تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 11
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 11
جمعه 8 اسفند 1393 ساعت 10:38 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )

شبتون بخیر یاورای همیشگی دوستای خوبم،حالتون که خوبه؟با دو قسمت جدید داستان اومدم درواقع دوتا یکی کردم تلافی غیبتم شه ولی عادت نکنیااااااااا
خب خب بریم ادامه داستان،تو کامنت میبینمتون



MidNight





چشماش که باز کرد دید از دیشب که درس میخوند همونجور پشت میز خوابش برده گردنش خشک شده بود با زحمت بلند شد یکم به بدنش نرمش داد به گوشیش نگاه کرد یه شماره غریبه بهش زنگ زده نمیدونست کیه برای همین بیخیالش شد
مینسول:کیو بیا زودتر بریم وسایلامو بیارم دیگه چرا دست دست میکنی؟نمیای خودم میرم
کیو بلند شد جلوش ایستاد:میدونی بی من نمیتونی بری
مینسول هم خیره بهش نگاه کرد و با حاضرجوابی گفت
مینسول:پس مجبورم نکن به زور ببرمت کیم کیوجونگ
هیون:خب برین دیگه اگه مشکلی هست من و پوجاهم باهاتون میایم
مینسول:خوبه بعدش میتونم سوران ببینم
با این جمله همه ساکت شدن
کیو:فک کنم قرار شد دیگه نبینیش
مینسول:من خیلی فکر کردم نمیتونم نبینمش
کیوجونگ:بزار زندگیش رو بکنه مینسول شمادوتا نمیتونین باهم بمونین
مینسول:من بدون اون نمیتونم میدونم اونم بدون من نمیتونه
هیون:مینسول خودخواه نباش داری زندگی یکی رو دچار تغییر میکنی ممکنه مشکلاتی پیش بیاد
مینسول فریاد زد:اره من خودخواهم همیشه خودخواه بودم کاریشم نمیتونم بکنم هیون جونگ نمیزارم فعلا سوران بره تموم شد رفت
رفت تو اتاقش درو کوبید
هیون:کسی نظری داره؟
جونگمین بی توجه گذاشت رفت یونگ بهشون نگاهی کرد و گفت
یونگ:بیاین بیرون باید صحبت کنیم
همه بیرون خونه بودن با صدای کمی صحبت میکردن
هیون:جریان چیه یونگ نظری داری؟
پوجا:میدونستم اینجوری میشه حالا چی میخواین بگین هان؟
هیونگ:پوجا اروم باش راهی هست
پوجا:چه راهی؟بریم بهش بگیم عزیزم ببخشید اما ما فکر کردیم...
یونگ:اون زندست...سوران نمرده
با این حرف همه به یونگ نگاه کردن هیون عصبی و کلافه اخماش تو هم رفت
هیون:یعنی چی نمرده؟درست حرف بزن ببینم چی شده؟
یونگ:جونگمین اونو نکشت ولش کرد بره یعنی انداختش تو دامن گرگا اما سوران شکار گرگا نشد زنده موند جونگمین باهاشون درگیر شد و بعد سوران پس گرفت هیونگ نجاتش داد
با این حرف هیون و پوجا و کیو بهت زده به هیونگ نگاه کردن و بعد دوباره توجهشون به یونگ جلب شد
یونگ:سوران حالش خوب نبود رفت خونش منم برای دیدنش رفتم اسیب دیده بود بدنش کبود بود زخمی شده بود
هیون با صدای ارومی که عصبانیت کشنده ایی پشتش بود گفت:چرا دارم الان اینارو میشنوم؟
یونگ:چون جونگمین گفت بهتره ندونین
هیون:از کی تا الان جونگمین برای همه تصمیم میگیره؟
کیو:یونگ یعنی میگی جونگمین با گرگا درگیر شده
هیونگ:نه منم بودم درگیرشون بیشتر لفظی بود یکمم سوران اذیت کردن فک کردن با ماست...
مینسول کیو رو صدا زد
کیوجونگ:دست برنمیداره
یونگ:کیو اینی که من الان دیدم اگه باهاش نری دردسرای بیشتری به وجود میاد
هیون:مجبوریم ماهم بریم یونگ تو باید باشی نمیخوام مشکلی پیش بیاد
یونگ:باشه بزار به جونگمین بگم...
هیون:نه نمیخواد بگی مگه اون به من گفت داره چیکار میکنه اون هنوز مارو ادم حساب نمیکنه انگار نه انگار مسائل خونه به همه مربوطه
هیونگ:هیون کوتاه بیا منظور بدی نداشت گفت اگه کسی ندونه همه با نبود سوران کوتاه میان
هیون:هیونگ هیچ چیزی اینو توجیه نمیکنه
پوجا:هیون باید جونگمین بیاد
هیون:پوجا اما...
پوجا:هیون بهم اعتماد کن
هیون بهش توجهی نمیکرد اما جونگمین میدونست چرا اینجوری شده تو ماشین بودن کیو و مینسول و یونگ تو ماشین کیو که جلوتر حرکت میکرد بودن.هیون رانندگی میکرد پوجا جلو کنارش نشسته بود
جونگمین:پوجا بعدا مجبوری به تلافی اینکه منو بزور اوردی کاری که میخوام انجام بدی حالا ببین
پوجا خندید:دیوونه بده گفتم بریم بعد مدتها باهم بیرون؟
جونگمین:تو که میدونی دوست ندارم وارد سئول شم
هیون:اتفاقا منم نمیخواستم تو بیای جونگمین
جونگمین:تند نرو هیون میدونم از چی دلخوری اما من که نمیخواستم تورو کنار بزارم من فقط گذاشتم فک کنین کاری که باید میشد شده
پوجا:خداروشکر که نشد وگرنه الان چیکار میکردیم
هیون:جونگمین!...همیشه باید بدونم چه اتفاقی افتاده خوب یا بد...فهمیدی؟مخصوصا مخصوصا در مورد اون عوضیا...نمیخوام جلوشون بی اعتبار شم
هیونگ:دلم میخواست اون لحظه کلشونو بکنم
پوجا:نباید باهاشون درگیر شد هیونگ
هیون: صبر کنین کیو داره میزنه کنار
پوجا:جلوتر نرو
هیون منتظر موند مینسول و کیو وارد خونه شیک و بزرگی شدن که مشخص بود خونه خانوادگیشونه؛مینسول کارتنای وسایلش عقب ماشین گذاشت کیو کمکش کرد همه رو پشت چیدن بعد راه افتادن رفتن کیو از یه فرعی رفت تو اتوبان و سمت مرکز شهر روند جلو یه آپارتمان ایستادن کیو گفت
کیو:هیون همینجاست بزن بغل
هیون پارک کرد مینسول گفت:من میخوام تنها برم باید باهاش حرف بزنم
یونگ از ماشین پیاده شد:بزار لااقل من بیام
مینسول:نه نمیخوام
هیون ماشین خاموش کرد هنوز کسی از ماشین هیون پیاده نشده بود
هیون:مینسول بهتره مراقب باشی بزار یکی باهات بیاد
مینسول جلو در آپارتمان بود برگشت به هیون که هنوز پشت فرمون بود نگاه کرد اروم گفت
مینسول:خواهش میکنم هیون
مینسول در ورودی باز کرد و از پله ها بالا رفت هیون و پوجا پیاده شدن کیو پرید رو درخت روبروی آپارتمان و بین شاخه هاش پنهان شد
هیون:جونگمین تو هم از رو پله های اضطراری مراقب اوضاع باش
جونگمین:قبلا فقط بیبی سیستر این کوچولو بودم حالا دوتا شدن
از ماشین پیاده شد و رو پله های اضطراری موند و داخل خونه رو دید میزد سوران جلو تلوزیون نشسته بود بنظر از روز اولی که دیده بودش خیلی لاغرتر شده بود.مینسول پشت دربود از هیجان نمیتونست اروم بگیره چند ضربه به در زد سوران تعجب کرد معمولا کسی باهاش کاری نداشت باقدمای سست و بی حال سمت در رفت تا بازش کرد چشماش روی مینسول ثابت موند؛مینسول خودش تو بغل سوران انداخت
مینسول:سوران بدون تو دیوونه میشم
سوران بازم اروم مونده بود مینسول لبخند زد و وارد شد سوران درو بست
سوران:اینجایی
مینسول:اره نتونستم بدون تو دووم بیارم
سوران:نمیتونی؟اما دفعه قبل مطمئن بودی میتونی!
مینسول:سوران منو ببخش میدونم اذیتت کردم بخدا نمیخواستم اذیتت کنم اما نتونستم،نمیتونم تو برام مهمی
سوران چیزی نگفت نشست رو مبل مینسول کنارش نشست بهش نگاه میکرد
مینسول:سوران خیلی لاغر شدی دوباره داری عین قبل میشی
سوران پوزخند زد:عین قبل؟
مینسل:اره عین موقع دیوونگیات
سوران:میخوای چیکار کنی؟دوستت دیوونست
مینسول:منظورم این نبود
سوران بهش نگاه کرد:منظورت چی بود؟
بهم نگاه میکردن بینشون سکوت بود لحظات کند میگذشتن تمام اتاق بوی سوران پر بود ضربان قلبش همه گوش مینسول رو گرفته بود گرمای تنش رو میتونست حس کنه نفساش...
مینسول:هیچی فقط...
مینسول جلو خم شد بازم به سوران خیره بود جونگمین لبش روهم فشرد با غیض زیر لب زمزمه کرد
جونگمین:تحویل بگیر کیوجونگ اینا همجنسبازن
مینسول صورتش یه سانتی صورت سوران بود اون هم عقب نرفته بود میخواست گونش ببوسه اما تا  به خودشون اومدن
سوران تو بغل جونگمین بود چسبیده بود به دیوار کیو هم دست مینسول برده پشت و محکم گرفته بود هیون سریع وارد شد
هیون:اروم باشین کیو دستش کندی
نگاه کیو انقدر خشمگین بود که مینسول تواون مدت ندیده بود
سوران اروم به جونگمین که هنوز دستش رو قفسه سینش بود و به دیوار چسبونده بودش نگاه کرد
اروم پرسید:چی شده؟
جونگمین با چشمای براق و نگاه سردش بهش چشم دوخت:ماهم میخوایم همینو بدونیم
مینسول اروم اشکش رو گونش غلتید:نمیخواستم بهش صدمه ایی بزنم فقط میخواستم مواظب باشم اروم گونش ببوسم
گریه مینسول شدت گرفت پوجا بیرون نموند وارد شد و مینسول رو از دستای کیو ازاد کرد و بغلش کرد سوران بدون اینکه به جونگمین نگاه کنه دستش رو دستای جونگمین گذاشت و اروم از رو سینش برداشت از گرمای دست سوران رو پوست سرد جونگمین شوکی بهش وارد شد خودشم نمیدونست چرا اما یهو خودش عقب کشید به کف دستش نگاه کرد میتونست ضربان قلب سوران و لرزش سینش رو رو پوستش حس کنه سوران متوجه جونگمین نبود رفت مینسول بغل کرد
سوران:اینجوری گریه نکن قرار بود گریه نکنی
مینسول اشکاش پاک کرد:تو هم قرار بود غذا بخوری
سوران لبخند زد:من خوبم
مینسول:چرنده تو خیلی لاغر شدی
همه بهشون نگاه میکردن سوران لبخند زد:مینسول تو هیچ وقت عوض نمیشی حتی الان....
مینسول:بیا چند روز پیشم باشه؟مث قبل بریم کنار دریاچه میریم قدم میزنیم عکس یادگاری میندازیم خوش میگذرونیم
سوران به هیون نگاه کرد و بعد با لبخند به مینسول گفت
سوران:عزیزم فک نکنم دیگه ممکن باشه تو الان خونه جدید داری ادمای جدید زندگی جدید،فک نکنم درست باشه برای کسی مزاحمت ایجاد کنیم هووم؟
پوجا به جونگمین که ساکت کنار ایستاده بود نگاه کرد بعد با لبخند قشنگی گفت
پوجا:عالیه...میشه منم باهاتون بیام؟خیلی وقته گردش دخترونه نداشتم
هیون و جونگمین و کیو با تعجب به پوجا نگاه کردن پوجا ادامه داد
پوجا:من دوست دارم چند روز پیشمون باشی
سوران:ولی بقیه اذیت میشن
پوجا:ما کاری به اونا نداریم واس خودمون میچرخیم در ضمن تو خونه ما هرکس سرش به کار خودش گرمه
جونگمین بی هیچ حرفی گذاشت رفت وقتی جلو ماشین ایستاد هیونگ اومد چیزی بپرسه اما جونگمین گفت
جونگمین:خودت که شنیدی کوچولو...خوشحال باش
همه تو ماشین نشسته بودن مینسول و سوران داشتن کوله سوران رو میبستن
مینسول:امروز قبل اینجا رفته بودیم خونه ما یسری لوازمم برداشتم مامانم خونه نبود
سوران:دلت براش تنگ شده؟
مینسول:نمیدونم
سوران جلوش ایستاد:بزار دلت براش تنگ بشه مینسول...اون مادرته
مینسول:مادرم نیست
سوران:ولی هست شاید تورو به دنیا نیاورده اما بزرگت کرده
مینسول:ولش کن بیا بقیه وسایلت جکع کنیم
هیون:پوجا میتونم بپرسم چرا اینکارو کردی؟
پوجا لبخند زد:هیون خیلی خوب میشه باور کن
هیون:عوض شدی پوجا
چوجا:عوض نشدم فقط حس خوبی دارم البته اگه همه چیز طبق تصوراتم پیش بره
هیون:تصوراتت؟
پوجا:فقط صبر کن هیون...
مینسول و سوران از خونه بیرون اومدن و رفتن تو ماشین کیو نشستن یونگ با دیدن سوران لبخند قشنگی زد
سوران:بازم دردسر به خونتون میاد
یونگسنگ:ما معمولا مهمون نداریم تو بعد مدتها مهمون مایی
کیو لبخند زد:هم مهمونه و هم قانون شکنی،ما هیچوقت با ادما قاطی نمیشیم
سوران:متاسفم مزاحمتون میشم
کیو شیشه ماشین پایین کشید:سوران ببخشید ممکنه سردت شه اما باید شیشه رو پایین بکشم ممکنه مینسول اذیت شه
مینسول بلافاصله گفت:نه نه من خوبم کیوجونگ سوران سرما میخوره
سوران لبخند زد:من خوبم مینسول
کیو رانندگی میکرد از یه فروشگاه یه عالمه خوراکی واسه مدتی که سوران پیششون میموند خریده بودن یونگ از پنجره بیرون نگاه میکرد
یونگسنگ:ادما هیچوقت عوض نمیشن تمام زندگیشون درحال دویدن هستن...دنبال چیزاییکه میخوان وقتی بدستشون میارن زندگیشونو از دست دادن
جونگمین تو ماشین هیون پشتشون بودن سرش عقب تکیه داده بود چشماش بسته بود
جونگمین:از همین کاراشون بدم میاد هیچ وقت نمیفهمن واقعا چه خبره
یونگ:حقیقت اینکه اگه ماهم مث اینا بودیم همینجور زندگی میکردیم جونگمین
سوران با تعجب نگاهش کرد
سوران:جونگمین؟؟؟
برگشت و از شیشه پشت به ماشین هیون نگاه کرد بقیه از حالت سوران خندیدن
هیونگ:هنوز عادت نکرده
مینسول:هی هیونگ جون بش نخند خب نمیدونه
بعد به سوران لبخند گرم و صمیمی ایی زد:ما گوشمون خیلی قویه
سوران اخم کرد:یکم داره ترسناک میشه
هیون:خداروشکر بلاخره یه عکس العمل طبیعی از سوران دیدم
کیو خندید:چیه خوبه جیغ بزنه غش کنه؟تو هم عادت کردی همه ازت بترسنا
هیون لبخند میزد هردو ماشین تو فرعی پیچیدن:نه فقط داشتم به این نتیجه میرسیدم این بچه غیرطبیعیه
مینسول اخم مصنوعی کرد با لبخند گفت:نخیر خیلیم طبیعیه
سوران اعتراض کرد:هی قبول نیست پشت سرم غیبت میکنین
یونگ لبخند کمرنگی داشت:سربسرش نزارین
جونگمین بازهم ساکت نشسته بود و پلکاش رو هم بودوقتی رسیدن نزدیک غروب بود جونگمین کش و قوسی به بدنش داد هوای ازاد جنگل رو نفس کشید
جونگمین:امشب شب شکاره...میخوام سرحال شم
جونگمین لبخند غلیظ و قشنگی رو لباش نشسته بود سوران از ماشین پیاده شد کولش رو برداشت نگاهش به جونگمین افتاد  نفهمید چرا بهش خیرست چند لحظه نفسش حبس شد جونگمین با لبخند صورتش سمت اسمون بود چشماش بسته بود اروم چشماش باز کرد برگشت و با دیدن سوران اخمی کرد و با نگاه خشمگینی وارد خونه شد؛مینسول کنار سوران ایستاد
مینسول:چرا اینجا ایستادی... بریم تو
سوران:هیچی منتظر تو بودم
مینسول:چرا صورتت قرمز شده؟
سوران:فک کنم واسه هوای سرده
کیو با تعدادی کارتن لوازم مینسول نزدیک شد:بریم تو چرا ایستادین
همه وارد خونه شدن هیون و هیونگ به کیو کمک کردن کارتن لوازم و کیسه خوراکیا رو اوردن داخل سوران چشم گردودند همه بودن الا جونگمین،خوب میدونست اون ازش متنفره دوست نداشت باعث ازارشون بشه معذب بود اما مینسول خیلی سرحال بود،جونگمین از پله ها پایین اومد
جونگمین:من میرم شکار کسی میاد
هیونگ:منکه باید بیام
جونگمین:منظورم تو نبودی کوچولو
هیون:چرا من میام،کیو که نمیتونه بیاد یونگ تو..
یونگ:میمونم بهتره بمونم
هیون:نظر منم همینه
پوجا:من میخوام با مینسول و سوران وقت بگذرونم
جونگمین:هرجور میلته
بدون اینکه به سوران نگاه کنه از در خارج شد.سوران به رفتن جونگمین نگاه کردن همشون ظرف چندثانیه از دید محو شدن مینسول لبخند زد و کنار سوران اسیتاد
مینسول:عزیزم فک کنم باید یه چیزی بخوری نه؟
سوران سرتکون داد پوجا لبخند زد:پس بریم تو آشپزخونه هم ما یچیزی مینوشیم هم سوران چیزی بخوره
تو آشپزخونه نشسته بودن پوجا برای خودشون دوتا لیوان اورد درش گذاشت و بعد کنار مینسول رو صندلی نشست
پوجا:ببخشید گفتم حتما برات منزجرکنندست درپوش لیوانو گذاشتم نبینی
مینسول نی رو تو دهنش گذاشت و یکم نوشید احساس ارامش بیشتری بهش دست داد سوران سرش پایین بود با استیکش بازی میکرد
سوران:فک کنم با این مساله مشکل نداشته باشم
پوجا به سوران که اروم نشسته بود نگاه میکرد این دختر براش جالب بود هرچی میگذشت بیشتر ازش خوشش میومد مینسول با بیخیالی گفت
مینسول:الان خیلی خوبه سوران هست کنار هم میخوریم و حرف میزنیم واقعا خیلی خوبه
سوران سرش بالا اورد نگاش سرد بود مینسول و پوجا نمیدونستن سوران به چی فکر میکنه
سوران:فک میکنی تا کی ادامه پیدا میکنه؟
مینسول لیوانش زمین گذاشت:نمیخوام بهش فک کنم
پوجا نگاهش به سوران بود:چه جوری باهاش کنار اومدی؟این اتفاقات،ماها،اونوریا و اینکه گیرشون افتادی
سوران مکث کرد:دیگه خیلی به چیزی فک نمیکنم،فقط قبولش میکنم دیگه توش جست و جو نمیکنم،اگه خوناشاما هستن خب هستن دیگه باور کردن یا نکردن من تو کل حقیقت که تاثیری نداره
پوجا اروم خندید:خب فک کنم استراتژی جالبی باشه
مینسول:سوران نمیدونم چی بگم فقط نمیخوام یه روز چشم باز کنم ببینم رفتی
سوران:منم میدونم اینجوری نمیتونیم ادامه بدیم
نگاه مینسول رنگ باخت:میخوای ول کنی بری؟
سوران:مطمئنا فعلا نه
مینسول لبخند زد:پس راجب بعد بعدا صحبت میکنیم
سوران ساکت موند وقتی از خوردن دست کشیدن پوجا پیشنهاد داد برن تو حیاط
پوجا:فک کنم سوران سردش شه
بعد آتیش روشن کرد دورش نشسته بودن یونگ طبق معمول کتاب میخوند اما کیو پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و به سوران و مینسول دقت میکرد به پیوند عمیقی که بینشون وجود داشت
سوران:پوجا چطور...منظورم اینکه وقتی خیلی قدیم زندگی میکردی...باید یجوری برات اتفاق افتاده باشه
پوجا لبخند زد:منظورته چطور نامیرا شدم؟
سوران سرتکون داد مینسول به پوجا نگاه کرد حقیقت این بود که تو مدتی که باهاشون زندگی میکرد خیلی چیزا رو نمیدونست
پوجا:من یه دختر روستایی بودم اطراف بمبئی به روستای کوچیک بود من اون موقع 18 سالم بود قرار بود برام خواستگار بیاد من دوست نداشتم دلم میخواست عاشق شم بعد ازدواج کنم اما این یه ازدواج زوری بود اون شب یه مراسم مذهبی خونه یکی از همسایه هامون بود همه اونجا بودن مادرم منو خیلی خوب درست کرده بود قرار بود به زودی عروس شم برای همین میخواست عالی بنظر بیام موهای بلند و مشکیمو بافت و توش شکوفه های یاس گذاشت وسطای مهمونی از نگاها و پچ پچای مردم خسته شدم زدم بیرون یکم قدم زدم به خودم که اومدم کنار چشمه بودم صدای دست و سرود مذهبی از دور میومد توجهی نکردم کنار چشمه نشستمو و به عکس ماه توی اب نگاه کردم سرمو که بلند کردم اون اونجا بود اون مرد زیبارو...بهم نزدیک شد من ترسیدمو و بلند شدم ایستادم با این حرکتم یهو دیدم جلوم ایستاده و لبخند میزنه انگار ازجاییکه بود غیب شده بود و جلوم ضاهر شده بود از ترس داشتم میمردم اما لبخندش اون نگاه ارومش هم ترسناک بود هم فریبنده اصلا نمیدونستم میترسم یا نه اما دلهره همه وجودمو گرفته بود اون یه پسر انگلیسی زیبا بود با اون لهجه زیباش محسور شدم
-دختری به زیبایی تو چرا این ساعت اینجاست؟
من ساکت بودمو نگاش میکردم لبخندش بیشتر شد بهم نزدیک شد من عقب میرفتم و اون نزدیکتر میشد خواستم فرار کنم اما قبل از حرکتم اون باز جلوم بود لحظه ایی فک کردم قراره بمیرم
پوجا:من قراره بمیرم؟
لبخندی زد:احتمالا عزیزم
پوجا:شما فرشته مرگ هستین؟
اینبار خندید:نه اما احتمالا میتونم کاری کنم که ببینیش
پوجا:خوبه پس زیادم بد نیست
بالبخند گفت:ببخشید چی؟
پوجا:دیدار شما...
کاملا جلوی پوجا ایستاد:...اینطور فکر میکنی؟
نتونستم چیزی بگم نگاش مجبورم میکرد ساکت باشم دستش اورد و چونم رو گرفت انقدر دستش سرد بود که شوک شدم فهمیدم این حتما مرگه وقتی بهم نزدیکتر شد صورتش پایین اورد چشامو بستم اشکام رو گونم ریخت لبای سردش رو گردنم گذاشت دیگه نمیتونستم تکون بخورم تو بغلش قفل شده بودم...
پوجا لحظه ایی سکوت کرد و دوباره ادامه داد:بعد بهم گفت که زیبام و دوست نداره از بین برم ولم کرد افتادم همونجا احساس درد و سوزش همه وجودمو گرفته بود نمیدونستم چی میشه اما فکر کردم لحظات مرگمو طی میکنم وقتی چشم باز کردم صدای دعای مذهبی میشنیدم صدای گریه مادرم دوستام همه چیز بطور غیرقابل باوری شفاف بود بوی ابی که هیچوقت حس نکرده بودم بوی آتیش اروم نگاه کردم دیدم دارن میسوزونمن تا خاکسترمو بریزن تو دریا کاملا غریزی دویدم وقتی بخودم اومدم خیلی دور شده بودم بطور تجربی فهمیدم نباید زیر نور مستقیم آفتاب بمونم با اولین شکارم فهمیدم خون دوست دارم نتیجه گرفتم موجودی که دیدم شیطانی بوده منم شیطان شدم روزهای زیادی گذشت تا  با یه گروه از همنوعای خودم برخورد کردم اولش میخواستن منو بکشن ولی بعد که بهشون گفتم نمیدونم چه اتفاقی افتاده...
مینسول:چقدر طول کشید؟
پوجا:دوسال
سوران:خدای من دوسال؟پس خیلی سخت بود نه؟
پوجا:حتی نمیتونی تصورش کنی من دوسال بی هویت بی اگاهی...اواره بودم ادم میکشتم وحشی شده بودم فقطم مردای زیبا رو میکشتم فک میکردم دارم انتقام میگیرم برای همین واقعا به مینسول حسادت میکنم
مینسول:به من؟چرا من؟
پوجا:چون تو مردی رو داری که دوست داره میخواد بهت کمک کنه پای خودسریات وامیسته تا یادبگیری دوستی داری که میدونه و میمونه کنارت...من هیچکدوم اینارو نداشتم تنها کسی که تو این خونه یکم بدونه من چی کشیدم ...
مینسول:حتما هیونه
پوجا:نه اون نیست جونگمینه
سوران:حدس میزدم باید خیلی وحشی باشه
پوجا لبخند زد:مگه من الان وحشیم؟...نه اشتباه نکن من حتی وحشیم بودم در واقع اسیب دیده و سردرگم بودم جونگمین هم خیلی اذیت شده تا الان اینجوری شده ولی الان همه ما خیلی اروم شدیم
مینسول:بعدش چی شد؟
پوجا:خب بهشون گفتم چی شده و اونا تعجب کردن دوسال تمام تو بیخبری مطلق زندگی کردم بنابراین منو بردن بهم یاد دادن چطور زندگی کنم و تمام اطلاعاتی که باید میدونستمو بهم گفتن
سوران:پس چرا مینسول با کیوجونگ در ارتباط بود شما نبودی؟
پوجا:نمیدونم به این نتیجه رسیدم که از اول ولم کرده بود
نیمه شب بود بقیه به خونه برگشتن تا نزدیک حیاط شدن
هیون:عالی بود واقعا بعد این مدت بهم خوش گذشت
هیونگ:مهمونمون انگار تو حیاطه حسش میکنم
داخل حیاط شدن آتیش روشن بود مینسول و پوجا اروم صحبت میکردن
هیون:عزیزم بهت خوش گذشت؟
پوجا لبخند زد:عالی بود کلی حرف زدیم هیون عالی بود عالی اخرین باری که یه شب دوستانه و دخترونه داشتم
هیون خم شد پیشونی پوجا رو بوسید:خوشحالم عشقم
هیونگ به سوران نگاه کرد اروم خوابیده بود:اخرین باریکه خواب کسی رو دیدم خیلی گذشته وقتی خوابه آسیب پذیرتر بنظر میاد
جونگمین به سوران نگاه کرد نور آتیش صورت رنگ پریدش رو پرنگ میکرد باعث میشد گودی زیر چشمش مشخص شه
جونگمین:اره خب خیلی خوبه هیونگ فقط با اینهمه سرصدا ارامش همه رو میگیره
مینسول اخم کرد:خیلی بدی جونگمین کدوم سرصدا اینکه اروم خوابیده
جونگمین نگاه بی تفاوتی بهش انداخت:خودت رو میزنی به خنگی یا واقعا خنگی؟این سرصدا نداره؟اون صدای قلب لعنتیش رو اعصابه البته بعد از اینکه از صدای نفسش صرف نظر کردم
کیو پایین اومد جونگمین اخم کرده بود :میخوام برم استراحت کنم
یونگ پایین اومد:بزارین سوران رو ببرم رو تخت بزارم
مینسول:میخوام ببرمش تو اتاقم
هیون:دیوونه شدی؟اتاق تو و کیو یکیه باید یجای دیگه بخوابه
پوجا لبخند زد:اون همین الانشم خوابه هیون!بدخلقی نکن
مینسول:میشه بالا سرش دعوا نکنین؟اون تو صدای بلند نمیتونه بخوابه الان بیدارش میکنیم
یونگ:تو مطب میبرمش بحث نکنین
خم شد و سوران رو برداشت اروم تو بغلش گرفت بدن گرم سوران نفسای ارومش اونو یاد کسی مینداخت که خیلی سال پیش میشناخت...
روی تخت خوابوندش روش پتو انداخت سمت میز کارش رفت واز کشو عکس رو برداشت و نگاه کرد،ماریا پرستار بود تیم پزشکی دربار بودن یونگ همیشه ماریا رو دوست داشت ماریا دختر اروم و خوش قلبی بود دختری که یونگ ارزو داشت روزی همسرش باشه...

___________________
میدونم چیزی که قبلا نوشتم خیلی قوی نیست خودتون ببخشید دیگه

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشید



:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
فلفلی یکشنبه 10 اسفند 1393 06:01 ب.ظ
آخی . یونگی جانم . بمیری کوچولو . البته تو که مردی . دیگه آرزو کردن نداره .
باید دید این سوران ورپریده سهم کدومشون میشه . یونگ یا جونگی هویج
Sogand Seti پاسخ داد:
خدا خفت نکنه همش منو میخندونی :)))))))))

ای جونم فلفلی
sunny یکشنبه 10 اسفند 1393 12:11 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
بابا این مینسول عجب کله شقیه . اخر سر سوران بنده خدا رو میکشه .
خدابخیر کنه .
کیووووووووووووووووووووووووووووووووووو
Sogand Seti پاسخ داد:
قربونت برم من گلم خوشحالم پسندیدی
soso شنبه 9 اسفند 1393 07:38 ب.ظ
مرسییییییییییی
Sogand Seti پاسخ داد:
ای جونم
سارا جونگ مین شنبه 9 اسفند 1393 07:07 ب.ظ
این جونگ مین چه بد عنقه ؟ دوست داشتین به وب ما هم تشریف بیارین پوسترای عشق خون آشام و همه ش و خودم درست کردم پوستر این قسمت خیلی قشنگ شدهمیشه هر وقت آپ کردین بهم خبر بدین ؟
Sogand Seti پاسخ داد:
اخی ومپایره دیگههههههه اعصاب نداره
وقت کنم چشم حتما
پوستر این قسمت کاره خانوم مدیر بود
بازم خاطرم موند چشم
Elly شنبه 9 اسفند 1393 02:49 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی الی جون
غریبه شنبه 9 اسفند 1393 11:50 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
^^ مرسی گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر