تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 17
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 17
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 11:40 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

سلام خوشگلای وفادار من ؛عاشقتونم ببخشید من این مدت خیلی مریض بودم ببخشید دیر کردم اینهمه با من بازم دوست باشین لطفا
بریم قسمت جدید که خیلی کار بدی کردم دیر اومدم...

MidNight







Go to more



سوران میلی به غذا نداشت اما یونگ بزور نشونده بودش تو مطب و ظرف رامیون رو جلوشگذاشته بود
یونگ:بخور قصد کردی خودت زجر کش کنی نه؟
سوران:دکتر یا خودت باش یا نادیدم بگیر نمیتونم ببینم نیستی ولی هستی وقتی که انقد کمکم میکنی که ناخواسته بهت تکیه میکنم بعد خودت میکشی عقب که تکیمو میگیری
یونگ کنارش نشست بنظرش سوران خیلی تنها و ضعیف میومد برای لحظه ایی ماریا رو جای سوران دید اروم چشماش بست و باز کرد به سوران لبخند زد
یونگ:متاسفم سوران اما نمیتونم ببینم داری زیاده روی میکنی خطر میکنی اصلا هم به شرایط  خاص این خونه توجه نداری
سوران با لجاجت پرسید:چرا؟
یونگ مکث کوتاهی کرد و بعد صادقانه گفت:نمیدونم
سوران ناخواسته گفت:خیلی احساس تنهایی میکنم یونگ سنگ شی
یونگ دلداریش داد:به خونتون زنگ بزن با مادرت صحبت کن سبک میشی
سوران لبخند کمرنگی زد بغض گلوش رو فشار میداد بعد اروم گفت:میشه بغلم کنی؟
یونگ جا خورد با لحن اروم و ناباوری گفت:سوران من تا امروز هیچ انسانی رو در آغوش نگرفتم....متاسفم
بلند شد و از اتاق بیرون رفت بغضی که گلوی سوران رو تا مرز خفگی فشار میداد اروم سرباز کرد و قطره های اشک روی گونش سرخورد صدایی ازش در نمیومد فقط اشکهایی بود که بی کنترل روی گونش جاری بود
نزدیک غروب بود سوران روی تختش نشسته بود و بی هدف به راههای چوب دور پنجره خیره بود دنبال کردن خطوط درهم چوب باعث میشد به چیزی فکر نکنه که صدای در اونو به خودش اورد سرگردوند و چهره بشاش مینسول رو در استانه در دید تا لبخند زد مینسول تو بغلش بود
سوران:هی معلومه خیلی خوش گذشته بهت
منسول لبخند زد:ببخش بی خبر رفتم تقصیر کیوجونگه یهو منو برداشت برد
سوران:خوشحالم به صلح رسیدین
مینسول:اره خودمم حس خوبی دارم توچیکارا کردی؟
با هیون یکم صحبت کردم به زور یونگ غذا خوردم استراحت کردم...بعددددد
مینسول به حالتش لبخند زد:عالیه فک کنم بهتری نه؟دیگه ضعف نداری؟
سوران:نه خوبم راستی امشب شهاب بارونه
مینسول:جدی؟وای عالیه خیلی وقته چیزی رصد نکردم ولی تو از کجا میدونی
سوران اروم گفت:جونگمین به هیونگ جون میگفت شنیدم
مینسول:اه کاش میشد تلسکوپمو میاوردم نباید جاش میذاشتم
سوران:عب نداره امشب بریم تو حیاط با چشمای خودمون میبینیم
مینسول لبخند زد:عالیه،من برم دوش بگیرم میام پیشت
مینسول از پله ها بالا رفت میخواست بره اتاق مشترکش با کیوجونگ اما در نیمه باز اتاقی اونو کنجکاو کرد چون هرگز اتاقای دیگه رو ندیده فقط یکبار قبلا وارد این اتاق شده بود اونم زمانی بود که با جونگمین دعوا داشت.دودل بود اما بلاخره وارد اتاق شد تم روشن اتاق کاملا با شخصیت تودار و خشن شاید هم بیرحم جونگمین تفاوت داشت تخت بزرگ سفید رنگش با ست خواب طوسی پوشیده شده بودیه شبخواب ستاره شکل روی پاتختش بود تمام اتاق روشن بود و حس خیلی خوبی میداد مینسول از خودش میپرسید چرا این باید اتاق جونگمین باشه اما جوابی براش نداشت.کنار پنجره قدی و بزگ اتاق یه تلسکوپ مجهز توجهش رو جلب کرد ناخواسته جلو رفت لبخند ملایمی زد اروم زمزمه کرد
مینسول:خدای من!این محشره!
اروم نوک انگشتش روی سطح صاف و صیغل خوردش کشید که صدای سرد و محکمی اونو از جا پروند
-بهش دست نزن
مینسول از جا پرید وقتی برگشت و با چهره عصبی و سرد جونگمین روبرو شد از تلسکوپ فاصله گرفت
جونگمین:به چه حقی وارد اتاق دیگران میشی!
مینسول:ببـ....ببخشد من فقط...توجهم جلب شد آخه...اخه من این مدل فقط تو مجله دیده بودم باید خیلی گرون باشه تعجب کردم دیدمش حدس زدم اشتباه میکنم برای همین...یعنی بخاطر همین بهش دست زدم
خواست سریع از در خارج شه که جونگمین اونو مخاطب قرار داد
جونگمین:از ستاره شناسی چیزی میدونی؟
مینسول بهش نگاه کرد بازم لحنش مث قبل سرد و غریبه بود نفهمید چرا این سوال ازش پرسیده
مینسول:یکی از علایقمه البته خیلی حرفه ایی نیستم یه تلسکوپ معمولی داشتم که باخودم نیاوردمش
جونگمین مکثی کرد بعد سمت کمد اتاقش رفت درش باز کرد و یه تسکوپ معمولی تراز اونیکه کنار پنجره بود برداشت و سمت مینسول گرفت
جونگمین:مراقبش باش من رو وسایلم حساسم
چشمای مینسول از تعجب چهارتا شده بود که جونگمین ادامه داد
جونگمین:اشتباه برداشت نکن فقط این مساله برام خیلی مهمه کمکت میکنم
مینسول اروم سرتکون داد و تلسکوپ از جونگمین گرفت:از اونیکه خودم داشتم هم بهتره
و درحالیکه قلبا خیلی خوشحال بود خرامان سمت اتاقش رفت و بدون اینکه در مورد علت خوشحالیش نظری بده به تلسکوپ تو دستش نگاه کرد که یکباره عاشقش شده بود.
جونگمین:مسخره نشو هیونگ من باید برم تپه
هیونگ:بخدا حوصله ندارم مین من نمیام میخوام با بقیه شب برم تو آلاچیغ خب توهم تو حیاط بمون و رصد کن
جونگمین:امکان نداره ارتفاع تپه مناسب تره!
هیونگ دیگه راهی نداشت که گفت:جونگمین!ما قراره بعد مدتها مث یه خانواده دور هم جمع بشیم بازم شهاب بارون میشه!تا حالا چند بار شهاب بارون دیدی؟چندتا اتفاق مهمو رصد کردی!بمونیم باشه؟
جونگمین اخمی کرد و بالحن خشکی گفت:هرکاری دوست داری بکن
جونگمین به اتاقش رفت و هیونگ به نشیمن بزرگ خونه برگشت
پوجا لبخند زد:انقلاب کردی هیونگ جون اره؟
هیون:یه در صد هم فک کنین جونگمین حرفای سوران رو به هیونگ نشنیده!
یونگ اروم خندید:حالا به خیالش سوران هیونگ جون رو کوک کرده چیکار میخواد بکنه؟در گذشته نشون داده نمیتونه به سوران آسیب بزنه
کیو تازه به جمع اضافه شد:راستی چرا؟
پوجا از چشم اندازه آینده لبخندی زد که هیون گفت
هیون:به به کیوجونگ!مرد زندگی داماد جدید خانواده
کیوجونگ:هی من که ازدواج نکر....هی خیلی فضولی هیون!
کیوجونگ سمت هیون جونگ حمله کرد هیون فرار میکرد و کیو دنبالش بود انقد سریع بودن که چشم یه انسان بسختی میتونست تغییر ناگهانی جاییکه دنبال هم میرفتن رو ببینه
اول شب بود همه تو حیاط جمع بودن و بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه همگی سرحال و خوش اخلاق بودن شاید دور هم نشینی بعد مدتها و گذروندن وقت در کنار هم اونارو شاد کرده بود؛هیون و یونگ شطرنج بازی میکردن هیونگ و کیو تو محوطه جلو خونه بدمینگتن بازی میکرد و همش میخندیدن دخترا کنار هم زیر آلاچیغ نشسته بودن و صحبت میکرد فقط جونگمین بود که یکم دورتر درحال چیدن اجزای کارش و مرتب کردن تلسکوپش بود.سوران و مینسول از خاطرات بامزه ی مشترکشون تعریف میکردن و پوجا میخندید بعد بحث عوض شد هرکس به تفریح و کار خودش مشغول بود اما به حرفای اونا هم توجه داشت پوجا نگاهی به جونگمین انداخت و پرسید
پوجا:پس دوست پسرت چی؟نگو هیچوقت عاشق نشدی
این سوال باعث شد حواس هیونگ پرت شه و سرویسش رو بد بزنه جونگمین بی توجه مشغول مرتب کردن لوازمش بود
سوران ناخواسته به جونگمین نگاه کرد که از چشم پوجا و مینسول دور نموند
سوران خودش جمع و جور کرد:نه راستش من وقتش نداشتم میدونـ..
پوجا:بس کن راستش بگو وقت نداشتم خیلی بی معنیه یعنی حتا اومدی کره و تو دانشگاهم کسیو...
پوجا:چرا یه پسره بود خیلی دوستش داشت اما سوران هیچوقت جدیش نگرفت همش میگفت سنش کمه و از رو احساس زود گذر...
سوران:بس کن مینسول!....نه پوجا اونجوریم نیست که مینسول میگه اصن مساله جدی ایی نبود
پوجا لبخند زد و چیزی نگفت کیو اروم نزدیک شد:بنظرتون نباید چیزی بخوریم؟
سوران ساکت موند اما اونا میدونستن باید چیزی بخوره که کیوجونگ گفت
کیو:سوران هم باید چیزی بخوره
هیونگ با خوشحالی کنارشون رفت:عالیه تا من نوشیدنی گرم بیارم تو هم شام سوران حاضر کن
سوران:اوه نه خودم میتونم چیزی بخورم کسی برام...
کیو:من آشپز خوبیم نگران نباش چیز خیلی سختی برات درست نمیکنم همینجا سوسیس کباب میزنم خوبه؟
جونگمین با تعجب غرید:هی آتیش بی آتیش!تو که نمیخوای گند بزنی به امشب من!ها؟
کیو لبخند زد:باشه دیوونه باربیکیو روشن میکنم
همشون دور میز نشسته بودن تنها کسی که کنارشون حضور نداشت باز هم جونگمین بود مینسول به سوران که کنارش نشسته بود نگاهی انداخت به نظر یکم معذب میومد اروم دستش گرفت زیر میز و کف دستش نوشت
مینسول:چرا ناراحت نشستی؟
سوران لبخند زد و نوشت:چرت نگو من خوبم
مینسول نوشت:بخاطر جونگمینه؟
سوران یهو نگاهش کرد هجوم خون به صورتش نگاه متعجب و چشمای گرد شدش ضربان قلبی که نامنظم شد همه رو به خودش متوجه کرد و مینسول یقین پیدا کرد حسش درست بوده سرها به سمتشون برگشت ناخواسته نگاه جونگمین سمت میزکشیده شد نفهمیده بود چه مشکلی پیش اومده!
هیون با تعجب پرسید:چی شد یهو؟
مینسول ساکت مونده بود نمیتونست فکرش رو جمع کنه سوران در جواب خندید و گفت
سوران:چیزی نیست مینسول یه شوخی بی مزه باهام کرد
یونگ با کنجکاوی پرسید:یه شوخی بی مزه باعث شد بهم بریزی؟
سوران:یونگ سنگ شی!
پوجا و مینسول بهم نگاه کردن که دوباره بحثشون از سر گرفته شد هر کدومشون از خاطراتشون تعریف میکردن مخصوصا هیون! و سوران و مینسول تجربه میگرفتن.بعد از اون مینسول هم تلسکوپ امانتیش رو اورد تو حیاط ،سوران با تعجب پرسید
مینسول:این مال جونگمینه امانت دستمه وای بیاین همه ستاره بارون ببینیم
و رفت کنار جونگمین تلسکوپ رو زمین گذاشت
جونگمین با اخم گفت:هی اومدی اینجا؟مگه جا قحطه من به تمرکز نیاز دارم!
مینسول:خب اینجوری میتونی کمکم کنی میتونم ازت چیزایی یاد بگیرم که بلد نیستم
جونگمین:راحتم بزار من معلم خوبی نیستم
مینسول سماجت کرد:مطمئنم که هستی!
جونگمین نگاش کرد و چیزی نگفت مینسول هم باخوشحالی تسکوپ رو همونجا گذاشت.سوران با پوجا میز رو جمع کرده بودن؛سوران دستش تو ظرف شویی میشست که پوجا نزدیکش شد
پوجا:عزیزم من یکم اینجا کار دارم میشه این لیوان برای جونگمین ببری؟چیزی ننوشیده
سوران با مکث نگاش کرد پوجا از فرصت استفاده کرد و گفت:لطفا!میدونم چیزی نمیشه
سوران لیوان از دست پوجا گرفت و اروم از در بیرون رفت قدم به حیاط که گذاشت در مقابل چشمای متحیر بقیه سمت جونگمین و مینسول رفت.با نزدیک شدنش به اون دوتا جونگمین متوجه بوی گرم خون شد سرش رو که چرخوند سوران کاملا نزدیکشون بود بعد چند قدم کنارشون ایستاد و لیوان سمت جونگمین گرفت
سوران:این برای شماست
جونگمین با لجبازی و بدون اینکه نگاهش کنه گفت:نمیخوام
سوران:پوجا گفت براتون بیارم
جونگمین که فکر پوجا رو خونده بود با خشم گفت:اما فراموش کرده که من به چیزی که بوی تورو بده دست نمیزنم
سوران با تعجب کف دستش رو بو کرد و گفت:اما دست من بو نمیده تازه شستمش!
هیون و هیونگ به وضوح میخندیدن کیو و یونگ لبخند میزدن اما مینسول نگا جدیش به سوران بود جونگمین عصبی تر شد و لیوان از دست سوران گرفت و زمین گذاشت و ادامه داد
جونگمین:حالا میتونی بری

__________________________
جونم جونگمین :))) اخ اخ تازه اول بدبختیشه موافقین؟

راستی بچه ها انگار قسمت قبل یکم براتون غیر قابل درک بود؛ ببینید : تو مناظره بین هیون و سوران تو قسمت قبل،هیون سعی داشت خوناشاما و وجودشون رو خلاف قانون زندگی و در واقع هستی معرفی کنه و بگه خوناشاما چون جاودان زندگی میکنن نباید وجود داشته باشن و سوران دز جواب هیون سعی داشت توضیح بده که،اگر اینجوری بود طبیعت خوناشامارو از بین میبرد ولی چون حظور دارن یعنی بخشی از طبیعتن...
امیدوارم براتون حل شده باشه


منتظر نظراتتون هستم،بتونم شنبه هم یه قسمت دیگه اضافه میکنم
  آخر هفته دلچسبی داشته باشید






:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
choc جمعه 14 اردیبهشت 1397 09:46 ق.ظ
Thanks for finally writing about >ღ❤Dolls Domination❤ღ -
MidNight - Part 17 <Loved it!
Wilfred جمعه 17 آذر 1396 07:55 ق.ظ
This is very interesting, You are an excessively skilled blogger.
I have joined your feed and sit up for searching for extra of your magnificent post.

Additionally, I have shared your web site in my social networks
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 06:03 ب.ظ
Excellent way of describing, and fastidious piece
of writing to obtain data on the topic of my presentation topic,
which i am going to convey in institution of higher
education.
nazanin یکشنبه 10 خرداد 1394 12:20 ق.ظ
مرسیییی عالی بود..
Sogand Seti پاسخ داد:
خواهش میشه بانو
my pretty boy چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 11:13 ق.ظ
سلام عزیزم
من شماره ای ندارم!!
ولی برات ایمیلم رو گذاشتم
میشه رمز رو برام ایمیل کنی؟؟؟
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام خوشگل
حتما خانوم چرا نمیشه
برسیم به رمزی رو چشمم
soso جمعه 25 اردیبهشت 1394 08:27 ب.ظ
مرسییییییییی
امروز تصمیم گرفتم آخرین باری باشه ک میام نت تا تیر، خوشحالم ک قسمت جدید گذاشته بودی
Sogand Seti پاسخ داد:
عزیزمممممممممممممممممممممم
چرا همچین تصمیمی گرفتی اخه!!!!!!! بیا هانی
الان بازم آپ میکنم حتما
پری جمعه 25 اردیبهشت 1394 10:27 ق.ظ
عالی بود داستانت خیلی قشنگه مخصوصا اخرش
منتظر قسمتدبعدمممم
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی گلممممممممممم
چشم چشم زودی میزارم
آفرین جمعه 25 اردیبهشت 1394 09:28 ق.ظ
واى واى جونگمین از خود راضى !!!!من بودم لیوانو پرت میکردم تو صورتش
خیلى خوب بود مرسى!!
Sogand Seti پاسخ داد:
پرت نکن جا خالی میده وروجک
قربونت آفرین جون
راستی دیدم پست ثابت سراغم گرفتی
شمارت برام خصوصی بزار بهت مسیج میدم
دینا جمعه 25 اردیبهشت 1394 04:14 ق.ظ
سلامممممممممممممم
عه ببین کی اومده بابا کم پیدا نا پیدا
تو نمیگی دلمون برات تنگ میشه
داستان عالی میگم جونگمین چرا همش عصبانیهههههههههههههههههه
خو یکم اخلاقتو خوب کن بچه
مرسی سوگند جان
لطفا سعی کن شنبه بیای
و امیدوارم سلامت باشی
موچچچچچچچچچچچچچچ
Sogand Seti پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام دینایی
عه اره من پیدا شدم باز
دل ما بیشتر بانو
جونگمینه دیگههههههه چی میپرسی خواهر،دق میده دق :))
قربونت برم حالا اخر شب یکشنبه اومدم قبوله؟
انقدر خستم دارم له میشم
فلفلی جمعه 25 اردیبهشت 1394 12:40 ق.ظ
دختر تو چرا اینقدر کم پیدا هستی ؟ دلمان تنگولیده بود
خخ خخ خخ . فکر کن جونگمین میگه چیزی که بوی تو رو میده اونوقت سوران مثل احمقا میگه دست من که بود نمیده . واااااااااااااااااای که ترکیدم از خنده
Sogand Seti پاسخ داد:
الهی قربونت فلفلی جونم
دل منم تنگ شده بود ولی خیلی درگیر بودم،چندبار اومدم باهات چت کنمم ولی دوتا شماره ایی که ازت دارم رو هیچ اپی نبود
احمقه دیگه :))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر