تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 12
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 12
سه شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 12:55 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلام خوشگلا،ببخشید مریض بودم دیر شد امروزم مرخصی گرفتم خونه استراحت کنم،کامنتاتون هم که رضایت بخش نیست مطلعید که نه؟
خب زیاد حرف نمیزنم بریم برای قسمت جدید...

MidNight



بفرمایید ادامه


چشماش باز کرد نور آفتاب داخل میتابید با یادآوری شب گذشته لبخندی زد بازم دراز کشید خستگی روحی چند روز قبل داشت به ارامش تبدیل میشد دلش میخواست بخوابه  خمیازه کشید غلت زد بلند شد نشست به همه جا نگاهی انداخت دیگه مطب یونگ رو خوب میشناخت از تخت پایین رفت در اتاقو باز کرد تا بیرون رفت با چیزی برخورد کرد
جونگمین:مگه کوری؟
سوران افتاده بود یکم گیج نگاش کرد:اصلا ندیدمتون متاسفم
پوجا یهو ظاهر شد:جونگمین ممکنه با این سرعت تو خونه حرکت نکنی؟سوران نمیتونه ببینه فراموش کردی؟
جونگمین:اینجا خونه منه پوجا نکنه تو فراموش کردی
سوران:دعوا نکنید....حق با ایشونه،متاسفم جونگمین شی
اروم سمت هال رفت کسی باخنده گفت
هیونگ:یکی خیلی گشنشه
کیو لبخند زد مینسول جلو اومد:اذیتش نکن هیونگ جون
هیونگ:اره میدونم ادما....
یونگ لبخند زد سوران بهش نگاه کرد نمیدونست چرا دیدن یونگ بهش احساس ارامش میده
مینسول:بیا برات نیمرو درست کردم هیونگ هم قهوه درست کرده بوش عالیه
جونگمین اومد تو هال:این بوی گند همه جا رو گرفته در پنجره رو هم که نمیشه باز کرد بیرون افتابه
سوران بهش نگاه کرد حس کرد ضربان قلبش بالا رفته از فکر اینکه بقیه حتما شنیدن عصبی تر شد صورتش قرمز شد جونگمین یه لحظه نگاه سردی بش کرد و چشم غره رفت مینسول نفهمید چی شده پوجا نزدیک شد
پوجا:عزیزم بریم گشنته ضعف کردی
هیون زمزه کرد:یونگ ضعف میکنن ضربان قلبشون بالا میره؟
یونگ نگاهش به آشپزخونه بود:قطعا نه
جونگمین نشست پا رو پا انداخت:اندازه یه لوکومتیو آرامش زداست
هیونگ:برعکس خیلیم مهربونه نه یونگ؟
یونگ باز به آشپزخونه نگاه کرد ساکت موند سوران و ماریا با هم تفاوت داشتن اما سوران یاد ماریا رو براش زنده میکرد بلند شد و رفت تو اتاقش پرده های زخیم و تیره جلوی نور خورشید رو میگرفتن سمت تابلوهای نقاشیش رفت مدتی بود نقش نیم رخ یه دختر رو توی مه سپیده دم میکشید یکم که دقت کرد ناخواسته حدس زد دختر توی تابلوش شبیه سورانه...
سوران:مینسول رابطت با کیوجونگ چطوره؟
مینسول:از دیروز باهام حرف نزده باورت میشه؟جونگمین فک میکنه ما باهمیم
سوران برای چند لحظه به مینسول نگاه کرد بعد با صدای بلند خندید زنگ خندش فضای خونه رو گرفته بود هیونگ و هیون هم ریز خندیدن پوجا کنار سوران نشست سوران از خنده ریسه رفته بود جونگمین با حرص صدای تلوزیون رو بلند کرد از چشمای سوران اشک پایین اومد
سوران:خیلی احمقانه بود
دوباره خندید:نه اینکه بدخلق و سرده احمق هم هست
تا به خودش اومد چسبیده بود به دیوار دست جونگمین رو گردنش قفل شده بود نمیتونست راحت نفس بکشه
جونگمین با حرص گفت:حواست به حرفات باشه کوچولو بهتره جفتک نندازی چون برام مهم نیست مینسول دلش میخواد تو اینجا باشی اینجا خونه منه یکاری نکن پشیمونت کنم
اشک سوران رو دست جونگمین چکه کرد صدای داد مینسول کل خونه رو برداشته بود اما نمیتونست اونارو جدا کنه کیو ایستاده بود دم در و نگاه میکرد گرمای اشک سوران رو دست جونگمین باعث شد عقب بره سوران گردنش رو میمالید مینسول رفت سوران رو بغل کنه اما سوران بهش اجازه نداد پوجا برای سوران کمی اب اورد اما سوران اب رو هم نخورد رو زمین نشست نمیدونست چرا دلش میخواد گریه کنه دیگه بدتر از این نبود که اون میخواست بکشتش پس چرا دلگیر بود خودش گفته بود هیچی تو زندگی براش مهم نیست پس چرا ناراحت بود،دوست نداشت جلوشون گریه کنه اما خیلی وقت بود این بغض رو نگه داشته بود بلند شد و سمت در رفت
هیون:کجا میری سوران نمیتونی بری بیرون جنگل خطرناکه ماهم نمیتونیم باهات بیایم
سوران توجهی نکرد مینسول خواست دنبالش بره که کیو بازوش رو گرفت مینسول نگاه سردی بهش انداخت سوران درو باز کرد هجوم نور خورشید به داخل باعث شد هر کدومشون یه کج خونه قایم شن سوران خارج شد و درو پشت سرش بست؛به خودش که اومد کنار دریاچه نشسته بود مدتی بود به تابش نور دریاچه خیره بود حس کرد کسی نزدیکش میشه اما به حظور ناگهانی غریبه ها عادت کرده بود برای همین هیچ حرکتی نکرد؛کسی کنارش نشست
-اینجایی
سوران نگاش نکرد:اینجا هم مال شماست؟
می چا:نه ما سمت کوهستان هستیم
سوران:خوبه چون من میخوام اینجا بمونم
می چا:مشکل سازه نه؟
سوران:من اشتباهی قاطی اونا هستم این خودش به تنهایی مشکل بزرگیه
می چا:وقتی نگاه میکنی فک میکنی همه چیز سرجاشه اما بعد کم کم نشونه ها خودشونو بهت نشون میدن اون وقت میبینی هیچ چیز مث قبل نیست دیگه زندگی قبل رو نداری؟
سوران سر برگردوند و نگاش کرد:تو هم نداری؟
می چا:چی فکر میکنی؟وقتی دختر نوجوون هستی میخوای بری دنیارو ببینی بعد بلوغت با فعال شدن ژن گرگیت باشه...فک میکنی زندگیت درسته؟
سوران به دریاچه خیره شد:همیشه با مینسول اینجا میومدم ما عاشق اینجا بودیم فک میکنم همه چیز تقصیر منه از اول نباید وارد زندگیش میشدم من باعث شدم همه این اتفاقات بیوفته از صخره پرت شد بازم مقصرش من بودم بعد کیوجونگ تبدیلش کرد الانم همه عصبی و بهم رختن بازم من مقصرم
می چا:خدای من کسی تبدیل شده؟وای نه هیون کی نباید بفهمه وگرنه بد میشه؟
سوران:برای من حرف کسی مهم نیست خداروشکر کیوجونگ نجاتش داد
می چا پوزخند زد:نجاتش داد؟اونو تبدیل به هیولا کرد
سوران جوری به می چا نگاه کرد که انگار هیچی جز یه ابله نادون نمیبینه
سوران:تعریفت از هیولا چیه؟فقط چیزایی که تا چشم وا کردی تو کلت فرو کردن یانه خودم از عقلت کار کشیدی به دنیا نگاه کردی واسه خودت معیار داری تعریف داری...
می چا ساکت موند بعد گفت:ولی این چیزی از درنده بودنشون کم نمیکنه
سوران:تمام کلماتی که استفاده میکنی نسبی هستن همشون رو میشه از زاویه های مختلف نسبت داد خیلیا درندن ادما و حتی خود شماها یطوری میگی انگار خودتون بهترین
می چا:تو چرا انقد ازشون دفاع میکنی؟
سوران:بحث دفاع نیست می چا من چیزی که میبینم رو میگم وقتی شما ها پیدام کردیم یکیتون بهم حمله کرده بود بعدم آزارم دادین وقتی رفتم مریض شدم میدونستی؟و همونیکه میگی درنده دکتر بینظیریه که کمک کرد خوب شم
می چا:تو تو منطقه ما بودی!
سوران:اینجا یه منطقه حفاظت شدست همه ادماییکه میان میدونن کجا مال کیاست باید کی وارد شن کی وارد نشن؟ممکن بود کسی رو بکشین
می چا نفس عمیقی کشید:خانواده های ما تو کوهستان زندگی میکنن ماهاکه جوونتریم برای حفاظت از منطقه و دهمون این دورو بر هستیم
سوران:چرا باهم دشمنین؟
می چا لبخند زد:این خیلی وقت پیش بین ماها اتفاق افتاد خیلی خیلی سال پیش که بشر هنوز پیشرفت نکرده بود سمت اورشلیم...
سوران:اورشلیم؟
می چا:یه شهر از سرزمینای قوم یهود
سوران:اوه خب بقیش...
می چا:یه ساحره عاشق یه مرد خوناشام شده بود ساحره های دیگه طردش کردند گفتن اون پلیده و داره کار خلاف طبیعت انجام میده اما ساحره گفت اگر کاری خلاف قانون طبیعت باشه خود طبیعت اون رو از بین میبره و استدلال کرد وجود خوناشاما تو طبیعت یعنی اوناهم جزئی از دنیا هستند بزرگ ساحره ها برای اینکه اونارو تنبیه کنه خوناشاما رو به تاریکی نفرین کرد ساحره ی بیچاره نمیتونست نفرین رو برداره چون قدرتش با رهبرشون برابری نمیکرد برای همین خواست عشقش رو حتی در تاریکترین بخشای هستی هم زیبا نشون بده طلسمی رو اجرا کرد و مرد خوناشام بطور افسانه ایی زیبا شد طوریکه همه مسحور زیبایی مرد میشدن یه شب وقتی دوتاشون تو جنگل بودن خیلی ناگهانی یه گله گرگنما بهشون حمله کردن مرد نتونست جلوشون مقاومت کنه یکی از گرگا گازش گرفت و خوناشام مرد ساحره نمیدونست چیکار کنه از خشم لبریز بود زنجیر نقره ایی رو که معشوقش بهش هدیه داده بود از گردنش بیرون کشید تابش نور ماه گردنبند رو درخشان میکرد تنها چیزی که به ذهنش رسید نفرین بود و بعد از اون گرگینه ها به ماه کامل نفرین شدن تو ماه کامل دیوونه و خونخوار میشن به بدی....نه بدتر از خوناشاما،بدون قدرت تشخیص مث یه حیوون...از اون موقع به بعد نقره هم با گرگنماها دشمن شد
سوران:چه غم انگیز بود دلم برای ساحره سوخت
می چا لبخند زد:حدس میزدم
سوران:نقره گرگینه ها رو میکشه؟
می چا:چیه؟میخوای گرگینه بکشی؟
سوران:من نمیتونم خودمو بکشم چه برسه کس دیگه
می چا بهش نگاه میکرد چیزی در مورد سوران وجود داشت که باد دیدنش آرامش ازش گرفته میشد
سوران:بعد اون دو گروه با هم دشمن شدن؟
می چا:ساحره و بدن خوناشام ناپدید شدن هیچکس نمیدونه ساحره کجا رفت و چه اتفاقی براش افتاد اما یه دسته از خوناشامایی که دوست اونا بودن به خون خواهی بلند شدن و گرگینه های دیگه به خون خواهی دوستاشون و خوناشامای دیگه...تا اینکه نسل به نسل همه دشمن هم شدن...
سوران:اسم اون ساحره چی بود؟
می چا:بتسابه
سوران زمزمه کرد:...بتسابه
می چا:سوران من فکر نمیکنم تو دختر بدی باشی ولی بودن تو توی این منطقه اصلا خوب نیست نمیخوام تاریخ تکرار شه میفهمی؟
سوران بهش نگاه کرد مسلما میفهمید می چا چی میگه اما فعلا نمیتونست ذهنش رو جمع کنه زندگی خودش مینسول پوجا و حالا بتسابه!...همشون به نوعی درگیر افسانه بودن یا خودشون بخشی از افسانه بودن فک میکرد خودش جزو کدوم دسته میتونه باشه،وقتی به دورو برش نگاه کرد می چا نبود بلند شد اروم سمت ویلای بزرگ و شیک هیون و گروهش رفت وقتی رسید نزدیک غروب بود هنوز کاملا وارد محوطه حیاط نشده بودن که کسی از پشت بهش نزدیک شد سوران با ترس برگشت با دیدن اون خشکش زد
جونگمین:اصلا کارات برام مهم نیست اما ازین به بعد خواستی قهر کنی بهتره تو حیاط بشینی دوست عزیزت کل روزو به همه کوفت کرده
قبل ازینکه سوران فرصت کنه جوابش رو بده پوجا و مینسول بهشون رسیدن
مینسول:سوران کجا بودی؟
صدای معده سوران باعث شد پوجا بخنده
پوجا:از صبح هیچی نخورده بهتره بریم تو بعد تعریف کن چیکار کردی
سوران به جونگمین نگاهی انداخت که هنوز خشمگین بهش خیره بود و همراه پوجا و مینسول وارد خونه شدن.سوران از دیدن می چا گفت ازینکه باهم حرف زدن البته از گفتن قسمت داستان بتسابه صرف نظر کرد،وقتی نیمه شب رسید افراد خونه به کاری که توش تخصص و علاقه داشتن میپرداختن هیونگ داشت یه مقاله راجب سنگهای قیمتی مینوشت یونگ تصمیم گرفته بود تابلوی نمیه کارش رو تموم کنه هیون برای پوجا یه ملودی خیلی ملایم و زیبا میزد کیو میخواست با مینسول صحبت کنه ازش خواسته بود برن تو اتاقشون،سوران به هال بزرگ نگاهی انداخت هیچکس نبود برای چند لحظه حس غریبی بهش دست داد تنهایی قلبش رو مچاله میکرد یه لحظه حس کرد حتی مینسول رو هم واقعا از دست داده گرچه همش حرفش رو میزد اما دیگه حسش میکرد از کنار شومینه بلند شد و رفت تو حیاط با دیدن جونگمین قلبش تند  شد دست خودش نبود حس کرد الان همه میفهمن ازین مساله بیشتر مضطرب شد خشکش زده بود بعد سعی کرد اروم بگیره اروم قدم به حیاط گذاشت جونگمین رو صندلی نشسته بود تلسکوپ بزرگش جلوش بود اما چشماش بسته بود و سرش به صندلی تکیه داده بود صورت سفید و بی نقصش زیر نور ماه نفس هر ادمی رو میبست سوران نگاش کرد نسیم زمستونی پوستش رو میسوزوند اما بازم احساس گرما میکرد دستای لرزونش رو بالا اورد
چشماش بسته بود نمیخواست عکس العملی نشون بده صدای قلبش خوب میشنید راحت 100تا تو دقیقه میزد بخار نفسش رو حس میکرد تمام سرش از بوی تنش پرشده بود ترشح سم رو تو دهنش حس میکرد تمام توانش رو بکار بست حالتش رو حفظ کنه اون دختر بی کله ترین و سربه هوا ترین نوع دختری بود که دیده بود میتونست با چشمای بسته دقیقا حدس بزنه کجاست و چقدر نزدیکشه
سوران نوک انگشتش روی گونه جونگمین گذاشت پوست خنکش بیشتر مجذوبش کرد دلش میخواست بازم لمش کنه اما میترسید ،ضربان قلبش بالاتر رفت
کیو:پس یعنی میگی اینطور نیست؟
مینسول اروم غرید:بس کن کیو جونگ اون دوست و خواهرمه واقعا که!معلومه هیچی بین ما نیست تو اتاقشم من میخواستم گونش ببوسم 100 بار گفتم
کیو یه لحظه اخم کرد:جریان چیه؟
بعد پشت پنجره رفت مینسول دنبالش رفت اون سوران بود
مینسول:چیکار میکنه دیوونه!
هیون گیتارشو کنار گذاشت پوجا خونسرد پشت پنجره بود هیونگ و یونگ سنگ اومدن تو هال داشتن از پنجره بیرون رو نگاه میکردن
هیونگ:اگه تا 3ثانیه دیگه کنار نیاد جونگمین خرخرشو میجوهه
هیون با عجله خواست از اتاقش خارج شه اما پوجا بازوشو گرفت هیون ناباور نگاش کرد
هیون:چیکار میکنی؟الان میمیره!اونم تو حیاط خونه ی من!
پوجا با لبخند:اگه قرار بود بمیره تا الان طول نمیکشید
جونگمین خسته از حرفای بقیه منتظر بود کنجکاویه سوران تموم شه تو دلش هرچی حرفای تلخ و تند به هرزبانی بلد بود بهش داده بود سوران دستش کنار کشید چندلحظه به جونگمین نگاه کرد چه خوب که خواب بود از هیجانی که بهش حمله کرده بود دیوونه میشد سریع درو باز کرد و خودش داخل خونه انداخت نفس عمیق کشید رفت جلو شومینه نشست به آتیش خیره شد تا خوابش برد جونگمین رو صندلی نشسته بود چشماش باز بود به آسمون پر ستاره نگاه میکرد
هیونگ:خوبی؟
جونگمین با صدای ملایمی گفت:میرم شکار
هیونگ به رفتنش نگاه کرد میدونست اذیت شده خودشم دنبال جونگمین رفت.یونگ از مطبش پتو اورد و روی سوران انداخت
مینسول:چرا اینکارو کرد؟
یونگ:کی میدونه تو ذهن یه دختر انسان چی میگذره
هیون:اگه مین رو نمیشناخت حدس میزدم چی میگذره اما الان...بعید میدونم
پوجا:هی بچه ها بریم استراحت کنیم بزارین سوران بخوابه،چیزایی هست که بعدا باید بفهمیم

چشماش باز کرد رو خز جلو شومینه خوابیده بود پتویی که روش بود رو میشناخت مال مطب یونگ بودنمیخواست تکون بخوره با یاداوری شب گذشته حس عجیبی پیدا کرد انگار زیر دلش خالی شده بود صورتشو تو پتو پنهان کرد لبخند ملایمی رو لبش نشست اما خیلی زود از تصور رفتار جونگمین لبخندش رو خورد سرش بالا گرفت مینسول رو دید ایستاده
مینسول:بیدار شدی   
سوران لبخند زد مینسول حس کرد خنده سوران یجوریه اما بعد به این نتیجه رسید اینطور تصور میکنه
پوجا اومد بالبخند گفت:صبح بخیر....فک کنم خوب خوابیدی نه؟
سوران لبخند قشنگی زد و سرتکون داد پوجا و مینسول بهم نگاه کردن
مینسول:بیا یه چیزی بخور
تو آشپزخونه بودن خونه تو سکوت مطلق بود مینسول غذاخوردن سوران تماشا میکرد
مینسول:دیشب تو حیاط بودی ممکن بود سرما بخوری
سوران با تعجب نگاش کرد بعد گفت:منو دیدی؟فک کردم خوابیدی
پوجا با دقت به حالتای سوران نگاه میکرد مینسول یکم مکث کرد بعد ادامه داد
مینسول:چطور ممکنه خواب باشم وقتی ماها اصلا نمیخوابیم
سوران شوک شد قاشق مارمالاد ز دستش افتاد برای چند لحظه به مینسول نگاه کرد بعد پلکاشو رو هم فشار داد
سوران:...وای
مینسول داد زد:وای؟...واقعا چه فکری کردی؟خدا رحم کرد وگرنه الان باید برات مراسم ختم میگرفتم
پوجا اروم گفت:مینسول داد نزن سرش
سوران سرش پایین بود مینسول نفس عمیق کشید
مینسول:فقط بگو چرا اینکارو کردی؟
سوران به مارمالادش خیره بود:نمیدونم
مینسول:دروغ میگی
پوجا:مینسول!

______________________
خب اینم از این تا فته بعد مراقب خودتون باشین



:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Afarin سه شنبه 26 اسفند 1393 01:21 ق.ظ
Slm.ghashange bud vali mn manzure micha ro az inke soran nabayad inja beshe va che rabti be betsabe dararo nafahmidam.vali Alli bud.❤
Faghat mishe ye kam zod bezarid!dige jomeha nemizarid
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام گلم
اول ازهمه پوزش بابت تاخیر میدونی اخرساله حجم کارا بالاست
کارای شرکت و خونه تکونی و ...اینا واقعا وقتگیره
الانم صرفا با دیدن کامنتت اومدم پست بزارم
سعی میکنم بیام تعطیلات من به قوت خودم باید شیفت شرکت برم واقعا ممکنه بی برنامگی داشته باشم سعی میکنم بیام ولی....
راجب سوران! بودنش باخوناشاما منطقی نیست اولا! دوما گرگینه ها با خوناشاما دشمنن وجود سوران یعنی آتو برای جنگ دوباره
میچا از ابتدای وجود این نفرین و عشق خلاف طبیعت بین انسان و یه خوناشام میگه چون میچا پیش خودش پیش بینی میکنه این عشق برای سوران با یکی از پسرا پیش بیاد سعی داره از عواقب غیرقابل پیش بینی بگه
شبکه اجتماعی فیس پلاک پنجشنبه 21 اسفند 1393 04:32 ق.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
عالی بود
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
فلفلی چهارشنبه 20 اسفند 1393 01:50 ب.ظ
خخ خخ خخ . سوران عاشق شد رفت . اونم عاشق كی . نمیدونم آدم قحط بود آخه ؟
Sogand Seti پاسخ داد:
اخه اگه ادم بود دلم نمیسوخت خدایی

راستی تولدتم بسیار بسیار مبارک
soso سه شنبه 19 اسفند 1393 07:02 ب.ظ
مرسی
Sogand Seti پاسخ داد:
خواهش میشود
غریبه سه شنبه 19 اسفند 1393 06:34 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
nafas joon سه شنبه 19 اسفند 1393 01:24 ب.ظ
بازدید وبلاگت کمه ؟
میخوای بازدیدت رو زیاد کنی؟
یه راه آسون و بدون هزینه واست دارم.
تبادل لینک کن
با وبلاگ من ( چون مخصوص تبادل لینک و افزایش بازدیده )
شکوفه هلو سه شنبه 19 اسفند 1393 12:48 ب.ظ
واو سوران عاشق شده
Sogand Seti پاسخ داد:
اوووووف چجورم
pooneh سه شنبه 19 اسفند 1393 12:45 ب.ظ
اوقات خود را با دیدن وبلاگ هایی با موضوعات بسیار متنوع و جالب که البته کاملا به روز هستند سپری کنید...مطمئن باشید که خوش میگذره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر