تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 20
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 20
جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 04:36 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

سلام و عرض ادب خدمت منتظرا،تعطیلات به کامتون


MidNight




دوروز بعد وقتی نزدیک به دوهفته سوران خودش حبس کرده بود و افراد خونه مخصوصا هیونگ و مینسول و پوجا عصبی از وضعیت بودند سوران درومحکم باز کرد و قدم به راهرویی گذاشت که به پذیرایی میرسید همشون دور هم رو مبل نشسته بودن و مشغول صحبت بودن هیون به روزنامه نگاه میکردو همزمان با کیو صحبت میکرد هیونگ و مینسول جلو تلوزیون بازی میکردند....باورود سوران همه سرها به سمتش برگشت یونگ بلند شد و سمتش رفت سوران کاغذ لول شده تو دستش رو به یونگ داد هیچکس حرفی نمیزد یونگ کاغذ رو باز کرد و بهش نگاه کرد لبخند هاکی از رضایتش دل سوران رو گرم کرد. کسی از انتهای سالن بهشون نزدیک شد
-بده ببینم
دستش رو دراز کرد یونگ با اکراه نقاشی رو به دست جونگمین سپرد جونگمین به نقاشی نگاه کرد نگاه خشک و بی حالتش به سوران داد؛سوران که انتظار دیدن اون رو نداشت دستخوش نگرانی و استرس شد نگاشو از جونگمین دزدید و سرپایین انداخت
جونگمین:من این شکلیم؟به چه حقی منو کشبیدی؟ها؟اونم این شکلی!
کاغذو از وسط پاره کرد و بعد اونو به چهارقسمت مساوی تقسیم کرد،هیون ساکت ایستاده بود و نگاه میکرد اما پوجا واقعا ناراحت شده بود لبخند کج جونگمین زیر دل سوران خالی کرد
سوران:پارش کردی!من براش زحمت کشیده بودم
جونگمین یکقدم جلو برداشت:اشتباه کردی منو کشیدی
سوران لبخند کوتاهی زد شجاعتش رو بکار گرفت و تو چشمای جونگمین نگاه کرد
سوران:شما اشتباه میکنین!شمارو نکشیده بودم اون عشقمه که ذره ایی شبیه شما نیست
نگاه جونگمین از برق درخشید یقه سوران گرفت و چسبوند به دیوار سوران بزور نوک پاهاش به زمین میرسید
سوران:دارید خفم میکنین
جونگمین از بین دندوناش گفت:دقیقا!این همون مردیه که بوسیدیش!یه وحشی که شبیه عشقت نیست...پس چرا بوسیدیم؟
سوران:اون فقط یه بوسه بود چرا شلوغش کردی؟مگه خودت نگفتی با خیلیا بودی
جونگمین دستش رو یقه سوران محکمتر کرد:ارزشت همینقدره؟باشه دوست داری بیا...
دست سوران کشید و با خودش سمت پله ها برد مینسول دوید سمتشون مانع درگیری بیشتر بینشون شه ما دستای کیو مانعش شد.جونگمین در اتاقش باز کرد و سوران داخل هول داد دراتاق که بسته شد اشک رو گونه سوران روون شد جونگمین با اخم جلوش رفت
جونگمین:هان؟چی شد؟بلبل زبونیت تموم شد؟
یکم نگاش کرد بعد گفت:حتا بدرد اینکار هم نمیخوری!هه نمیشه باهات خوش گذروند
سمت در رفت که از اتاق خارج شه صدای سوران متوقفش کرد
سوران:هرکاری بخوای برات میکنم
جونگمین بسمتش برگشت:برو برای عشقت هرکاری میخوای بکن
سوران:من...واقعا دوستت دارم
جونگمین:تو...واقعا باید ازم بترسی
سوران:اما نمیترسـ...
قبل اینکه حرف سوران تموم شه جونگمین بهش حمله کرد سوران رو تخت افتاد انقدر سریع بود که ندید چی شده فقط بعدش وزن جونگمین رو بدنش حس کرد چهره جونگمین ترسناک و بیروح شده بود دندونای نیشش پیدا بود
جونگمین:بگو میترسی
سوران ساکت بود انقدر شوک شده بود نمیتونست هیچی بگه جونگمین دندوناشو از هم باز کرد و گردن سوران رو گرفت وسوسه اون تن داغ ضربان قلبی که رو هزار بود اون بدن ظریف دیوونش میکرد قبل اینکه کاری کنه که پشیمون شه دندوناش برداشت و عقب رفت سوران میتونست لرزش خفیف بدن جونگمین رو ببینه فهمید چقدر بهش فشار میاد تا مقاومت کنه انقدر قلبش براش فشرده شد که بزور گفت
سوران:هرچقدر میخوای میتونی برداری
جونگمین از روش کنار رفت با انزجار بهش نگاه کرد،این دختر نمیدونست برای خویشتنداریش چه بهای سنگینی داده بود
جونگمین:تو یه شیطان واقعی هستی!...حالم ازت بهم میخوره
سریع از اتاقش بیرون رفت؛سوران شوک زده تخت مونده بود.پس اینجوری میشد،کسی که عشقش بود یه ادم معمولی نبود یه درنده ی واقعی؛چندین بار سعی کرد اون صحنه یادش بیاد اما زیاد موفق نشد اروم از اتاق بیرون رفت تو حال کوچیک طبقه بالا ایستاده بود میدونست همشون الان پایین هستن نمیخواست باهاشون رو برو شه اروم رفت و روی مبلی که کنار دیوار بود نشست اما لبهی لباسش گرامافون زیبایی که روی میز کنج دیوار بود رو واژگون کرد گرامافون باصدای بلندی افتاد بلافاصله هیونگ جلوش زانو زد
هیونگ:حالت خوبه؟
بقیه هم اومدن مینسول:حالت خوبه؟
هیونگ:چیزی نیست
بعد گرامافون رو بلند کرد از کشوی زیر میز گرامافون چندتاجعبه افتاد سوران اروم یکیشون رو برداشت وقتی جلد روی جعبه رو دید شوک شد
سوران:دبل اس؟
کیو:تو مارو میشناسی؟
سوران با گنگی به کیو خیره شد بعد به جلد جعبه دوباره نگاه کرد ناباور بهشون نگاه کرد درک این مساله فراتر از توانش بود
سوران:باید زودتر میفهمیدم!خدای من
بعد گریش شدت گرفت سرش رو زانوی هیونگ گذاشت هنوز کسی نمیدونست چرا سوران یکهو بهم ریخت
پوجا:سوران چی شده؟
سوران سرش بلند کرد و با چشمای اشک الود به هیونگ نگاه کرد دستش رو صورت هیونگ گذاشت
سوران:خدای من تو اینجایی...هیونگ...کیم هیونگ جون شی،خدا من...
هیونگ باتعجب نگاش میکرد که مینسول گفت:مادرش طرفدار هیونگ جون بوده
دستای سوران دور گردن هیونگ حلقه شد هیونگ نمیدونست چیکار کنه بعد چند لحظه اروم دستاش پشت سوران گذاشت و سعی کرد ارومش کنه چشمای هیونگ به جونگمین افتاد که خیلی دوتر نگاشون میکرد.همه تو سالن نشسته بودن
هیون:باورم نمیشه!هنوز هستن کساییکه دبل اس یادشون باشه
یونگ:دوراز ذهن نیست فقط 30سال گذشته
کیو:خب گفتی مادرت طرفدارمون بود نه؟
اشک سوران رو گونش غلتید:اره مخصوصا هیونگ جون!میگفت خوشگله
هیونگ لبخند محوی زد نمیدونست چرا اما احساس غم میکرد
سوران: چقدر ناراحت بود بعد 5سال یهو گروه منحل شد و دیگه کار نکرد،همیشه دلش میخواست بدونه بعدش که گروه رفت زندگی هرکدوم چی شد،گاهی این اواخر اهنگارو که باهم گوش میکردیم میگفت حتما بچه هاتون بزرگن کی فکرشو میکرد....خیلی دلم میخواد بدونم چرا شماها...چرا باید ببینمتون...خدایا داری باهام چیکار میکنی؟
چشماش بست زنگ صدای مادر تو گوشش پیچید لبخند غمگینی زد سال اخر دبیرستان بود،با برادرش برای آخرین بار از خونه بیرون اومد،اخرین نگاه اخرین اغوش اخرین بوسه خداحافظی قبل از رفتن به مدرسه و اخرین دست پخت مادرش برای ناهار توی مدرسه....
هیونگ:نمیدونم سوران اگه دوست داری شمارش بگیر باهاش حرف میزنم،اگه دوست داری و این ارومت میکنه
اشک دوباره با شدت بیشتری رو گونش غلتید صورتش با دستاش پشوند،جونگمین دیگه نمیتونست تحمل کنه از در بیرون رفت
سوران:اگر میشد حتما خیلی خوشحال میشد
مینسول رفت بغلش کرد سوران سرش به مینسول تکیه داد
کیو:سوران چرا مقدور نیست؟
یونگ:گریه نکن بگو اونا کجان اگه مشکلی هست بگو بتونیم کمکت میکنیم
سوران:نمیدونم کجان
همه سکوت کردن پوجا اروم گفت:یعنی چی نمیدونی؟
سوران یکم ساکت موند بعد اشکاش پاک کرد و با صدایی که بغض توش موج میزد پرسید
سوران:چرا گروه رو منحل کردین؟
هیون:به هزار و یک دلیل
کیو:بخاطر من!اولین دلیل
یونگ:چرت نگو تقصیر تو نبود،اولین دلیلش سنمون بود ما پیر نمیشدیم بعد 5 6 سال همون پسرای جوون خوشتیپ بودیم
هیون:راست میگه پوستمون مث ادمای معمولی گریم رو جذب نمیکرد مث اینکه مجسمه رو گریم کنی،مواد روغنی روی پوستمون پخش میشد
هیونگ:درضمن ما خیلی مشهور شدیم بزرگترین و اصلی ترین این بود
سوران:نمیفهمم اینکه خیلی خوبه
یونگ:خوبه اما نه واسه یه نامیرا!
مینسول:چرا؟شماکه عالی بودین
هیون:نامیراها اغلب تنهان یا دوسه تا باهم زندگی میکنن ما 6 نفر بودیم با پوجا که مدیربرناممون بود خیلیا بخاطر اتحادمون دشمن شدن ازونجا به بعد بقیه نامیراها برامون تهدید شدن ماهم مجبور شدیم از جلو چشما دور شیم
مینسول:این چه ربطی به کیوجونگ داره!
هیون:این شازده پسرمون بخاطر چشاش انقد کشته مرده داشت که نگو
هیونگ قهقه زد پوجا خندید:هیون اذیتش نکن
هیون با لبخند:اره شازده یه عاشق پروپا قرص داشت ولی کیوجونگ تحویلش نمیگرفت دختره یه برادر روانی داشت اخریا درگیر شدیم برادرش کشته شد ما داشتیم با خوناشامای بیشتری درگیر میشدیم برای همین مجبور شدیم با صحنه خداحافظی کنیم
سوران:مادر منتظر بود برگردین خودتون گفتین اما برنگشتین!میدونین این امید رو به خیلیا بدهکارین؟
هیون:سوران!واقعا نشد...
سوران بغض کرد:دروغ گفتین!چرا حرفی زدین که نتونین عمل کنین ها؟ چندبار اینکارو کردین؟میدونین ادما با یه حرف ساده میتونن دنیاشونو بسازن؟هه
بلند شد و جلو پنجره ایستاد مینسول هنوز ذهنش درگیر اون برادر خواهر بود
مینسول:برادره اون دختر گفتین کشته شد چطور؟
هیون به مبل تکیه زد:درگیر شدیم
مینسول چشاش گرد شد:شما کشتینش؟کی؟
کسی چیزی نگفت پشت سوران بهشون بود اروم گفت:جونگمین!
بعد برگشت و بهشون نگاه کرد نگاه مینسول رو سوران ثابت موند
یونگ:اگه به موقع نمیرسید هیونگ مرده بود
سوران دچار اضطراب آنی شد:خداروشکر چیزیش نشد
هیونگ لبخند کمرنگی زد:مادرت غصه میخورد نه؟
سوران چیزی نگفت.جونگمین وارد خونه شد
جونگمین:هیون میای شکار؟
هیون:پوجا میای؟
پوجا:البته!
هیون:عالیه ما میایم
کیوجونگ:هی خیلی وقته باهم نرفتیم تفریح!
مینسول:نمیتونیم سوران تنها بزاریم
سوران:برین من میخوام استراحت کنم
یونگ:موافقم بهتره تنها نمونی
سوران محکم گفت:میخوام یکم تنها باشم
هیون:مطمئنی؟مشکلی نداری؟
سوران سرتکون داد جونگمین منتظر نموند اول همه از در بیرون رفت مینسول به سوران نگاه میکرد سوران اشاره داد با کیو بره،مینسول و کیو دست همو گرفتن و از در خارج شدن.خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود خاطرات گذشته تو سرش میچرخید نفمید چند وقته تو افکار خودش غرقه؛از روی مبل بلند شد و وارد مطب شد دلش میخواست دوش ابگرم بگیره اما یونگ اونو بدون هیچ وسیله ایی اونجا برده بود روی میز کار یونگ یه کتاب بود عنوان کتاب توجهش رو جلب کرد اروم برش داشت
سوران:لاو استوری!
لای کتاب باز کرد یه عکس قدیمی  بیرون افتاد خم شد و برش داشت عکس یه دختر بود با لباس سنتی،اونو لای کتاب گذاشت،در اتاق باز شد
هیونگ:سوران خوبی؟
سوران ترسید لبه کتاب انگشتش رو برید:خوبم!ترسوندیم
هیونگ:اخه هوا تاریک شده چراغای خونه خاموش بودن!...دستت داره خون میاد
سوران به انگشتش نگاه کرد هیونگ اروم قدم به جلو برداشت سوران ناخواسته عقب رفت
سوران:چرا اینجایی؟
هیونگ هواسش به دست سوران بود با گیجی گفت:بقیه تو راهن من چندتا پاکت خونی که واسه ذخیره برداشتیمو اوردم بزارم تو فریزر
هیونگ بازم جلو رفت سوران از نگاه هیونگ ترسید اروم عقب رفت
هیونگ:نمیخوام اذیتت کنم
سوران ایستاد هیونگ کاملا جلوش بود دست گرم سوران رو تو دستش گرفت نگاهش رو انگشت سوران موند نمیخواست اما ناخواسته انگشتاش دور مچ سوران قفل شد؛سوران میدونست هرجور مقاومتی هیونگ رو عصبی میکنه درحالیکه از ترس میلرزید ساکت مونده هیونگ لبش رو زخم سوران گذاشت،سوران چشماش رو بست با دست دیگش جلو دهنش گرفت صداش درنیاد هیونگ خون رو زخم رو چشید تمام وجودش خونه بیشتری میخواست دندون نیشش لبه زخم رو بیشتر باز کرد سوران خودش سفت کرد تمام مدت تو سرش داد میزد:اون هیونگ اون هیونگه؛هیونگ خونه بیشتری نوشید اشک رو گونه سوران غلتید هیونگ به خودش اومد یهو عقب رفت
هیونگ:متاسفم...نمیخواستم!....
سریع از اتاق خارج شد؛سوران دست از دهنش برداشت نفس عمیقی کشید رو زمین نشست تمام وجودش میلرزید،نباید کسی متوجه میشد!سریع بلند شد هنوز میلرزید سمت قفسه رفت چندتا چسب زخم برداشت دورتادور انگشتش رو بست بقیه به نوبت رسیدن با سروصدا و خنده وارد شدن،همون موقع هیونگ از پله هاییکه به زیرزمین میرسید بالا اومد جونگمین بهش نگاه کرد بنظر یجوری میومد
هیونگ:کیسه هارو گذاشتم تو فریزر
مینسول:سوران ندیدی؟
یه لحظه هیونگ نگران شد کسی بفهمه اروم گفت:نه
نگاه جونگمین سرد شد جلو هیونگ رفت دستش رو گرفت با دقت به بازو و دست هیونگ نگاه کرد شک داشت مطمئن نبود
جونگمین سمت مینسول برگشت:سوران کجاست؟
هیونگ خودش باخت نمیخواست گیر بیوفته میدونست بد میشه
عصبی گفت:ولم کن دیوونه چته؟
بازوشو از دست جونگمین دراورد و عقب رفت بوی هواییکه از دهنش خارج شد شک جونگمین بیشتر کرد غرید
جونگمین:سوراااان
سوران باعجله قدم به سالن گذاشت
پوجا:جونگمین چرا دیوونهه بازی در میاری!
یونگ حس بدی داشت کیو سمت جونگمین رفت دست رو شونش گذاشت
کیو:اروم باش چیزی نشده!
جونگمین دست کیو رو پس زد:باید بفهمم
سمت سوران رفت خوب نگاش کرد سوران از ترس رنگش پریده بود
سوران:چیزی شده؟
مینسول یکم جلوتر از سوران ایستاد:جونگمین بهتره اروم باشی
هیون به هیونگ نگاه دقیقی انداخت میتونست حدس بزنه جونگمین از چی حساس شده!رگای زیر پوست هیونگ مشخصتر از حالتاییکه خون حیوون ایجاد میکرد فقط خون انسان میتونست رگ زیرپوست رو بنفش و مشخص تر کنه
جونگمین مینسول کنار زد یه سانتی سوران ایستاد؛سوران دیگه نمیتونست نگاش کنه؛جونگمین خوب سوران ورنداز کرد دستاش بالا اورد
جونگمین با لحن بازجویانه پرسید:چرا چسب زدی؟
سوران نمیتونست درست بهش نگاه کنه
جونگمین محکمتر پرسید:بت میگم دستت چی شده
سوران نمیخواست به هیچ عنوان حرفی بزنه:آی یواشتر دستمو شکستی!
جونگمین با حرص دست سوران نگه داشت و چسبارو باز مکرد که مینسول اعتراض کرد
مینسول:چیکار میکنی جونگمین!اذیتش نکن
جونگمین با اخم درحالیکه چسبارو باز میکرد گفت:ساکت
کسی جیک نمیزد،جونگمین:چندتا چسب زدی اینجا
اخرین چسب از رو زخم برداشت و به دقت نگاش کرد
سوران:با لبه کتاب بریدم،چرا اینجوری میکنی!
راست میگفت بریدگی باریک و صاف بود اما برای پارگی کاغذ زیادی باز شده بود
جونگمین:کی زخمش کردی
سوران کلافه از رفتار جونگمین دستش بیرون کشید:به شما ربطی نداره!
جونگمین:زخمت تازست!وقتی هیونگ اومد نه؟
سمت هیونگ حمله کرد:عوضی چه غلطی کردی
جونگمین یقه هیونگ گرفت از شیشه پرتش کرد تو حیاط همه به سرعت سمت حیاط رفتن جونگمین هیونگ از رو زمین بلند کرد سوران جلو رفت هیون میخواست جونگمین مهار کنه؛مشت جونگمین صورت هیونگ رو نشونه رفته بود
هیونگ:اروم باش کاریش نداشتم
جونگمین داد میزد:لعنتی!چطور تونستی تو قول داده بودی!...میکشمت
یونگ رفت جلو هیونگ،کیو از فرصت استفاده کرد و هیونگ رو دورتر برد،هیون دستای جونگمین از پشت نگه داشته بود
جونگمین:میکشمت هیونگ میکشمت...خودم تبدیلت کردم خومم میکشمت
تقلا میکرد،جونگمین:ولم کن هیون...ولم کن
سوران از فاصله ایی که بین دوطرف افتاده بود استفاده کرد با استرس و نگرانی جلوشون ایستاد نگاهش پراز التماس بود با یه فاصله ایی جلو جونگمین ایستاده بود
سوران:اذیتم نکرد توروخدا دعوا نکنین...قسم میخورم....قسم میخورم اذیتم نکرد
جونگمین:لعنت به تو سوران لعنت به تو
هنوز با عصبانیت تقلا میکرد یه دستش ازاد کرد که پوجا سریع دست جونگمین رو گرفت
جونگمین:باشه هیونگجون!باشه...هرکاری دلت میخواد میکنی ها؟
از خشم تمام بدنش میلرزید:باشه برو...برو هر کاری دلت میخواد بکن دیگه مهتر تو نیستم!....برو ببینم چه غلطی میکنی!
همه کپ کردن هیونگ با تعجب فقط نگاه میکرد باورش نمیشد جونگمین ولش کنه هیون و پوجا دست جونگمین ول کردن همه یهو اروم شدن کسی جیک نمیزد
سوران التماس کرد:اینکارو نکن!خواهش میکنم
هیون:دیگه دیرشده سوران....چیکار کردی جونگمین!
هیونگ دستش از دستای کیو بیرون اورد از جلو یونگ رد شد و مقابل جونگمین ایستاد
هیونگ:منو بکش....ولی ولم نکن
همه با بهت نگاه میکردن نگاه سران پراز التماس بود اما جونگمین از مقابلشون گذشت و به اتاقش برگشت سوران برگشت به هیونگ نگاه کنه اما اون دیگه نبود....

:::::: خب خب خوشگلا اینم از سوپرایز این قسمت امیدوارم پسند کرده باشیدددددد

اخر هفته آپ میکنم حتما





:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain at night یکشنبه 11 تیر 1396 12:22 ب.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace, when i read
this paragraph i thought i could also create comment due to this sensible
paragraph.
http://hulkingterminol48.snack.ws/how-to-fix-hammer-toes-without-surgery.html سه شنبه 2 خرداد 1396 08:58 ق.ظ
Saved as a favorite, I love your site!
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 11:26 ق.ظ
Hello, I check your blog regularly. Your humoristic style is witty, keep up the good work!
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 05:37 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets
I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping
maybe you would have some experience with something
like this. Please let me know if you run into anything.
I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.
&BaNoo& شنبه 6 تیر 1394 11:05 ق.ظ
خب...منم یکم گیج شده بودم که کامنتاروخوندم رفع شد
Sogand Seti پاسخ داد:
خداروشکر
شما ببخشید
من این داستانو 4سال پیش شروع کرده بودم اون موقع خیلی نگارش ضعیفتری داشتم تا الان
مهسا شنبه 23 خرداد 1394 07:56 ب.ظ
گفتید اخر هفته حتما اپ میکنید
Sogand Seti پاسخ داد:
مهساجون من واقعنه واقعا کارم زیاده الانم اومدم دیدم شما کامنت گذاشتی میخوام آپ کنم
خیلی خستم
شما ببخش
مهسا چهارشنبه 20 خرداد 1394 10:09 ق.ظ
چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پری دوشنبه 18 خرداد 1394 12:21 ق.ظ
عالی بود
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونت دختری
fateme یکشنبه 17 خرداد 1394 12:31 ق.ظ
Bichare suran.cheghadr badbakhte vaghean.hamash dava ke mishe akharesh moghaser une.
Vayyyyyyy jung min hala chera enghadrrrr asabani shod???tabdilesh nakarde bud ke hala.doroste bayad khodesho negah midasht vali momkene baraye harkodomeshun pish miyumad rasti daghighan hyung che gholi be jung min dade bud??
Sogand Seti پاسخ داد:
خب چون حساس شده خودش قبول نمیکنه
بعدم خون انسان نخوردن براشون خیلی مهمه،مثل یه پیمان،این همون قولی بود که به جونگمین داده
از طرفی این مساله برا جونگمین خیلیییییییییییییییییییییییییییی مهم بوده
hana یکشنبه 17 خرداد 1394 12:20 ق.ظ
Aha.bad ye soale dige.ina nemitunan tu roshanayi beran akhe yebar goft ke ina raftan surano az zendan biyaran birun khub mosalaman ruz bude.ye bar goft dar ke baz shod nur umad to hame ghayem shodan.ye bar goft nur khorshid ru surat jung min zad.
Kolan inam nafahmidam
Sogand Seti پاسخ داد:
میتونن برن
تو هوای ابری
خورشید اینارو از بین نمیبره
حرکتشون رو میگیره وقتی خورشید میتابه بیرون نمیرن
دینا شنبه 16 خرداد 1394 11:30 ب.ظ
سلاممممممممممممممممممم
وییییییییییییییییییییییی این قسمت جونگی اخر بی اعصابی بودا
سکته نکنه یوقت
سوگند جون تو قسمت قبل همه کامنتها رو جواب دادی جز کامنت منو مگه منو دوست نداری
من که تو و رو دوست دارم
اشکال نداره اشتباه شده
پیش میاد
اما قسمت بعد رو بیشتر بذار باشه
راستی قسمت بعدی رمزیه؟
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام خوشگله
راست میگی؟ وای من ندیدم!
معذرت میخوام گلم وگرنه شما تاج سری خانوم
رمز....بزا ببینم جونگمین چه میکنه رمزی هم میشه :))
فلفلی شنبه 16 خرداد 1394 10:43 ب.ظ
چه لوس . حالا خوبه ادعا میکنه علاقه ای به این دختره نداره و اینطوری میکنه . اگه علاقه داشت چیکار میکرد . جونگمین درازه هویج
Sogand Seti پاسخ داد:
عصبیه یکم،بعدم رو هیونگ و کاراش تعصب داره
خب لوسم هست دیگه همه میدونن
زهرا شنبه 16 خرداد 1394 06:18 ب.ظ
میشه هر وقت وقتت آزاد بود بزاری؟؟؟؟؟
Sogand Seti پاسخ داد:
بعله حتما خانومی
غریبه شنبه 16 خرداد 1394 01:24 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییییییی
hana شنبه 16 خرداد 1394 08:59 ق.ظ
Mn ye chizi ro nafahmidam.1mage nagofte bud hyun joong pesare padeshah bude??bad chejuri ozve ss501 bude va 30 sal gozashte?
2-mn nafahmidam un baradari ke koshte shode bud ki bud???ba khahare???
3-age dige mehtar nadashte bashe chi mishe???
Soalam ziyad bud
Sogand Seti پاسخ داد:
خب بزار به تک تکشون جواب بدم
1:تو قسمتای اول پوجا راجب سن هرکدوم از اعضا به مینسول و سوران توضیحاتی میده،
"" پوجا:هیون جونگ 133 ساله که 26 سالست یونگ سنگ 101 ساله که 24 سالست کیو جونگ هم 92 ساله 24 سالست جونگمین 78 ساله 22 سالست این کوچولوی مامان هم 53 ساله 21 سالست...""
هیون پسر پادشاه بوده اما 133 سال گذشته،بعداز حدود 100 سال گروه دبل اس رو راه میندازه که دوباره منحلش میکنه
2: اونا فقط دوتا مزاحم و دردسرساز بودن برای گروه،خواهره عاشق کیوجونگ میشه ولی دست بردار نبوده و جونگمین تو درگیری برادر اون دختر میکشه و باعث میشه دبل اس از بین بره و مخفی شن
3: اگه دیگه مهترش نباشه اون زنجیر و کشش از بین میره یعنی لزومی نداره دوشون تو یه مکان باشن میتونن ازادانه زندگی کنن بدون و هرجا میخوان برن
همه اعضا به حسب تبدیل هم روزی مهتر هم بودن اما بلاخره این رابطه رو ازبین میبرن،چون وقتی به خوناشام بودن عادت میکنن و میتونن خودشون کنترل کنن به عبارتی بالغ میشن میتونن بدون اشتباه زندگی کنن و مهترشون مراقبشون نباشه
هیونگ بالغه و به خودش مسلطه اما بخاطر وابستگی عاطفی به جونگمین تا الان ازش جدا نشده بود

*هرسوالی داشتی راحت بپرس
afarin جمعه 15 خرداد 1394 10:36 ب.ظ
Slm.mn nafahmidam akharesh chi shod??
Msl hamishe ali
Sogand Seti پاسخ داد:
اگه یادت باشه قسمتای اول توضیح دادم که کسی که یه انسان تبدیل میکنه به واسطه رابطه خوبی مهتر و خوناشام جدید کهتر یعنی همون زیر دست و کوچکتر میشه،یادت میاد؟ و اینا بوسیطه یجور کشش که تو داستان بهش زنجیر میگن بهم وصلن
خب جونگمین زمانی که عصبی میشه این زنجیر رو از بین میبره چون بعنوان کسی که هیونگ جون تبدیل کرده مهتر و سرور و بزرگترش محسوب میشه
این برای هیونگ که به جونگمین بی نهایت وابسته ست مثل یه شوک میمونه
مخصوصا که خیلی یهویی و بی مقدمه اتفاق افتاد تو قسمت بعد اتفاقای جدیدی در این رابطه میوفته.....

ممنون
شکوفه هلو جمعه 15 خرداد 1394 09:03 ب.ظ
بسی لذت بردیم
خوب حالا توهم همش یه قلپ خورده 4.5لیترش واسه خودت هست انقدر شلوغش نکن
Sogand Seti پاسخ داد:
قررررررررررررربون تو
یه راه ارتباطی بزار کارت دارم
الی جمعه 15 خرداد 1394 08:33 ب.ظ
ghazal.
Sogand Seti پاسخ داد:
غزل چرا میای خصوصی نظر میزاری اخه عین همون هیونگ جون هستی تو
کلی از دستت خندیدم
قربون تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر