تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 13
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 13
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 02:13 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلااااااااااااااااااااااااااااام و صدسلام،به شما به بهار به فصل جدید به آغازی نو،سلام همه خوشگلا،نیمه شبتون بخیر و خوشی،آخرین چهارشنبه سالتون مبارک ان شاالله به شاد و خوشی و دورهمی باشید
زیاد حرف نزنم که بریم برای اخرین پست امسال


MidNight




چشمای سوران اشک افتاد هیون میخواست وارد آشپزخونه شه تا با سوران صحبت کنه اما سوران بلند شد از آشپزخونه بیرون رفت هیون رو کنار زد و تو حیاط رفت کیو داشت باغچش رو درست میکرد
پوجا سرتکون داد:جونگمین کجاست؟
هیون:تو اتاقشه....میشه بیای اینجا؟جونگمین...
جونگمین تو اتاقش نشسته بود هیچ حرکتی نکرد چشماش بست و موزیک رو بلند کرد
سوران به کیو نگاه میکرد بارون خیلی ملایمی میبارید کیو جلوش رفت
کیو:چرا بهم ریختی سوران؟
سوران:چون نمیدونم شماها چتونه
کیو اروم لبخند زد:تو میدونی خودت چته؟
سوران:من خوبم
کیو:میدونی نزدیک بود بمیری
سوران:متاسفم نمیدونم چرا بهش دست زدم
کیو:دارم تصور میکنم چه نقشه ایی برات میکشه؟
سوران زهرلبخندی زد:خب احتمالا خیلی هیجان انگیز میشه....از آخرین بار....میدونیکه
کیو بهش نگاه کرد سوران بهش خیره نگاه کرد کیو روش رو برگردوند
کیوجونگ:سوران باور کن...
سوران:کیو الان خستم بعدا حرف میزنیم
داخل رفت کنار شومینه نشست خیلی دلش گرفته بود هنوز کشف نکرده بود چرا اون حرکت رو کرده انگار مغزش از کار افتاده بود اون موجود کسی بود که میخواست از بین برتش ولی خود بجاش بهش دست زده بود.کسی بطرفش لیوان قهوه نگه داشت
یونگ:هیونگ گفت اینو برات بیارم
سوران:من قهوه تلخ دوست ندارم
یونگ لبخند کمرنگی زد:از دست ادما...تلخ نیست شیر ریخته توش
سوران لیوان رو ازش گرفت نگاهش گنگ بود
یونگ:سوران حالت خوبه
سوران:یونگ نوبت شماست؟
یونگ:نه!فقط...میدونی کار خطرناکی کردی؟
سوران:خب شما سومین نفری که تا الان گفتین
یونگ:بقیه نگرانن مشکلی پیش بیاد
سوران:اون فقط....یه کنجکاوی بود اممم میدونی؟چطور تو ضیح بدم درسته که خوشگله اما دشمنمه دوست داره منو نبینه میدونم اما واقعا....یعنی یجوری دلم میخواست بش دست بزنم ببینم چه جوریه شماها مدل پوستتونم فرق میکنه رنگش شفافیتش خنک بودنش...وقتی لمسش کردم از خنکیش حس خوبی داشتم کنجکاویم منو کشوند سمتش هیجانزده شده بودم میترسیدم اما میخواستم ببینم چه جوریه
یونگ:سوران تو منو لمس کردی کیو و مینسول دوست صمیمیت رو همینطور پوجا رو پس این توجیه قبول نیست
سوران سرش بلند کرد:اون قاتل منه یونگ سنگ شی
مینسول از آشپزخونه بیرون رفتت:چی؟کی قاتلته؟جونگمین چیکار کرده؟
قبل ازینکه کسی جوابش رو بده از پله ها بالا رفت سوران ندید چی شد فقط متوجه شد بقیه رفتن بالا یونگ کنار سوران مونده بود میتونست صدای فریاد مینسول رو بشنوه.مینسول درو باز کرد و وارد شد دادزد
مینسول:چیکارش کردی؟
هیون سر رسید و مینسول رو عقب کشید اما مینسول دیوونه شده بود مرتب داد میزد جونگمین خونسرد ایستاده بود کنار پنجره و دستاش رو سینش حلقه کرده بود نگاه خشکش هیچ حسی نداشت
کیوجونگ:مینسول تمومش کن!
هیونگ با ناراحتی به جونگمین نگاه کرد جونگمین کنترلش از دست داد و غرید
جونگمین:میخواستم بکشمش به نفع همه بود
مینسول بهش نگاه کرد داد زد :همه؟
بسمتش حمله کرد پوجا ترسیده بود هیون و کیو سریع مینسول رو گرفتن هیونگ کنار جونگمین ایستاد
مینسول:ازت متنفرم
جونگمین:وای خیلی ناراحت شدم
مینسول خواست بازم بهش حمله کنه سوران با یونگ وارد شدن بار اولی بود که سوران وارد اتاق جونگمن میشد
سوران:مینسول بس کن اطفا
جونگمین:از اتاق من گمشو بیرون
سوران با دیدن جونگمیت واقعا ترسید بازوی یونگ گرفت و پشتش ایستاد
پوجا:یونگ ببرش
یونگ سوران رو بزور برد مینسول غرید سمت جونگمین
جونگمین:ولش کنین بیاد ببینم چی میگه خبر نداره این تصمیم همه بود
مینسول اروم ایستاد:همه؟
جونگمین لبخند زد:همه!
مینسول دستاشو ول کرد با تعجب به همشون نگاه کرد نمیتونست باورکنه
مینسول:دروغ میگی همیشه کارته تو واعا خبیث و بدجنسی
جونگمین:مهم نیست تو چی فکر میکنی اما دروغ نگفتم
مینسول به کیو نگاه کرد:راست میگه؟
همشون ساکت بودن مینسول اروم به کیو گفت:متاسفم واسه خودم ...متاسفم که بهت علاقه مند شدم فک کردم تو این وسط فرق داری مهربونی بهم اهمیت میدی اما تو هم ....یه حیونی
از در خارج شد رفت تو هال دست سوران گرفت و بیرون رفت سوران میخواست اعتراض کنه اما مینسول خیلی عصبانی بود
کیو به همشون نگاهی انداخت و از اتاق جونگمین خارج شد.
پوجا:اشتباه کردی جونگمین!نباید میگفتی
جونگمین:اصلا برام مهم نیست برو بیرون میخوام تنها باشم
همشون خارج شدن جونگمین روش رو سمت پنجره برگردوند و بیرون رو نگاه کرد عصبی بود تا الان هیچوقت تو این شرایط قرار نگرفته بود نمیدونست چرا عکس العمل مینسول اذیتش کرده بود خوبه حالا به سوران انگشت هم نزده بود!این دختر جدا رو اعصابش بود خیلی دوست داشت بکل از زندگیش حذفش کنه اما نمیشد چیزیکه عصبیش میکرد این بود که ظرف مدت کمی که اومده بود همه تونسته بودن باهاش ارتباط برقرار کنن هیونگ به وضوح دوستش داست پوچا طرفدارش بود یونگ هم مراقبش مینسول بهترین دوستش....اون همه چیز داشت همه میتونستن دوستش داشته باشن حتا یه سگ بی اصل و نصب مث لی یونگ!شک نداشت حسش درست میگه
سوران نفس نفس میزد مینسول ارومتر راه رفت
سوران:کجا میری؟نمیتونی از مرز رد شی
مینسول:برام مهم نیست
سوران:دیوونه ایی!برای من مهمه میخوای گیر بیوفتی بعد منو با این جونگمین دیوونه تنها بزاری؟
مینسول یهو ایستاد و جدی گفت:چرا بهم نگفتی؟
سوران:چون همه چیز درست شد جای نگرانی نبود
مینسول:بهم بگو چیکارت کرد؟اذیت شدی؟
سوران یکم مکث کرد با یاداوری اون شب و حرکات جونگمین لبخندی زد که تعجب مینسول بیشتر کرد
سوران:حالا که میبینم میفهمم واقعا مث پسربچه هایی میمونه که عصبیه با همه قهره کسی طرفش میره وسایل پرت میکنه داد و بیداد راه میندازه...اون واقعا اینطوریه و یه پسربچه عصبانی نمیتونه به کسی صدمه بزنه فقط میتونه سر و صدا درست کنه،همین...
مینسول بهش نگاه میکرد:نمیفهمم چی میگی سوران!یارو میخواست بکشتش و اینو بی هیچ ناراحتی ایی بلند میگه و تو اینجوری برداشت میکنی!
سوران:اگه میخواست هم نتونست بهم آسیب بزنه ولم کرد برم شاید بهم غیر مستقیم اسیب زد و شاید نزدیک بود بخاطر یه گرگ دیوونه بمیرم اما بازم خودش بهم اسیب نزد
مینسول داشت از تعجب شاخ در میاورد:گرگ؟...یه گرگ واقعی؟چطور فرار کردی؟
سوران:هیونگ نجاتم داد البته اون فقط یه گرگ نبود یه گرگنما بود تو ماه کامل
مینسول رو زمین نشست:نزدیک بود بمیری!
سوران:بار اولم نبود...
مینسول:سوران تو مغزت چی میگذره؟
سوران کنار مینسول نشست:خیلی چیزا و هیچ چیز فقط میدونم...
مینسول سکوت سوران رو شکست:چی میدونی؟
سوران:امممم...هیچی
و بعد بلند خندید کیوجونگ در فاصله ایی که باعث ازار مینسول نشه ایستاده بود و به حرفاشون گوش میداد دوست نداشت مینسول دوباره بخواد دیوونه بازی دربیاره اما بنظر میرسلد هم صحبتی با سوران اونو اروم کرده خیلی راحت به این نتیجه رسید اون دوتا بطور غیرقابل درک و ناگسستنی بهم وابسته هستن و خیلی خوب باهم کنار میان
مینسول:سوران چرا میخندی؟
سوران:...چون همه چیز مث خوابی میمونه که تموم نمیسشه،بیدار نمیشی
جونگمین زیر بارون رو تاب نشسته بود بارون ملایم و کم زور پاییزی حس خوبی داشت اما اون نمیتونست اون حس خوب رو داشته باشه هربار چشماش رو میبست حس میکرد جای انگشتای سوران رو گونش داغ شده،پوجا پشت پنجره نگاش میکرد و لبخند رو لب داشت
هیونگ کنارش ایستاد:نمیدونم چشه
پوجا لبخند پررنگ تری زد:نترس چیزیش نمیشه فک کنم ازین به بعد جذاب تر هم بشه
جونگین نفسش رو بیرون داد برگشت سمت خونه به پوجا نگاه کرد:بهتره خیال بافی نکنی پوجا
پوجا لبخند زد:بیا تو تموم لباست خیس شد
جونگمین:تو که قرار نیست بشوریشون
پوجا:بدخلقی نکن بچه خونه رو کثیف میکنی به هرحال من زن این خونم یه روز به اخر دنیام مونده باشه باید بهم بگی مامان
هیونگ خندید هیون به پوجا نگاه کرد و رو مبل جابجا شد
جونگمین:مادر همون کوچولو باش بسه
هیونگ:هی باید به مامانمون احترام بزاری تو خیلی بی ادبی میدونستی؟
جونگمین من بی ادبم؟الان حالیت میکنم
پوجا:یا خدا!هیون!هیون...بیا الان زندگیمون میره رو هوا
جونگمین و هیونگ دنبال هم بودن شاخه بزرگ یه درخت رو شکستن تو حیاط میدویدن هیونگ دویید تو خونه دور هال میدویدن جونگمین یهو گرفتش پرت شدن از پنجره بیرون
پوجا داد زد:هی پنجره سالن رو شکستین!خودتون باید تمیز کنین
ولی اون دوتا داشتن باهم کشتی میگرفتن و تو سر کله هم میزدن صدای خنده هیونگ همه جا رو گرفته بود یونگ با لبخند نگاشون میکرد
یونگ:پوجا تو تربیت بچه هات زیاد موفق نبودی
پوجا؟:تو خودت پسر بزرگ منی
هیون قهقه بلندی زد که حرص یونگ دراورد ولی بجاش خندید جونگمین و هیونگ جون درحال کشتی گرفتن بودن که سوران و مینسول اروم بهشون نزدیک شدن جونگمین بلند شد و سرشو سمت دیگه گرفت هیونگ ساکت شد
سوران:اگه اجازه بدین وسایلمو بردارم نمیخوام باعث ناراحتیتون بشم
پوجا صمیمانه گفت:سوران بس کن باعث ازار نیستی باور کن اینجوری همه حس بدی پیدا میکنن
سوران:پوجا!...اذیت میشم میدونم وجودم چقدر ازار دهندست
جونگمین خاک لباسش تکوند و بی هیچ حرفی گذاشت رفت هیونگ بهش نگاه کرد و چیزی نگفت سوران رفت اهسته جونگمین رو نگاه میکرد احساس کرد قلبش گرفته نفسش گرفته و کند شد نگاهش بی فروغ شد و باعث شد هیونگ بی هیچ حرکتی پ.جا و نگاه کنه مینسول به سوران نگاه میکرد همشون چیزی رو حس میکردن که اصلا خوشایند نبود هیون به پوجا نگاه غضبناکی انداخت و با سراشاره داد بره داخل.پوجا دنبال هیون میرفت که به هیونگ گفت
پوجا:اینجارو تمیز کن هیونگ
هیونگ:اما جونگمین هم بود
پوجا:اونکه جیم زد پس تو باید انجام بدی
هیونگ ماتم گرفته به همه جا نگاه کرد.پوجا وارد اتاق شد و در پشتش بست
پوجا:جریان چیه هیون؟
هیون با خشم:تو میدونستی!از همون اول میدونستی برای همین اسوده بودی برای همین میخواستی سوران باهامون باشه....این!....این دیوونگیه پوجا!نمیتونم بزارم ادامه پیدا کنه باید بره...خودت بفرستش بره
پوجا:نه!
هیون:چی؟
پوجا قاطعانه گفت:نه!مخالفم!باید بزاری زندگی تصمیم بگیره ما نباید دخالت کنیم مینسول میخواد سوران بمونه کیوهم میخواد مینسول بمونه سوران هم دلش میخواد مینسول و کیو باهم باشن و دوست نداره باعث دلخوری بینشون شه پس اونم میخواد کنار مینسول بمونه،هیونگ با سوران اروم شده پس چرا ما دخالت کنیم؟بزار ببینیم زندگی داره تو کدوم مسیر میره
جونگمین تو اتاقش رو تختش دراز کشیده بودو حرفای پوجا رو میشنید حرصش گرفته بود باید حال سوران رو هرطور بود میگرفت.

____________________تا سال بعد که دوباره ببینمتون مراقب خودتون باشید
پیشاپیش نوروز باستانی و رسیدن بهار هم مبارکتون



:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 12:31 ق.ظ
Normally I don't read post on blogs, however I wish to say that
this write-up very compelled me to try and do it!
Your writing taste has been surprised me. Thank you,
quite great article.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 09:15 ب.ظ
I am not sure where you're getting your info,
but great topic. I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for fantastic info I was looking for this info for my mission.
sara جمعه 14 فروردین 1394 12:55 ب.ظ
Slm.mishe zudtar biyay!!?
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام
واقعا شرمنده،من کل عید دوشیفت سرکار بودم،تا 15 ام کلا 12 ساعت شرکت بودم خیلی بهم سخت گذشت
چشم
agra دوشنبه 10 فروردین 1394 02:29 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
تشکر فراوان
soso پنجشنبه 6 فروردین 1394 12:14 ب.ظ
مرسیییییییییییی
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
دینا سه شنبه 4 فروردین 1394 09:34 ق.ظ
اون پاینی منما اسممو یادم رفته بوده بزنم میگم چرا نمیای
خوب ادامشو بزار دیگه
بیا دیگه....
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونت دینایی تو کامنت بالا دلیل غیبتم گفتم الانم به شدت مریضم خونه افتادم تونستم بیام
شنبه 1 فروردین 1394 11:42 ب.ظ
چقدر داستانت قشنگه قلمت خوبه . من امشب همه رو با هم خوندم...
مرسی
لطفا زودتر بیا
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونت گلم لطف داری
اوکی اوکی حله دیناجون
sunny پنجشنبه 28 اسفند 1393 11:32 ب.ظ
عالی
Sogand Seti پاسخ داد:
لطف داری
غریبه پنجشنبه 28 اسفند 1393 07:37 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
جونم رفیق
Elly پنجشنبه 28 اسفند 1393 03:22 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی الی جونننننننننننننننننننن
Afarin پنجشنبه 28 اسفند 1393 11:25 ق.ظ
Ooo pas liyoung ham az in khosheshiyad!!??
Vaghean in jung min hers darare.vali ghashang bod.
Mamnun ke zud gozashtid
Sogand Seti پاسخ داد:
دختر ندیدست بابا ولش کن توله سگو
اخ اخ حرص درمیاره جذاب میشه مریضیم بخدا ما (شوخی بودا)
قربونت دختری
فلفلی چهارشنبه 27 اسفند 1393 02:49 ب.ظ
خخ خخ خخ . این پوجا عجب دلایل و برهان های قاطع و مسلمی آورد . در درستی اشون یه سر سوزن هم شكی نیست .
و اما جونگمین میخواد خبیث بشه ولی جدا ازش برنمیاد . به قول سوران اون یه بچه ی بداخلاق بیشتر نیست .
Sogand Seti پاسخ داد:
باهات موافقم شدید،کلا جونگمین فقط صداش بلنده اخرش کاری ازش برنمیاد در همه موارد
ava چهارشنبه 27 اسفند 1393 09:21 ق.ظ
سلام عزیز خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه اونم اینکه به وب سایت منم سر بزنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
lili چهارشنبه 27 اسفند 1393 09:19 ق.ظ
من یه سیستم تبادل لینک راه اندازی کردم که دارای بازدید خیلی بالاییه و علاوه بر اون یه لیست مفصل از وبلاگ های به روز و جذاب داره.سر بزن و اگه دوست داشتی تبادل انجام بده:-)
مونوبلاگ چهارشنبه 27 اسفند 1393 08:49 ق.ظ
سیستم جدید مونوبلاگ رو دیدی؟
یه وبلاگ توی این سیستم بساز ببین چه مطالبت چه بازدیدی پیدا می کنه. این سیستم مجهز به روبات بهینه ساز اتوماتیکه که سریع مطالب وبلاگت رو در صفحه اول گوگل نمایش میده!!!!

همین حالا امتحانی یه وبلاگ روی سیستم وبلاگدهی رایگان مونوبلاگ بساز!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر