تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S9-part32
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S9-part32
چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 11:09 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام
این هم قسمت آخر این فصل
بفرمایید ادامه

http://s4.picofile.com/file/8164451926/dfgvfg.jpg

خب رسیدیم به اونجایی که هیون فهمید هیسان میتونه حرف بزنه و فقط لکنت زبون داره و کم کم رابطشون شکل گرفت...
بعد از این که هیون به عشق هیسان اعتراف میکنه و گذشت چند سال دابل اس از هم جدا میشن و یه شب که هیون داشته به سمت خونه ی هیسان میرفته تو راه خونه تصادف میکنه و اما اون شخصی رو که زیر گرفته بوده رو تو خیابون رها میکنه و فرار میکنه...

.............................
سورا با کلافگی به خونه برگشت ...هنوز هم باورش نمیشد ...وارد خونه شد کیف رو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به صدا زدن هیسان:خاااله....کجایی؟؟؟؟خااااله
هیسان که روی تخت دراز کشیده بود یهو جا خورد ...از جاش بلند شد که سورا اون رو نشوند رو تخت
هیسان:چی شده؟؟؟؟ها؟؟؟
سورا به چهره ی هیسان خیره شد ...اشک توی چشم هاش حلقه کرد حالا میدونست که چه قدر تو این مدت بهش سخت گذشته
هیسان:چیییی شده؟؟؟؟با...با توئم دختر
سورا آب دهنش رو قورت داد:متاسفم....واقعا متاسفم....
هیسان نمیفهمید سورا چش شده :چی مییییگی؟؟؟
سورا هیسان رو در آغوش کشید:خیلی بهت سخت گذشت نه؟؟؟میدونم سخته که هیون جونگ رو ببخشی....میدونم حق داری ازش متنفر باشی...متاسفم که سرزنشت کردم
با گفتن این حرف ته دل هیسان خالی شد سعی کرد سورا رو از خدش جدا کنه:تو...تو فهمیدی؟؟؟
سورا اشک هاش رو پاک کرد:همه فهمیدند
هیسان:درست حرف بزن ببینم چی میگی
سورا روزنامه رو یه بار دیگه نگاه کرد:هیون جونگ مصاحبه داشته...همه چیز رو گفته
هیسان چند دقیقه هیچی نگفت نمیدونست باید چی بگه...نگران بود ...اون قدر نگران بود که دست هاش یخ کرده بودند....دوست داشت تلفن رو برداره و زنگ بزنه به هیون ...دوست داشت ببینه در چه حالیه اما....نمیتونست هنوز هم نمیتونست اون رو ببخشه ...اما به یه چیزی ایمان داشت...این که عشق هیون بهش همون قدر افسانه ایه که خودش میگفت ...که اگه نبود به خاطرش این کار رو نمیکرد هر چند هنوز هم دلش راضی نمیشد اون رو ببخشه...
هیسان:چی تو اون روزنامه نوشته؟؟؟همش رو بخون....

"هیون پشت فرمون بود قرار بود اون شب خودش و هیسان یه جشن دو نفره داشته باشن به خاطر موفقیت آلبوم جدیدش...
ساعت حدود 9 شب بود ...همون طور که راه خونه ی هیسان رو د پیش گرفته بود گوشی رو از  جلوی داشبورد برداشت و باهاش تماس گرفت  وقتی صداش رو از پشت تلفن میشنید حس میکرد بیشتر دلش براش تنگ شده این چند روز به خاطر کار زیادش کمتر وقت میکرد وقتش رو با هیسان بگذرونه
هیون:کجاااااایی؟؟؟نرسیدی خونه؟؟؟
هیسان:نه اما نزدیکم...
هیون:بگو کجایی تا بیام  دنبالت
هیسان:نزدیک خونم ...من زودتر تو میرسم زود بیا دیگه
گوشی رو قطع کرد و اون رو انداخت رو صندلی کناریش و پاش رو بیشتر رو پدال گاز فشار داد ...دوست داشت زودتر به خونه برسه و هیسان رو ببینه ...یک دقیقه دیدن هیسان تمام خستگی این یک هفته رو از تنش خارج میکرد ...
تقریبا نزدیک خونه بود که متوجه صدای گوشیش شد هنذفری رو تو خونه جا گذاشته بود پس مجبور بود گوشی رو برداره دستش رو کشید روی صندلی اما موبایل رو پیدا نکرد برای یه لحظه نگاهش رو چرخوند رو صندلی و کمی خم شد تا موبایل رو برداره..همین که دوباره صاف نشست و خواست تلفن رو جواب بده یه نفر جلوش ظاهر شد برای یه لحظه نفهمید داره چی پیش میاد با این که پاش رو کوبید به ترمز اما صدای برخورد اون شخص به شیشه ی جلوی ماشین تو گوشش پیچید....
هنوز دست هاش رو فرمون بودند و با بهت خیره شده بود به روبه رو…میتونست جسم بی جون شخصی که افتاده بود رو زمین رو ببینه اما صورتش معلوم نبود...هیچ کس تو اون خیابون نبود...تعجبی هم نبود این خیابون همیشه خلوت بود و اون شب به خاطر مسابقات المپیک همه ترجیه میدادند تو خونه به تماشای تلوزیون بشینند....تنها چیزی که تو اون لحظه به گوش میرسید صدای زنگ موبایل بود ...نمیدوست باید چیکار کنه اما جرات این رو نداشت که از ماشین پیاده بشه ...تو اون چند لحظه هزار تا فکر به ذهنش رسید ...تازه داشت تو کار انفرادیش موفق میشد اگه این خبر همه جا بپیچه؟؟؟؟؟دیگه صبر نکرد ماشین رو روشن کرد و به سرعت به سمت خونه رفت ....حالش خوب نبود قلبش نا آروم تر از همیشه میزد فقط دوست داشت زودتر برسه خونه پیش هیسان...
ماشین رو پایین ساختمون پارک کرد و سریع وارد ساختمون شد اون قدر دستپاچه بود و هول کرده بود که به جای آسانسور 4 طبقه رو از پله ها رفت بالا به نفس نفس افتاده بود ...رسید پشت در و دستش رو گذاشت رو زنگ اما کسی در رو باز نکرد حتما هیسان هنوز نرسیده بود خونه....خودش کلید داشت کلید رو انداخت تو در و وارد خونه شد خودش رو انداخت رو کاناپه و چشم هاش رو بست هنوز هم صحنه ی برخوردش به شیشه جلوی چشمش بود...
تو حال خودش بود که متوجه شد یکی داره در میزنه چشم هاش رو باز کرد....ترسیده بود و هنوز هم حال خودش رو نمیفهمید ...بلند شد... میترسید در رو باز کنه اما وقتی چشمش افتاد به کلید هیسان که روی میز جامونده بود فهمید حتما هیسان پشت دره نفس عمیقی کشید و به سمت در خونه رفت.....
استرس داشت خفش میکرد اما لبخند محوی زد و در رو باز کرد و گفت:چرا این قدر ...
اما با دیدن دختر جوونی که پشت در بود ادامه ی حرفش رو خورد ...ته دلش لرزید نکنه کسی تو خیابون دیده بودش...نفسش تو سینه حبس شده بود که دختر کاغذی رو به سمت هیون گرفت و با قیافه ی بهت زدش گفت:میشه این رو بدید به هیسان؟؟؟
هیون نفسش رو آروم بیرون داد و سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد....چند لحظه ی دیگه به دختر خیره شد و در رو بست...دختر که از دیدن سوپر استار معروف کیم هیون جونگ تو خونه هیسان حسابی تعجب کرده بود با همون قیافه ی متعجب از اون جا دور شد...
نزدیک یک ساعت گذشته بود و هنوز خبری از هیسان نشده بود...نگران بود...تمام بدنش به خاطر اتفاقی که افتاده بود یخ زده بود و نگرانی دیر کردن هیسان هم بهش اضافه شده بود...چند بار دیگه با موبایلش تماس گرفت اما خبری ازش نبود...
نشست روی کاناپه و همون طور که سرش رو به پشتی تکیه داد پلک هاش رو روی فشرد...چند دقیقه ای گذشت که با پخش شدن زنگ گوشیش تو خونه یهو از جا پرید...وقتی اسم هیسان رو روی صفحه ی موبایل دید نفسی از روی آسودگی کشید و جواب داد...
هنوز کلمه ی کجایی از دهنش بیرون نرفته بود که پیچیده شدن صدای غریبه ای تو گوشش باعث شد بیشتر از قبل جا بخوره...با شنیدن حرف های مردی که پشت خط بود هر لحظه مردمک های چشمش گشاد گشاد تر میشدند...با این که از بیرون تمام بدنش یخ کرده بود از درون حس میکرد داره گر میگیره...بعد از قطع شدن تماس حرف های مرد دوباره تو گوشش پیچید
-صاحب این موبایل تصادف کردند من به بیمارستان رسوندمش ...تو خیابون (...) افتاده بودند...اگه آشنای نزدیکش هستی لطفا زودتر خودت رو برسون به بیمارستان مرکزی...
باورش نمیشد ...یعنی...یعنی شخصی که باهاش تصادف کرده بود...سرش رو به چپ و راست تکون میداد ...باورش براش سخت بود...بالاخره از جاش بلندشد و بعد از برداشتن سوییچ ماشین از خونه زد بیرون پشت ماشین نشست و به طرف همون خیابون به راه افتاد ...دقیقا یادش بود که کدوم قسمت خیابون اون شخص رو زیر گرفته ....ماشین رو سمت دیگه ی خیابون پارک کرد و با دو خودش رو رسوند به اون سمت خیابون...میتونست رد ترمز ماشینش رو تو خیابون ببینه...بغض راه گلوش رو گرفته بود و داشت خفش میکرد کمی دیگه جلوتر رفت با دیدن رد خونی که رو زمین خشک شده بود حالش از قبل هم خراب تر شد...
با چشم دنبال یه نشونه میگشت ...چیزی که بهش ثابت کنه اون شخص هیسان بوده...به جز تاریکی و همون رد خون هیچی توجهش رو جلب نکرد...کنار خیابون روی جدول نشست و سرش رو بین دست هاش پنهان کرد با صدای بلند نفس نفس میزد ...حتی یادش رفته بود که هیسان الان بیمارستان...غوغایی تو دلش به پا شده بود که حتی فرصت اشک ریختن هم ازش گرفته بود...
با شنیدن صدای موبایل و دیدن اسم هیسان به خودش اومد از جاش بلند شد و میخواست به سمت ماشین بره که چیزی کنار جدول توجهش رو جلب کرد ...بدون این که گوشی رو جواب بده خم شد و عروسک کریستالی کوچیکی که کنار جدول بود رو برداشت...همین کافی بود که بالاخره باورش بشه خودش هیسان رو زیر گرفته...بالاخره اشک هاش سرازیر شدند این آویز موبایل رو خودش برای هیسان خریده بود...
باید هرچه زودتر به بیمارستان میرفت دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونست روی پاهاش بند بشه ...عروسک رو تو مشتش گرفت و به سمت بیمارستان رفت...."
سورا که صداش میلرزید و روزنامه رو میخوند با شنیدن صدای هیسان دست از خوندن روزنامه برداشت...نگاهی به خالش انداخت...وقتی دید داره اشک میریزه دلش بیشتر گرفت...روزنامه رو روی تخت رها کرد و هیسان رو در آغوش گرفت...حالا گریه های هیسان تبدیل شده بودند به هق هق ...اون شب وحشتناک ترین شب زندگیش بود...شبی که به قیمت از دست دادن بیناییش از دست دادن زندگیش تمام شد...
شاید اگه اون شب هیون خودش اون رو رسونده بود به بیمارستان میتونست ببخشتش...اما...فرار هیون اذیتش میکرد این که حتی بعد از به هوش اومدن هیسان هم هیچی بهش نگفته بود اذیتش میکرد...یادش میومد خودش رو سرزنش میکرد به خاطر این که هیون کنارش مونده و رهاش نمیکنه...یه خواننده ی معروف که میخواد زندگیش رو صرف نگهداری از یه دختر کور و زبون بسته کنه...چه روزهایی که به هیون بی محلی میکرد و از خودش میروندش تا به زندگیش برسه...
هیون همه ی این ها رو میدید اما به روی خودش نمی اورد که این بلا رو خودش سرش اورده...
با گرمای آغوش سورا یکم حالش بهتر شد...آب دهنش رو قورت داد و گفت:حالا چه بلایی سرش میاد؟؟؟
سورا اشک های هیسان رو پاک کرد و گفت:خودش با دنیای موسیقی برای همیشه خداحافظی کرده...گفته نمیتونه این طوری ادامه بده...خاله...
هیسان:جانم؟
سورا یکم من و من کرد و گفت:نمیخوای ببینیش؟؟؟میدونی هر روز صبح پایین پنچره ی اتاقت می ایسته و ذل میزنه به پنجره؟؟؟
هیسان با شنیدن حرف سورا دلش لرزید...با تمام این اتفاق ها خوب میدونست که هیون عاشقشه...
هیسان:شاید اگه همون موقع بهم گفته بود میتونستم ببخشمش اما حالا....
سورا:اما گفت بهت مگه نه؟؟؟
هیسان:گفت!!!اما خیلی دیر...وقتی که دید چاره ای جز گفتن براش نمونده همه چیز رو بهم گفت....گفت میترسیده همه بفهمن که تصادف کرده و آیندش خراب بشه...گفت میترسیده نتونم ببخشمش و از دستم بده...
سورا سری تکون داد و گفت:حق با توئه...شاید اگه من هم جای تو بودم هیچ وقت نمیتونستم ببخشمش...اما تو هنوز دوسش داری...مگه نه؟؟؟که اگه دوسش نداشتی الان این طور نگرانش نبودی
هیسان:دوسش دارم...فقط الان نمیتونم ببخشمش...باید به خودم فرصت بدم...
.
.
.
6 ماه بعد
با کلاس هایی که تو این مدت رفته بود حالا یاد گرفته بود که بیشتر کارهای خودش رو انجام بده ...حتی تازگی ها آشپزی هم میکرد هرچند چند باری حسابی خودش رو سوزونده بود اما باید با این وضعیت کنار میومد ...سورا هم کم کم داشت میرفت سر خونه زندگیش براش خیلی خوشحال بود بالاخره  تصمیم گرفته بود با دوست پسرش ازدواج کنه ...
مشغول مرتب کردن تختش بود که صدای زنگ خونه توجهش رو جلب کرد ...با شنیدن صدای زنگ دلش لرزید خوب میدونست که این موقع کی پشت دره...سریع خودش رو رسوند به در و آروم در رو باز کرد...هنوز در رو کاملا باز نکرده بود که عطر گل های رز  رو با تمام وجود حس کرد...
یادش میومد اوایل رابطش با هیون بهش گفته بود هر وقت باهام قهر کردی برام رز سفید بیار ...اون طوری حتما میبخشمت و تو این 6 ماه هر روز همین ساعت هیون با یه دسته گل رز سفید دم در حاضر میشد...دسته گل رو میداد و بدون این که کلمه ای حرف بزنه میرفت...بعد از گرفتن دسته گل صدای اولین قدم هیون اون رو به خودش اورد ...این بار با تمام وجود حس میکرد که میخواد هیون بمونه...نفس عمیقی کشید و با صدای آروم گفت:نرو هیون جونگ...
هیون لحظه ای ایستاد با شنیدن صدای هیسان قلبش به تپش افتاد ...با خودش عهد کرده بود که دوباره دلش رو به دست میاره...که جبران میکنه...هر چند میدونست بخشیدنش برای هیسان سخته اما باید تلاش خودش رو میکرد حتی اگه تا آخر عمر طول میکشید...
به سمت هیسان برگشت و روبه روش ایستاد تو چشم هاش که برق همیشگی رو نداشت ذل زد و منتظر موند...
هیسان دستش رو به طرف صورت هیون دراز کرد...دستش رو گرفت و کشیدش به سمت صورتش...با دستش صورت هیون رو لمس میکرد...دلش برای دیدن چهرش ...چشم هاش...لب هاش تنگ شده بود...با خیس شدن انگشتش از اشک های هیون بالاخره لب باز کرد:دلم واسه صدات تنگ شده....برام دوباره مثل قبلا ها میخونی؟؟؟
لبخند رو لب هیون نشست دست هیسان رو گرفت و بوسه ای بهش زد:معلومه...
هیسان:پس بهتره بریم داخل...
...................

این هم از این قسمت امیدوارم لذت برده باشید



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,