تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 15
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 15
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 07:36 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

بدون هیچ حرفی قسمت 15،تو کامنتا منتظرتونممممممممممممممم



MidNight





وقتی چشماش باز کرد افتاب نور خودش رو همه جا پهن کرده بود یکم غلت زد و به خودش کش و قوس داد مینسول اروم کنارش اومد پرده های ضخیم مطب تا ته کشیده شده بود
سوران:خیلی افتابه؟
مینسول:نه خیلی،نیمه ابریه
سوران:چه خوب
مینسول:هه هه دیگه افتاب دوست نداری؟
سوران:از اول هم زیاد دلبستگی ایی نداشتم!من عاشق بارونم
مینسول:بله کاملا یادمه
سوران:من زیاد گشنم میشه یا چون شماها غذا نمیخورین به چشم میاد
مینسول خندید:هی تازه غذات کمتر هم شده
سوران:مینسول؟کیوجونگ رو ندیدی؟
مینسول خندش رو خورد:چرا دیدمش دیشب
سوران:خب؟
مینسول:فعلا هیچی
سوران:نمیدونم هرکاری میخوای بکن من دلم قهوه ی هیونگ رو میخواد،اون محشره
هیونگ تو هال نشسته بود و به پیچ و تاب یه گرد تو هوا خیره بود،لبخندی زد و تو آشپزخونه رفت وقتی سوران وارد هال شد بوی خوش قهوه بینیش رو پر کرد با لبخند به پوجا و هیون و یونگ صبح بخیر گفت
سوران:پس کیوجونگ شی کجان؟
پوجا:از نیمه شب دیشب تا الان تو اتاقشه
سوران به مینسول نگاه معنی داری انداخت که هیون گفت
هیون:امروز سر حال بنظر میای
سوران:یه صبح دیگست ناامیدی شبا با ادما بخواب میرن بستگی داره روز چطور بگذره ممکنه ناامیدی دوباره بیدارشه یا ممکنه هم نشه
یونگ جدی روزنامه رو تا کرد و کنار گذاشت:پس خوشحال باش که هنوز یه انسانی که میتونی بخوابی
سوران لبخند تلخی زد:بشرط اینکه وقتی خوابی رویاهای زیبا خواب شیرینی رو به ادم هدیه بدن

یونگ میخواست جوابش رو بده که سوران سمت آشپزخونه رفت در همون حین جونگمین اروم اروم از پله ها پایین اومد،موهای لختش دور گردنش رو پشونده بود لباس طوسی روشن و ازادش رو تنش میرقصید؛سوران با دیدن جونگمین لحظه ایی متوقف شد زیر دلش ضعف رفت تمام بدنش از گرما گر گرفته بود نمیدوست چشه ضربان قلبش یهو نامنظم شد همه تکونی خوردن هیونگ با تعجب درحالیکه قهوه جوش دستش بود از آشپزخونه بیرون اومد؛جونگمین بی توجه از پله ها پایین میومد ولی رو اخرین پله که ایستاد به سوران نگاه کرد مشخص بود بهم ریخته سوران فوری نگاش رو گرفت خواست به مسیرش تا آشپزخونه ادامه که جونگمین سمتش حرکت کرد سوران تعجب کرد و ضربان قلبش بخاطر هیجان بالاتر رفت، همه خیلی راحت حالت سوران رو میدونستن جونگمین که به سمتش میرفت سوران به عقب میرفت همینطور ادامه دادن که سوران به کتابخونه چسبید جونگمین کاملا جلوش ایستاده بود مینسول میخواست خرخره جونگمین رو بجوه اما نگاه محکم و عصبیه پوجا اونو سرجاش نگه داشت.جونگمین جلوتر رفت سوران راهی نداشت نفسش نامنظم شده بود اگه به کتابخونه نچسبیده بود حتما رو زمین میوفتاد جونگمین یه ساتیش ایستاده بود سوران نفسش حبس کرده بود حتی قادر نبود چشم از جونگمین برداره نمیتونست چیزی بگه نگاه خیره جونگمین قفلش کرده بود؛جنگمی لبخند کجی زد و دستش بلند کرد سوران منظر اتفاق بدی بود نا خوداگاه بدش رو جمع کرد اما جونگمین دستش برد وبدون اینکه به کتابی نگاه کنه از بالاسر سوران یه کتاب برداشت لبخندش غلیظتر شد و بعد بی توجه به بقیه سلانه سلانه از اونجا دور شد سوران نفسش رو بیرون داد لبه کتابخونه رو نگه داشت به بدن منقبض شدش اجازه نفس کشیدن داد بعد بدون اینکه به کسی نگاه کنه سریع به آشپزخونه پناه برد و رو صندلی نشست هیونگ فوری قهوه رو جلو سوران گذاشت و با گیجی بهش نگاه کرد سوران داخل قهوه رو پر شکر کرد و با دستای لرزون تند همش زد بقیه تو هال با بهت بهم نگاه میکردن فقط پوجا بود که لبخند ملایمی رو لباش بود که یونگ رو عصبی میکرد برای همین با عصبانیت به دفترکارش رفت.
مینسول رفت تو اشپزخونه:سوران چته خوبی؟
سوران بدون اینکه جواب مینسول رو بده یکم از قهوش نوشید اما از طعم تلخ و شکر زیادی که شیرینیش دلش رو میزد چهرش تو هم رفت
سوران:چی میگی مینسول؟...هیونگ جون چرا قهوه انقدر بدمزست؟
هردوشون به سوران نگاه میکردن
هیونگ:فقط یه موجود مث من تو دنیا میتونه یه کارو هربار عین قبل انجام بده در نتیجه این قهوه عین دیروز و عین فرداست بدون کوچکترین تغییری
سوران پیشونیش به دستش تکیه داد:دلخور نشو شاید مزاج من تغییر کرده
مینسول سرش جلوتر اورد:نکنه داری مریض میشی تب نداری؟
هیون جلو در ایستاد بعد اروم وارد شد و جلو سوران روی صندلی نشست:باید صحبت کنیم ام؟
سوران اسوده به عقب تکیه داد:گوش میدم
هیون:سوران تو فکرت چی میگذره؟ما همه میخوایم بدونیم به چی فک میکنی؟از اتفاقی که افتاد متاسفیم!همه ما واقعا نمیخواستیم و نمیخوایم اذیتت کنیم قبول دارم عجولانه تصمیم گرفتیم اما....میخوام بدونم ....خب تو وقتی جونگمین رو میبینی بهم میریزی...این...؟خب؟بگو اگه چیزی لازم داری که بگی
سوران به همشون نگاه کرد چشمش رو پوجا ثابت موند:وقتی پوجا رو میبینم قلبم درد میگیره من دوسش داشتم حس نکردم با من فرق داره راستش...این برام غیر منتظره تر بود تا اینکه جونگمین بخواد منو بکشه
پوجا نگاه غمگینی بهش انداخت میخواست چیزی بگه که ادامه صحبت سوران اونو به سکوت دعوت کرد
سوران:کیوجونگ هم نیست جونگمین هم تا من اینجام نمیاد یونگ سنگ شی نمیدونم چرا باهام سرد شده شاید چون خانوادتونو بهم ریختم
هیون:نه سورا...
سوران:در ضمن من نمیدونم شماها چه اصراری دارین بگین من از جونگمین شی بابت اون مساله ناراحتم،مشکل من با اون کشتنم نیست...در واقع....نکشتنمه
جونگمین تو اتاقش پشت پنجره دست به سینه ایستاده بود با شنیدن این حرف اخم بدی رو پیشونیش نشست و دقیقتر به حرفاشون گوش کرد
مینسول:یعنی چی؟چرا چرت و پرت میگی؟
سوران لبخند زد:گوش کن مین!تو منو خوب میشناسی همه زندگیمو میدونی!میدونم خودخواهیه و به این فکر نکردم که اگه این اتفاق میوفتاد تو وضعیتت با ادمای این خونه بهم میریخت اما بعد که فهمیدم قصدش چیه فک کردم طبیعت داره کارش رو انجام میده من هم نمیتونم کاری کنم اگه تقدیر منو حذف میکرد کی میخواست مانع شه؟من فقط ازین ناراحتم که چرا منو انداخت دست اون گرگای وحشی
جونگمین اخم داشت میتونست جیغهای تیز سوران رو بشنوه اشکایی که رو گونش میریختن رو خوب یادش بود الان میتونست حدس بزنه سوران از چی ناراحته و این باعث شگفتیش میشد
سوران:اگه قرار بود بمیرم اون یه مرگ راحت رو ازم میگرفت دوست نداشتم با عذاب بمیرم درحالی که بدنم تیکه تیکه میشه...
چند لحظه همشون تو سکوت به سوران نگاه میکردن.سوران به هیونگ لبخند زد
سوران:شاید خودت ندونی هیونگ جون اما شما فرد شجاعی هستی ممنون که نجاتم دادی اون موقع دیوونه شده بودم وگرنه واقعا از ارتفاع بیزارم
هیونگ چند لحظه نگاش کرد:...خوا...خواهش میکنم کاری نکردم...
سوران:من یه کار دارم باید انجامش بدم
بلند شد و اروم سمت پله ها رفت،زیاد ازشون بالا نرفته بود داخل اتاق خواب هارو بجز اتاق جونگمین ندیده بود اونم که انقد هول کرده بود چیزی یادش نمیومد.از پله ها بالا رفت کل خونه تو سکوت بود جونگمین میتونست صدای پایی که نزدیک میشد رو حس کنه خشمی تو وجودش بود که خودشم علتش نمیدونست اما خشمگین بود صدای پا رو اخرین پاگرد متوقف شد بعد دوباره سمت هال کوچیک طبقه بالا بحرکت دراومد به اتاق مینسول که رسید در زد اما کسی جواب نداد فک کرد شاید کیوجونگ تو حیاط یا کنار باغچش باشه با شک درو باز کرد و بین در ایستاد اروم قدم به داخل گذاشت هیچکس ندید وسط اتاق ایستاد دست رو یه عکس 5نفره از گروهشون کشید با دیدن چهره جونگمین تو عکس دستش عقب کشید بهش خیره شد صدایی اونو به خودش اورد
کیوجونگ:اون همیشه خوش عکسه حتا تو بدترین شرایط
سوران حرفش نشنیده گرفت:عکس قشنگیه یه خانواده....هوووووم
نفس عمیقش بدنش ارومتر کرد سمت کیوجونگ برگشت اون درست پشت سرش ایستاده بود
کیو نگاه سردی داشت:بدون اجازه وارد اتاقم شدی
سوران:قبلش در زدم
کیو:و منم اجازه ندادم وارد شی
سوران:کیوجونگ شی لطفا بدخلقی نکنین اگه دلتون میخواد باهاتون دعوا کنم واقعا توانش رو ندارم راست میگم!لطفا خودتون رو حبس نکنین
کیو غرید:برو بیرون از اتاقم دوست ندارم ادای فرشته هارو در بیاری
سوران از جاش تکون نخورد:شما واقعا عصبانی هستین بیاین امتحان کنیم من بیرون نمیرم  شما بزور بیرونم کنین
تا حرف سوران نشده بود کیو اونو رو دوشش گذاشت و پشت در اتاقش گذاشت و در رو بست.هیون ریز خنده بی صدایی کرد که باعث شد مینسول بش چشم غره بره.سوران لبخند بی رمقی رو لبش نشست اروم گفت
سوران:دیگه بیشتر ازین نمیکشم...متاسفم بابت همه چیز،اومده بودم باهاتون حرف بزنم ولی نذاشتین کیوجونگ شی،بازم عجله کردین،عین دفعه قبل
سریع از پله ها پایین رفت بغض راه گلوش رو گرفته بود مینسول جلوش رفت
مینسول:سوران؟
سوران از بین مینسول و هیونگ رد شد محکم در اتاق مطب رو باز کرد یونگ بهش نگاه کرد سوران یه لحظه مکث کرد بعد چشمش رو برداشت و کنار تخت رفت محکم زیپش کولش رو باز کرد مینسول اومد تو مطب سوران باعجله لباساشو که رو تخت ریخته بود تو کولش مچاله میکرد
مینسول:چیکار میکنی سوران باز که دیوونه شدی
سوران چیزی نمیگفت یونگ بهش نگاه میکرد سوران برعکس همیشه که اروم بود عصبی و بهم ریخته بود گریه نمیکرد اما بغض سنگینی که تنفسش بهم ریخته بود میگفت اعصابش تحت فشاره
یونگ با ارامش ذاتیش گفت:سوران اروم باش با این وضعیت داری یه بدنت صدمه میزنی
سوران به یونگ نگاه نمیکرد همونطور که وسایل بهم ریختش رو جمع میکرد:نگران من نباش دکتر ارزش وقتت رو ندارم
یونگ محکم رو میز زد و از صندلیش بلند شد
یونگ:دکتر؟
سوران:مگه غیر اینه دکتر؟مریضتون بودم مراقبم بودین ممنونتونم انگار نباید انتطار دیگه ایی میداشتم نه؟من احمق چی فکر میکردم که تمام این مدت ازینکه کنارم بودی دلگرم بودم اما الان خیلی راحت نادیدم میگیری
یونگ محکم نفسش بیرون داد:من دلیل دارم
سوران:اره تنها مساله بی دلیل این خونه منم نگران نباشین من حلش میکنم
پوجا تو هال اروم به هیون گفت:داره باهمه دعوا میکنه
هیون هم اروم گفت:عیب نداره بزار خالی شه
پوجا نگران به هیون نگاه کرد؛تو این مدت اولین بار بود که هیون میدید پوجا نگرانه
سوران کولش رو دوشش انداخت مینسول کنارش ایستاد:سوران نکن اینکارو دیوونه شدی قشنگ معلومه همیشه همینه قاطی میکنی میخوای همه چیزو خراب کنی
سوران جلو در ایستاد:از دنیای جدیدت لذت ببر مینسول
به کسی توجهی نکرد نگاه بهت زده هیونگ رو نادیده گرفت و از در خارج شد مینسول جلو در رو زمین نشست.هنوز دو قدم دور نشده بود که اون جلوش ایستاد با نگاه سرد  خشمگین نگاش میکرد
جونگمین:خیلی دوست داری هرکاری میخوای بکنی نه؟از دست من ناراحتی ازم متنفری دلت میخواد دعوا کنی چرا سر بقیه خالی میکنی؟
سوران خنده بلندی کرد مینسول با امیدواری از رو زمین بلند شد انتطار داشت جونگمین سوران رو برگردونه همشون داشتن نگاه میکردن حتا کیوجونگ
سوران:وانمود نکن دیگران برات مهمن بهت نمیاد
جونگمین بازوش محکم گرفت:خیلی بیشتر از حدت حرف میزنی
کوله سوران از دوشش برداشت و پرت کرد سمت خونه:ازت متنفرم اما ترجیح میدم تحملت کنم تا اینکه اینجوری همه رو بهم بریزی بزاری بری
سوران از درد دستش داشت خفه میشد اما نمیخواست بروش بیاره:من از تو یه نفر اجازه نمیگرم امیدوارم بودم تا الان فهمیده باشی
جونگمین:از اول هم میدونستم دردسر میشی
سوران از جلوش رد شد جونگمین چند لحظه به رفتنش خیره شد بعد با سرعتی از جلوش ردشد و راهش رو بست که سوران ترسید
جونگمین:اصن یکاری!هر وقت از جلوم رد شدی میتونی بری
لبخند شیطنت امیز جونگمین حال سوران بدتر میکرد اینهمه غرور براش غیرقابل تحمل بود
سوران:من حیوون خونگیت نیستم باهاش بازی کنی
بعد بازم از جلو رد شد جونگمین راه سوران بست سوران حرصش گرفت محکم تو شکمش مشت زد اما جونگمین هیچیش نشد در عوض از درد به خودش پیچید یونگ بلافاصله جلوش زانو زد
جونگمین با لبخندی از رضایت گفت:من یه نامیرا هستم کوچولو وقتی به من مشت میزنی در حقیقت به خودت اسیب میزنی
یونگ:بزار دستت ببینم
سوران با درد دستش عقب کشید:به من دست نزن دکتر
یونگ:بس کن سوران
هیون اروم گفت:خودم درستش میکنم
تو حیاط رفت و کنار سوران ایستاد:سوران اروم بگیر ما واقعا نمیخوایم تو اذیت شی راست میگم
سوران میشنید هیون چی میگه اما ساکت بود،کیو اروم قدم به حیاط گذاشت کنار سوران زانو زد
کیوجونگ:سوران من واقعا متاسفم ناراحتت کردم ببخشید درست فکر نکردم نمیخواستم...
سوران:کیوجونگ ...من
چشماش سنگین بودن درد دستش  خیلی زیاد بود سعی کرد به همشون که الان کنار هم بودن نگاه کنه تو اخرین پلک زدنش مینسول کنارش بود....

----------------------------خب اینم از قسمت 15 جبران شد یا باز کمه؟
خوبه خوبه
تا دیدار بعد،مراقب خودتون باشین خوشگلا





:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
&BaNoo& شنبه 6 تیر 1394 10:11 ق.ظ

سلام من به دلایلی نتونستم ازاول بخونم...
اماشروع که کردم جالب بودبرام...
الان جونگی خون اشامه?!?!
کدوماشون خون اشامن!?!
Sogand Seti پاسخ داد:
با عرض سلام و خوش امد
همگی از دم :)))
دینا جمعه 28 فروردین 1394 11:06 ق.ظ
چرا نمیای
Sogand Seti پاسخ داد:
اومدم
Elly شنبه 22 فروردین 1394 06:03 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
یه دوستم شنبه 22 فروردین 1394 11:14 ق.ظ
سلام عزیزه دلم
وب جالبی داری؛
خوشحال میشم بیای ب #جامعه-مجازی-فیس-کمپ
یه فضای کاملا دوستانه است ک میتونی دوستای گلی مث خودت پیدا کنی و مطالب قشنگتو برای نشر و لایک بزاری
Facecamp.ir
و یا campchat.ir
هر دوتاشون ثبت شده در وزارت ارشاد
* راستی این تبلیغ نیست فقط یه دعوت دوستانه است ک میتونی بهش فک کنی و به محض ورودت هم وبلاگتو تبلیغ کنی هم تبادل لینک کنی.
مهربونم اینم لینک دعوت منه..کافیه روش کلیک کنی:
http://facecamp.ir/signup/invited:d0d17eb2227015d37b63e54d62df6248
یه دوستم شنبه 22 فروردین 1394 11:14 ق.ظ
سلام عزیزه دلم
وب جالبی داری؛
خوشحال میشم بیای ب #جامعه-مجازی-فیس-کمپ
یه فضای کاملا دوستانه است ک میتونی دوستای گلی مث خودت پیدا کنی و مطالب قشنگتو برای نشر و لایک بزاری
Facecamp.ir
و یا campchat.ir
هر دوتاشون ثبت شده در وزارت ارشاد
* راستی این تبلیغ نیست فقط یه دعوت دوستانه است ک میتونی بهش فک کنی و به محض ورودت هم وبلاگتو تبلیغ کنی هم تبادل لینک کنی.
مهربونم اینم لینک دعوت منه..کافیه روش کلیک کنی:
http://facecamp.ir/signup/invited:d0d17eb2227015d37b63e54d62df6248
soso جمعه 21 فروردین 1394 07:04 ب.ظ
همه دیوانه
Sogand Seti پاسخ داد:
اونجور؟
agra جمعه 21 فروردین 1394 05:33 ب.ظ
سلام،با این رفتارای متناقضشون دختر مردم رو عاصی کردن مرسی گلم شاد باشی
Sogand Seti پاسخ داد:
البته بخشیش بابت اینکه من اینو خیلی وقت پیش نوشتم خیلی وارد به الگوی رفتاری نبودم تو داستان نویسی یسریش هم بابت اینکه کلا خوناشاما دمدمی مزاجن
فلفلی جمعه 21 فروردین 1394 02:38 ق.ظ
اینا همه اشون رسما دیوونه ان . مخصوصا سوران . چیز دیگه ندارم بگم
Sogand Seti پاسخ داد:
هستن دیگه
مث ادما نیستن و خیلیم دم دمی مزاجن
Afarin جمعه 21 فروردین 1394 01:28 ق.ظ
قشنگ بود.واقعا من اگه جای سوران بودم خودمو میکشتم.خیلی اذیتش میکنن
جونگمینم.معلوم نیست چند چنده !!خوبه حالا میخواست سریع تر بره.هرجور بود میخواست بیرونش کنه حالا با اذیت میخواد نگهش داره
راستی اولاش یکم راجع به خانوادش مبهم بود .راجع به خانوادش اتفاقی نمیوفته؟؟؟
بازم عالی بود عزیزم خیلی خیلی.لطفا زودتر بزار
Sogand Seti پاسخ داد:
ممنون گلم
جونگمین درگیری داره
اره خب حالا جریان خانوادش معلوم میشه
قربونت برم چشم سعی میکنم
غریبه پنجشنبه 20 فروردین 1394 11:36 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
دینا پنجشنبه 20 فروردین 1394 10:54 ب.ظ

مرسی عالی بووووووووووووووووووووووود
وای این دختره یک چیزش میشه ها
میخواد با شلوغ کاری خوشکله رو مال خودش کنه برو خانوم برو
ما خودمون هفت خطیم خوشکله هم خودش هفت خطه میدونه با دعوا و شلو غ کاری میخواد همه چیزو مال خودش کنه
اوففففففففففففف امان از دست دختر
دختر که باشی ابن فوت وفنها را خوب میای
خلاصه داستان عالی
جونگی خوجل
دختره عاشق
مینسوا عصبانی
پ.جا عاقل
هیون خاک بر سری
یونگ پیر مرد
و کیو هات
مرسی دوسی زودتر بای
Sogand Seti پاسخ داد:
خدایی صبر کن جمله جمله بخوونم جواب بدم
قطعا یچیزیش میشه
فک نکنم خیلی اهل شلوغ بازی باشه امیدی هم نداره برای بدست اوردنش خیلی پریشونه کلا
قربونت برم لطف داری واقعا داستان ضعیفه خودم میدونم
جونگمین هم اره خله
دختره اوووف بدجور
پوجا اره دیگه خلاصه اون طبع بومی های هندی رو داره اروم و عاقل و عمیقه
هیون نگو بلا بگو لیدره لیدرا بگو :))) خل شدم نصفه شبی
بقیه رو حال ندارم اصن هرچی تو بگی
قربونت ممون ممنون ممنون
دینا پنجشنبه 20 فروردین 1394 10:24 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
خون اشامااااااااااااااااااااااااااا
اهم اهم سلام خاونم نویسنده ببخشید خوشحالی ادب رو از یاد من برد
سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشی و بیماریتم زود خوب شه
و اینکه برم بخخخخخخخخوم و برگرررررررررررررررررردم........
من اومدم خون اشاماااااااااااااااا
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
Sogand Seti پاسخ داد:
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
آرهههههههههههههههههههههههه
سال شمام همچنین
ممنون ولیکن همچنان در تلاشم سخت مریض شم ولی بهترم شکر خدا
بروووووووووووووووووووووو بدووووووووووووووووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر