا که اون نیست توهم میمیری باید مجازات شی
بازوی سوران گرفت و سمت آتیش برد یونگ مداخله کرد اما جونگمین یونگ رو عقب زد مینسول سمت جونگمین حمله کرد جیغ میزد و میخواست سوران رو نجات بده کیو دستاشو دور کمرش حلقه کرده بود،جونگمین برای لحظه ایی انگار خودش نبود،هیون به اونهمه سروصدا نگاه میکرد اما هیچ حرکتی نکرده بود بلافاصله سمت جونگمین رفت و با یه حرکت بازوی سوران از دست جونگمین بیرون اورد
-بسه دیگه...به اون کاری نداشته باشین
سرها سمت صدا برگشت
کیوجونگ:هیونگجون!...تو زنده ایی؟!
پوجا با بهت از رو زمین بلند شد:هیونگ!تو سالمی
سمتش رفت و محکم بغلش کرد:خدایا شکرت
هیونگ:اگه سوران نرسیده بود...
هیون با اخم داد زد:تو دیوونه ایی!به فکر بقیه نبودی نه؟اگه واقعا اینکارو کرده بودی....
هیونگ لبخند غمگینی زد و رفت جلو و هیون رو بغل کرد
هیون:خوشحالم سالمی مرد
هیونگ رفت جلو جونگمین ایستاد:بدون تو نمیتونستم
جونگمین سیلی محکمی تو صورت هیونگ زد هیونگ اروم نگاه کرد جونگمین یهو هیونگ رو بغل کرد و به خودش فشار داد
جونگمین:میخواستی دیوونم کنی نه؟
هیونگ هم جونگمین رو بغل کرد:ازم دور نشو میدونی چقدر برام مهمی همیشه کنارم بودی تو سختترین شرایط باهم بودیم  من میخواستم همیشه کنارت باشم مث یه خانواده باشیم....برادرای واقعی
جونگمین:باشه برادریم...عین قبل،خیلی ترسوندیم هیونگجون تلافیش به موقعش سرت درمیارم
هیونگ لبخند زد:باید از سوران تشکر کنم اومد جلومو گرفت و بعد این نقشه رو ریخت
جونگمین نگاه غصبناکی بهش انداخت:با اونم تصفیه حساب میکنم نگران نباش
مینسول غرید:دیوونه ایی سوران داشت میکشتت
هیونگ:نترس نمیزاشتم به اون مرحله برسه
سوران رو زمین نشسته بود از اون همه هیجان و ترس نمیتونست رو پاش بایسته،به مینسول نگاهی انداخت و سکوت کرد،پوجا به خودش مسلط شد سمت سوران رفت و بازوش گرفت و از زمین بلندش کرد سوران بزور تعادلش حفظ کرد
پوجا:میتونی راه بیای؟
یونگ:من میارمش نگران نباش باید بریم خونه
هیون:باید امشب باهم بگذرونیم
مینسول نگاه غمگینی انداخت دست کیو رو گرفت و هردو سمت خونه دویدند وقتی نوبتی به خونه رسیدن هیون گفت
هیون:همه بیاین تو سالن
رو مبل چرمی نشسته بودن هیون به همشون نگاه کرد روزای زیادی رو با این ادما گذرونده بود با اومدن این دو تازه وارد باعث شد زندگیشون از حالت عادی فاصله بگیره،باعث شد بیشتر حواسشون بهم باشه خیلی وقتا از روی عادت همو میدین اما درک نمیکردن و حالا وجود این دوتا رنگ تازه ایی به عواطف و روابطشون داده بود،به سوران نگاهی انداخت که جلو شومینه نشسته بود و سر رو زانوش گذاشته بودمعلوم بود هنوز به حال خودش نیومده
هیونگ:متاسفم...خیلی برام سخت بود...اصلن نمیتونستم درست فکر کنم
جونگمین:منم متاسفم....تند رفتم نمیخواستم اینجوری شه،ولی میدونی دیوونم کرده بودی؟
هیون:هیونگجون دیدن خودکشی یه خوناشام اصلن چیز جالبی نیست تعجبیم نداره،تو هیچ وقت ندیدی!،خوب یادمه قبل اینکه اینجوری دور هم جمع شیم یکی از دوستام تو تبت بهم خبر داده بود برای محاکمه یه خوناشام برم اون یه وحشی دیوونه بود که قتلای زیادی مرتکب شده بود و حتا قانون شکنی کرده بود و جلو چشم چندتا انسان دست به قتل زده بود،پایان محاکمه به سوختن محکوم شد...اصلا صحنه جالبی نبود اصلا
پوجا دست هیون رو گرفت و نوازشش کرد هیون ادامه داد:بعد از اون پوجا رو دیدم یه زیبای هندی،منو دوستم رفتیم هند دیدن یه دوست محققمون که زندگیش رو راجب تاریکی و طلسم و اینجور چیزا گذاشته بود،اونجا با یه قبیله اشنا شدیم پوجا اونجا بود اونا نذاشتن ما باهم باشیم،میدونستن عاشق هم شدیم اما گفتن اونا پ.جارو نگه داشتن تعلیم دادن و باید باهاشون بمونه وقتی پوجا بامن اومد طرد شد منم هرگز دیگه پذیرفته نشدم
پوجا:درسته که تازه چندساله میتونم برم هند و ببینمشون اما اگه باهات نمیومدم میمردم
یونگ:وقتی اومدی دیدم یه دختر همراهته خیلی تعجب کردم
هیون لبخند زد:منم وقتی اومدم دیدم کیوجونگ رو تبدیل کردی خیلی تعجب کردم
یونگ:اگه تبدیلش نمیکردم تا ابد پشیمون میشدم
کیو لبخند زد:امشب شب اعترافه؟منم اگه میذاشتم مینسول بره دیوونه میشدم
هیون:ما مدتهاست کنار هم زندگی میکنیم انقدر بهم عادت کردیم که با تمام وابستگیمون یادمون میره بگیم چقدر به وجود هم نیاز داریم،امشب همه ما درس بزرگی گرفتیم،ازت ممنونم سوران
سوران بهش نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد جونگمین نگاهی بهش کرد و گفت
جونگمین:تشویقش نکن هیون!بهم ریختن این همه ادم کار اشتباهیه،نباید بهش تذکر بدی؟
یونگ:عصبانی نشو مین!باید بزور از دهنت حرف کشید!بدم نشد بعد مدتها حرف دلتو زدی نه؟
جونگمین:من مدتها پیش تصمیم گرفتم دلی نداشته باشم یونگسنگ!
هیون:تو داری اینجوری زندگی میکنی اما بعد این سالها هنوز نتونستی باهاش کنار بیای فک میکنی تا کی ادامه میدی؟
جونگمین:اگه اون گرگینه لعنتی تیکه پارم نکرده بود الان از استخوونهام هم چیزی نمونده بود
هیون:اما اون مرد،پدر هیون کی رو میگم بهت حمله کرد من پیدات کردم و مسیر زندگیت شد این!
جونگمین دستش مشت کرد:دلم میخواست خودم بکشمش نفرتی که ازشون دارم تموم نمیشه میخواستم همشون رو بکشم اما اینکارو نکردم هیچوقت نمیخوام باهاشون روبرو شم دفعه اخر اگه فقط....سوران دستشون نبود همشونو تیکه تیکه میکردم
سوران بهش نگاه کرد چقدر دلش میخواست بازم اسمش رو با اون صدا بشنوه کاش اینهمه حسرت رو دلش نمیموند،ارزوی تموم لحظه هاییکه دلش میخواست داشته باشه
مینسول:برای چی یه گرگینه؟
جونگمین:اهل همین حوالی بودم،نمیدونم...از رو بچگی داشتم تو جنگل بازی میکردم اما گم شدم به غروب که رسید...
مینسول:اون حمله کرد؟
جونگین نفس عمیقی کشید:دست کشیدن از مادربزرگ و مزرعه خیلی سخت بود یادمه چقدر همشون اذیت شدن،مادرم خواهرم...
هیون به سوران نگاه کرد بنظر هنوز غمگین میومد نمیدونست چرا تا این اندازه تو خودش رفته
هیون:سوران دوست داری حرف بزنی؟
سوران بهشون نگاه کرد چشمای خیسش تو شعله های بلند شومینه براقتر دیده میشد اما گریه نمیکرد
سوران نفس عمیقی کشید:دوسال پیش ژاپن یه زلزله بزرگ اومد حتما میدونین
اشک تو چشمای هیونگ نشست سوران چند لحظه سکوت کرد
سوران:فقط یه سوال دارم....فقط یه سوال!چرا من؟چرا فقط من باید میموندم؟من طاقتم کمه نمیتونستم تحمل کنم هنوزم نمیتونم،هیچکدومتون بااینکه زندگیتون پر از سختی بود نمیتونین بفهمین  داغی خون برادرتون چه جهنمیه....برادرم!برادر دوقلوی نازم...
سوران دستش رو دهنش گذاشته بود مینسول رفت کنارش جلو شومینه نشست،پوجا به جونگمین نگاه کرد تاثر به وضوح تو چهرش پیدا بود
سوران:من فقط 19 سالم بود داداش بغلم کرد وقتی زیراوار موندیم زخمی شد از خونریزی....بعد یه روزو نیم پیدامون کردن،داداش.....
هیونگ ساکت بود سرش انداخته بود پایین یونگ اروم گفت:بقیه خانوادت چی؟
سوران:پدر ملوان بود تو دریا بودن دوماه بود ندیده بودمش....چقدر دلم براش تنگه دارم دیوونه میشم،از دریا بدم میاد از هرچی که شبیه دریا باشه بدم میاد اون پدرمو ازم گرفت،مادر تو خونه بود،با برادر یجا گذاشتیمش اما خواهر کوچیکم که ازم دوسال کوچیکتره هیچ خبری ازش ندارم
هیون با تاسف سر تکون داد:بقیتون چی؟دوست اشنا؟...
سوران سر تکون داد:هیچکس...وقتی تو کمپ بودم شوک شده بودم ذهنم کاملا قفل بود به خودم گفتم من نباید زنده میموندم برای همین....مث هیونگ....نمیخواستم بمونم اما اون لعنتیا نجاتم دادن بعد از اون همه قرصی که خورده بودم افسردگیم شدیدتر شد،روانپزشکم گفت ازونجا دور شم برای همین مقدمات مهاجرتم به کره رو فراهم کردن
مینسول دست سوران گرفت:سوران داشتی چیکار میکردی؟
سوران به مینسول نگاه کرد بعد به جونگمین خیره شد
سوران:اگه مث شما بودم اگه قوی بودم محکم بودم ....خانوادمو نجات میدادم اما من حتا....
هیونگ اروم رفت جلوش زانو زد و بغلش کرد دیدن خودخوری سوران و اشکی که پایین نمیریخت همه رو متاثر کرده بود
هیونگ:سوران تو امروز منو نجات دادی!
سوران سرتکون داد:نه ...نه اینطور نیست
هیونگ:سوران میدونم سخته،واقعا سخته اما تو لااقل خاطره خوب با پدرت داری!من اصن پدرمو یادم نمیاد!از وقتی یادمه مادرم همیشه میگفت پدر سفره شبا با عشق به اینکه صبح پا شم ببینم اومده میخوابیدم وقتی بزرگتر شدم فهمیدم هرگز نباید منتظرش بمونم چون مارو ترک کرده بود...
پوجا:ای بابا منم اگه از ده خارج نمیشدم الان چند نسل بعدم داشتن زندگی میکردن،همینه!زندگی جبره!هیچکدوم ما این مسیر رو انتخاب نکردیم
کیوجونگ:منم همینطور!بیشتر مردم تو مریضی مردن اما یونگ منو نجات داد
جونگمین:این نجات دادنه؟
هیون:خودت چی؟نمیتونی بقیه رو محکوم کنی وقتی خودت هم ینفر رو تبدیل کردی!
جونگمین و هیون بهم خیره موندن و جونگمین دیگه چیزی نگفت؛البته که حق با هیون بود،اگر با شرایط مشکل داشت اگر زندگی نامیرایی رو قبول نداشت پس چرا خودش هم کسی رو تبدیل کرده بود؟
سوران:من نباید میموندم
یونگ:فک میکنی باید میمردی؟
سوران سرتکون داد:اصلش اینکه ضعیفترا میرن و دنیا برای بقا دست قویترها میوفته
کیوجونگ:سوران چرا فک میکنی ضعیفی؟
پوجا:حق با کیوجونگه!ما هنوزم جرات نداریم نزدیک جونگمین شیم ولی تو خیلی جسارت داشتی نه؟
هیون لبخندی زد پوجا با نگاه براق به جونگمین خیره شد و اون هم به پوجا چشم غره رفت سوران بی حالت نشسته بود به جونگمین نگاه نمیکرد،اروم سرتکون داد؛مینسول دست سوران رو نوازش کرد
مینسول:به چی فکر میکنی؟
سوران:چیزی نیست
مینسول اصرار کرد:حرف بزن سوران بگو به چی فک میکنی؟
سوران:اسونتر بود اگه هیونگ رو انتخاب میکردم یا یونگسنگ شی رو اینطور نیست؟
یونگسنگ:نه نیست!من هرگز با هیچ انسانی قاطی نشدم،درسته بهشون کمک میکنم اما نه!من نمیتونستم باشم
سوران سرش پایین بود موهای بلندش صورتش رو پشونده بود
هیونگ:اما من فک میکنم این عالیه سوران!اگه من بودم نمیذاشتم بری اما بهتره بگم جونگمین از من خیلی بهتره اون واقعا محکم و قابل اطمینانه
جونگمین کلافه شده بود:بس کنین این حرفارو!
سعی کرد لحنش ملایم تر باشه گرچه خیلی موفق نبود اما اضافه کرد:من مشکلی با هیچکس ندارم فقط میخوام در آرامش زندگیمو کنم،در واقع هیچکس نمیتونه عاشق یه خوناشام شه این یه قاعدست....
سوران سرش بالا آورد و نگاش کرد:به جوری میگی انگار فقط من اینجوری شدم!
جونگمین با خشم گفت:بس که غیرعادی هستی
پوجا:ممکنه جنگ نکنین؟
سوران محکم گفت:دروغ میگی!
جونگمین خشمگین شد،کیو:هی یواشتر!اروم باشین بچه ها
سوران:خیلی دلش میخواد زور بگه!....پس بتسابه چی ها؟اون انسان نبود؟
هیون باتعجب پرسید:....تو اونو از کجا میشناسی؟
مینسول:جریان چیه؟
کیو:زمانای خیلی خیلی قبل یه ساحره عاشق یه خوناشام شده بود
یونگ:یه افسانه قدیمیه
پوجا:افسانه نیست!حقیقته
یونگ:از کجا معلوم!
مینسول:خب؟میشه یکی واسه منم توضیح بده جریان چیه؟
پوجا برای مینسول چیزاهایی که درمورد بتسابه وجود داشت رو تعریف کرد
کیوجونگ:میگن رومئو واقعا پسر زیبایی بود
سوران:یعنی اینجوری نبود که با طلسم زیباش کنه؟
هیون:چرته!اون خودش واقعا زیبا بود....
یونگ:اما نگفتی تو از کجا اینو میدونی؟
سوران:اونباریکه می چا دم دریاچه دیدم برام تعریف کرد،یعنی من ازش پرسیدم چرا باهم دشمن هستین
هیون:پس اون گفت رومئو با طلسم زیبا بوده!آه خدای من گرگینه های کوته بین
هیونگ:اونا فقط میخوان اثبات کنن چرا به طرز غیرقابل توضیحی نامیراها زیبا هستن
کیوجونگ:معلومه!...زیبایی یه دامه!
جونگمین که حس کرد بلاخره کسی درکش کرده دستاش تو هوا تکون داد
جونگمین:بلاخره یکی منو فهمید!....دقیقا!دقیقا درسته زیبایی دامه برای ما یه وسیلست،حتا اگه زیبایی رمئو بخاطر طلسم بتسابه بوده باشه سوران نمیتونه خودش رو بااون مقایسه کنه میتونه؟
پوجا:دیگه فقط تعداد کمی ساحره تو دنیا موندن!همشون یه گوشه ایی بی سروصدا زنگی میکنن
مینسول:چرا؟اونا که باید قوی باشن
هیون:درسته اما به همون اندازه هم دشمن دارن وسط این جنگ هم گرگینه ها و خوناشام ها میخوان به وسیله ساحره ها به اهدافشون برسن
سوران نگاشون کرد دلش میخواست یکم بخوابه پلکاش سنگین بود
یونگ:سوران باید استراحت کنی از نیمه شب گذشته امروز چیزی درست نخوردی!
سوران:خوابم میاد میل ندارم
سرش رو همون پوستی جلو شومینه گذاشت خسته و بی رمق بود یکم خودش رو جمع کرد پلکاش روهم رفته بود که سنگینی پتو رو روی خودش حس کرد اما نتونست چشماش رو باز کنه میدونست با این اتفاقات فردا یا فردایی نزدیک باید برای همیشه از این خونه و ادماش خداحافظی کنه.
داشت از سالن خارج میشد که اون جلوش ایستاد
جونگمین:هه پوجا!ترسوندیم
پوجا آروم به پشت جونگمین ته سالن نگاه کرد
پوجا:روش پتو انداختی!اخی سرد بود اتفاقا داشتم میومدم بهش سربزنم
جونگمین چشماش ریز کرد نگاهش خیره به پوجا بود ازش رد شد و اروم گفت
جونگمین:میرم استراحت کنم
پوجا:بیا بیرون کارت دارم
____________
خوب جایی نگه داشتم نه؟
اقا در اولین فرصت میام به امید خدا ولی اخر هفته نیستم
شبتون بخیر من برم بخوابم که دارم از هوش میرم
بازم بابت تاخیرم معذرت
منتظر کامنتاتون هستم




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:02 ق.ظ
Amazing! Its actually remarkable post, I have got much clear idea
about from this piece of writing.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 07:31 ب.ظ
Howdy, I do believe your blog could be having internet browser
compatibility problems. When I look at your web site in Safari, it looks
fine but when opening in IE, it's got some overlapping issues.
I just wanted to give you a quick heads up! Apart from that, excellent
site!
suZy چهارشنبه 25 شهریور 1394 06:42 ب.ظ
عررررررر خیلی قشنگگگگ بووود
من تازه یافتم داستانتووووو
Sogand Seti پاسخ داد:
ای جانم عزیز دل
&BaNoo& شنبه 6 تیر 1394 12:26 ب.ظ
خخخخخخ مچشوگرفت!
Sogand Seti پاسخ داد:
اونجور؟
تینا دوشنبه 1 تیر 1394 01:10 ب.ظ
حالا که دیر میای حداقل دو قسمت بذار
Sogand Seti پاسخ داد:
خوشگلم من همون دو قسمت رو تو یه پست میگنجونم
ولی چشم حواسم میمونه زیاد بزارم ^^
زهرا یکشنبه 31 خرداد 1394 12:34 ق.ظ
بیا لطفا
Sogand Seti پاسخ داد:
اینجام خوشگل خانوم :*
tara شنبه 30 خرداد 1394 02:50 ق.ظ
سلام عزیزم مثل همیشه عالی بود مرسی
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام خانومی
ممنون عزیزم لطف داری
شکوفه هلو پنجشنبه 28 خرداد 1394 09:37 ب.ظ
ممنون عزیزم خسته نباشی
Sogand Seti پاسخ داد:
قربت دیگه :)
Elly پنجشنبه 28 خرداد 1394 06:05 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
حرف نداری :*
nazanin پنجشنبه 28 خرداد 1394 04:33 ق.ظ
Mrc
Sogand Seti پاسخ داد:
خواهش میشهههههههههههههههههههه
:*
دینا چهارشنبه 27 خرداد 1394 11:46 ق.ظ
سلامممممممممممممممممم
عزیزم خوبی اول تشکر بهخاطر اینکه اگه به موقع نیومدی ولی زیاد گذاشتی
دوم اینکه عالی بود.
راستش فکر کنم اون رومیویی که بتسابه طلسمش کرده همون جونگی خودمون باشه
وای که اگه اینطوری باشه کار سوران در اومده
خوب منتظر ادامش هستم
به شدت عاشق داستان هستم
اصلا من با خون اشاما حال میکنم
حالا اگه خون اشامش جونگی باشه
مرسی گلم و بوسسسسس
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام خانووووووووووووووووووووووووووووووووم
ممنون
ببخشید دیگه من این اواخر بطور مداوم خستم اصلا هم تعطیلی ندارم که بتونم داستان جدید شروع کنم حتا
شما ببخشید
نه ربطی ندارن
جونگمین سن خیلی کمتری داره
اول داستان سن هرکدومو گفتم
منم خیلیییییییییییییییییییییییی داستان خوناشامی دوست دارم ^^
پری سه شنبه 26 خرداد 1394 11:54 ب.ظ
عالی بود اداممممه لطفااااا اجی
Sogand Seti پاسخ داد:
گذاشتم پری خانوم
hana سه شنبه 26 خرداد 1394 08:24 ب.ظ
Vayyyy kheyli khob bud.
Vali torokhoda zud biyaaaaaaaa
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونت عزیزک
بخدا وقتم خیلی بدجور پره
باور کنید خستم همش
فلفلی سه شنبه 26 خرداد 1394 06:37 ب.ظ
ای بابا . یکی بزنه تو سر این جونگی که آدم بشه خوب . من بودم تا حالا له و لوده اش کرده بودم .
Sogand Seti پاسخ داد:
دلت میاد؟ خدایی اینو نباید زد باید چلوند
afarin سه شنبه 26 خرداد 1394 11:37 ق.ظ
خدایی خیلی حرس درار بود.ولی دیگه از گرگینه ها خبری نمیشه؟؟؟؟؟من خیلی دوست دارم یه دعوا بشه
این سورانم که هی میخواد خداحافظی کنه دوباره برمی گرده
عالی بود
Sogand Seti پاسخ داد:
اون گرگینه ها کاملا تا پایان داستان موازی اعضا جلو میان
پس مطمئن باش حتی تو قسمتای بعد هم تاثیرگذارن
اره دیگه نمیتونه بره الکی پزشو برمیداره فقط
حمید سه شنبه 26 خرداد 1394 10:33 ق.ظ
عزیزم تا حالا یه لیست جالب از متنوع ترین وبلاگ ها رو داشتی؟ می خوای ببینی؟ کافیه بهم سر بزنی
غریبه سه شنبه 26 خرداد 1394 02:02 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
تاج سری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر