تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 18
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 18
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 01:20 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

از یه جایی دیگه آدم صداش در نمیاد....

فقط تا دلش میشکنه؛

چشماش پر اشک میشه....

سرمو کج کردم و به ساعت نگاه کردم؛از 3 گذشته بود..... چشمامو بستمو نفس عمیقی کشیدم.... دستاش دور بدنم حلقه شده بود و تمام تنم رو گرم میکرد.... قبل از اینکه به چیز خاصی فکر کنم لباش روی گونه م نشست:

من:بیداری....؟

محکم تر بغلم کرد و آروم گفت:اوهوم....

موهاشو کنار زدم:تو شام نخوردی هیون.... بلند شو یه چیزی بخور یه وقت فشارت میوفته توی خواب...

هیون:نه عشقم..... نمیخواد.

من:بلند شو دیگه....منم گرسنمه..... بعد دوباره میخوابیم تنبل!

خندید:باشه بلند شو:))

من:چشماتو ببند تا بلند شم !

سرشو کرد زیر پتو ؛منم لباس خوابم رو از کنار تخت برداشتم و پوشیدم....:من میرم غذارو گرم کنم عزیزم... تو هم بیا....

موبایلم رو از روی میز برداشتم و سمت آشپرخونه رفتم؛جونگ مین چند بار زنگ زده بود و چند تا پیام داده بود... نه میتونستم باز کنم و بخونم نه جواب بدم.... گوشیم رو کنار گذاشتم"تا فردا جونگ مین.... تا فردا..".. غذارو در اوردم و مشغول گرم کردنش شدم..... هیون هم چند دقیقه بعد اومد .

♥♥♥♥♥♥♥♥

سوهیون:هانا؟ با توام! حواست کجاست؟؟؟

نگاهمو از بیرون گرفتم و به سوهیون نگاه کردم:آره عزیزم.... حواسم بهت هست.

توی بالکن نشسته بودیم و مشغول خوردن قهوه بودیم ... مامانم حدود ساعت 10 اومد بهمون سر زد و رفت؛  هیون بعد از ناهار رفته بود سرکار و سوهیون اومده بود بهم سر بزنه..... ساعت حدودا 4 بود.

سوهیون: راستی هانا ... مشکلتون حل شد؟

من:مشکل ؟ با کی؟

سوهیون:هیون جونگ دیگه.... میگم از دلش دراوردی؟

لبخندی زدم:آره عزیزم..... دیشب جبران کردم. خب راستش شب عروسیمون من زیاد حالم خوب نبود.... اصلا شرایطم جور نبود که بخوام باهاش باشم..... فکرم خیلی درگیر بود.

سوهیون:خب خوبه.... ولی هانا،میشه یه سوال بپرسم؟

من:آره عزیزم ... بگو.

کمی من من کرد و ادامه داد:چیزی نیست که بخوای به من بگی؟ یا نظرمو بخوای..؟

سرمو پایین انداختم و لبمو گزیدم:نه چیزی نیست.....

دستمو گرفت:مطمئنی عشقــــــــــم؟

من:آره چیزی نیست:*

صفحه ی گوشیم روشن شد..... سوهیون مشغول خوردن آخرین قطرات قهوه ش بود ؛ گوشیم رو برداشتم ؛ جونگ مین بود:"میتونم ببینمت؟ کجایی؟"

جواب دادم:"سوهیون اینجاست.... "

جونگ مین:"هیون چی؟"

من:"بعد از ناهار رفت سرکار"

جونگ مین:" وقتی سوهیون رفت بهم زنگ بزن خوشگلم. باشه؟"

من:"باشه ... فعلا"

سوهیون ضربه ای به سرش زد و سریع بلند شد:وای! من باید میرفتم شرکت پیش بابام.... به کل یادم رفت....

من:الان میخوای بری؟! بشین یه دقیقه...

خم شد و گونه م رو بوسید،با شرمندگی گفت:ببخش عزیزم قول میدم بازم بیام! ولی الان باید برم . میدونی که از بدقولی خیلی بدش میاد :|

خندیدم:باشه عزیزم.... سلام برسون.

از روی صندلی بلند شدم و همراهش تا دم در رفتم...... بعد از خداحافظی و سفارش کردن چیزای مختلف به من، رفت! توی اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم..... بعد از چند دقیقه گوشیم رو برداشتم و به جونگ مین زنگ زدم... بعد از چند تا بوق جواب داد:

من:جونگ مین؟

جونگ مین: صدات چقدر آرامش بخشه هانا....

ریز خندیدم:خوبی عزیزم....؟

جونگ مین:آره.... الان که داریم حرف میزنیم خوبم.

کمی من من کرد اما نهایتا چیزی نگفت:چی شده جوگ مین؟چیزی میخوای بگی؟

جونگ مین:نه چیزی نیست..... فقط میخوام ببینمت.

من:میخوای بیای اینجا؟هیون تا شب نمیاد....

جونگ مین:مشکلی نیست که بیام اونجا؟

کمی فکر کردم:نه..... بیا الان. منتظرتم.

گوشی رو قطع کردم و سمت اتاق خواب رفتم تا لباسم رو عوض کنم.....یه شلوارک و سوییشرت در اوردم و پوشیدم؛موهامو بالای سرم جمع کردم و سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ...... چشمامو بستم تا کمی آرامش پیدا کنم.....

♥-♥-♥-♥-♥-♥-♥

گوشیش رو توی جیبش گذاشت و بعد از پوشیدن پالتوش از خونه بیرون رفت........ به محض این که وارد آسانسور شد گوشیش زنگ خورد،سورا بود:

سورا:جونگ مین؟

جونگ مین:سلام خوبی؟

سورا:مرسی تو چطوری؟ بهتری؟

جونگ مین:اگه بشه اسم این وضعیت و خوب بودن گذاشت آره خوبم! تو چی؟ چیزی شده؟

سورا:نه چیزی نیست فقط میخواستم ببینم که میتونیم امروز شروع کنیم درس رو یا نه:)

جونگ مین به ساعتش نگاهی انداخت،نزدیک 5 بود:

جونگ مین:ساعت 7 خوبه واست؟

سورا با ذوق گفت:آره میبینمـــــــــــــــــت:)

جونگ مین خندید:باشه منتظرتم،فعلا.

گوشی رو قطع کرد ؛ از آسانسور بیرون رفت و سوار ماشین شد......

.

با صدای زنگ در چشمامو باز کردم ... موهامو مرتب کردم و با قدمای بلند سمت در رفتم؛ در رو باز کردم جونگ مین پشت در بود و عینک بزرگی روی چشماش بود.... وارد شد و محکم بغلم کرد و با پاش در رو بست:

من:جونگ مین نمیتونم نفس بکشم!

کمی فشار دستاش رو کم کرد و خندید:ببخشید دست خودم نیست....

بعد از چند دقیقه آروم ازش جدا شدم: بیا بریم...نمیخوای که همینجا بایستی؟:))

سمت پذیرایی رفتیم.....جونگ مین روی کاناپه نشست و گوشی و عینکش رو روی میز انداخت.... دستاش رو باز کرد:بیا تو بغلم بشین یکم آروم شم....

دستشو گرفتم و روی پاش نشستم؛شونه م رو بوسید:خوبی خوشگلم؟

بغلش کردم:اوم..... میشه گفت.

کمی مکث کردم:خیلی گیجم جونگ مین......اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم....

موهامو بوسید:حلش میکنیم بالاخره .... همینجوری نمیمونه .

ازش جدا شدم و سرمو پایین انداختم....دستشو زیر چونه م گذاشت:

جونگ مین:البته بستگی به تو داره عشقم....

من:نمیدونم جونگ مین..... من نمیتونم به این راحتی همچین کاری با هیون جونگ بکنم..... مگه میشه خوبیاشو...همه ی کارایی که واسم کرده رو بزارم کنار و اینجوری ولش کنم؟ به همین راحتی؟

اومدم از سرجام بلند شم که درد شدیدی توی قفسه ی سینه م پیچید و باعث شد ناخودآگاه آهی بکشم.... دستمو روی قلبم گذاشتم و دوباره نشستم؛جونگ مین با دستپاچگی موهام رو کنار زد:

جونگ مین:هانا؟ خوبی؟! چی شد؟؟؟

چشمامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم:الان خوب میشم.....صبر کن.

با گیجی بهم نگاه میکرد......

من:نخواه توضیح بدم جونگ مین....اون موقع ممکنه از خودت متنفر شی.

جونگ مین:اما هانا....

دستمو روی لبش گذاشتم:شششش....هیچی نپرس.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ماشین رو کنار خیابون نگه داشت ؛ گوشیش رو برداشت و شماره ی سوهیون رو گرفت...خیلی وقت بود که به این قضیه فکر میکرد و دیگه وقتش بود یه کاری بکنه! بعد از چند تا بوق جواب داد:سوهیون؟

سوهیون:سلام جونگ وو....جانم؟چیزی شده؟

لبشو گزید :کجایی؟میشه همو ببینیم؟

سوهیون:شرکتم....اومده بودم بابامو ببینم؛کارم تازه تموم شد.... چیزی شده جونگ وو؟؟؟؟

جونگ وو:میخوام حرف بزنیم...بیام دنبالت؟

سوهیون:تو که منو دق دادی دیوونه! زود بیا ببینم چی شده! منتظرم....فقط رسیدی زنگ بزن که بیام پایین.!

خندید:چشـــــــــم!

دور زد و سمت شرکت پدر سوهیون حرکت کرد....حدودا 20 دقیقه بعد یه شرکت رسید،ایستاد و شماره ی سوهیون رو گرفت:

جونگ وو:من پایینم ،بیا.

سوهیون:الان میام جونگ وو.

چند دقیقه بعد سوهیون سوار ماشین شد و مثل همیشه سلامی پرانرژی کرد! جونگ وو با خنده گفت:

جونگ مین:چه خبر؟؟؟ سرحالیا!

سوهیون لبخند شیرینی زد:آره روز به این قشنگی .... هوا به این خوبی! چرا سرحال نباشم! اگه بارون بیاد که بهترم میشم!

انگار که چیزی یادش اومد با استرس گفت:چی شده جونگ وو؟؟؟؟؟اتفاقی افتاده که یهو خواستی منو ببینی؟؟؟؟

جونگ وو حرکت کرد و خندید:نه بابا چه اتفاقی! گفتم میخوام باهات حرف بزنم... نگران نباش چیز بدی نیست....!

یک ساعت از اومدن جونگ مین میگذشت..... چند تا از کوسن هارو روی زمین گذاشته بودیم....جونگ مین نشسته بود و منم سرم روی پاش گذاشته بودم  و دراز کشیده بودم.... توی این یک ساعت حرف زدیم....راجع به همه چیز....کلی منو خندوند تا حالم بهتر شه.... موهامو از پیشونیم کنار زد و پیشونیم رو بوسید...دستش رو گرفتم و چشمامو بستم.... چند ثانیه بعد لبامو بوسید....جوابشو دادم و دستم رو لای موهاش بردم...... برخلاف چند بار قبل خیلی طولانی شد.....یه لحظه لبامو جدا کردم:جونگ مین....

اما فرصت حرف زدن نداد و دوباره لبامو بوسید.....دستشو زیر بلوزم برد و  دور کمرم حلقه کرد.... با دستم آروم به قفسه ی سینه ش فشار اوردم....:جونگ مین.....باید بری...

آروم ازم جدا شد:هانا تا کی میخوای اینجوری پیش بری؟!

من:توی اون مدتی که با هم بودیم حتی یه بارم نخواستی همچین اتفاقی بیوفته.....بعد الان که من توی این شرایطم اینو میخوای...؟! نمیتونم جونگ مین....!

از بغلش در اومدم ، اونم بلند شد و کتش رو پوشید،جلو اومد و گونه م رو بوسید: باشه هانا...... بهتره اول با خودت کنار بیای... من دیگه چیزی ندارم که بگم؛ باید برم کار دارم...... میبینمت.

توی یه چشم بهم زدن از جلوی چشمام غیب شد ..... روی مبل نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم... ناخودآگاه اشکام پایین ریخت....

.

خیلی خیلی بابت تاخیر شرمنده ام و معذرت میخوام




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://marlenewaldie.Jimdo.com/ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:05 ق.ظ
As the admin of this website is working,
no doubt very quickly it will be famous, due to its quality contents.
manicure سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:14 ب.ظ
My partner and I stumbled over here from a different page and thought I might check things
out. I like what I see so now i am following you.
Look forward to checking out your web page yet again.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 07:17 ق.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing this website.
I'm hoping to view the same high-grade blog posts from you in the future as well.
In truth, your creative writing abilities has inspired me to get my own site now ;)
فلفلی سه شنبه 18 فروردین 1394 03:34 ب.ظ
چقدر دیر به دیر میای ها .
این دختره هم رسما داره هم خودش رو دیوونه میکنه هم بقیه رو . جونگمین هم که از راه نرسیده پسرخاله شده . اون موقعی که گذاشت رفت باید به اینجاهاش هم فکر میکرد . پسره ی الدنگه زشت .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
به خدا خودمم ناراحتم، سعی میكنم جبران كنم
منم دیوونه كردهههههه :|
آروم باش عزیزم گناه داره ها یكم
نگو اینجوری دلت میاد؟
setareh سه شنبه 18 فروردین 1394 01:13 ب.ظ
bemiram barae jungminam....dokhtare poro rodel nakone dota dota mikhad,,,11111111111
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره منم دلم میسوزه
واقعـــــــــــــــا
agra دوشنبه 17 فروردین 1394 01:16 ب.ظ
سلام خوبی،قشنگ بود مرسی گلم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام عزیزم ^_^
خواهش گلم
Ay-lin یکشنبه 16 فروردین 1394 05:39 ب.ظ
خیلی دیر به دیر میای!
همش که جونگ مین تا میاد پیش بره هانا میگه نه!!
امیدوارم خوب بشه. مرسی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
ببخشیدخیلی درگیرم ... با درس و مدرسه حالا به خاطر تو من با هانا صحبت میكنم كه سخت نگیره اینقد خواهش عزیزم ^_^
nafas یکشنبه 16 فروردین 1394 10:02 ق.ظ
چرا به من سر نمی زنی؟ :-(
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
mehrnoosh یکشنبه 16 فروردین 1394 09:07 ق.ظ
من رفتم روی مونوبلاگ وبلاگ ساختم تو هم یکی بساز، خیلی زود بازدیدش بالا میره
مونوبلاگ یکشنبه 16 فروردین 1394 08:41 ق.ظ
چه وبلاگ خوبی داری!!
منم یه وبلاگ عاشقانه دارم که جدیدا روی سایت مونوبلاگ ساختم ، قبلا روی میهن بلاگ بود ولی بازدید خوبی نداشت، اما از وقتی روی مونوبلاگ مطالب وبلاگم رو میدم بازدید خیلی خوبی پیدا کرده و توی گوگل صفحه اوله.

تو هم توی سایت مونوبلاگ یه وبلاگ بساز . آدرسش هم اینه:

www.monoblog.ir

آدرس وبلاگم :

www.love.monoblog.ir
tannaz یکشنبه 16 فروردین 1394 08:18 ق.ظ
سلاااااااااام
میدونی اگه سر زدن و خوندن وبلاگها و سایت ها یه طرفه باشه فایده ای نداره؟ پس عزیزم شما هم به من سر بزن:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر