تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 10
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 10
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 09:35 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلام و شب بخیر به همه بازدید کننده های دوستداشتنی،من برگشتم،از اخرین پستم که اوایل آبان بود خیلی گذشته خوشحالم وب سرپا بوده و ازین به بعد بهتر هم میشه،آزمون ارشد هم که تموم شد ماهم از قرنطینه دراومدیم،اوقات پر استرس و پر التهابی بود اما دیگه خاطره شد رفت،الان اینجا در خدمتتونم،بسیار مسرور از هم نشینیتون هستم،الانم با وجود مشغله کاری و کار بی وقفه م به درخواست خانوم مدیر قرار شد روتین و مداوم پست بزارم ولی اگه یه کوچولو دیر یا زود شد تحمل کنین چون من واقعا الان تو یه پیچیدگی گیر کردم،جمعه هام شرکت هستم،درکنارش کاره پاره وقت دیگه ایی هم دارم داستان شده همه چیز

حالا در مورد داستان یکم حرف بزنیم،بعد از یه مدتی درس و کتاب الان میبینم واقعا قلم و نگارش وحشتناک ضعیفی داره این داستان،در نتیجه حالا که گذاشتم و نیمه کاره خووندید ادامش میدم اماااااااااااا واقعا بخاطر نوع نگارش ضعیفش همینجا پوزش میخوام،اینم بگم من داستان رو از دوسال پیش تا نیمه نوشته بودم بعد ولش کردم و دوباره ادامش دادم بنابراین یکم هم طبیعیه دیگه نیست؟ خلاصه مرسی تحمل میکنید
بفرمایید ادامه داستان...

MiDnighT






سوران بعد اینهمه مدت اروم اشکاش از کنار چشمش رو گونش سر خورد هیونگ سوران محکم بغل کرد دیگه عطر تن سوران اذیتش نمیکرد تمام حواسش فقط به خوب بودن سوران بود اروم دست رو موهاش کشید نوازشش کرد سوران هم انگار دلتنگ نوازش و تکیه گاه بود سرش رو سینه هیونگ گداشت و با صدای بلند گریه کرد جونگمین عصبی بود اما با بیحالتی گفت
جونگمین:بسه تمومش کن تا کی میخوای گریه کنی؟
هیونگ با اخم نگاهش کرد:داد نزن سرش جونگمین تو این دو روز به اندازه تمام زندگیش ترسیده
بعد دستاش دور سوران محکمتر کرد
هیونگ:نگران نباش سوران کسی اذیتت نمیکنه من پیشتم
جونگمین به هیونگ نگاه میکرد نمیفهمید هیونگ چشه ممکن بود عاشق سوران شه؟مث کیوجونگ؟
هیونگ:سوران اگه من دختر داشتم الان همسن و سال تو بود دلم میخواست اگه دختر داشتم هیچ وقت اذیت نشه کنارش باشم نزارم کسی اذیتش کنه ازش حمایت میکردم
جونگمین به دوتاییشون نگاه میکرد هیونگ نشسته بود و سوران تو بغلش بود اون دیگه هیونگ رو نمیدید یه پدر یا کسی که مث یه برادر باشه رو میدید براشون پشت چشم نازک کرد سوران از حرفای هیونگ اروم گرفته بود گریه نمیکرد بیحال بغلش افتاده بود
جونگمین:بلندشین بریم
هیونگ سوران رو بغل کرد تا دم دریاچه رفتن
جونگمین:هیونگ دیگه نمیتونیم جلوتر بریم اینجا محوطه ی ازاده نزدیک غروبه نمیخوام یکی ازونارو اینجا ببینم
هیونگ به سوران نگاه کرد:نمیتونیم ولش کنیم مین!حالش خوب نیست
سوران فوری گفت:من خوبم این راه رو بلدم میرم سرجاده ماشین میگیرم
هیونگ:مطمئنی؟
سوران سرتکون داد هیونگ اروم سوران رو زمین گذاشت و یکم پول بهش داد
هیونگ:بگیرش برای ماشین گرفتن لازمت میشه
سوران:نیاز نیست وقتی رسیدم بهش میدم
هیونگ خواست اصرار کنه اما میدونست سوران حال درستی نداره جونگمین عصبی تر بود دیگه معطل نکرد
جونگمین:من دارم میرم
و تو چشم بهم زدنی پشت درختا ناپدید شد
هیونگ گفت:سوران من باید برم مراقب خودت باش
هیونگ هم تو چشم بهم زدنی ناپدیدشد با بیحالی به راهش ادامه داد هنوز 5دقیقه نشده بود که صدای پایی اونو میخکوب کرد با تشر برگشت گفت
سوران:باورکن خوبم...
با دیدن لی یونگ ترس همه وجودش رو گرفت لی یونگ لبخند کجی گوشه لبش نشست
لی یونگ:چیه؟دوست نداشتی منو ببینی؟
سوران چند قدم عقب رفت لی یونگ پرشی کرد و جلو سوران ایستاد
لی یونگ:تو واقعا دوست دختر کدومشونی؟هان؟ببینم فقط دوست دخترشونی یا ازت تغذیه هم میکنن...بس کن اینجوری نگام نکن واقعا برام جالبه
لی یونگ یه قدم به جلو برداشت سوران یه قدم عقب رفت
لی یونگ:باهام غربی نکن من واقعا دلم میخواد باهات وقت بگذرونم
سوران یهو شروع به دویدن کرد اما چون ضعیف بود و لی یونگ خیلی قوی تو سه قدم بهش رسید و گرفتنش،سوران شروع کرد به جیغ زدن ناخواسته اسم جونگمین رو فریاد زد،جونگمین و هیونگ یه دفعه ایستادن هیونگ سمت دریاچه دوید اما جونگمین جلوش رو گرفت
هیونگ تشر زد:جونگمین چته باید بریم کمکش
جونگمین:میدونستم اینجوری میشه
هیونگ با تعجب بهش نگاه کرد که جونگمین با کلافگی گفت
جونگمین:نگران نباش چیزیش نمیشه بقیه شون الان میرسن کمکش میکنن
هیونگ:تو واقعا میخوای اون بمیره؟
جونگمین بهش خیره نگاه کرد هیونگ نمیتونست از برق چشمای جونگمین چیزی بفهمه
جونگمین:تو چی؟هیونگ؟تو میخوای اون بمونه؟
هیونگ:اره جونگمین من میخوام اون زنده بمونه من با اون بخشیده شدم
جونگمین جلو رفت و درست مقابل هیونگ ایستاد نگاه نگران و متعجبش رو به هیونگ داد
جونگمین:یعنی چی؟درست حرف بزن!تو خوبی؟چیزی شده؟
هیونگ لبخند زد:هول نکن دیوونه من واقعا خوبم وقتی از صخره پایین پریدم و سوران رو گرفتم از مرگ نجاتش دادم یجورایی حس خوبی بهم دست داد وقتی بغلش کردم اذیت نشدم وقتی گریه میکرد ارومش کردم کم کم حس کردم بخاطر اشتباه پنجاه سال پیشم دارم بخشیده میشم جونگمین باورت نمیشه من تو اشکای سوران خودمو دیدم که دارم بخشیده میشم...
جونگمین اروم بغلش کرد هیچی نمیگفت فقط اروم بغلش کرده بود
هیونگ جون:جونگمین من واقعا خوبم
جونگمین:خوشحالم برات
بعد اروم ازش جدا شد هیونگ گفت
هیونگ:از کجا میدونستی برای سوران مشکلی پیش میاد؟
جونگمین:وقتی حواست به سوران بود که داشتی حملش میکردی حس کردم یکیشون دنبالمونه اگه اشتباه نکنم باید لی یونگ باشه نگاهش به سوران هنوز جلو چشممه آشغال کثافت
سوران تقلا میکرد اما دیگه خسته شده بود زمانیکه لی یونگ حس کرد پیروز شده یکی اونو از روی سوران کنار پرت کرد با خشم بلند شد حمله کنه اما با چهره خواهرش روبرو شد
می چا:از کی انقدر هرز شدی لی یونگ
لی یونگ:این به تو ربط نداره می چا تو دخالت نکن
می چا:دلت میخواد این اتفاق برای من بیوفته؟
لی یونگ با خشم نگاش کرد و بعد دوید و دور شد سوران نمیتونست بلند شه  می چا کمکش کرد
می چا:سوران واقعا متاسفم برادرمو ببخش اون جوونه نتونست جلو خودش بگیره
سوران هیچی نمیشنید حس میکرد هرآن از حال میره می چا کمکش کرد تا جلوی پارک بردش  منتظر شد وقتی یه ون بهشون رسید می چا جلوش رو گرفت و از راننده خواست سوران رو به مقصدش برسونه بعد مبلغی به راننده داد سوران میخواست اعتراض کنه اما دیگه توانی نداشت؛وقتی به آپارتمانش رسید تنها کاری که تونست بکنه این بود که روی تخت بیوفته....
جونگمین گوشیش رواز جیبش بیرون اورد و یه پیام واسه یونگ فرستاد و ازش خواست بیاد بیرون خونه کمی دورتر از حدی که بتونن صداشونو بشنون
یونگ:جریان چیه جونگمین؟
هیونگ صورت بشاش و تقریبا خوشحالی داشت یونگ با دیدن چهره هیونگ منتظر توضیحات جونگمین شد
هیونگ:یونگسنگ باورت میشه اگه بگم سوران زندست؟
یونگ با تعجب بیشتری بهشون نگاه کرد:چطور ممکنه مگه نکشتیش جونگمین؟
بعد از اینکه همه حرفای جونگمین رو شنید لبخند خیلی کمرنگی رو لبش نشست جونگمین با حرص گفت
جونگمین:خوبه اینجور که پیداست همه خوشحالن اونایی که توافق کردن سوران از بین بره الان کجان من نمیدونم!
یونگ با همون لبخند ادامه داد:من پزشک اون بودم جونگمین!
جونگمین با نگاه سردی که داشت گفت:خوبه همه یه بهانه ایی دارین
یونگ:حالا چرا اینجایین؟خب میومدین تو خونه به بقیه هم میگفتین
جونگمین:نه یونگ نباید کسی بفهمه اگه همه با توهم نبودن سوران زندگی کنن دیگه فکر برگشتش رو هم نمیکنن مینسول هم دلتنگی کنه کیو به اجبار همش بهانه میاره میتونیم بعد یه مدت بهش دروغ بگیم از سئول رفته و نمیدونیم کجاست اینجوری همه چیز درست میشه همه به زندگیشون میرسن
یونگ:پس چرا به من گفتی؟
جونگمین:چون تو دکترشی روز اولم گفتم من نمیخوام مداخله کنم اما با مشکلات مینسول قاطی شدم الانم تو پزشکش هستی بهتره خودت راست و ریستش کنی من میخوام برم خونه استراحت کنم
یونگ یکم مکث کرد و بعد داخل خونه شد رفت مطبش کیف پزشکیش رو برداشت سویچ رو تو جیب کتش انداخت و وارد هال شد
یونگ:هیون یه مورد اورژانسی پیش اومده میرم و برمیگردم
هیون:باشه مراقب خودت باش آقای دکتر قهوه هم که نخوردی
یونگ:تو راه میگیرم میخورم...فعلا
رفت تو پارکینگ و ماشینش رو روشن کرد با سرعت پیچید تو فرعی و سریع خودش رو به جاده اصلی رسوند بعد پاش روی گاز فشار داد و سمت سئول رفت.وقتی به سئول رسید ساعت نزدیک 9شب بود با ادرسی که قبلا از اداره پلیس گرفته بود خیلی زود آپارتمان سوران رو پیدا کرد وقتی جلوخونه ایستاد به بالا نگاه کرد با اینکه اول شب بود اما چراغای خونه خاموش بود به اطراف نگاه گذرایی انداخت کیفش رو برداشت و وارد راهرو شد به طبقه دوم که رسید ایستاد نمیدونست کدوم واحده تمرکز کرد خیلی زود بوی سوران تشخیص داد جلو در ایستاد و چندبار در زد اما صدایی و حرکتی رو داخل خونه حس نکرد دستش روی دستگیره در گذاشت و با یه هل کوچیک قفل شکست و وارد شد چراغ روشن کرد سریع وارد اتاق خواب شد سوران رو تخت افتاده بود با دیدن حالش سریع کنارش رفت سوران تو تب میسوخت بیهوش بود و ضعف داشت یونگ عجله کرد لباس سوران از تنش دراورد تو اشپزخونه رفت و از یخچال یخ برداشت و حوله ایی که رو مبل بود رو دورش پیچید تمام بدنش یخ کشید روی شونه و بازوش خطای نازک کبود شده بود مشخص بود جای کشیدگی لباسشه حدس زد بخاطر گرگا باشه گوشه ل.بش هم زخم شده بود کرم اورد و رو قسمتای زخمیش مالید پانسمان مچ دستش رو عوض کرد خواست روش ملافه بندازه اما مچ پاش نظرش جلب کرد اروم ورنداز کرد یکم ورم داشت انگار پیچ خورده بود ایستاد و دست به کمر به چهره ی گلگون سوران نگاه کرد؛این دختر خیلی اذیت شده بود یه لحظه دلش خواست بره کله گرگارو بکنه دلش میخواست با جونگمین یه دعوای اساسی کنه اون کسی بود که پیشنهاد داد سوران از بین بره اما خودشم نتونست کار رو یسره کنه و بعد اینهمه دردسر درست شده بود؛از کیفش پماد ضد درد اورد و رو مچ پای سوران مالید بعد با باند دورش رو بست گوشیش برداشت و به جونگمین پیام داد
-من امشب نمیام باید بمونم
میدونست توضیح بیشتر برای جونگمین اهمیتی نداره.
به دشت وسیعی که جلوشون بود نگاه کرد عالی بود پرتو ماه روی سبزه های خیس بی نظیر بود ناخواسته لبخند زد
کیوجونگ:دوست داری؟خوشت میاد؟
مینسول:مث رویا میمونه
کیولبخند زد مینسول نگاش کرد چشمای روشن کیو زیر نوماه جادویی بود لبخند محسورکنندش دل هر دختری رو میبرد
مینسول:خوبه کنارمی من الان خیلی تنهام فقط تورو دارم
کیو دست مینسول گرفت:عزیزم من همیشه کنارت میمونم...تا ابد
مینسول لبخند زد و کیو رو بغل کرد:متاسفم آزارت دادم
کیو:مهم نیست میدونم چقدر برات سخت بود تحمل کنی
به مینسول نگاه کرد و لبش رو لبای مینسول گذاشت مینسول هم دستش دور گردن کیو حلقه کرد هم رو میبو.سیدن که کیو یقه ل.باس مینسول پایین اورد و ل.ب رو گ.ردن سیقل خورده و مرمرین مینسول گذاشت هردو غرق ل.ذت بودند عطشی که مینسول تجربه میکرد و هیچوقت تو زندگیش نچشیده بود خیلی سریع لباس از تن کیو بیرون اورد و به بو.سه ها نوازش بی وقفش ادامه داد کیو مینسول رو خوابوند و روش دراز کشید بو.سش رو تا رو س.ینه های مینسول اورد هردو حس غیرقابل وصفی رو تجربه میکردن حسی گرم و شیرین....
صبح بود که سوران چشماش باز کرد خیلی بی حال بود یونگ سنگ کنارش رفت
یونگ:سوران؟بهتری؟
سوران یکم مکث کرد براش سخت بود حواسش رو جمع کنه
سوران:یونگ سنگ شمایین؟من کجام؟
یونگ:خونه خودت من اینجام
سوران سعی کرد بلند شه:اینجا؟چه اتفاقی افتاده مینسول خوبه؟
یونگ لبخند زد:یادت نیست؟دیروز با گرگا؟هیونگ؟
سوران:اه یادم اومد می چا برام ماشین گرفت
یونگ:اوه اون دختر رو هم دیدی؟بهرحال تب داشتی اومدم دیشب پیشت خیلی اسیب دیدی میدونستی؟
سوران:شما چطور اینجایی؟از کجا فهمیدین حالم خوب نیست
یونگسنگ:غافلگیر میشی اگه بگم جونگمین گفت گرگا اذیتت کردن حالت خوب نیست؟
سوران متعجب:هه فک کنم دلش میخواد خوب شم درست حسابی بتونه دخلمو بیاره
یونگ:سوران جونگمین ....ولش کن...باید چیزی بخوری برات سوپ سبک درست کردم الان میارم
از در بیرون رفت و سوران رو با فکر اینکه چه چیزی درمورد جونگمین وجود داره تنها گذاشت.وقتی برگشت خونه همه بودن مینسول بشاش و سرزنده بود و رو تاب سفید فلزی کنار هیونگ نشسته بود کیو داشت باغبونی میکرد و به گلهاش میرسید هیون رو یکی از 6صندلی فلزی که دور میز زیر آلاچیق گذاشته شده بود نشسته بود و با گیتارش ملودی کولیهای هندی رو مینواخت و پوجا پا برهنه رو چمن میرقصید کیو با صدای خوش گیتار باغبونی میکرد هیونگ و مینسول به رقص پوجا نگاه میکردن و هیون همش براش میخندید و چشمک میزد یونگ چند لحظه ایستاد و بعد وارد حیاط شد
یونگ:کریسمس شده؟
هیونگ بلند خندید:نمیدونم شاید اخر هفتست
مینسول با تعجب بهش نگاه کرد و بعد خندید:نخیر دقیقا وسط هفتست
یونگ رفت و کنار هیون نشست؛هیون گیتار کنار گذاشت پوجا خندان رفت کنارشون نشست هیون دست دور گردن پوجا انداخت
هیون:عزیزم عالی میرقصی
پوجا خندید:تو همیشه همینو میگی
هیون به یونگ نگاه کرد:چه طور بود؟
یونگ برای یه لحظه مکث کرد:...چی؟؟
هیون:چی نه!کی...خب مریضت دیگه
یونگ:اهان خوبه بهترم میشه البته اگه مشکلی پیش نیاد
جونگمین پشت پنجره ایستاده بود بیرون نگاه میکرد با شنیدن جمله یونگ چشم غره ایی به پنجره رفت و خودش رو تختش انداخت
هیون که چیزی از حرف یونگ نفهمیده بود مشغول بازی با موهای پوجا شد
یونگ:چیزی هست بخوریم؟
هیونگ از رو تاب بلند شد:همه میل دارن؟
کیو خندید مینسول حواسش به خنده کیوجونگ پرت شد هیون رفتن هیونگ دنبال کرد
هیون:این مسخره ترین سوالیه که میشه از یه خوناشام پرسید
مینسول بلند شد و رفت کنار کیو نشست آفتاب پشت ابر نور کمرنگی داشت اما تو همون افتاب بی فروغ هم کیو ستودنی و زیبا بود
مینسول:چرا بدون دستکش کار میکنی؟
کیوجونگ:چون هیچ چیزی نیست که بتونه پوستمو اذیت کنه واقعا لذت میبرم وقتی خاک رو لمس میکنم نرم و خنکه
مینسول:رز دوست داری؟
کیو:خیلی...اینا بچه های منن
مینسول لبخند زد کیو خم شد و اروم به گلبرگ یه رز خوش فرم که رنگ قرمز مخمل فرمش جلب توجه میکرد بوسه زد مینسول به لبای غنچه شده کیو نگاه کرد بعد دستش برد و چونه کیو گرفت و برگردوند سمت خودش کیو بالخند نگاش میکرد مینسول اخم ظریفی کرد و لباش رو لبای کیو گذاشت کیو همونجور مونده بود بعد بوسه مینسول جواب داد،هیون با دست جلو چشمای پوجا رو گرفت
هیون:عزیزم تو نگاه نکن برای سن و سالت خوب نیست
پوجا خندید دست هیون کنار زد:برای سن من خوب نیست؟پس کیه...
هیون:اهه؟عزیزم؟مسائل خونوادگی جلو دیگران؟
یونگ خندید:زمانی مسائلتون خونوادگیه که صدا و حرفاتون تو اتاق من نباشه
همه زدن زیر خنده هیونگ هم خندان با سینی بهشون ملحق شد مینسول و کیو هم رفتن پیششون نشستن
هیون:باید اتاقمو آکوستیگ کنم
کیو:بازم فرقی نمیکنه همه میتونن بشنون
هیون:هی تو حرف نزن سابقه سفیدت خراب شده
کیو:کی میگه حرف درنیار
بقیه بهشون میخندیدن هیون به میز نگاه کرد و گفت
هیون:دیگه 7نفریم باید این 6تایی رو عوض کنیم یه بزگتر بزاریم
یونگ:اره خوب فکریه
هرکس یه لیوانی برداشت مینسول دیگه مسلط تر از قبل میتونست بنوشه
پوجا:چرا جونگمین نمیاد
هیونگ:نمیدونم چرا بیحوصلست
کسی چیزی نگفت مینسول بعد چندثانیه گفت:کیوجونگ میدونم نباید بحثای قدیم پیش بکشم اما فک میکنی هراز گاهی میتونم واسه سوران زنگ بزنم صداش بشنوم؟
برای یه لحظه همشون مکث کردن کیو لیوان نزدیک لباش نگه داشته بود به مینسول نگاه میکرد
مینسول:چیه؟خو دیگه تلفنی که مشکلی نداره
جونگمین بلند شد رو تخت نشست با اخم داشت به حرفاشون گوش میداد
پوجا سعی کرد لبخند بزنه:البته عزیزم اما بهتره یکم بزاری به زندگیش سرو سامون بده بزار با این قضیا کنار بیاد هوم؟
کیو فوری گفت:اره منم موافقم
مینسول سرش پایین انداخت:دلم براش تنگ میشه
کیو دستش دورش انداخت:از پسش برمیای میدونم
جلو دانشگاه ایستاده بود دو روز استراحت تو خونه حالش بهتر کرده بود دلش برای ادمای غریبه ایی که درست نمیشناختشون و از همه بیشتر میسول تنگ شده بود،تو دفتر رئیس دانشگاه نشسته بود تونسته بود راضیشون کنه براش مرخصی تحصیلی رد نکنن تا بتونه با اون همه غیبت برگرده سرکلاساش،وقتی در زد و اجازه خواست وارد شه هم استاد و هم بقیه همکلاسیاش یجوری نگاه میکردن با نشستنش روی صندلی بعضیا شروع کردن به پچ پچ کردن استاد چند ضربه به تخته زد و همه رو به سکوت دعوت کرد وقتی هم که پایان ساعت شد اول از همه از کلاس خارج شد تو محوطه همه یجوری نگاش میکردن و درگوش هم چیزایی میگفتن اعصابش خورد شده بود برای همین دانشگاه رو ترک کرد.روزهای بعد به خوبی برای مینسول و کیوجونگ میگذشت مرتب اطراف رو میگشتن همه چیز به روال گذشته برگشته بود سوران سعی میکرد درسای عقب موندش رو جبران کنه کار نیمه وقتش باعث میشد کمتر فکر کنه،دیگه جنب و جوش گذشته رو نداشت بودن با مینسول اونو به خودش برگردونه بود کسی که قبل از اون حادثه بود اما با اتفاقات اخیر بازم تبدیل شده بود به همون دختر ساکت و گوشه گیر
مینسول:کیو من میخوام از خونه یسری وسایلامو که دوست دارم بردارم
کیوجونگ:باشه مشکلی نیست میرم برات میارم
مینسول:تو که نمیتونی بری منم میخوام باهات بیام
کیوجونگ:باشه عزیزم حتما
مینسول:پس بزار به مامانم زنگ بزنم
کیو گوشیش رو به مینسول داد ولی مینسول بجای شماره خونه ،همراه سوران رو گرفت هرچی صبر کرد جواب نداد گوشی رو به کیوجونگ برگردوند
کیوجونگ:زنگ زدی؟چی شد؟
مینسول:خونه زنگ نزدم به سوران زنگ زدم نمیدونم چرا جواب نداد
کیو به مینسول خیره شد جونگمین بی هدف کانالای تلوزیون عوض میکرد هیونگ نگاهی به خونسردیه جونگمین انداخت و بعد مشغول صیغل انداختن یه سنگ تزیینی و گرون قیمت شد یونگ مجله رو بست و کنار گذاشت پوجا به هیون چشم غره رفت و بلند شد به اتاقش رفت
یونگ:شاید خوابه بعدا زنگ بزن
مینسول:برای خوابیدنش زوده شبا دیر میخوابه
هیون:من میرم بخوابم مینسول توهم دیگه زنگ نزن احتمالا خوابه یا داره درس میخونه خلاصه مشغوله
هیون به اتاقش رفت مینسول هم دیگه چیزی نگفت.هیون رفت کنار پوجا که از پنجره بیرون نگاه میکرد ایستاد
هیون:پوجا سرسختی نکن دیگه کاریش نمیشه کرد
پوجا خیلی اهسته گفت:هیون فکر کن منو از دست بدی
هیون بهش نگاه کرد و جلوش ایستاد خواست بغلش کنه اما پوجا عقب رفت هیون دست پوجا رو گرفت و کشید سمت خودش و اونو بغل کرد
هیون:هرگز
محکم پوجا رو به خودش فشار داد بوسه ایی روی گردنش زد پوجا چشماش بست
پوجا:هیون تازه میفهمم ماها چقدر خودخواه شدیم خیلی خیلی...
هیون سرش بلند کرد و به پوجا نگاه کرد زیر لب زمزه کرد
هیون:نمیخوام اینجوری ببینمت پوجا
لبای پوجا رو بوسید اروم تاپ پوجا رو از تنش دراورد و کناری انداخت به قوس کمرش نگاه کرد اروم دستشو دورش حلقه کرد پوست نرم و لطیف پوجا حس خوبی بهش میداد
پوجا:هیون میدونی کنارت میمونم و هرکاری بخوای انجام میدم
هیون گونه پوجا رو بو.سید:میدونم عشقم نمیخوام هیچ وقت بری حتی دوست ندارم اخمت رو ببینم
پوجا:متاسفم این چند وقت یکم..
هیون:حرفشم نزن منم خیلی عصبی بودم
پوچا لبخند زدو خودش تو بغ.ل هیون جاداد دستش زیر بلوز هیون برد و بالا اورد و از ت.نش بیرون کشید عضلات برجسته هیون پوجا رو هیجان زده میکرد هیون لبخند زد
هیون:همیشه انگار دفعه اولته منو میبینی
پوجا:همیشه برام مث دفعه اول جذابی
هیون:پوجا...پوجا پوجا تو آرامش منی من فقط بخاطر این لحظست که موندن تو ابدیت رو به جون خریدم خیلی وقتا فکر میکردم از یه جایی به بعد دیگه میتونم برم و به ارامش برسم تو این طبیعت هیچکس نیومده که تا ابد بمونه اما بعد تو اومدی و همه چیز رنگ دیگه ایی گرفت من نمیخوام از دستت بدم
پوجا اروم به حرفای هیون گوش میداد لبخندی از سر رضایت زد
پوجا:هیون میدونستم وقتی قبیله رو ترک میکنم و تا اینجا باهات میام اشتباه نمیکنم
هیون لبش رو لبای پوجا گذاشت دستش گرفت سمت تخت برد
هیون:فک کنم امشب ارامش داشته باشیم اگه بزارن
پوجا خندید:هی غر نزن بیا پیش خودم
پوجا دراز کشید هیون بغ.لش کرد دستش دور بدن بره.نه پوجا حلقه کرد و ل.باش به ب.دن خوش فرمش داد...

_______________________
خدایی ترکوندم این قسمت نه؟ ^^ شمام حس کردین :))
خب بیاین تو کامنتا ببینم
تو فکرم داستانو بعضی قسمتا رمزی کنم خواننده های همیشگی کجان؟
تا قسمت بعد مراقب خودتون باشین گلا




:: مرتبط با: Midnight ,
:: برچسب‌ها: MidNight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure شنبه 19 فروردین 1396 12:30 ب.ظ
A person necessarily assist to make seriously
posts I might state. That is the very first time I
frequented your website page and to this point?
I amazed with the research you made to create this particular put up extraordinary.
Great task!
Elly چهارشنبه 6 اسفند 1393 07:40 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:

مرسی الی جون
agra چهارشنبه 6 اسفند 1393 05:49 ب.ظ
سلام خوبی،قشنگ بود مرسی گلم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام ممنون خوبم،شما چطور
قربونت مرسی گلم
sunny یکشنبه 3 اسفند 1393 11:13 ب.ظ
like
Sogand Seti پاسخ داد:
like back
soso یکشنبه 3 اسفند 1393 10:31 ب.ظ
همینجوری داشتم وبلاگارو باز میکردم دیدم داستان گذاشتی
مرسی
Sogand Seti پاسخ داد:
سعادت از ما بود
قربونت برم ممنون
غریبه یکشنبه 3 اسفند 1393 10:28 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
بیا اخر سالی دوست شیم دیگهههههههههههههههه
فلفلی یکشنبه 3 اسفند 1393 03:20 ق.ظ
بیچاره سوران . اونور داره از دست میره اونوقت اینا خیلی خوشن .
دوست دارم بدونم مشکل جونگی چیه . هیییییییییییی
Sogand Seti پاسخ داد:
الکی مثلا مشکل حل کردن خوشحالن دیگه هه هه
از نظر من اون خودش کلا مشکل داره
sara شنبه 2 اسفند 1393 04:01 ب.ظ
SAlam kheyli dastanetun ghashange.
Mn kheyli dalam baraye soran misoze gonah dare.
Vali az un taraf kheyli dust daram miyunsul befahme ye hali az ina ke mikhastan surano bokashan begire.makhsusan kyu jung khejalat nemikeshe ke duste miyunsulo mikhastan bokoshan bad khyliam khoshhale be miunsulam durugh mige
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام ساراجون مرسی گلم لطف داری دختری
در کل سعی داشتم شخصیتام خیلی منفی نباشن اما نمیشه منکر شد کلا منطقشون فرق داره مرگ و زندگی براشون عادیه
ممنون گلم
الی شنبه 2 اسفند 1393 01:06 ق.ظ
سلام گلم.وایییییییییی عالی بود.مثل خر کیف کردم.من غزل هستم.خواهر الناز.من از موقعی که شروع کردی خواندم.راستی مین عاشق سوران می شود یا هیونگ؟ آ راستی یکم چیزهای اهم اهم بیشتربزاروتا آخرش پیش برو.باحال می شود گلم.هاها. اینم شمارم اگر خواستی رمزی کنی.09164040646 راستی بابت برگشتنت تبریک..بای.
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام غزل جون از اشناییت خوشحالم
داستانامو تا ته تموم میکنم الانم غیر این درگیر داستان دیگه ایی هستم،پس با هر داستانی که شروع میکنم به گذاشتن طرح یکی دیگه رو میریزم اینجوری همیشه دستم یه چیزی هست تا آپ کنم
علت غیبتم واقعا مشغله و درس بوده شما به بزرگیت ببخش
چشم میزارم حتما گلم
اره اره رمز زدم بهت خبر میدم
شکوفه هلو جمعه 1 اسفند 1393 11:22 ب.ظ
اخی سلام عزیزم ممنون بعداز پنج ماه حسابی مزه داد
Sogand Seti پاسخ داد:
5 ماهم نبوداااااااااااااااااااااا آبان بود
مرسییییییییییییییییییییییییییی ممنون از محبتت شکوفه جون
بازم آپ میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر