تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 19
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 19
جمعه 4 اردیبهشت 1394 ساعت 08:08 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

وقتی همه چیز خوبه میترسم ...

ما به لنگیدن یک جای کار ؛

عادت کرده ایم ...



وارد خونه شد و کتش رو روی مبل انداخت و موبایل و سوییچ هم روی میز گذاشت.... این وضعیت داشت آزار دهنده میشد! " اَه..... تا کی قراره اینجوری پیش بره...." روی کاناپه نشست و در حالیکه با یه دستش شقیقه ش رو ماساژ میداد،سیگاری روشن کرد و به افکار بهم ریخته ش بیشتر دامن زد......... چشماش رو بست....

" روی تخت غلتی خورد ؛سرجاش نشست کمی موهاشو مرتب کرد...... تا صبح زمان زیادی مونده بود......نگاهی به جونگمین کرد؛ "باید چیکار کنم باهات جونگ مین..... باید چیکار کنم..." با احساس سرما تازه یادش اومد که چیزی تنش نیست... از خستگی حتی نمیتونست از تخت پایین بره....

جونگ مین که توی خواب و بیداری بود آروم دستش رو سمت موهای هیورین برد:بیا بخواب ...

توی بغل جونگ مین برگشت و خودشو تو بغلش جمع کرد،بوسه ای به موهاش زد:

جونگ مین:نمیتونی بخوابی؟

هیورین با صدای آرومی گفت: بدنم خیلی درد میکنه..... به خاطر این بیدار شدم...

پیشونیش رو بوسید: اگه تا فردا صبح توی بغلم بخوابی خوب میشی..من که اینقد آرومم که میتونم تا دو روز دیگه هم بخوابم !

لبخندی زد و بیشتر توی بغلش فرو رفت و چشماشو بست.... "

سیگارش رو خاموش کرد و سمت اتاق رفت تا لباسش رو عوض کنه؛سورا دیگه باید میرسید... .

چند دقیقه بعد صدای زنگ در توی خونه پیچید.

                                            *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*            

جونگ وو بعد از نشوندن سوهیون مقابلش پشت میز نشست..... میز به شکل زیبایی تزیین شده بود و کنار پنجره ی بزرگی بود که نمای قشنگی از فضای بیرون داشت....طولی نکشید که گارسون سفارشاتی که از قبل داده شده بود رو اورد:

سوهیون:جونگ وو نکنه امروز تولدمه و نمیدونم؟؟

جونگ وو لبخندی زد:فعلا بخور بعد حرف میزنیم:)) دسرِ مورد علاقته.

 سوهیون با اشتیاق به بلوبری هایی که خیلی قشنگ چیده شده بودن انداخت بعد بدون هیچ سوالی مشغول خوردن شد.... جونگ وو هم همینطور....

بعد از چند دقیقه که خوردن دسرشون تموم شد و راجع به چیزای مختلف حرف زدن سوهیون با حرص گفت:جونگ وو نمیخوای بگی چی شده؟ :|

جونگ وو با حالت خاصی به سوهیون خیره بود:

سوهیون:میگم یه چیزیت شده..... چرا اینجوری نگام میکنی؟:|

جونگ وو : گفته بودم که میخوام یه چیزی بهت بگم....

سوهیون:اوهوم....منتظرم بشنوم!

جونگ وو کمی مکث کرد و بعد بی مقدمه گفت:من دوست دارم سوهیون!

سوهیون اول کمی شوکه شد ولی بعد با خنده گفت:وا دیوونه منم دوست دارم! اینو که میدونستم!حالا بگو ببینم چی میخواستی بگی!

جونگ وو لباشو تر کرد:همین رو میخواستم بگم.

سوهیون که ذهنش مشغول تجزیه تحلیل حرفای جونگ وو و رفتار امروزش بود با گیجی بهش خیره بود.... دستشو لای موهاش برد و گفت:

سوهیون: منظورت چیـــ....

اما حرفشو خورد و با چشمای گرد شده به جونگ وو نگاه کرد....... نمیدونست چی باید بگه..... کیفشو برداشت و از سرجاش بلند شد!

سوهیون:من میرم! بعدا میبینمت!

جونگ وو که انتظار همچین چیزی رو نداشت با تعجب گفت:هی لی سوهیون! من الان به تو گفتم دوست دارم بعد تـ.....

اما سوهیون گوش نداد و با عجله از پله ها پایین رفت و از کافی شاپ خارج شد!

♦•♦•♦•♦•♦•♦•♦•♦

با صدای ممتد زنگ در کنترل تلویزیون رو کنار گذاشتم و سمت در رفتم؛حدس زدم که با این طرز زنگ زدن یا جونگ ووئه یا سوهیون! و درست هم حدس زدم:)) سوهیون بود..... در رو باز کردم....

من: سلام عزیـــ....

نگاهش کردم:تو چرا این شکلی شدی سوهیون؟بیا تو ببینم.

وارد شد و سمت کاناپه رفت؛کنارش نشستم:سوهیون؟چی شده؟ این چه قیافه ایه؟

سوهیون با گیجی نگاهم کرد! خیلی با نمک شده بود:

سوهیون:چه شکلیم مگه..؟

خندیدم:انگار روح دیدی :|

زد زیر گریه! دیگه داشتم نگران میشدم..... بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم،سریع با یه لیوان آب برگشتم....

من:بیا اینو بخور و آروم باش.... چی شده آخه؟! یه چیزی بگو تورو خدا!

کمی آب خورد و چند تا نفس عمیق کشید،نمیدونم چرا اما حس بدی نداشتم:)) حس میکردم این گریه ش به خاطر اتفاق بدی نمیتونه باشه..... چند دقیقه گذشت؛بعد با بغض گفت:

سوهیون:میدونی جونگ وو چی گفت؟؟؟

نفسمو با صدا بیرون دادم:شما دوتا باز دعواتون شد؟:)))

با گریه گفت:میگه دوســـــــــــــــــــم دارهــــــــــــــــــــه !

من:وا! خب معلومه! مگه فکر میکردی دوست نداره که الان داری اشک شوق میریزی؟:|

مشت آرومی به شونه م زد و همونجوری با گریه گفت: نــــــــــــه دیوونه! اینجوری نه! اونجـــــــوری :(((

من:دقیقا چجوری؟:| صب کن ببینم نــ....

دهنم از تعجب باز شد و احساس خوشحالی کردم؛سوهیون و جونگ وویی که همیشه با هم کل کل داشتن الان رابطه ی بینشون در حالِ تغییر بود! یه تغییر بزرگ!:

من:واقـــــــــــــــعا؟ کِی بهت گفت؟؟؟ چجوری ؟؟ کجا؟؟؟ تو چی گفتی؟؟؟؟

بلند تر گریه کرد: ولش کردم و اومدم :((((

خندیدم و شونه ش رو فشردم:آروم باش عزیزم....مجبورت نکرده که! بهش فکر کن! با آرامش.... بعدم تصمیم بگیر که میخوای بیشتر از دو تا دوست باشید یا نه...

چند دقیقه گذشت و کمی آرومتر شد... موهاشو مرتب کرد و با گیجی به اطراف نگاه کرد:من برم خونه هانا..... باید فکر کنم.....

اما صدای زنگ گوشیش حرفشو قطع کرد!بدون اینکه نگاه کنه و ببینه کیه گفت:نکنه جونگ ووئه؟! وای نباید اونجوری ول میکردم میومدم.... :(

لبخندی زدم و گفتم:تو نگران نباش...... برو خونه و استراحت کن،بعدم سعی کن تصمیم بگیری ... من به جونگ وو توضیح میدم عزیزم.

موهاشو کنار زدم:میخوای بمونی اینجا سوهیون؟؟؟ هوم؟؟؟

بلند شد و بعد از مرتب کردن سر و وضعش خم شد و گونه م رو بوسید:نه عزیزم .... برم خونه بهتره:* میبینمــــــــــــت بعدا .

 سمت در رفت و چند دقیقه بعد من دوباره تنها شدم؛موبایلم رو برداشتم تا به جونگ وو زنگ بزنم و از نگرانی درش بیارم و بگم که بزاره سوهیون با آرامش تصمیم بگیره .... :)

دو ساعتی از اومدن سورا گذشته بود ؛ آهنگ ملایمی در حال پخش شدن بود؛ سورا با مداد و دفتر نشسته بود و همونطور که فکر میکرد به صحبتای جونگ مین هم راجع به اینکه چطور میشه احساسات رو توی یه آهنگ به خوبی بیان کرد گوش میکرد.....جونگ مین هم همزمان مشغول بررسی کتابای سورا بود..... :

جونگ مین:وای چقدر حرف زدم :| تو خسته نشدی؟؟ چیزی نمیخوای بیارم بخوری؟

سورا خندید:نه ادامه بده خسته نیستم:))

جونگ مین: همه ی این مشکلاتی که تو الان داری رو من قبلا تجربه کردم واسه همینه که میدونم دقیقا چی باید بهت بگم.....

همچنان به صحبت کردن ادامه دادن و یه سری جاها سورا با حرفای جونگ مین مخالفت میکرد اما جونگ مین واسه ی همه ی سوالاش جوابی قانع کننده داشت.!

حدودا یک ساعت دیگه هم ادامه دادن و بعد از اون سورا رفت .... جونگ مین هم که حسابی خسته شده بود خودشو روی کاناپه انداخت .... ساعت از ده گذشته بود..... چشماشو روی هم گذاشت ....

♦♦♦♦♦♦♦

دو ساعتی از اومدن هیون میگذشت و شام هم خورده بودیم..... روی تخت دراز کشیده بود.... در حالیکه موهامو یه طرف گردنم میریختم ، وارد اتاق شدم....

هیون:هانا بیا اینجا.... دلم واسه بوت تنگ شد از صبح تا حالا.....

لبخندی زدم و کنارش دراز کشیدم،سرمو روی بازوش گذاشتم؛اونم مشغول بازی کردن با موهام شد.....

هیون:عشقم کی بریم ماه عسل؟؟؟

انتظار این سوالو نداشتم..... اینقدر گیج بودم که کلا یادم رفته بود.... :

من: امم.... نمیدونم .... تو نظرت چیه؟

پیشونیم رو بوسید:واسه من فرقی نمیکنه،هروقت که تو بخوای :*

من:آخر این ماه خوبه؟؟ دو هفته ی دیگه میشه :)

هیون:آره عزیزم ، پس واسه اون موقع همه چیزو  اوکی میکنم :) مالدیو دیگه؟

من:بلـــــــــــــــه همسرم .

منو بیشتر توی بغلش فشرد: حالا دیگه بخوابیم.... تو هم خسته ای.

چشمامو بستم و خودمو توی بغلش جمع کردم.....



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 07:27 ق.ظ
This design is spectacular! You most certainly know how to
keep a reader entertained. Between your wit and your videos,
I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Great job.
I really loved what you had to say, and more than that, how you presented it.

Too cool!
کسب درآمد واقعی دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 04:43 ق.ظ
www.iAlexa.ir

کسب درآمد از اینترنت به راحتی آب خوردن !!

بازدید کنید پول دربیارید

کاملا رایگان

www.iAlexa.ir
فلفلی شنبه 5 اردیبهشت 1394 10:05 ب.ظ
اووووووووووووووق . بله همسرم ؟ بابا این اداها رو واسه ما نیا دیگه . خخ خخ خخ . یعنی من خوددرگیری شدیدم وقتی داستان ها رو میخونم . انگار واقعین .
این جونگی هم که معلوم نیست چند چنده . فعلا در هپروت به سر میبره . خدا شفاش بده .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره دیگه :))) ملت پررو تشریف دارن اون 0-0 فعلا
Ay-lin جمعه 4 اردیبهشت 1394 10:51 ب.ظ
یعنی درست الان آرزو کردم کاش نوشته باشی! خوشحال شدم.
ای بابا... جونگ مین...
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:

جونگ مین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر