تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny .ep11
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny .ep11
سه شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 08:48 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )



سلام . سال نوی همه مبارک باشه . من تازه از مسافرت برگشتم .
بفرمایید قسمت بعدی . هیهات که ss دارن از دخترا جدا میشن و دیگه همو نمی بینن . گریههههههههههههههههههههههههههههههههههههه










همه مدتی تو شك بودن اما بعد هر كی رفت دنبال كار خودش . كیو گوشه ای بغ كرده بود و یونگی یه گوشه ی دیگه . بیتا پشت در كلبه نشسته بود . نگین هنوز داشت با هیون حرف میزد . و عطیه هنوز داشت درمورد اینكه بی احساس نیست با جونگی جروبحث می كرد . فاطمه و هیونگ هم كلا تو این باغا نبودن و تو عالم خودشون سیر میكردن .
هیونگ و فاطمه حسابی شاد و خوشحال بودن . بالاخره بعد مدتها یه نفرو پیدا كرده بودن كه شبیه خودشون بود و دركشون می كرد . فاطمه از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید . حواسشم به اتفاقات دورواطرافش نبود . كسی هم حوصله نداشت براش توضیح بده . زخم قدیمی كه سر باز كرده بود همه رو ازار میداد . بیتا بعد از رفتاری كه ریحانه با یونگی كرد سراغ نگین رفت و ماجرا رو ازش پرسید . نگین هم سیر تا پیازو براش تعریف كرد .
بیتا دوباره پیش یونگی كه یه گوشه ای كز كرده بود و هنوز از رفتار ریحانه تو بهت بود برگشت و براش ماجرا رو گفت  .
بیتا : دستات هنوز میلرزه
یونگی : خیلی وحشتناک بود . نگاش ... نگاش پر از غم بود .
بیتا : حق داری . اون خیلی زجر کشیده . همه مام باهاش زجر کشیدیم . فقط امیدوارم یه روزی تموم شه .
بیتا دستی روی شونه ی یونگی زد و از یونگی دور شد . خودشو به كلبه رسوند . نمی خواست فعلا خلوت ریحانه رو بهم بزنه اون به تنهایی نیاز داشت . بیتا فقط پشت در نشست و منتظر شد تا ندایی از داخل بیاد .
عطیه همون طور كه به درخت تكیه داده بود تو تفكرات خودش غرق بود . جونگی اونو یاد تمام تفكرات دوران نوجوانیش  می انداخت تفكراتی كه تو اون همسر ایده الش شخصیتی درست مثل جونگی داشت . اون حتی همیشه ارزو میكرد كه با همسرش اول تو یه كل كل حسابی اشنا شه . جونگی درست شبیه مرد رویاهاش بود . اون واقعا همون قدر كه ادعا می كرد خوش تیپ و جذاب بود . اما عطیه مغرور تر از این حرفا بود که بخواد بهش فکر کنه پس سرشو تکونی داد و افکارشو دور کرد .
نگین و هیون بعد از حرف زدن در مورد برادر چانگ شروع كردن به حرف زدن در مورد ماجرای سفر در اون هواپیما ی خصوصی و ماجراش .
نگین : راستی نگفتی با اون هواپیمای شخصی رو جزیره ی كوكوس چیكار می كردین ؟
هیون : كار خاصی كه نمی كردیم . در واقع یكی از اهنگامون حالت نمایش موزیكال داره و قراره اینجا فیلم برداری شه . ما اومده بودیم محیط رو ببینیم . كه یهو خلبانمون بیهوش شد هواپیما سقوط كرد و شما پیداتون شد و نجاتمون دادین .
_ چرا بین اون همه فقط تو شدید اسیب دیدی؟
_ همه كمربنداشون بسته بود . فقط من وقتی هواپیما سقوط كرد از رو صندلیم پرت شدم و سرم محكم كوبیده شد تو دیوار و اسیب دیدم .
_ تو چرا كمربندت بسته نبود ؟
_ به خاطر یه شوخی بی مزه . جونگی بغل دست من نشسته بود یهو بی هوا بطری ابشو خالی كرد رو لباس من . من كمربندو باز كردم و بلند شدم تا لباسمو از تنم جدا كنم كه هواپیما سقوط كرد . بعدشم كه دیگه خودت میدونی .
_ جالبه فكر نمی كردم پسرای سوسولی مثل شما یه روزم اینجا دووم بیارن .
_ حالا ما باز پسریم . شما دخترا چطوری هر سال میاین اینجا اونم واسه تفریح . تازه سوسولم خودتی .
_ ما از بچه گی همین طوری بودیم . با دخترا ی هم سنمون فرق داشتیم . همه عروسك بازی میكردن ما ماشین بازی . البته به استثنا فاطمه و عطیه . عطیه هم شاید نشون بده حسابی بی احساس و خشن باشه ولی دل مهربونی داره . ولی فاطمه كلا دختر احساساتیه . این سفرارم فقط به زور ما میاد . امسال اولین سال بود این قدر بدبختی كشیدیم .
_ اره همش تقصیر ماست . واقعا ازتون عذر میخوام ما خیلی براتون دردسر درست كردیم .
_ بعضی وقتا سرنوشت چیزای عجیبی سر راه ما قرار میده .
و هر دو سكوت كردن .
لحظه ها تند و تند می گذشتن و به زودی گروه نجات از راه می رسید و دو گروه باید از هم جدا می شدن . هر دو گروه از این موضوع ناراحت بودن . یونگی ناراحت بود كه دیگه بیتا و ریحانه رو نمیبینه . كیو از غصه داشت دق میكرد . جونگی از این كه دیگه عطیه نیست باهاش كل بندازه ناراحت بود . فاطمه و هیونگ كه تكلیفشون روشن بود . بیتا با خودش فكر می كرد هیف شد كه دیگه این پسر خوشتیپه رو نمی بینه . یونگی رو هم همین طور. اون پسر خیلی خوبی بود .
ریحانه با وجود این كه تمام مدت از نگاهای كیو فرار می كرد نمی دونست چرا الان اینقدر از این كه قراره دیگه همدیگه رو نبینن ناراحته . اما به محض اینكه این افكار به ذهنش خطور كرد سریع اونا رو پس زد . اون نمی خواست یه بار دیگه به این افكار كه همیشه واسش بدبختی اوردن اجازه ی ورود بده . روی تخت دراز كشیده بود و تو تفكرات خودش غرق بود كه كسی در زد .
ریحانه : بفرما .
و از رو تخت بند شد و خودشو جم و جور كرد . كیو جونگ درو باز كرد و اومد داخل .
كیو : ببخشید مزاحم شدم .
ریحانه : اشكالی نداره
كیو : راستش به زودی گروه نجات میرسه و باید از هم جدا شیم گفتم برای اخرین بار بیام و ازتون معذرت خواهی كنم . به خاطر اینكه تو كارتون فوضولی كردم .
_ من باید از شما معذرت بخوام باهاتون خیلی بد برخورد كردم .
_ این حرفو نزنید شما حق داشتید . ریحانه خانم ...
_ بله ...
_ هیچی
_ خوب كارتو بگو
_ نه هیچی فراموشش كنید .
_ باشه هر جور راحتی
و كیو بدون مقدمه از در اتاق رفت بیرون .
هیونگ بغل دست فاطمه  نشسته بود و خیلی ناراحت بود .
فاطمه : چرا اینقدر پكری ؟
هیونگ : اخه كم كم گروه نجات از راه میرسن و ما از هم جدا میشیم .
فاطمه : ای ای راست میگی خیلی بد شد خوبه حداقل شماره همو داریم .
هیونگ : اره ولی اگه دیگه همو نبینیم چی؟
_ ااا نفوس بد نزن هیونگ ، میبینیم . خیلی زود ...
درست همون موقع صدای هلیكوپتر های گروه نجات شنیده شد كه داشتن نزدیك میشدن . همه به سمت صدا برگشتن به جز ریحانه كه داخل بودو زیاد براش مهم نبود . گروه نجات سر رسید و حال عمومی همه رو بررسی كرد . بعد گفت كه اول پسرا رو می برن بعد یه گروه دیگه میاد دخترا رو میبره . پسرا قبل از این كه سوار هلیكوپتر بشن به صف جلوی دخترا وایسادن تا خداحافظی كنن . ریحانه هم از داخل كلبه اومد و به بقیه دخترا پیوست . پسرا دونه دونه خداحافظی كردن اول از همه هیون از تك تك دخترا عذر خواهی كرد تا به نگین رسید .
هیون : از اشناییتون خیلی خوشحال شدم امیدوارم گروهتون همیشه پابرجا بمونه . بازم از كمكتون ممنونم .
نگین : منم همین طور . خداحافظ
و دستشو دراز كرد هیونم دست داد و بعد رفت سوار هواپیما شد . نفر بعدی یونگی بود كه غم عجیبی تو چشماش داشت ولی قیافه ش كاملا عادی بود . اونم از همه دونه دونه خدافظی كرد . بعد جونگی این كارو تكرار كرد . فقط وقتی به عطیه رسید گفت :
_ اخرین لحظه هاستا فرصتو از دست نده . شماره مو بگیر تا دیر نشده . از دستت میره .
عطیه : اییشششششششششششششش چه از خود راضی .
بیتا : و پررو
نگین : زدی تو خال
هیونگم خداحافظی داغی با فاطمه كرد و بعد به دوستاش پیوست . نوبت كیو رسید جلوی ریحانه توقف كرد . ریحانه دستشو دراز كرد و گفت :
_ خوب فكر كنم دیگه وقتشه خداحافظی كنیم .
كیو : بله همین طوره . حداحافظ
و دست ریحانه رو فشار داد . همه پسرا سوار هلیكوپتر شدن و هلیكوپتر دور شد . با دور شدن هلیكوپتر دخترا احساس عجیبی رو حس كردن . حسی كه بهشون می گفت دیگه همه چیز تموم شده و دیگه هیچ وقت این پسرا رو نمی بینن . تو این مدت با این كه خیلی اتفاقا افتاده بود ولی بهشون خوش گذشته بود . تازه داشتن به پسرا عادت می كردن . دخترا پراكنده شدن و در سكوت منتظر گروه نجات موندن چون دیگه به خاطر پای شكسته ی ریحانه و خستگی شدید بقیه اعضا نمی تونسن بقیه راهو برن . هر كدوم از دخترا داشت به یكی از پسرا فكر میكرد . یا خاطره خاصی رو مرور می كرد ولی همه یه احساس مشترك داشتن اینكه این پایان همه چیز بود .




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
nazanin سه شنبه 13 مرداد 1394 01:04 ق.ظ
ممنون عالی بود .منتظر بقیه ش هستیم
نیلا جمعه 14 فروردین 1394 08:08 ب.ظ
چه غم انگیز....ممنون
Elly چهارشنبه 12 فروردین 1394 08:43 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر