تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny .ep 9
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny .ep 9
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 11:41 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )



سلام . بفرمایید قسمت بعدی این داستان . از قبل هشدار بدم بعضی بخشای این قسمت فوق العاده بچگونه س دیگه ببخشید بزارید به حساب بی تجربگی نویسنده ش





آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس



نگین با تمام توان در کلبه رو باز کرد .
نگین : چه اتفاقی افتاده ؟
و درست همون لحظه دید که فاطمه صحیح و سالم سر جاش وایساده و لب و لوچه ش اویزونه .
بیتا : هیچی لوس لوسک ما ، سوسک رفته بود تو پاچه ی شلوارش .
نگین : خوب واسه چی جیغ میزنی دیوونه . نصف عمرم کردی . مردم از نگرانی . گقتم الان چه بلایی سرت اومده
فاطمه : چه بلایی ؟ یه سوسک گنده رفته بود تو پاچه ی شلوارم . اون تو وول وول می زد  اه اه .
عطیه : خوب حالا تو هم .
نگین  : بچه ها ناهار حاضر نشد ؟
ریحانه و بیتا هر دو با هم گفتن : چرا
بعد پریدن رو سرو کول هم تا موی همو بکشن . بیتا موفق شد موی کوتاه ریحانه رو بکشه و گفت: هه هه کچل نصیبت میشه .
فاطمه چشمی چرخوند و رو به بیتا و ریحانه گفت :
_  خوب پس چرا معطلیم . بخوریم دیگه .
بیتا : چشم قربان منتظر اوامر شما بودیم
همگی نشستن و شروع به خوردن غذا کردن .
جونگی : هممم . غذای ترکیبی سه اشپز . خوشمزه س
هیون : فقط یه کم بی نمکه
ریحانه : اِ بیتا مگه نمک نریختی توش
بیتا : من فکر کردم تو ریختی گفتم شور میشه
و هر دو با هم به کیو جونگ نگاه کردن .
کیو : چیه ؟ وقتی شما خانوما یادتون رفته از من چه توقعی دارین ؟
با این حال همه به خوردن غذا ادامه دادن . وقتی غذا تموم شد ریحانه پاورچین پاورچین  از بقیه دور شد که کسی متوجه رفتنش نشه . اما بیتا مچشو گرفت .
بیتا : کجا خانوم خانوما
ریحانه : ها ؟ هیچ جا
بیتا : کمک کن اینجارو مرتب کنیم بعد
ریحانه : من پام درد میکنه نمی تونم .
بیتا : اگه درد میکنه کجا تشریف میبرید با اون پاتون ؟
ریحانه : خیلی نامردی . وایسا برگردیم خونه نشونت میدم .
نگین : ای بابا خوب وقتی پاش درد میکنه نمی تونه کاری بکنه دیگه . تو همون جا استراحت کن ریحانه . من خودم حال بیتا رو میگیرم .
ریحانه : افرین . حرکتی بسیار زیبا از سوی لیدر
عطیه : مثل اینکه تحریم جواب داده .
فاطمه : اره جواب عکس
بیتا به سمت هیونگ رفت . نگاهی به پاش انداخت و پرسید :
_ حالت چطوره ؟ حالت تهوع نداری ؟ احساس بدی نداری ؟ سرت گیج نمیره ؟
هیونگ : نه حالم خوبه . ممنون . شما جونمو نجات دادین
بیتا : فقط همین دفعه بود دفعه بعد....
عطیه : به جای نجات دادن چند تا پسر لوس و ننر دردسر ساز ، از تعطیلاتمون لذت میبریم .
فاطمه : اه . چه قدر تو بدجنسی عطیه . گناه دارن اینقدر اذیتشون میکنی . اگه اینا برن دلم واسشون تنگ میشه
بیتا : ساکت فاطمه جان . ابرو واسه ما نذاشتی با این حرفات .
نگین : راست میگه دیگه . اگه یه بار دیگه این حرفو بزنی به جرم به خطر انداختن ابروی گروه تنبیهت می کنم .
بعد از جمع كردن ظرف های غذا و شستنشون توسط جونگی و هیونگ به زور عطیه . هر كسی به یه سمتی رفت . ریحانه بلند شد كه بره داخل و استراحت كنه . كیو جونگ زودتر از همه جلو دوید تا كمكش كنه . ریحانه یه جورایی از این رفتار كیو خسته شده بود . اون هم احساس عجیبی در قلبش حس می كرد ولی خیلی وقت بود كه تمام احساساتو در خودش كشته بود. تنها احساسی كه هنوز داشت عشق به دوستاش بود . ریحانه از این رفتار كیو می ترسید نمی خواست بیش از این به اون فكر كنه . با این حال قبول كرد و اجازه داد تا داخل كلبه  همراهیش کنه . ریحانه روی یكی از تختا دراز كشید و چشماشو بست . كیو به سمت اشپز خونه رفت و در حال راه رفتن گفت:
_ تو هم قهوه میخوری برات بریزم .
ریحانه : نه مرسی فقط یه لیوان اب اگه میشه .
نگین بلند شد تا بره اطرافو بگرده . هیونم از جاش بلند شد
_ اشکالی نداره منم باهاتون بیام ؟
نگین : البته که نه .
 هیونگم رفت بغل دست فاطمه نشست و گفت :
_ منم وقتی ازتون جدا بشیم حسابی دلم براتون تنگ میشه .
_ وای تو چقدر مهربونی . اینقدر این دخترا زدن تو سرم دیگه خسته شدم
_ اره پسرا هم منو خیلی اذیت می كنن . هی میگن لوس . احساساتی . بچه . وقتی اینا رو بهم میگن خیلی ناراحت میشم .
_ ولی به نظر من تو خیلی هم عالی هستی .
_ میگم .... می تونم یه خواهشی ازت بكنم ؟
_ اره بگو .
_ بیا .. بیا با هم دوست بشیم .( بچه س دیگه هه هه )
فاطمه سرخ شد .
_ چی ؟
_ دوست بشیم دیگه . من خیلی وقته هیچ دوست دختری نداشتم . تو عالی هستی . می تونم شمارتو داشته باشم .
_ امم ... نمی دونم  باید با لیدرمون صحبت كنم .( این از اون بچه تر )
_ نه . این یه موضوعه بین منو تو . لیدرامون اگه بفهمن نمیزارن خوب .
_ باشه . ولی باید بهم قول بدی برام دردسر نشه .
_ نه قول میدم هیچ اتفاق بدی نیوفته .( هه هه تا حالا دوست شدن دوتا بچه دوساله دیده بودین؟؟؟؟)
***
نگین و هیون همون طور كه راه می رفتن شروع كردن به حرف زدن .
هیون : از گروهت راضی هستی ؟
نگین : اونا عالین . من عاشقشونم . درست مثل اعضای یه خانواده ایم .
_ ما هم همین طوریم . وقتی یكی از اعضا مشكلی براش پیش میاد انگار واسه همه پیش اومده . جونگی و هیونگ خیلی همو اذیت میكنن ولی یه روز كه همو نمی بینن از دوری هم دق می كنن . نگران اون روزیم كه یكی از ما نباشه .
_ اره هیچ چی بدتر از این نیست كه اعضا از هم جدا شن . باید تمام حواست باشه كه یه وقت مشكلی براشون پیش نیاد .
_ لیدر بودن خیلی سخته . گاهی  دلم میخواد از لیدری استعفا بدم .
_ مخصوصا وقتی جز همدیگه کسی رو نداشته باشیم .
_ تو خیلی شجاعی که تونستی تو غربت گروهتو همین طور صحیح و سالم نگه داری .
_ من بدون اونا هیچ چی نیستم . اونا همیشه واسه من یه همراه واقعی بودن .
بیتا در گوشه ای دور از کلبه نشسته بود و با دستاش صورتشو پنهون کرده بود . یونگی اروم کنارش نشست .
_ خیلی پکری
بیتا جا خورد برگشت و به یونگی نگاهی انداخت اما بعد دوباره به حالت اول برگشت .
_ چیزی نیست . خودتو اذیت نکن .
_  چشمات چیز دیگه ای میگن

_خیلی حس عجیبیه . احساسی که تا حالا نداشتم البته به جز یه بار . اما این بار بیشتر شبیه یه جور درده .
_ می فهمم .
_ تا حالا چنین احساسی داشتی ؟
_ دارم . همین الان هم دارم  . کاملا درکت می کنم .    
_ اما خوب راستش زبونم نمی چرخه که بهت بگم چرا این احساس پدید اومده . اصلا چنین احساسی رو راجع به کی دارم .
_ بزار من بگم . راجع به یکی از ما ؟
بیتا فقط سرخ شد .
_ درست مثل من .
_ راجع به ما ؟؟؟ کی ؟
_ خوب اول تو حرفتو تموم کن بعد من برات سیر تا پیازو میگم .
_ گفتم که نمی چرخه . اول تو بگو
_ باشه . بزار اینجوری شروع کنم اولین بار که دیدمش احساس عجیبی داشتم . من ادم توداری ام کاری نمی کنم که بقیه از احساسات درونم مطلع بشن . اما طول نکشید تا فهمیدم  یکی از ما درست همون احساسی رو که من دارم داره . من می دونم به نظرت مسخره میاد . فکر می کنی ما دختر ندیدیم . نه اینطور نیست . بعضی دخترا واسه ما خودشونو هلاک می کنن . اما شما  عجیب ترین دخترایی هستید که دیدم . به خصوص اون . اما وقتی دیدم صمیمی ترین دوستم اونو دوست داره . یا به یه عبارت دیگه عاشقش شده واقعا سر یه دوراهی بزرگ گیر کردم . دوستم یا اون ؟؟
من تصمیمم رو گرفتم . من دوستم رو انتخواب کردم . اجازه دادم اون بهش نزدیک شه . من از احساسم دم نزدم . در حالی که وقتی نگاهای صمیمی ترین دوستمو به اون می دیدم از درون می سوختم . من الا ن دچار این حسم . حسی که حتی یه ثانیه ازم دور نمی شه
بیتا از حرفای یونگ سنگ فهمید که راجع به کی حرف میزنه . اون هم عجیبی رفتار یونگ رو تا حدودی احساس کرده بود .نمی فهمید چه چیزی در ریحانه دو پسر رو همزمان به سمت خودش جذب کرده . شاید تنهایی و استقلالش . شایدم این فقط ی احساس گذرا توی این پسرا بود . احساسی که میتونست ی ضربه ی روحی شدید دیگه برای ریحانه باشه .
بیتا : دوستتم خیلی موفق نمی شه . ریحانه هیچ کسو راه نمیده .
یونگی : کیو جونگ پسر خوبیه . قصد بدی نداره
_ قصد و نیتش در احساس ریحانه تفاوتی ایجاد نمیکنه .
یونگی : چه میدونم والا . قصد ندارم خودمو داخل این قضیه کنم . راجع به خودت بگو . بزار اول حدس خودمو بهت بگم . بیبی ما نیست؟
بیتا فقط دوباره سرخ شد . یونگی لبخندی زد و دستشو رو شونه ی بیتا گذاشت .
یونگی : رازت پیش من میمونه . خیالت راحت
***
عطیه که تنها مونده بود . با خودش فکر می کرد این نگین کجا مونده . یا این فاطمه چقدر با این پسره ی لوس حرف میزنه . اصلا کیو چرا هنوز از تو کلبه بیرون نیومده و ...  که همون موقع جونگ مین بهش نزدیک شد و برای جلب توجه عطیه سرفه کرد .
عطیه سریع روشو برگردوند . نمی خواست پسره پررو بشه .
جونگی : ببخشید میشه ازتون یه خواهشی بکنم .
عطیه : نه
_ کار سختی نیست فقط اگه میشه برید داخل ببینید این کیو وامونده چرا نیومده بیرون .
_ خوب خودت برو
_ باشه . منو بگو گفتم دوست شما اونتو خوابیده شاید نخواد کسی مزاحمش شه .
 _ فعلا که دوست شما مزاحمش شده
جونگی با صورتی سرخ از عطیه دور شد و به سمت کلبه رفت . عطیه نخودی خندید . اذیت کردن این پسره چقدر حال میداد . جونگی درو باز کرد و داخل شد . کیو بغل در نشسته بود و خیره به ریحانه که عمیقا به خواب رفته بود نگاه میکرد . جونگی با صدای اروم گفت :
_ پسره ی ابله اینجا چیکار میکنی .
کیو انگشت اشاره شو گذاشت روی لبای جونگی و با اون از کلبه خارج شد و اروم درو بست .
جونگی : اون تو چیکار میکردی ناقلا .
کیو :  هیچی بابا . بیا بریم اونور تر اول صدامون میره داخل بیدار میشه .
_  بریم .
کیو با جونگی شوع به قدم زدن کردن .
_  رفتم برای خودم قهوه درست کنم . وبرای اونم اب ببرم . وقتی برگشتم دیدم خوابه خوابه .. نمی دونی چقد تو خواب خوشگله که اصلا اون سرکشی بیداری رو نداره  
_ اوهوی کیو جونگ حواست هست چی داری میگی؟ دختر مردمو تو خواب دید میزدی؟
_ نه بخدا . اونطوری نگاش نمی کردم که
_ بعله اقای عاشق میدونم . همون طوریشم کار درستی نیست . اونم وقتی دختره همش پست میزنه
_ اینقد معلومه ؟
_ اره بابا عالم و ادم فهمیدن
_ چیکار کنم جونگی ؟ اگه بریم بدون هیچ ادرس و نشونی ازش میمونم . گمش میکنم
_ اگه مال توباشه سرنوشت بهت برش میگردونه
***
توی جنگل بود . گم شده بود . هیچ جا رو نمی شناخت تنهای تنها بود . هر چی فریاد می زد کسی جوابشو نمی داد . یعنی بچه ها کجا غیبشون زده بود . نگین کجا بود ؟
ناگهان یونگی رو دید که به سمتش میاد . خوشحال شد . به سمتش دوید .اما هر چه به سمتش میدوید بهش نزدیک نمی شد . صدای ناله ی اشنایی توی جنگل پیچید . یونگی سرش رو به سمت منبع صدا چرخوند . لبخند تلخی زد و اسلحه رو روی شقیقه ش گذاشت و ............
شلیک کرد .




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
باران چهارشنبه 27 اسفند 1393 02:31 ق.ظ
چه پوستر خوشکلی
خیلی نازه
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم . نظر لطفته .
nazanin پنجشنبه 7 اسفند 1393 12:25 ق.ظ
مرسییی
sunny ** پاسخ داد:
خواهششششششش
Elly چهارشنبه 6 اسفند 1393 07:42 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
agra چهارشنبه 6 اسفند 1393 05:48 ب.ظ
سلام خوبی،اخرش جالب شد مرسی گلم
sunny ** پاسخ داد:
سلام . مرسی
نیلا دوشنبه 4 اسفند 1393 09:52 ب.ظ
Finally!!!!!!!!!!!!!!!!
sunny ** پاسخ داد:
sorry again
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر