تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S9-part31
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S9-part31
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 07:12 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درووووووووووووود
میانه نشد چهرشنبه داستان رو بذارم چون ویندوزم پریده بود

دلم تمام شدن میخواهد
از آن تمام شدن هایی که
بشود نقطه سر خط...
آن گاه دیکته تمام شود
و من دیگر آغاز نشوم...!

http://s4.picofile.com/file/8164451926/dfgvfg.jpg

سورا میز صبحانه رو جمع کرد ...هیسان همون طور نشسته بود معلوم بود داره به چیزی فکر میکنه انگار مرور خاطرات بدبجور ذهنش رو مشغول کرده بود ...سورا دست هیسان رو گرفت و گفت:خاله من باید برم دانشگاه...امروز زود میام خونه تا اون موقع مواظب خودت باش...
و خداحافظی کرد اما قبل از این که ازآشپزخونه خارج بشه صدای هیسان باعث شد چند لحظه مکث کنه: من دیگه حالم خو.....وبه میتونم کارام رو خودم انجام بدم ...نمیخواد به خاط.......ر من خودت رو اذیت کنی
سورا لبخندی زدو گفت:یعنی میگی برم؟؟؟یعنی یه جوراااااایی محترمانه داری از خونه بیرونم میکنی؟؟؟
هیسان :نه....خب...دووووست ندارم مزاحم....ت بشم
سورا به طرف هیسان رفت همون طور که هیسان رو صندلی نشسته بود کمی خم شد و گونش رو بوسید:در حال حاضر من مزاحم خاله ی گلم شدم....این جا خیلی آرومه راحت تر درس میخونم و به کارام میرسم اما اگه تو دوست نداری
هیسان نذاشت حرف سورا تمام بشه:نه.....نه ...دوست دارم بمونی
سورا دوباره خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون ...رسیده بود به پایین ساختمون ...نگاهی به ساعتش انداخت بهتر بود تاکسی بگیره چون دیرش شده بود میخواست موبایلش رو از توی کیفش در بیاره که چیزی توجهش رو جلب کرد نگاهش رو دقیق تر کرد مرد آشنایی اون ور خیابون ایستاده بود ...شال گردنی که دور صورتش پیچیده بود مانع از دیده شدن صورتش میشد اما میتونست حدس بزنه که کیم هیون جونگه ...درحالی که تکیه داده بود به درخت به پنجره ی اتاق هیسان ذل زده بود...
سورا لحظه ای دلش گرفت به خاطر هیسان،هیون ...این رابطه ی عاشقانه  که حالا چیزی ازش نمونده بود نمیدونست چی شده که بین هیون و هیسان بهم خورده هیسان دوست نداشت در موردش چیزی به سورا بگه...اون هم که میدونست هیسان اگه کاری رو نخواد انجام نمیده زیاد اسرار نکرده بود...
هیون هنوز هم متوجه سورا نشده بود که ذل زده بود بهش....سورا از خیابون رد شد و خودش رو رسوند به هیون ...نگاهی بهش انداخت چشم هاش خیس بودند نفس عمیقی کشید و آروم گفت:هیون جونگ شی...حالتون خوبه؟؟؟
هیون یهو جا خورد درحالی که سعی میکرد با شال گردن صورتش رو بیشتر بپوشونه به طرف صدا برگشت
سورا لبخندی زدو گفت:نگران نباشید...من خواهر زده ی هیسان هستم
هیون نفس عمیقی کشید ...حالا که دقیق تر به چهرش نگاه میکرد یادش میومد که عکسش رو تو خونه ی هیسان دیده ...شالگردن رو کمی عقب کشید و لبخند محوی زد و سلام کرد ...
سورا:میخواستی هیسان رو ببینی؟
هیون باز هم به من و من افتاد نمیدونست باید چی بگه ...سورا دختر عاقلی بود میدونست هیون رو غافلگیر کرده :خاله تو خونه تنهاست...اما فکر نکنم بخواد شما رو ببینه
هیون سرش رو انداخت پایین:میدونم...نمیخواد...
سورا:نمیدونم به خاطر چی بهم زدید ...شاید به خاطر اتفاقیه که برای بینایی خالم افتاده ...
هیون نفسش رو داد بیرون بغض کرده بود اما غرورش نمیذاشت جلوی این دختر اون رو بشکنه پس مجبور بود تو سینش نگهش داره و حجم سنگینش رو تحمل کنه:اره همین طوره...
سورا:نمیدونم گفتن این حرف درسته یا نه اما...اما هیسان هنوز هم دوستت داره...فقط....
هیون:فقط من لیاقتش رو ندارم
سورا:فقط ازت ناراحته
هیون دوباره نگاهش رو چرخوند سمت پنجره اما این بار با دیدن هیسان که پشت پنجره استاده بود نفسش تو سینه حبس شد....دلش میسوخت....چه شب هایی که میومد اینجا می ایستاد و از همین پایین برای هیسان شکلک در میورد و باعث میشد خنده رو لبش بشینه اما حالا.....هیسان حتی نمیتونست ببینه هیون چه حالی داره ...دیگه نتونست تحمل کنه اشک هاش رو گونه هاش باریدند و باعث شدند بیشتر از قبل دستپاچه بشه با صدای لرزونی گفت:چیکار کنم؟؟؟؟چیکار کنم  که دیگه ناراحت نباشه؟؟؟چیکار کنم که مثل قبل دوستم داشته باشه؟؟؟ دوباره نگاهش رو به سورا داد:هیچ راهی نیست!هیچی
سورا لبخند شیرینی زد به شیرینی لبخندهای هیسان :فقط جبران کن...
و بعد هم نگاهی به ساعتش انداخت:ای واااای دیرم شد
و بدون خداحافظی به سمت اولین تاکسی که دید دوید...
هیون چند دقیقه ی دیگه هم همون جا ایستاد و راه خونه رو در پیش گرفت به حرف های سورا فکر میکرد این که گفت هیسان هنوز هم دوستش داره ...اینکه باید جبران کنه...اما چطوری؟؟؟مگه راه جبرانی هم برای خودش گذاشته بود؟؟؟
به خاطر  ترس از دست دادن کارش هیسان رو از دست داده بود...اما مگه تا چند وقت دیگه کارش کنارش میموند؟؟؟یادش به یونگ افتاد چطور تونسته بود دست از رویاش بکشه؟هنوز هم نفهمیده بود چرا یونگ اون کار رو کرد ...
اون شب تا صبح چشم روی هم نذاشت باید جبران میکرد ....نباید میذاشت هیسان این طوری تنها بمونه...نباید میذاشت خودش این طوری تنها بمونه...
بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره تصمیمش رو گرفت ...میدونست این طوری فقط ذره ای از کارش جبران میشه اما همین هم کافی بود تا به هیسان بگه چه قدر دوستش داره و متاسفه...
تلفن رو برداشت و با دوست قدیمیش تماس گرفت
.
.
.
سورا با کلافگی به خونه برگشت ...هنوز هم باورش نمیشد ...وارد خونه شد کیف رو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به صدا زدن هیسان:خاااله....کجایی؟؟؟؟خااااله
هیسان که روی تخت دراز کشیده بود یهو جا خورد ...از جاش بلند شد که سورا اون رو نشوند رو تخت
هیسان:چی شده؟؟؟؟ها؟؟؟
سورا به چهره ی هیسان خیره شد ...اشک توی چشم هاش حلقه کرد حالا میدونست که چه قدر تو این مدت بهش سخت گذشته
هیسان:چیییی شده؟؟؟؟با...با توئم دختر
سورا آب دهنش رو قورت داد:متاسفم....واقعا متاسفم....
هیسان نمیفهمید سورا چش شده :چی مییییگی؟؟؟
سورا هیسان رو در آغوش کشید:خیلی بهت سخت گذشت نه؟؟؟میدونم سخته که هیون جونگ رو ببخشی....میدونم حق داری ازش متنفر باشی...متاسفم که سرزنشت کردم
با گفتن این حرف ته دل هیسان خالی شد سعی کرد سورا رو از خدش جدا کنه:تو...تو فهمیدی؟؟؟
سورا اشک هاش رو پاک کرد:همه فهمیدند
هیسان:درست حرف بزن ببینم چی میگی
سورا روزنامه رو یه بار دیگه نگاه کرد:هیون جونگ مصاحبه داشته...همه چیز رو گفته
هیسان چند دقیقه هیچی نگفت نمیدونست باید چی بگه...نگران بود ...اون قدر نگران بود که دست هاش یخ کرده بودند....دوست داشت تلفن رو برداره و زنگ بزنه به هیون ...دوست داشت ببینه در چه حالیه اما....نمیتونست هنوز هم نمیتونست اون رو ببخشه ...اما به یه چیزی ایمان داشت...این که عشق هیون بهش همون قدر افسانه ایه که خودش میگفت ...که اگه نبود به خاطرش این کار رو نمیکرد هر چند هنوز هم دلش راضی نمیشد اون رو ببخشه...
هیسان:چی تو اون روزنامه نوشته؟؟؟همش رو بخون....

"هیون پشت فرمون بود قرار بود اون شب خودش و هیسان یه جشن دو نفره داشته باشن به خاطر موفقیت آلبوم جدیدش...
ساعت حدود 9 شب بود ...همون طور که راه خونه ی هیسان رو د پیش گرفته بود گوشی رو از  جلوی داشبورد برداشت و باهاش تماس گرفت  وقتی صداش رو از پشت تلفن میشنید حس میکرد بیشتر دلش براش تنگ شده این چند روز به خاطر کار زیادش کمتر وقت میکرد وقتش رو با هیسان بگذرونه
هیون:کجاااااایی؟؟؟نرسیدی خونه؟؟؟
هیسان:نه اما نزدیکم...
هیون:بگو کجایی تا بیام  دنبالت
هیسان:نزدیک خونم ...من زودتر تو میرسم زود بیا دیگه
گوشی رو قطع کرد و اون رو انداخت رو صندلی کناریش و پاش رو بیشتر رو پدال گاز فشار داد ...دوست داشت زودتر به خونه برسه و هیسان رو ببینه ...یک دقیقه دیدن هیسان تمام خستگی این یک هفته رو از تنش خارج میکرد ...
تقریبا نزدیک خونه بود که متوجه صدای گوشیش شد هنذفری رو تو خونه جا گذاشته بود پس مجبور بود گوشی رو برداره دستش رو کشید روی صندلی اما موبایل رو پیدا نکرد برای یه لحظه نگاهش رو چرخوند رو صندلی و کمی خم شد تا موبایل رو برداره..همین که دوباره صاف نشست و خواست تلفن رو جواب بده یه نفر جلوش ظاهر شد برای یه لحظه نفهمید داره چی پیش میاد با این که پاش رو کوبید به ترمز اما صدای برخورد اون شخص به شیشه ی جلوی ماشین تو گوشش پیچید....
هنوز دست هاش رو فرمون بودند و با بهت خیره شده بود به روبه رو…میتونست جسم بی جون شخصی که افتاده بود رو زمین رو ببینه اما صورتش معلوم نبود...هیچ کس تو اون خیابون نبود...تعجبی هم نبود این خیابون همیشه خلوت بود و اون شب به خاطر مسابقات المپیک همه ترجیه میدادند تو خونه به تماشای تلوزیون بشینند....تنها چیزی که تو اون لحظه به گوش میرسید صدای زنگ موبایل بود ...نمیدوست باید چیکار کنه اما جرات این رو نداشت که از ماشین پیاده بشه ...تو اون چند لحظه هزار تا فکر به ذهنش رسید ...تازه داشت تو کار انفرادیش موفق میشد اگه این خبر همه جا بپیچه؟؟؟؟؟دیگه صبر نکرد ماشین رو روشن کرد و به سرعت به سمت خونه رفت ....حالش خوب نبود قلبش نا آروم تر از همیشه میزد فقط دوست داشت زودتر برسه خونه پیش هیسان...
ماشین رو پایین ساختمون پارک کرد و سریع وارد ساختمون شد اون قدر دستپاچه بود و هول کرده بود که به جای آسانسور 4 طبقه رو از پله ها رفت بالا به نفس نفس افتاده بود ...رسید پشت در و دستش رو گذاشت رو زنگ اما کسی در رو باز نکرد حتما هیسان هنوز نرسیده بود خونه....خودش کلید داشت کلید رو انداخت تو در و وارد خونه شد خودش رو انداخت رو کاناپه و چشم هاش رو بست هنوز هم صحنه ی برخوردش به شیشه جلوی چشمش بود...
تو حال خودش بود که متوجه شد یکی داره در میزنه چشم هاش رو باز کرد....ترسیده بود و هنوز هم حال خودش رو نمیفهمید ...بلند شد... میترسید در رو باز کنه اما وقتی چشمش افتاد به کلید هیسان که روی میز جامونده بود فهمید حتما هیسان پشت دره نفس عمیقی کشید و به سمت در خونه رفت.....




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://shortlink.club/hi896285 شنبه 17 آذر 1397 02:49 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this webpage's articles all the time along
with a cup of coffee.
whitepages دوشنبه 12 آذر 1397 09:50 ق.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to
help with SEO? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good results.
If you know of any please share. Many thanks!
www.xhtaa.com جمعه 2 آذر 1397 11:49 ب.ظ
Certified Financial Planner Board of Standards Inc.
Jens دوشنبه 30 مهر 1397 06:00 ب.ظ
9. UCLA Faculty of Theater, Movie, and Television.
Juana شنبه 14 مهر 1397 07:01 ق.ظ
The mainstage comes after Appearing Lessons.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:13 ب.ظ
I think this is among the most significant information for me.
And i'm glad reading your article. But wanna remark on some general things, The
site style is perfect, the articles is really nice : D.

Good job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر