تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny .ep10
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny .ep10
سه شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 11:30 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )




آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس




كیو جونگ با ناراحتی از جونگی جدا شد و دوباره به سمت كلبه برگشت اما جرعت نكرد بره داخل نمی خواست  ریحانه بیدار شه و اونو اون جا ببینه . از پنجره به داخل سرك كشید تا ببینه ریحانه هنوز خوابه یا نه كه دید ریحانه سرخ شده و مدام تو خواب سرشو این ور و اون ور میكنه و با دستاش پتو رو چنگ زده .

به خودش جرعت داد و داخل شد كنار تخت ریحانه نشست دستشو دراز كرد اما جرعت نكرد به ریحانه دست بزنه . دستشو پس كشید  و اروم اسمشو صدا كرد .

_ ریحانه خانم ... ریحانه خانم .... بیدار شو

ریحانه چشماشو باز كرد و تو چشماش پر نگرانی بود . داشت می لرزید . اما هوا سرد نبود . با این حال كیو پتو كشید دور شونه های ریحانه .

كیو : حالتون خوبه ؟ درد دارین ؟

ریحانه : میشه به نگین بگی بیاد اینجا .

كیو : نگین خانم با هیون رفتن دورو بر یه گشتی بزنن .

و بلند شد و رفت یه لیوان اب برای ریحانه اورد . ریحانه ابو یه نفس سر كشید و یه نفس عمیق هم روش .

ریحانه : میشه بری دنبالش ؟ خواهش میكنم .

كیو : اوه اره البته . مطمئنی حالت خوبه ؟

_ فقط نگینو پیدا كن .

كیو با عجله از كلبه خارج شد و از عطیه پرسید .

_ عطیه خانم میدونین هیون و نگین از كدوم ور رفتن .

عطیه به سمتی اشاره كرد و گفت :

_ از این ور چطور ؟

كیو : هیچی

و به سمتی كه عطیه اشاره كرده بود دوید . تمام راهو دوید تا بالاخره نگین و هیونو پیدا كرد . نگین با دیدن سرو وضع پریشون كیو جونگ نگران شد .

كیو : نگین خانم . ریحانه ...

اما نفس كشیدن جلو صحبت كردنشو گرفت .

نگین : ریحانه چی ؟

كیو : خواب بود . فكر كنم داشت كابوس میدید . بیدار شد خیلی پرشون و نگران بود . گفت شما رو پیدا كنم .

نگین ، هیون و كیو هر سه به سمت كلبه برگشتن البته تقریبا به حالت دو . نگین در كلبه رو زد و داخل شد . ریحانه دستشو لای سرش پنهون كرده بود . هیون هم بعد نگین وارد شد . اما كیو فقط از پشت پنجره ماجرا رو تماشا كرد . ریحانه به محض دیدن نگین خودشو تو بغل اون انداخت و زد زیر گریه .

نگین : دوباره ؟ دوباره كابوس همیشگی ؟

ریحانه از بین هق هقش جواب داد :

_ بد تر . دیگه خسته شدم نگین . الان هشت ساله كه دارم این وضعیتو تحمل می كنم . این بار دیگه نمی تونم .

و دوباره زد زیر گریه . نگین محكم تر ریحانه رو در اغوش كشید . هیون فقط ماجرا رو تو سكوت تماشا كرد . به محض این كه ریحانه زد زیر گریه دل كیو لرزید  . اون لحظه ارزو می كرد كه جای نگین بود و ریحانه رو محكم در اغوش میكشید و غمو از قلبش دور می كرد .

با بلند شدن صدای گریه ی ریحانه  عطیه  رفت كه به سمت كلبه بره اما بعد برگشت سر جاش . جونگ مین نگاهی به عطیه انداخت .

 جونگی : نمیری داخل ببینی دوستت چش شده ؟

عطیه : نه . اینجوری بهتره.

_ واسه چی اینجوری بهتره ؟ تو عجب دختر بی احساس نامردی هستی . دوستت داره داخل با صدای بلند گریه می كنه تو با خیال راحت اینجا نشستی .

_ من بی احساس نیستم . به خاطر خودش نمی رم تو . وقتی چیزی نمی دونی حرف نزن . فكر كردی من نگرانش نیستم ؟ ریحانه بدش میاد تو جمع گریه كنه . این اولین باره داره بلند گریه می كنه . نمی رم تو كه معذب نشه .

_ چه دختر عجیبی هستی تو .

_ ایششششششششششش

و از جونگی فاصله گرفت . نگین بالاخره ریحانه رو از تو اغوشش در اورد .

نگین : وقتی برگشتیم خونه باید بری دكتر . باشه ؟

ریحانه : من روانی نیستم .

_ كی گفت روانی هستی ؟ یه درد قدیمی داره ازارت میده . دكتر كمكت میكنه كه با خاطرات تلخه گذشته كنار بیای .

_ اما این بار خوابم مثل همیشه نبود نگین . هیو یونگ سنگ تو خوابم بود . اون درست جوی چشم من گلوله رو تو مغز خودش خالی كرد . خونش پاشید تو صورتم . درست مثل وقتی كه برادر چانگو جلوی چشمم كشتن . لبخندش وقتی كه داشت اسلحه رو میذاشت رو شقیه ش دقیقا مثل لبخند اون بود .

نگین دست ریحانه رو محكم فشار داد .

نگین : پاشو بریم بیرون هوا بخوری پاشو . بیا بیرون ببین یونگ سنگ صحیح و سالم اون بیرونه .

و به ریحانه كمك كرد كه پاشه . هیونم جلو دوید و بهشون كمك كرد . وقتی ریحانه از در كلبه اومد بیرون عطیه دید كه موهای كوتاه ریحانه ریخته تو چشمش و حسابی ژولیده س . سرشو پایین گرقته و اصلا كسی رو نگاه نمی كنه . ریحانه روی پله های كلبه نشست و دوباره سرشو با دستاش گرفت .

هیون و نگین كمی دور تر از ریحانه روی علفا نشستن .

هیون : ریحانه .. راجع به چی حرف میزد .

نگین : یه خاطره ی تلخ . خواب امروزش مثل روزی بود كه برادر چانگ رو به جرم دفاع كردن از اون جلوی چشمش كشتن . بعد از اون ما تا سه ماه ریحانه رو ندیدیم . اون رفت و دیگه پیداش نشد . تا اینكه سه ماه بعدش یهو سرو كلش پیدا شد اما هیچ وقت نفهمیدیم اون سه ماهو چطور گذروند . از اون به بعد تا الان دیگه ندیده بودم گریه كنه .

_ برادر چانگ دقیقا كی بود ؟

_ خوب ریحانه یك سال از ما جدا شد و به چین رفت تا شائولین یاد بگیره . وقتی برگشت یه پسرو به ما معرفی كرد و گفت كه اون برادر رزمیشه  . ما از اون به بعد اونو برادر چانگ صدا می زدیم . اونا واقعا مثل خواهر و برادر برا هم بودن . حتی ماهم شدیدا به اون عادت كرده بودیم . رفتنش واسه همه ی ما سخت بود .

درست همون لحظه بود كه یونگی و بیتا از قدم زنی برگشتن . به محض اینكه ریحانه یونگی رو دید به سمتش دوید و نزدیكش وایساد . با دستش صورت یونگی رو لمس كرد . یونگی داغ كرده بود . صدای تپش قلبشو حس می كرد .اما زیاد طول نكشید چون ریحانه سریع دستشو كشید و دوید به سمت كلبه و درو پشت سرش بست .

 

 




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 02:47 ب.ظ
Hi there! I just wish to offer you a big thumbs up for the great info you
have got right here on this post. I am coming back to your
website for more soon.
nazanin سه شنبه 13 مرداد 1394 12:10 ق.ظ
مرسییییییی .عالی بووووود .منتظر بقیه ش هستیم جیگرررر
agra دوشنبه 10 فروردین 1394 02:51 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
Ay-lin شنبه 23 اسفند 1393 12:43 ق.ظ
دوست داشتم..
sunny ** پاسخ داد:
مرسی
nafas سه شنبه 19 اسفند 1393 12:23 ب.ظ
در برابر هیچ دعوتی مقاومت نکن!شاید ارزش یه بار امتحان رو داشته باشه.همین الان دعوتی ;-)
Elly شنبه 16 اسفند 1393 06:39 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
نیلا چهارشنبه 13 اسفند 1393 02:55 ب.ظ
Kheili ghashang bud
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر