تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 14
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 14
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 07:59 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

سلام و درود خدمت دوست جونیا،میدونم میدونم غیبت دارم طیاد،ولی واقعا نمیتونستم عید بیام،خیلی کار داشتم،کلا از تعطیلات هم هیچ چیزی نفهمیدم جز کار و اینکه 4روزه شدیدا مریضم مرخصیم شده الان این یعنی شانسه منه
میدونم خیلی منتظر موندین بازم میگم از نظر خودم داستان خوبی نیست اما ممنون از شما،خب بریم قسمت جدید



MidNight




جونگمین تو اتاقش رو تختش دراز کشیده بودو حرفای پوجا رو میشنید حرصش گرفته بود باید حال سوران رو هرطور بود میگرفت.هنوز مدت کوتاهی نگذشته بود که سوران به خودش پیچ میخورد مینسول دستپاچه شده بود ترسیده بود اتفاقی افتاده باشه یونگ رو صدا میزد کیو یونگ رسیدن تو هال اصلی یونگ جلو سوران زانو زد
یونگ:سوران چی شده کجات درد میکنه
سوران به زحمت گفت:چیزی نیست برین لطفا
دستش رو شکمش گذاشت و محکم خوش جمع کرد کیو کنارش ایستاده بود
کیوجونگ:سوران دلت درد میکنه؟چیزی خوردی؟
مینسول با خشم نگاش میکرد دلش نمیخواست با سوران حرف بزنه پوجا سریع خودش رو رسوند
پوجا:عزیزم؟
سوران هیچی نمیگفت هیونگ نگاش میکرد مشخص بود سوران داره اذیت میشه
یونگ انگار چیز بزرگی رو کشف کرده باشه بلند گفت:خدای من!
مینسول:چیه چی شده؟
یونگ:چرا اینجوری میکنی سوران میدونی باید هرچه زودتر تمومش کنی اینجوری نمیشه داری اذیت میشی
سوران:نمیتونم
مینسول داد زد:اینجا چه خبره؟
یونگ بالبخند گفت:دوستت باید بره دستشویی
مینسول گفت:خب برو چرا اینجوری میکنی؟
سوران:جدا؟مطمئنم صدای سیفون رو تا چند متری میشنوی
یهو همشون بلند خندیدن تازه  فهمیدن جریان چیه
پوجا:سوران اینجوری نمیشه باید بری دستشویی
سوران ساکت مونده بود
هیونگ خیلی بی آلایش گفت:میتونیم بریم بیرون تا سوران راحت از سرویس استفاده کنه
پوجا به هیونگ نگاه کرد و بعد به سوران روکرد و گفت:اره سوران؟
سوران دیگه نمیتونست تحمل کنه اشکش داشت درمیومد
مینسول:همه برن بیرون...بیرون بیرون
پوجا:هیون عجله کن
هیونگ اول همه بیرون بود سوران با کمک مینسول رفت جلو دستشویی،همشون بیرون بودن
سوران گفت:جونگمین هم رفت بیرون
مینسول مکث کرد:ام فک نکنم
سوران:بگو بره بیرون دیگه نمیتونم
مینسول در اتاق جونگمین محکم باز کرد:بیا بیرون مگه نمیشنوی؟
جونگمین تکوون نخورد مینسول عصبی داد زد:هی باتو ام بلند شو سوران میخواد بره دستشویی
هیونگ:کیو برو تا دعواشون نشده
کیو سرش پایی انداخت:اگر من برم که بدتر میشه
هیون:من میرم
تو اتاق بودن هیون دم در ایستاد:جونگمین لجبازی نکن سوران واقعا دل درد داره
جونگمین اخم کرد و به هیون نگاه کرد:به من ربط نداره هیون جونگ روز اول گفتم اینا دارن میان نباید منو قاطی ماجراهاشون کنین تو هم قول دادی یادت رفته؟
سوران دیگه نتونست تحمل کنه اشکاش سرازیر شدن صدای گریه ارومش رو همشون میتونستن بشنون جونگمین اخمش غلیطتر شد همشون تو سکوت بودن مینسول مستاصل گفت
مینسول:جونگمین شی خواهش میکنم
جونگمین لحظه ایی نگاش کرد و بی هیچ حرفی از در بیرون رفت مینسول چشم بهم زدنی رفت به سوران گفت که همه بیرونن و خودشم به حیاط رفت
هیونگ خندید:هوای خوبیه نه مین؟
جونگمین بش چشم غره رفت همشون زیر آلاچیغ رو صندلیا نشسته بودن پوجا لبخند به لب داشت
پوجا:تقریبا جزئیات زندگی انسانی رو فراموش کرده بودم....دستشویی
بعد ریز خندید یونگ خیلی جدی در حالیکه به میز نگاه میکرد گفت
یونگ:و اینکه چقدر ضعیف و آسیب پذیرن...
بیشتر از هر زمان دیگه ایی ماریا و خاطراتش تو ذهنش مانور میدادن
جونگمین:اره واقعا عالیه کوچولومون داره کثیف کاری میکنه بقیه دخترام اینجورین؟اخه شنیده بودم وقتی خونه رو خالی میکنن کارای جذابتری انجام میدن
مینسول غضبناک نگاش کرد کیوجونگ تمام مدت ساکت بود هیون خندید
هیون:از کجا معلوم شاید اینم بلد باشه خیلی کنجکاوی؟
همشون به خشم جونگمین خندیدن مینسول عصبی شدو ترکشون کرد.سوران جلو شومینه نشسته بود و سرش تکیه داده بود به دیوار شام مختصری خورده بود میدونست اوضاع کیو مینسول خوب نیست اصلا باهم حرف نزده بودن فعلا مینسول نسبت به هیچکدومشون عکس العملی نشون نداده بود.مینسول بدون در زدن وارد اتاق شد کیو ناگهان از جا پرید مینسول بدون اینکه بهش توجه کنه کمد لباساش باز کرد وسایلش جمع کرد
کیو باتعجب گفت:داری چیکار میکنی؟
مینسول جوابش نداد کیو رفت و بازوش رو گرفت
کیوجونگ:هی باتوام داری چیکار میکنی؟
مینسول دستش بیرون کشید:به تو ربط نداره لعنتی دیگه حق نداری بهم دست بزنی
کیو کوتاه نیومد:مینسول داری اشتباه میکنی درسته که جونگمین پیشنهاد داد ما یجورایی قبول کردیم اما واقعا هیچکدوم ما نمیخواستیم سوران بمیره
مینسول:دیگه برام مهم نیست ازاونجاییکه دیگه یه انسان نرمال نیستم بتونم زندگی عادی داشته باشم و همش تقصیر توست
کیو داد زد:اره تو میمردی و دوست عزیزت هم به جرم کشتن تو میوفتاد گوشه زندان
صدای داد و فریادشون کل خونه رو گرفته بود
مینسول:اوه جدی؟و حالا ببین کجاست؟جاییکه همه بهش لبخند میزنن و پشت سرش نقشه قتلش رو میکشن
کیو غرید:اینجوری نیست!تو اون قدر احمقی که فک میکنی اگه مین بخواد کسی رو بکشه میزاره قسر در بره؟نخیر!در عرض یه ثانیه دخل طرف اومده ،اونم احمقه که با این پیشنهاد فقط خودشو خراب کرد وقتی نمیتونست انجامش بده...
مینسول با عصبانیت نگاش میکرد ،جونگمین داشت ستاره هارو رصد میکرد اما با اون هوای ابری فقط پشت تلسکوپ نشسته بود بی اینکه چیزی رو بتونه ببینه مینسول وسایلش برداشت
مینسول:یه مدت مطب یونگ میمونم
از پله ها پایین رفت یونگ و هیونگ بهش نگاه کردن
یونگ:مینسول حرفی نیست اما میدونی سوران شب اونجا میخوابه!
مینسول نگاه سرسری انداخت:مشکلی نیست
دست سوران گرفت و برد تو مطب،سوران رو تخت نشست
سوران:مینسول نباید با کیوجونگ اینطوری کنی میفهمی؟من خیلی مدیونشم که زندگی جفتمونو نجات داد
مینسول:ازش طرفداری نکن سوران چون دلیلش رو نمیفهمم
سوران اروم بود:بجای اینکه با خشمت ببینی با دلت ببین مینسول،اون برای داشتن تو هرتلاشی میکنه حتا اگر مانع سر راهش من باشم!....بهتر نیست از من براش رقیب نسازی؟
مینسول نگاش میکرد:....مین میخواست بکشتت!
سوران:اما نکشت و من ازین مساله چشم پوشی نمیکنم چیز دیگه ایی باعث ناراحتیم شده
مینسول منتظر بود سوران حرفش ادامه بده اما اون اروم سرش تکون داد و ساکت موند
مینسول:چی ناراحتت کرده؟بهم بگو
کنار سوران رو تخت نشست ،یونگ حرفای اون دوتارو میشنید و سعی میکرد تابلوش رو تموم کنه
سوران نمیخواست جواب سوالش رو بده بجاش گفت:یه قولی بهم میدی؟
مینسول نگاش میکرد:کاری نخواه که نتونم انجامش بدم
سوران لبخند زد:سخت نیست....هیچ وقت بخاطر من با کیوجونگ جنگ نکن
مینسول:تو که  میدونی
سوران:مین!
مینسول نگاش کرد:....باشه
کیو ناراحت بود از خودش خییلی ناراحت بود ازینکه جلو جونگمین نایستاده بود ازینکه اجازه داده بود خودخواهیش تمام وجدانش رو عقب بزنه ناراحت بودو الان سوران و ارامشش باعث میشد اون احساس بدتری داشته باشه
موهاش رو از صورتش کنار زد اروم خوابیده بود ارزو کرد کاش میتونست بخوابه میخواست مث قبل بخوابه مث قبل زندگی کنه دلش میخواست قوانین مادرش بشکنه با سوران بیرون بره مث هربار برن رستوران دنج و دونبش ناری براشون جوجه بیاره سوران همش از غذا ایراد بگیره....دلش برای روزای گذشته پر میزد روزاییکه عمرش اندازه عمر سوران بود روزاییکه با همه سختیش خوش بودن به سوران نگاه میکرد که بخاطر هوای سرد خودش تو تخت مچاله کرده بود پتورو براش درست کرد و رفت تو حیاط، کسی کنارش ایستاد
کیو:آرامشت بهم زدم؟
مینسول:از خیلی قبلتر آرامشی نداشتم همیشه همین بوده الان فقط متفاوت تره
کیو:مطمئنم میدونم چی میگی
مینسول:من و سوران....شبیه نیستیم اما....دردمون یه چیزه،هرکدوم به سبک خودمون تجربه میکنیم اما در نهایت میفهمیم همو
کیوجونگ:دردتون؟
مینسول:تو هیچی نمیدونی کیوجونگ
کیو اروم زمزه کرد:چرا هیچی نمیگی؟
مینسول اروم نگاش کرد:اول تو بگو خانوادت کی بودن کجایی هستی؟چطور تبدیل شدی؟
کیو مدتی ساکت موند مینسول فک کرد کیو نمیخواد حرفی بزنه اما یهو شروع کرد...
کیوجونگ:یه روستایی بودم منو خانوادم اطراف سئول زندگی میکردیم وقتی که زندگی هیچ شباهتی به الان نداشت یه بیماری لعنتی بین روستاییا افتاد که از روستاهای بغل به ما رسیده بود همه مریض بودن من حالم خوب بوداما ده تو قرنطینه بود من به پزشکا کمک میکردم وقتی پدرم مرد مادرم همه حواسش به خوهرم داد مراقبش بود وقتی پدر مرد خواهرم اذیت شد مادرم عاشق پدرم بود اما سعی میکرد نشون نده چقدر عذاب میکشه تا خواهرم بیشتر غصه نخوره همه دام و گوسفهیون کیای ده میمیردن مردم میترسیدن گرسنگی بکشن همه مضطرب بودن تا اینکه خواهرمم مریض شد مادرم شب و روز گریه میکرد تا اینکه خودشم مریض شد من هردوشونو به فاصله یه روز از دست دادم...
مدتی سکوت شد مینسول قلبی لبریز از غم داشت این پسر چشم رنگی و اروم،روزای سخت زیادی رو سپری کرده بود دردی که نمیتونست تصور کنه رو کشیده بود خودش مادر نداشت از اول نداشت ولی داشتن وبعد از دادنش حتما خیلی دردناک بود
کیو:بعدش خودم مریض شدم مردم زیادی زنده نمونده بودن که اون اومد بالا سرم...یونگ سنگ رو میگم!نگام کرد از اولی که دیده بودمش همش فک میکردم چطور انقد محکم و ارومه چطور بی خستگی به همه میرسه دستش انقد یاری رسونه....بش گفتم
کیوجونگ:دکتر دارم میمیرم دیدی گفته بودم همه مارو میکشه
یونگ سنگ:محکم باش پسر همه چیز درست میشه
کیو به زور گفت:همه چیز از دست رفت دکتر
یونگ لبخند زد:حق با توست اما خدا هنوز هست...
کیو جونگ صبر کرد تا ارامش بهش برگرده:اون طاعون لعنتی همه چیز و نابود کرد کل ده تو اتیش سوخت و من تنها بازمانده اون ده شدم چون یونگ سنگ تبدیلم کرد وقتی چشمام باز کردم یه جای خیلی تمیز بودم اون بالاسرم بود لبخندی زد و بهم خوشامد گفت کم کم گفت چی شده نمیفهمیدم باورم نمیشد اما حقیقت جلو چشمم بود بعد چند ماه هیون که لیدر یونگ بود از سفر هند برگشت همراهش یه دختر هندی بود
مینسول:پوجا؟
کیو:اره،وقتی بهمون ملحق شدن زندگیمون از کسالت خارج شد یونگ فکر میکرد هیون واکنش نشون میده اما هیون هیچی به یونگ نگفت چون یونگ بهش گفت تنهایی انقدر عاصیش کرده بود که نمیتونست تحمل کنه برای همین نجاتم داده؛تو مدتیکه تو بند یونگ بودم هیچ قانونی نشکستم هرگز تا مرز زنجیر هم نرفتم همیشه اروم و فرمانبردارش بودم هیچوقت زندگی قبلیم و خاطرات تلخم اجازه نداد هیجانی داشته باشم هیچوقت شور زندگی جاودان نداشتم تا اینکه تو اومدی!بعد یه مدت طولانی حس کردم زندم...
مینسول ساکت موند:ادم نکشتی؟
کیو:چرا اولین باریکه کنترلمو از دست دادم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم برای همین یونگ ولم کرد منم دیوونه ی خون انسان شده بودم اما وقتی خسته شدم برگشتم خونه و سعی کردم همه چیزو عوض کنم زملنی که برام سخت ترین دوره زندگی جاودانم بود
مینسول:کیوجونگ تو اویل کسی بودی که کنارش بودم...تو...همه اعتمادمو خورد کردی
کیو اروم نگاش کرد:میدونم و واقعا متاسفم....معذرت میخوام اذیتت کردم
مینسول:باید از سوران عذربخوایی نه من هه ولی انگار اون با قضیه کنار اومده
کیو:میدونم همین عذابمو بیشتر میکنه کاش یکم داد میزد
چشمای مینسول برقی زد:تا الان ندیدم داد بزنه
کیو:میتونم امیدوارم باشم پیشم برگردی؟
مینسول:بهم وقت بده...باید برم تو پیش سوران،سپیده زده میخوام کنارش دراز بکشم
و بی حرف دیگه ایی کیوجونگ رو تنها گذاشت.یونگ وارد اتاق شد
یونگ:چیزی نیاز ندارین؟
مینسول لبخند زد:نه همه چیز خوبه نگاه کن چه اروم خوابیده!منم اینجوری میخوابیدم نه؟
یونگ:احتمالا
مینسول:دارم فک میکنم تا کی میتونیم به این وضعیت ادامه بدیم،شاید من خودخواه بودم شایدم هیچوقت خوب ندیدم اون اینجا بین کسایی مونده که باهاش فرق دارن،شاید من خودخواه بودم
یونگ رفت کنارش:مینسول الان وقت این نیست که دنبال مقصر بگردی خودت یا کیوجونگ یا حتا جونگمین،یه نصیحت دوستانه بهت میکنم از لحظه هات استفاده کن هر لحظه که بره دیگه برنمیگرده اینی که اینجا اروم خوابیده نامیرا نیست خیلی زود از کنارت میره انقد زود اتفاق میوفته که نمیتونی تصورش رو کنی
مینسول:نمیخوام بهش فکر کنم یونگ سنگ شی قلبم میگیره
یونگ:بهت نمیگم چیکار کنی هیچوقت به کسی زور نمیکنم حتا وقتی هم که کیو دیوونه شده بود و میخواست بره جلوش نگرفتم اما بهش گفتم نره گوش نکرد رفت و پشیمون برگشت نامیرا بودن نافرمانی هم میاره نمیزاره از نصیحت دوستات استفاده کنی...اما تو اشتباه اونای دیگه رو تکرار نکن

خورشید بالای اسمون رسیده بود تمام طول شب میتونست صدای نفسها و ضربان قلبش رو بشنوه ارامشی که توی خواب داشت مجذوبش میکرد اما میدونست نباید مجذوب این دختر بشه از قبل تصمیم گرفته بود از کشتنش صرف نظر کنه،همون روزی که هیون کی داشت ازارش میداد و سوران جیغ میزد تصمیم گرفت از کشتنش دست برداره دیدن دیوونگی هیون کی یاد اورده بود که اون هم چقدر میتونه پلید و ازاردهنده باشه....

تو بغ.ل هیون دراز کشیده بود حس همیشگیه و قویه خواس.تن هیون جونگ یکی از بهترین تجربه های زندگیش بود با لبخند نگاش کرد هیون بازوش رو محکمتر دور پوجا پیچید هنوز مث روز اول براش جذاب بود رو ارنجش تکیه داد و سر خم کرد و ل.ب رو ل.بای پوجا گذاشت پوجا محکم بغ.لش کرده بود
هیون:توهم ارومی مث خونه چقدر همه جا ساکته
پوجا لبخند زد:همچین ساکته ساکتم نیستاااا
هیون:بغیر سوران!اون که دست خودش نیست
پوجا:صدای قلبش خیلی ینواخت و ارومه تو خواب موندم جونگمین چطور انقدر بیرحمانه بهش میگه اندازه لوکوموتیو صدا داره
هیون خندید:تو که میدونی کلا هرکسی از پس زبون اون برنمیاد چه برسه بخواد با کسی لج کنه
پوجا:فک میکنی تا کی میخواد ادامه بده
هیون وسط حرفش پرید:تا ابد!
پوجا:سوران تا ابد وقت نداره
هیون:تو از کجا میدونی سوران میخواد با جونگمین تو صلح باشه!
پوجا چیزی نداشت بگه هیون یکم ساکت موند بعد اضافه کرد
هیون:شبیه ارامش قبل از طوفانه....دلم نمیخواد بهش فک کنم
بعد دوباره پوجا رو بو.سید؛پوجا هم با سخاوت اغوشش رو برای هیون باز کرده بود.

_________________________________ یه قسمت دیگه هم میزارم خب؟
ببینین من چه خوبم




:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,