تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 18
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 18
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 10:54 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

شب همگی بخیر و خوشی،دوستان علاقه مند و همیشه ثابت گلم،شماره هاتون خصوصی بزارین به رمز رسیدیم خبرتون کنم


MidnIght





GO TO MORE

سوران کنار مینسول نشست جونگمین خواست اعتراض کنه اما ترجیح داد ساکت بمونه
مینسول:میخوای ببینی؟
سوران سر تکون داد مینسولاونو سمت خودش خم کرد سوران کنار مینسول نشسته بود سمت تلسکوپ خم شد مینسول دستش دور گردن سوران حلقه کرد و با دقت راجب دو سه تا ستاره توضیح داد و جای دقیقشون رو نشونش داد جونگمین به سوران نگاه کرد که با دیدن چندتا ستاره خوشحال شده بود کیوجونگ هم کنارشون رفت
کیو:هی سوران بسه نوبت منه برم اونجا بشینم
سوران به مینسول نگاه کرد و با لبخند به کیو گفت:مگه نوبتیه؟میخواستی زودتر بیای
کیو خندید:اگه میدونستم زنبیل میزاشتم
و کنار سوران نشست پوجا بهشون ملحق شد و طولی نکشید که هیونگ و یونگ و هیون هم کنارشون نشستن پوجا تو بغل هیون تکیه داده بود جونگمین میخواست در سکوت از شهاب بارون لذت ببره اما خودشم خوب میدونست که بار اولیه که بخاطر شهاب بارون همه دور هم جمع شدن همشون به نوبت با تلسکوپ نگاه میکردن و نظر میدادن و جونگمین برخلاف خلق بدش کم کم هدایت بحث رو به عهده گرفت و هرکس سوالی داشت میپرسید و بدون اینکه خودش هم متوجه بشه جو دوستانه و ارومی به فضا حاکم شد.بعد از یه انتظار طولانی سوران بهونه میگرفت که ستاره شمالی رو ندیده و جونگمین کلافه از غر زدنای سوران گفت
جونگمین:میشه مث بچه ها لج نگیری؟
یونگ به سوران نگاه کرد که سوران گفت:اخه اینا همشون دارن نوبتی میبینن نمیزارن من ببینم که!
جونگمین با لحنی که نشون میداد کلافه شده گفت:دیدن ستاره شمالی چیز  خاصی نیست میتونی همینجوریم ببینیش
سوران با سماجت گفت:ولی از نزدیک که بهتره!
جونگمین مکث کرد و بعد با تحکم گفت:بیا ببین
و خودش رو عقب کشید سوران نگاش کرد جونگمین بهش اخم کرد و مچ دست سوران کشید و ادامه داد
جونگمین:بیا ببین فقط نق نزن
سوران با عجله کنارش رفت جونگمین همونجور که نشسته بود خودش عقب کشید سوران خم شد و از تلسکوپ نگاه کرد دسته ایی موی بلندش از روی شونش سمت گردنش لیز خورد که توجه جونگمین جلب شد و بهش نگاه کرد؛دختر ظریفی بود بوی تنش تمام بینیش پر کرد نبض روی گردنش راحت میدید زنجیر ظریف توی گردنش زیر نور ماه میدرخشید
سوران تو همون حالت که نگاه میکرد پرسید:اگه یه روز از بین بره چی؟اگه شهاب شه؟یه عالمه ادم تو دنیا گم میشن
جونگمین به این حرف لحظه ایی فکر کرد سوران که جوابی نشنید سمت جونگمین برگشت از دیدن فاصله کم بینشون هردو جا خوردن ضربان قلب سوران بالا رفت و خون به صورتش هجوم اورد جونگمین جم نمیخورد نفسای گرم سوران تو صورتش میخورد فقط نگاه میکرد بعد چند لحظه که به درازای یکسال میومد جونگمین خودش جابجا کرد سوران عقب رفت و بسختی اب دهنش رو قورت داد بقیه بهشون نگاه میکردن تو چهره مینسول هیچ حسی دیده نمیشد که جونگمین با اخم و لحنی عصبی گفت
جونگمین:این چه سوال مسخره اییه من این همه دانشجو داشتم تا الان هیچکدومشون یه همچین چیزی نپرسیدن
سوران که هنوز حالش جا نیومده بود با گیجی گفت:ولی ممکنه نه؟
جونگمین با یه نگاه گنگ و صدایی که پشتش اندوه غریبی موج میزد گفت
جونگمین:اگه میخوای گم نشی بهتره همیشه به خودت تکیه کنی خانوم کوچولو
و بحث بینشون بدون هیچ نتیجه ایی پایان گرفت.بقیه باهم حرف میزدن و اصلا به روی خودشون نمیاوردن سوران به الاچیغ برگشت و کسی هم خلوتش رو بهم نزد،جونگمین پشت تلسکوپش به ستاره ها خیره بود هنوز بوی تن سوران توی بینیش بود مچ ظریفش رو میتونست توی دستش حس کنه نبضش نفساش همه چی براش زنده و واضح جلو چشمش بود با اخم غلیظی به لنز تلسکوپ خیره بود پوجا آروم نگاش کرد و با ارنجش به شکم هیون که بش تکیه داده بود فشار اورد هیون مسیر نگاهش دنبال کرد و بعد به پوجا خیره شد اون هم لبخندی زد و اروم لبای برجسته و خوش فرم هیون رو بو.س.ید هیونگ خندید و گفت
هیونگ:پوجا تو قبیلتون دختر مجرد ندارین؟من چشم بسته میرم خواستگاریش
هیون خندید و گفت:خواستگاری هرکدومم بری عشق من نمیشن
همشون با خنده کل کل میکردن که مینسول جیغ زد و گفت:یه شهاب دیگه یه شهاب دیگه
کیو:خواهش میکنم مینسول این 15امین شهابه بازم میخوای ارزو کنی؟
مینسول اخم کرد و با لجاجت بچگانه ایی گفت:معلومه!ارزو میکنم همیشه...
همشون باهم گفتن:همه باهم بمونیم
یونگ بالبخند گفت:مینسول جان بار 15امه این ارزو رو کردی
پوجا شهاب بعدی رو سوران باید ارزو کنه
هیونگ با خنده گفت:اره منم دوست دارم بدونم چه ارزویی میکنه
مینسول دست سوران گرفت و اورد پیش خودش که کیو گفت
کیو:سوران اینار تو باید ارزو کنی
مینسول ناخواسته گفت:اون همیشه میگه ارزویی نداره
هیون با چشمایی که نزدیک بود از حدقه در بیاد گفت:چطور ممکنه؟همه دخترای جوون ارزو دارن حتا کسایی مث ما که زمان دارن تا به ارزوهاشون برسن گاهی ارزو میکنن انسان باشن
سوران لبخند زد:اونجوریام نیست که مینسول میگه منم یه ارزوی شیرین و غیرممکن دارم
یونگ گفت:امیدوارم ارزوت ممکن شه
سوران با قاطعیت گفت:غیرممکنه
هیونگ با صدای ارومی گفت:چرا؟
سوران:چون دلم میخواد ارزو کنم به بچگیم برگردم
مینسول نگاش کرد چشماش با سوران حرف میزد پوجا گفت:هی باید یه ارزوی دیگه کنی یه ارزوی جدید
مینسول گفت:منم همیشه بش میگم اما اون هیچی ارزو نمیکنه
سوران با صدای ارومی گفت:شاید یکباره تصمیم بگیرم داشته باشم
مینسول با تعجب نگاش کرد نمیدونست چی بگه اگر حالت عادی بود از هیجان بالا پایین میپرید اما الان میخواست بدونه تو این مدت چه چیزی میتونه ارزوی سوران شده باشه
هیون و پوجا تو تخت دراز کشیده بودن یونگ تو نشیمن بزرگ و مدرن خونه مشغول مطالعه بود مینسول برخلاف میلش به اصرار کیوجونگ تو آشپزخونه نشسته بود و هیونگ داشت دوباره براشون کمی نوشیدنی گرم میریخت
کیو:مینسول ممکنه یکم اروم باشی؟چیزی نشده که!
مینسول خسته و عصبی گفت:حتما باید اونقدر صبر کنیم که چیزی بشه؟حتا تصورشم برام سخته
هیونگ هم ساکت بود اونم از تصور این موضوع حس خوبی نداشت مطمئن بود کار بالا میگیره و همش به خودش امیدواری میداد این محاله
سوران تو الاچیغ نشسته بود و هرچند وقت به چند وقت نگاه سریعی بهش مینداخت از نیمه شب گذشته بود جونگمین رو صندلی کوتاهش پشت تلسکوپ نشسته بود،نمیدونست چرا نمیتونه سوران و گردنش و نفسهاش و ضربان قلبش و هرچیزی که مربوط به اون بود رو از جلو چشمش دور کنه دلش میخواست هرچه زودتر سوران به داخل ساختمون برگرده اما برای اینکه نمیخواست حرکتی کنه به پشت صندلی تکیه داد و چشماش بست؛سوران بهش نگاه کرد اروم نزدیکش شد،مردد بود اما نمیتونست مقاومت کنه ضربان قلبش بازم نامنظم شد هخیجان زده بود مطمئن شد اگر تاالان کسی متوجه نشده تا چندثانیه دیگه همه میفهمن،جونگمین دعا میکرد سوران ازش دور شه میخواست تکون بخوره اما سوران دیگه کاملا جلوش ایستاده بود بیحرکت موند این بار دوم بود که سوران اینجوری مقابلش میایستاد میتونست اونو با چشای بسته هم تصورش کنه سوران کنارش زانو زد انقدر زیبا بود که نمیخواست پلک بزنه اروم نوک انگشتش روی پشت دستش کشید پلکای جونگمین لرزید سوران اروم زمزمه کرد
سوران:تورو خدا چشمات باز نکن
جونگمین اروم به همون حالت نشسته بود همه تو خونه توجهشون بیرون بود هیونگ از پشت پنجره پلک هم نمیزد سوران به صورت ریبا و بی نقصش به موهای خیلی مشکی که با رنگ سفید پوستش در تضاد بود خیره نگاه میکرد چشماش رو ل.باش ثابت موند قبل ازینکه به عواقب کارش فکر کنه ل.باش رو ل.بای جونگمین گذاشت جونگمین پلکاش رو هم فشار داد هیون دستاش رو ل.ب و بینیش گذاشته بود و با تعجب نگاهشون میکرد یونگ با بی تفاوتی به اتاقش رفت و از دیدن ادامه اون صحنه صرف نظر کرد سوران عقب رفت دلش میخواست تا اخر دنیا اونجا میموند چند قدم عقب رفت بعد با سرعت سمت خونه دووید مینسول با عصبانیت غرید
مینسول:دیوونه
و خواست از اتاقش خارج شه و بره سراغ سوران که کیو جلوش رو گرفت سوران خودش داخل خونه انداخت.جونگمین چشم باز کرد به دستاش نگاه کرد انقدر به میله های فلزی صندلی فشار وارد کرده بود که مچاله شده بود نفس عمیقی کشید و هوای داخل بینیش بیرون داد رو زمین زانو زد و تمام سمی که تو دهنش ترشح شده بود رو بیرون میریخت هیونگ کنارش ایستاد
هیونگ:خوبی؟
جونگمین توجه نداشت سم رو بیرون میریخت از تلخی و گزندگیش چشماش مچاله شده بود تمام ل.باش از داغی بو.سه سوران میسوخت
بسختی گفت:تا نکشتمش یه لیوان برام بیار
هیونگ با این جمله انچنان یکه ایی خورد که خودشم نفهمید چطور از یخچال یه بسته برداشت و گرمش کرد تو لیوان ریخت،با تمام سرعتی که میتونست کنار جونگمین زانو زد لیوان که سمتش گرفت جونگمین تمام حواسش به مایع گرم و غلیظ داخل لیوان بود؛از دست هیونگ گرفت و با عجله همش رو سرکشید،هیون که اینطور دید رفت پیش جونگمین
سوران رو تخت مطب نشسته بود خودش تو پتو پیچیده بود و سرمست از حسی که داشت نمیتونست قرار بگیره هنوز قلبش تند میزد و از فکر اینکه کاش بوسه طولانیتری داشت دستخوش هیجان میشد ل.بای سرد و خوشفرم جونگمین انقدر دوست داشتنی بود که حدس میزد اگه یه نامیرا بود با بینهایت وقت، بیشتر زمانش رو صرف بو.سیدن اون میکرد از این فکر زیر دلش غش رفت زانوهاش تو دلش جمع کرد و پتو رو دور خودش پیچید.هیون داشت باهاش حرف میزد جونگمین یکم اروم گرفته بود هیونگ با نگاهی که اضطرابش بخوبی دیده میشد بهش نگاه میکرد،مینسول طاقت نیاورد قبل ازینکه کیو بتونه جلوشو بگیره در مطب رو باز کرد و کیو دیگه مداخله نکرد پوجا کنار کیو ایستاد
پوجا:امشب هیچکس ارامش نداره
کیو نفسش بیرون داد:بخیر بگذره
مینسول محکم در مطب باز کرد و وارد شد سوران با ترس یهو نشست تو تخت و با چشمای نگران به مینسول نگاه کرد تازه یاد اورد غیر خودشون دوتا کسای دیگه ایی هم تو خونه هستن!تا خواست چیزی بگه سیلی محکم مینسول تو صورتش باعث شد بیوفته رو پتو تا چند ثانیه نتونست سرش بلند کنه انقدر شوک شده بود که حتا درد هم به چشمش نمیومد حقیقت این بود که تمام اون حس رویایی چند دقیقه بیشتر طول نکشید و واقعیت با بیرحمی تو سرش خورده بود از درک این نکته بغض گلوش رو فشرد تازه جای دست مینسول سوزشش رو نشون میداد سرش که بالا گرفت بوی خونش تمام اتاق رو گرفت بدن مینسول منقبض شد کیوجونگ سریع وارد شد و بازوی مینسول گرفت و بیرون برد بعد چند دقیقه هیونگ اروم در زد و وارد اتاق شد با دیدن سوران روی تخت و لب خونی با موهای بهم ریخته یکم مکث کرد سوران اروم گفت
سوران:برو بیرون هیونگ جون اذیت میشی
هیونگ:نه مساله ایی نیست
اروم وارد شد سوران سرش پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت هیونگ یه دستمال از رو میز برداشت و سمتش گرفت تا سوران سرش بالا گرفت هیونگ جای دست مینسول رو دید
هیونگ با تاسف گفت:سوران داری چیکار میکنی خودتم میدونی؟
با این جمله اشکای سوران رو گونش لغزید با صدایی که از بغض میلرزید گفت:میدونی از وقتی که یادم میاد همیشه همین بوده
هیونگ نفسش رو نگه داشت و لبه تخت نشست:سوران هیچکدوم ما نمیخوایم اذیت شی اینجوری هم خودت اذیت میکنی هم جونگمین رو
با اومدن اسم جونگمین گریه سوران شدیدتر شد هیونگ خیلی دلش میخواست اونو بغل کنه و ارومش کنه به وضوح مشخص بود چقدر بی پناه مونده اما زخم تازه و تر کنار لب سوران اجازه اینکارو بهش نمیداد
سوران بزور گفت:حالش خوبه؟
هیونگ:خوب میشه نگران نباش با این چیزا از پا در نمیاد
سوران:نمیخوام اذیتش کنم ....اون فقط....
هیونگ:فقط چی؟
سوران سر تکون داد:نمیدونم
و گریش رو از سر گرفت صورت بی عیب و زیبای جونگمین تمام مدت جلو چشمش بود.هیونگ اروم از در خارج شد مینسول تو نشیمن روی مبل نشسته بود پوجا کنارش بود کیو دم پنجره به صحبتای هیون و جونگمین نگاه میکرد کاملا پیدا بود جونگمین تا چه حد بهم ریخته و عصبیه،هیونگ بهشون ملحق شد
هیونگ:یونگ کجاست؟
پوجا:اتاقشه فک میکنم نیاز داره تنها باشه
هیونگ:اون چرا قاطی کرده
پوجا:یاد قدیم ازارش میده
هیونگ چیزی نگفت و نشست رو مبل،مینسول عصبی بود
مینسول:زخمش بده؟
هیونگ:شک ندارم صورتش کبود میشه
مینسول عصبی دست داخل موهاش کشید:دیوونگیه دیوونگی!
کیو برگشت و نگاش کرد:مینسول باید یاد بگیری خشمت کنترل کنی!میتونستی بهش صدمه بزنی اگه فکش خرد میکردی به شنواییش آسیب میزدی چی؟نمیگم اون خیلی دختر ضعیفیه اما تو دیگه اون دختر قبل نیستی
پوجا اروم بهش گفت:باید حواست باشه تو چه شرایطی باکی دعوا میکنی به کی ضربه میزنی
مینسول:من هنوز عصبیم دلم میخواد همه چیز خورد کنم
کیو نگاهش کرد:برات یه راه حل دارم کمکت میکنم اروم شی
مینسول نگاش کرد کیو ادامه داد:بیا بریم باهم مبارزه کنی
مینسول با چشمای گرد شده گفت:عمرا!نمیخوام بهت اسیب بزنم
کیو اروم لبخند زد:من اسیب نمیبینم اینجوری تو هم یاد میگیری چطور مبارزه کنی
مینسول:هی من رزمی بلدم
کیو:منم بلدم اما مبارزه با یه نامیرا فرق داره
مینسول:من ازینجا تکون نمیخورم
کیو:نگران نباش میریم حیاط پشتی خیلی دور نمیشیم
اون دوتا رفتن و سوران هنوز تو تختش گریه میکرد جونگمین و هیون تو حیاط یکم از خونه دور شده بودن
جونگمین:بهت گفته بودم هیون جونگ!دردسر میشه! من این دخترارو میشناسم
هیون:سورانم فک میکنی مث اونایکه میگی؟
جونگمین با انزجار گفت:دختر بودنش برای تمام گزینه ها بسه
هیون:جونگمین میخوای بهش چی بگی؟
جونگمین با تعجب گفت:چی بگم؟چی میخوای بگم؟ اون باید ازینجا بره هرچه زودتر بهتر!من نمیتونم خودمو وارد این ماجراها کنم هیون!
وقتی وارد خونه شدن پوجا و هیونگ درحال گفت و گو بودن چهره هیونگ به وضوح گرفته بود
مینسول:سوران کجاست؟
پوجا:هنوز خوابه دیشب بهش سخت گذشته تا سپیده گریه میکرد
کیو سرتکون داد و مینسول اروم سمت مطب رفت درباز کرد خیلی اخسته به تخت نزدیک شد،بهش نگاه کرد صورتش رنگ پریده بود نفساش خسته و سنگین بود اروم موهاش با دست کنار زد یطرف صورتش داشت کبود میشد کنار لبش هم زخم کوچیکی بود،از دیدن اون چهره انقدر بهم ریخت که نمیدونست چیکار کنه
مینسول:وای خدا من!چیکار کردم
کیو اروم کنارش ایستاد تا چشماش به چشمای سبز و نافذ کیو افتاد اشک تو چشماش حلقه زد،کیو اونو از مطب بیرون برد،به نشیمن که رسیدن بغلش کرد مینسول سرش رو سینه ستبر کیو گذاشت و اجازه داد اشکاش سینه کیو رو خیس کنه،کیو اونو تو بغل  گرفته بود و با دست سرش رو نوازش میکرد صورتش رو گوش مینسول گذاشت و اروم زمزمه میکرد
کبوجونگ:عزیزم اروم باش هیچکس مقصر نیست باید قوی باشی تا بتونی بهش کمک کنی ام؟عزیزم؟اروم باش عشقم...اروم باش
مینسول با نوازشهای کیو اروم گرفت بعد اروم رو مبل نشست.چشمش رو باز کرد خسته بود حالش اصلن خوب نبود دلش میخواست بیشتر بخوابه اماتوی خواب هم ارامش نداشت تمام مدت کابوس دیده بود دست به صورتش کشید و با دردی که یکباره حس کرد یاد خاطره دیشب افتاد کنار لبش درد میکرد تا بلند شد و نشست سرش گیج رفت چهرش تو هم رفت اروم از تخت پایین اومد ترس تمام وجودش رو گرفته بود پشت در ایستاد و دستش رو دستگیره در گذاشت چشماش بست چهره جونگمین دوباره جلو چشمش اومد نفس عمیق کشید  و درباز کرد اهسته سمت هال رفت یهو کسی از پشت سرش گفت
-سلام!صبح بخیر
سوران با جیغ ارومی برگشت:وای...خدای من پوجا!...اوه قلبم
پوجا:تونستی استراحت کنی؟
سوران:خودت چی فکر میکنی؟
پوجا:دختر باید بگم رسما قهرمان من شدی!محشری!میدونستی؟
هیون سمتشون اومد:پوجا ممکنه تشویقش نکنی؟
سمت سوران رفت و کاملا جلوش ایستاد:امیدوارم خوب فکر کنی و اشتباه دیگه ایی انجام ندی سوران میفهمی؟
نمیتونست به چشمای هیون با اون نگاه تحکم کنندش نگاه کنه که مینسول سمتشون دوید
مینسول:سوران!
خودش تو بغل سوران انداخت
مینسول:متاسفم سوران تورو خدا منو ببخش یه درصد هم نمیخواستم اذیتت کنم واقعا نفهمبیدم چی شد عصبانی شده بودم
سوران:عب نداره مینسول میدونم دست خودت نبود
مینسول:ببینم صورتت رو!...خیلی درد داشت اره؟
سوران لبخندی زد که باعث شد صورتش بیشتر به درد بیاد
سوران:خوب یکم دستت سنگین شده
کیو و پوجا از مزاح سوران لبخند کمرنگی زدن هیون همچنان مصمم ایستاده بود.همشون تو هال نشسته بودن پوجا واسه سوران شیر و کیک آورده بود
پوجا:همش بخور باید قوی بشی میدونیکه!
سوران ارون سرتکون داد که هیون گفت:خب فک میکنم تکلیف یسری مسائل باید روشن روشن شه
قلب سوران با شنیدن این جمله فشرده شد و به هیون نگاه انداخت
هیون:سوران حتما خودت فهمیدی که چه اشتباه بزرگی انجام دادی نه؟
سوران سر پایین انداخت:متاسفم
مینسول:عب نداره عزیزم میدونم حتما گیج شده بودی اما همه چیز تموم شد نه؟
سوران سر گردوند:خونه نیست نه؟
کیو:عب نداره یکم هوای تازه براش خوبه دیشب خیلی بهش فشار اوردی یکم تنها باشه خوب میشه
سوران سرش پایین بود:متاسفم
مینسول:عب نداره دیگه تموم شد تو هم که متوجه اشتباه بزرگت شدی و...
سوران:من متاسفم که باعث ازارش شدم شمارو بهم ریختـ...
هیون:دیگه فکرش نکن میتـ
سوران:اما فک نمیکنم بتونم عقب بکشم
لحظه ای همه سکوت کردن که مینسول غرید:چی؟دیوونه شدی؟نزدیک بود بمیری!میفهمی؟سوران!عزیزم!خواهش میکنم!
رفت بازوی سوران گرفت دوباره اشک تو چشماش حلقه زد:تمومش کن
سوران سرش به دوطرف تکون میداد:نمیتونم
مینسول سوران تکون داد:سوران!...میمیری! تورو میکشه!
سوران چیزی نمیگفت بازوش از دستای مینسول بیرون اورد.تو جنگل قدم میزد دلش میخاست پیداش کنه یکبار دیگه ببینتش تمام وجودش از ترس اینکه دیگه نتونه ببینتش دستخوش اضطراب بود با قدمای نامنظم این ور اونور میرفت و از فکر اینکه اگر جونگمین ببینتش هیچوقت جلوش نمیاد بیشتر نگران میشد ضعف داشت از صبح هم چیزی نخورده بود آروم زیر لب زمزمه کرد
سوران:میدونم اینجایی





:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Wayne شنبه 14 مهر 1397 06:46 ب.ظ
Most actors invest their time and efforts poorly.
karylupkin.weebly.com سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 04:38 ب.ظ
Your style is so unique compared to other people I've
read stuff from. Thanks for posting when you've got the opportunity, Guess
I'll just bookmark this site.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 08:22 ب.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your
weblog and in accession capital to assert that I acquire actually
enjoyed account your blog posts. Any way I will be subscribing to your augment and
even I achievement you access consistently quickly.
&BaNoo& شنبه 6 تیر 1394 11:35 ق.ظ

Sogand Seti پاسخ داد:
my pretty boy یکشنبه 3 خرداد 1394 09:41 ب.ظ
ایمیلم رو برات گذاشتم
لطفا رمز رو به منم بده
ممنون
Sogand Seti پاسخ داد:
چشم خانوم یکم دیگه رمزی میشه
من جلوتر گفتم که اگه کسی دیرنر اومد حواسش باشه
حتما یادم نمیره
soso سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 05:51 ب.ظ
من تا تیر نمیتونم بیام
ولی رمزو بهم بده قسمت جدید گذاشتی، شمارم اومد؟
Sogand Seti پاسخ داد:
حتما خانومی
چشم
پری سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 01:38 ب.ظ
وای جونگمین چ قدر ناز میکنه هااااا؟؟؟؟؟دلشم بخواد. والاه
پوجا چ فعالههههه چ مامان خوبیه دوس دارمش
مینسول دست ب زن داره بیچاره کیوووو
شمارمو بعد
Sogand Seti پاسخ داد:
جونگمین خشمگین است دیگر
گاهی دلش میخواهد ناز کند

منم پوجا دوست دارم
مینسول خیلی تو لحظه ست یعنی هرحسی تو لحظه داره همونجوری رفتار میکنه خوددار نیست اصلا
دینا دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 11:55 ب.ظ
سلاممممممممممممممممممم جیییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغ عجی ماچ خوشمزه ای
به به من که لذت بردم
خخخخخخخ من منحرف نیستم
خلاصه دامادمون ناز میکنه رفته جنگل.....
سوران عاشقتم با این کارت
یعنی اگه من جا تن بودم روز اول خودمو خلاص میکردم به همین کار....اوففففففففففففف چه طاقتی داشتی تو
مرسی سوگند جان
من شمارمو برات خصوصی میذارم لدفا برام رمز بفرست سپاسگذارم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام دینایییییییییییییییییییییییییییییییی
اوف اونجور؟ خدا قسمت شمام کنه :))
خواهش گلم
گرفتم شمارت رو یکم بعد رمزی میشه برات رمز میزارم حتما
مرسی گلم
Afarin دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 06:52 ب.ظ
وایییییییی یعنى واقعا چى پیش خودش فکرکرد اینکارو کرد.ولى خیلى قشنگ بود.
Sogand Seti پاسخ داد:
اصلا فک نکرد...خلاص
مرسی عززززززیزم
فلفلی دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 03:35 ب.ظ
اااااااااااااااایش . همچین رفتار میکنن انگار چه خبره .
بمیری جونگمین . خوب تبدیلش کن تموم شه بره پی کارش .
البته که آرزوی من برآورده نمیشه چون اینا همه اشون قبلا مردن و خون آشام شدن .
Sogand Seti پاسخ داد:
خدا خفت نکنه فلفلی جونم هربار از دستت میخندم
این تا بخواد تبدیل کنه دسته جمع یدم تبدیل شدیم
برای ارزوتم نمیتونم کاری کنم شرمنده
الی دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 01:27 ق.ظ
ghazal.
Sogand Seti پاسخ داد:
غزل خو چرا با الی میای اخه
شمارت گرفتم عشقم
غریبه دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 01:15 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی خوشگل خانوم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر