تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 19
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 19
پنجشنبه 7 خرداد 1394 ساعت 09:32 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )


MidNight



این قسمت سوپرایزهههههههههههه برید ادامه .....

یکم نشست دلش نمیخواست تکون بخوره خیلی گشنش بود اما اضطراب شدیدی که بجونش افتاده بود میلش به هرچیزی رو از بین برده بود.بلند شد و سمت خونه برگشت وقتی وارد خونه شد اون اونجا بود لحظه ایی با دیدن چهرش قلبش ریخت با قدمای لرزون وسط هال ایستاد مینسول ازجاش بلند شد کیو سمت پنجره رفت.به چهرشون نگاه کرد باز هم یونگ رو ندید با نبودن یونگ احساس بدی بهش میداد حس میکرد حامی نداره
هیون:رنگت پریده سوران از صبح هم چیزی نخوردی بهتره یچیزی بخوری بعد باهم صحبت میکنیم
نگاه سوران به جونگمین افتاد چهرش سر د سخت مث سنگ بود هیچ حس و حالتی نداشت
جونگمین:هیون طفره نرو بهتره زودتر تمومش کنی حوصلم ازین بحثا سر میره
پوجا پشت چشمی براش نازک کرد و بعد گفت:سوران برو یچیزی بخور
جونگمین غرید:وقتی باید بره چرا نباید بدونه؟نمیتونین بهش بگین خب باشه عب نداره من میگم
با سرعتی که سوران نمیتونست ببینه جلوش ایستاد،سوران یکه خورد و یه قدم به عقب برداشت صورت جونگمین بی حالت ترین فرمی بود که سوران تو اون مدت دیده بود
جونگمین:گوش کن کوچولو یبار بیشتر حرف نمیزنم!بهتره ازینجا بری نمیخوام یه ثانیه دیگه ببینمت بهتره مظلوم نمایی هم نکنی چون تا زمانیکه اینجا بمونی من میرم و من که نباشم هیونگ هم نمیتونه بمونه
سوران بهش نگاه میکرد دهنش باز نمیشد چیزی بگه اشک تو چشاش جمع شد بغض سنگینش نمیترکید انقدر بهش فشار میاورد که نمیتونست درست نفس بکشه،نگاهش از جونگمین گرفت به در مطب که انتهای راهرو بود نگاهی انداخت
باصدایی که زیر بغض شنیده نمیشد گفت:میرم وسایلمو جمع کنم
مینسول رفت کنارش و سوران گفت:تنهام بزار
وارد مطب که شد در پشت سرش بست و همونجا رو زمین نشست.مینسول پشت در ایستاده بود و مراقبش بود زمان میگذشت و سوران همچنان بجای خودش مونده بود از فکر اینکه اون از خونه رفته قلبش گرفت بیشتر وقت تلف نکرد با گام های محکم سمت تخت رفت کولش از کنار تخت برداشت با اخرین سرعت معمولی که میتونست لوازمش رو جمع کرد از در که بیرون رفت صورتش رنگ پریده و نگاهش گنگ بود پوجا با دقت بهش نگاه کرد درعرض مدتی که سوران تو اتاق رفته بود دیگه اون دختر قبل رو نمیدید مینسول جلو رفت
مینسول:سوران تورو خدا یچیزی بگو
سوران اروم گفت:باید برم
با دستای سردش دست سرد مینسول رو گرفت و کف دستش با نوک انگشتش نوشت
سوران:یونگ کجاست
مینسول نوشت:تو اتاقش
سوران دوبار نوشت:کدوم دره؟
مینسول نوشت:بالا دست چپ دردوم،سوران میخوای چیکار کنی؟
سوران چیزی نگفت کولش کنار پله انداخت و اروم از پله ها بالا رفت به در اتاق یونگ که رسید اروم دوضربه به در زد؛یونگ اروم ایستاد بعد خودش درو برای سوران باز کرد وقتی سکوت سوران دید گفت
یونگ:میخوای بیای تو؟
یونگ از جلو در کنار رفت و سوران وارد اتاق شد به همه جا نگاه کرد اتاق خیلی بزرگ و زیبایی انتهای اتاق توجهش رو جلب کرد با قدمهای اروم خودش به اخر اتاق رسوند روی تابلوها دست کشید یونگ فقط به حرکاتش نگاه میکرد به بومی که روی سه پایه بود نگاه کرد بوی رنگ رو حس میکرد تابلوی نیمه تموم و خیس روی سه پایه حس غریبی داشت؛سوران تو سکوت دسته تابلوهایی که گوشه اتاق روهم به دیوار تکیه داده شده بود رو دونه دونه نگاه میکرد در اکثر تابلوها یه دختر در دور دستها ایستاده بود که تو هیچکدوم چهرش مشخص نبود
سوران اروم گفت:یه دختر بود...انسان!دوستش داشتین نه؟
یونگ اروم ایستاده بود که سوران نگاهش کرد:الان کجاست؟
یونگ بازم اروم ایستاد سوران از سکوت یونگ مطلبی رو درک کرد که باعث شد چشاش از اشک بدرخشه سرش پایین انداخت
سوران:اون دختر شاید الان نباشه اما هست براتون همیشگیه چه بدبختم من!هرگز نقاشیم خوب نبود،هیچوقت نمیتونم بکشمش
یونگ یه زغال بزرگ از روی میزش برداشت و سمت سوران گرفت
یونگ:بگیرش!اگه ارومت میکنه بکشش هرچندبار که شد مهم نیست بلاخره میتونی بکشیش
سوران:شما یه دکتر کامل هستین یونگ سنگ شی
سورا زغال رو گرفت یونگ خیلی دلش میخواست به سوران بگه مث روز اول باشه اما خوب میدونست گفتنیها رو دیگران گفتند و حرفی برای گفتن وجود نداره
یونگ:بهتره بری!دیرت میشه
سوران لبخند زد:انگار فقط اون نیست که برای رفتن من بیقراره....خداحافظ دکتر،یونگ سنگ اشنایی با شما در طول تمام زندگیم افتخارمه
یونگ:همچنین
از در بیرون رفت و کولش از دم پله برداشت و رو دوشش گذاشت
هیون:من میرسونمت سوران
سوران با بی تفاوتی گفت:خودم میرم
کیو:اینجوری که نمیشه خیلی راهه یکی از ما میرسونتت
سوران با تحکم تکرار کرد:گفـ...تم...خودم....میرم!
کسی چیزی نگفت مینسول جلو رفت و سوران بغل کرد
مینسول:سوران خوب باش باشه؟
سوران به مینسول نگاه کرد:مینسول من...ولش کن!باشه عزیزم من خوبم باید برم
منتظر کسی نشد بدون خداحافظی از دستای مینسول بیرون اومد و از در بیرون رفت و قدم به نور روز گذاشت از ظهر گذشته بود دست تو جیب کتش انداخت یه ابنبات پیدا کرد تو دهنش انداخت و به راه افتاد.به خونش که رسید تازه تمام خستگیا سراغش اومدن خونه کوچیک و نقلی سوران با یه اتاق خواب کوچیک حالا دلگیرتر از قبل بنظر میومد،پیامگیر تلفن رو زد از کارش اخراج شده بود صابخونش هم چندبار زنگ زده بود واس اجاره عقب موندش،رو مبل افتاد و از ضعف و خستگی بخواب رفت
مینسول جلوش ایستاده بود و با نگاه برنده بهش خیره بود
جونگمین:من نمیفهمم چته مینسول!باید خوشحال باشی رفته من درحقش لطف کردم اینطور نیست؟بهتر نیست بجای داد و فریاد ازم سپاسگذار باشی؟
کیوجونگ:جونگمین!مینسول!ببینین شاید بهش سخت بگذره اما بعد خوب میشه
مینسول با حالت ملتمسی گفت:اون هیچ وقت خوب نمیشه کیو خوب نمیشه!
کیو:چرا مینسول باور کن خوب میشه اولش براش سخته
مینسول سری تکون داد و به چشم انداز اینده فکر کرد
پوجا:خیلی تند رفتین....همتون!داغونش کردین حالا میتونین از باقی ابدیتتون لذت ببرین
هیون مجله پرت کرد رو میز،معمولا سرپوجا عصبانی نمیشد،پوجا با تعجب نگاش کرد هیون از رو مبل بلند شد و با صدای بلندی گفت
هیون:بس کن پوجا!نمیفهممت انگار حالیت نیست داری چیکار میکنی!تابع احساساتت شدی جالبه نمیدونستم یه دختربچه میتونه اینجوری روت اثر بزاره
پوجا هم داد زد:هیون...
هیونگ غرید:بسه دیگه!
یونگ از پله ها پایین اومد و روی اولین پله ایستاد:همتون افتادین به جون هم
مینسول با خشم نگاش کرد:خودت چی ها؟نمیتونستی یکم دلداریش بدی؟میدونی چقدر براش ارزشمند بودی؟
یونگ از اخرین پله هم پایین اومد:نه نمیتونستم دلداریش بدم،چی میگفتم؟عیب نداره؟چرا عیب داشت اون داشت اذیت میشد پس عیب داشت!میگفتم درست میشه؟بازم نه!هیچی درست نمیشه مینسول اون باید میرفت
مینسول سکوت کرد بعد نشست رو مبل دستش توی موهاش فرو برد و اروم زمزمه کرد
مینسول:اره باید میرفت
جونگمین بی احساس بهشون نگاه کرد و از درخارج شد.چندروز تو بیتفاوتی براش سپری شد کم اشتهایی اونو رنجور و افسرده کرده بود گریه های بی وقفش خستگی بیشتری براش داشت؛روی تخت دراز کشیده بود نگاهش به کولش افتاد که کنار کمدش افتاده بود و لباسای داخلش نامرتب بیرون افتاده بود لابلای لباسا چیزی توجهش جلب کرد بلند شد و کوله رو برداشت و سر و ته کرد تمام لوازمش بیرون ریخت از لابلای لباساش اونو پیداکرد زغالی که یونگ داده بود لباساش رو سیاه کرده بود چندلحظه بهش نگاه کرد سریع لباس پوشید و قدم به هوای سرد زمستونی گذاشت وقتی به خونه برگشت صورتش بخاطر سرما ملتهب و قرمز شده بود باسختی کمدش رو کنار زد شال دور گردش روی تخت پرت کرد و درسطل رنگ باز کرد بعد از حل گرفت رنگ شروع کرد یه سمت اتاق رو رنگ کرم زد وقتی کارش تموم شد از یازده شب هم گذشته بود لبخندی زد و روی تختش افتاد.
مینسول:کیو فکر میکنی سوران چه طوره؟
کیو دستی رو موهای مینسول کشید:فک میکنم روزای سختی رو گذرونده
مینسول:این یه هفته برام یه قرن گذشته کیو من دلم براش تنگ شده فک میکنی کی میتونم ببینمش؟
کیو مکثی کرد:خب فک میکنم باید یکم صبر کنیم اینطور نیست؟
مینسول خودش تو بغل کیو انداخت و سر رو سینش گذاشت
مینسول:فک میکنم حق باتو باشه
با خشم سطل رنگ رو پرت کرد همه جای اتاق رنگی شده بود هربارکه سعی کرده بود چهره اون عشق دست نیافتنیش رو بکشه روی دیوار، شکست خورده بود بزور میتونست رو پاش بایسته این مدت شبانه روزی داشت روی دیوار نقاشی میکشید و هربار که خراب کرده بود دوباره دیوار رو رنگ زده بود احساس کرد هران ممکنه از حال بره خودش روی تخت انداخت و اروم پلکاش رو هم رفت
جونگمین در زد و وارد اتاقش شد رفت وسط اتاق ایستاد
یونگ:چیزی شده؟کاری داری؟
جونگمین خونسرد ایستاده بود:بهتره یسر به سوران بزنی
یونگ سرش بلند کرد به جونگمین نگاه دقیقی کرد
جونگمین:چیه چرا اینجوری نگاه میکنی راجب معشوقت حرف زدم؟
یونگ دندون رو هم سایید:اولا معشوقه من نیست باید بدونی! بعدشم...
جونگمین:اوه اگه معشوقت نیست میشه بپرسم چرا بهم ریختی؟
یونگ:ناراحتم چون اون یه دختر اسیب پذیره و چون دوستم شده نمیتونم ببینم اسیب میبینه،در ثانی میخوام بدونم چرا باید برات مهم باشه بهش سر میزنم یانه؟
جونگمین:معلومه!چونکه حوصله ندارم خونش بیوفته گردنم یه عمر باهاتون سروکله بزنم مخصوصا با مینسول
یونگ جلوش ایستاد:فک نمیکنی مینسول برای خودت بزرگ کردی؟
جونگمین:طفره نرو چی میخوای بگی؟
یونگ بش نگاه کرد کتش رو برداشت  و از در بیرون رفت.ماشین با سرعت تمام تو جاده خاکی پیچید صدای جیغ لاستیک باعث هیون مجله رو کناری بزاره و سمت پنجره بره؛ماشین یونگ که جلو در پارک شد هیون خودش جلو در رسوند
هیون:چیه؟چی شده؟
یونگ با عجله پیاده شد و رفت در عقب باز کرد:تب کرده
هیون با تعجب:کی؟
یونگ عصبی بود اما ارامشش رو حفظ کرد:سوران
مینسول با شنیدن اسم سوران خودش به هال رسوند پوجا بهش رسید و هردو با نگرانی جلو در رفتن که همون موقه یونگ درحالیکه سوران بغل داشت وارد شد
یونگ:مینسول نترس تب کرده
مینسول ساکت بود که پوجا سریع پرسید:اخه چرا؟
یونگ جوابش رو نداد سوران رو تخت گذاشت یونگ سریع کت سوران از تنش دراورد
یونگ:مینسول بیا کمک
مینسول همونجور ایستاده بود و نگاه میکرد یونگ عصبی گفت:پوجا!
پوجا جلو رفت و به یونگ کمک کرد لباس سوران رو دربیاره
کیو بهشون ملحق شد یونگ:کیو یخ میخوام بدو بدو
کیو به چشم بهم زدنی با کیسه یخ برگشت یونگ حوله ایی که داخلش یخ گذاشته بود رو روی صورت و دست سوران میکشید
یونگ:یکی کمک کنه پاشویش کنم
هیون داخل مطب بود اروم جلو رفت:بزار من کمک کنم
یونگ :باشه پس من میرم از یخچال زیرزمین سرم تقویتی بیارم.
بارون ریزی میبارید جونگمین جلو باغچه گل کیو ایستاده بود زیر بارون و دستش روئ سینش حلقه کرده بود هیونگ خیلی اروم کنارش ایستاد
هیونگ اروم گفت:خوبی؟
بعد به نیمرخ جونگمین خیره شد،جونگمین صورتش سمت اسمون گرفت و چشماش بست و اجازه داد دونه های ریز بارون صورتش رو خیس کنن؛هیونگ بش نگاه میکرد حسی بهش میگفت جونگمین بیشتراز هر موقع دیگه ایی داره اذیت میشه و همه چیز رو تو خودش میریزه
یونگ:باید تا شب تبش پایین بیاد به شب بکشه اصلا خوب نیست
مینسول غمزده گفت:ببریمش بیمارستان؟
یونگ:من هرکاری بتونم براش میکنم بیمارستان هم بره همینکاراو میکنن و منتظر میشن تا تب پایین بیاد
مینسول: اگه چیزیش شه....
یونگ:نمیشه!به خودت مسلط باش
از نیمه شب گذشته بود و بارونی که از صبح شروع شده بود با شدت زیادتری میبارید و صدای اون روی سقف ویلا حس غریبی داشت بطوریکه همشون درسکوت مطلق خودشون رو به کاری مشغول کرده بودن.یونگ درمطب رو بسته بود و خودش تو اتاقش مشغول مطالعه بود.
خیلی سریع وارد مطب شد اروم دروبست مطمئن بود هیچکس متوجه نشده اون داخل مطب شده؛با گامهای اروم سمت تخت رفت با دقت به صورت سوران نگاه کرد؛صورتش رنگ پریده بود و نسبت به قبل ضعیفتر بنظر میرسید نور زرد و کمنور شبخواب صورت مرطوبش رو براق نشون میداد موهای خیس از عرقش بهم چسبیده تاروی گردنش افتاد بود اروم نوک انگشنش رو برد سمت گردن سوران و موهاش رو کنار زد خیلی اروم انگشتش رو روی بنضش گذاشت داغی پوست سوران اونو تشنه میکرد بنضی که روی انگشتش حس میکرد و میخواست اروم نفس کشید تمام هوای اتاق از بوی سوران پر بود دستش بیشتر رو گردن سوران کشید؛ حس خوبی که دستای خنک جونگمین داشت باعث شد سوران کمی بسمتش مایل شه.جونگمین سریع دستش برداشت و اروم بهش نگاه کرد میخواست مطمئن شه اون بیداره یانه و وقتی نفسهای عمیقش رو دید یه قدم به جلو برداشت رو انداز رو کنار زد رو تخت دراز کشید سوران تو بازوهای محکم و خنکش گرفت و صورت سوران رو سینش گذاشت اروم سرش به سر سوران تکیه داد و روانداز رو روشون انداخت؛داغی پوست سوران درتماس با پوست خنک جونگمین سوزاننده تر بنظر میومد جونگمین به سوران نگاه کرد که با ارامش بیشتری تو بغلش خوابیده بود؛صورتش رو جلوتر برد نفسهای سوران دقیقا تو صورتش بود بیشتر خم شد وسوسه ایی که بجونش افتاده بود قویترین حسی بود تا اون روز تجربه کرده بود اروم لبای سردش روی لبای داغ سوران گذاشت و اونو به خودش فشار داد حس خوبی بش دست داد ازینکه تونسته تو اون شرایط مقاومت کنه خوشحال شد به صورت سوران نگاه کرد بعد اروم تو بغلش نگهش داشت.

____________________
منتظر نظراتت گوهر بارتون هستممممممم
اینم بد؟





:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight , Story ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 07:42 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this webpage's content all the time along with a cup
of coffee.
&BaNoo& شنبه 6 تیر 1394 10:46 ق.ظ
اخی!
عاشقانه ای.
Sogand Seti پاسخ داد:
عزیزم
پری سه شنبه 12 خرداد 1394 12:27 ق.ظ
عالی بود منتظر قسمت بعدیم
Sogand Seti پاسخ داد:
ممنون
به روی دو دیده آپ میکنم
دینا دوشنبه 11 خرداد 1394 10:58 ب.ظ
سلامممممممممممممممممممم خانوم نویسنده
وای جونگیییییییییییییییییییییی عشقه
ایول ایول خوشمان امد........
میشه زودتر بیای
عه نمیشه چه حرفیههههههه
مرسی داستان عالی
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام خانومممممممممی
اون کلا عشقه جوون دیگه
لطف داری شما
حتما میزارم باز
Ay-lin یکشنبه 10 خرداد 1394 03:12 ب.ظ
بالاخرهههههههههههههههههه
حالا یهو رمزی نکنی این وسط!!!
Sogand Seti پاسخ داد:
:)))) یکم دیگه رمز میدم
شنبه 9 خرداد 1394 03:31 ب.ظ
وای من معتاد این داستانه شدم تو دو روز تموم قسمتاشو خوندم و الانم منتظر قسمت بعدیم
مرسی که داستانت خیلی قشنگه
Sogand Seti پاسخ داد:
الهی عزیزم
مرسی خانمی
ghazal. شنبه 9 خرداد 1394 01:15 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
afarin جمعه 8 خرداد 1394 09:28 ب.ظ
.Ya khoda dargiri dare ha!!!!
Sogand Seti پاسخ داد:
:))) میشناسیش که :))))))
جون دیگه
Elly جمعه 8 خرداد 1394 03:26 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
غریبه جمعه 8 خرداد 1394 12:10 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
فلفلی پنجشنبه 7 خرداد 1394 11:58 ب.ظ
پسره ی خود درگیر .
البته من که میدونم الان همه حتما فهمیدن جونگی تو مطبه . ناسلامتی خون آشامن . به رو خودشون نمیارن که ضایع نشه .
Sogand Seti پاسخ داد:
تو هم به رو خودت نیار خا؟
خودشم نمیدونه چند چنده با خودش
الی پنجشنبه 7 خرداد 1394 11:38 ب.ظ
ghazal.
Sogand Seti پاسخ داد:
عزیز دلی شما
شکوفه هلو پنجشنبه 7 خرداد 1394 10:36 ب.ظ
اخی الهی بالاخره قبول کرد
Sogand Seti پاسخ داد:
از اولم برای یه کسی مثل پوجا دستش رو بود اما خب تخس بازی دراورد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر