تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S9-part30
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S9-part30
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 10:07 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
دروووود
امیدوارم حالتون خوب باشه
میانه که یه مدت نبودم با نوشتم فصل جدید مشکل پیدا کرده بودم و از طرفی سرم شلوغ بود
هر چند حدود 30 قسمت از داستان رو بدون وقفه گذاشتم اما حمایتم نکردید :(
اما بازم از دوستانی که داستان رو میخوندند عذر میخوام

تو را آرزو نخواهم کرد
هیچ وقت!
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیایی با دل خود،نه با آرزوی من


http://s4.picofile.com/file/8164451926/dfgvfg.jpg



هیسان با کمک سورا پشت میز صبحانه نشست چند وقتی بود که دختر خواهرش به خونش اومده بود تا کمک حالش باشه ...سورا دختر شیرین و مهربونی بود همه میگفتند سورا به هیسان رفته چه قدر دلتنگ دیدن صورت توپول بانمکش بود...
سورا لیوان شیر رو به دست هیسان داد و خودش هم کنارش نشست با این که چشم هاش برق همیشگی رو نداشتند اما هنوز هم آروم بودند و پر از غم...یه غم عمیق که خبر از تنهایی  هیسان میداد...
سورا به چهره ی هیسان دقیق تر شدو گفت:خاله رنگت پریده یکم به خودت برس...
هیسان لبخند محوی زد و پشت بندش آهی کشید حتی حوصله ی این رو هم نداشت که بگه خوبم  دیشب بد خوابیدم  میدونست سورا از حالش خوب با خبره و همچین حرفی رو نمیپذیره
این دفعه سورا با کنجکاوی به هیسان ذل زد:خاله جون بقیش رو نمیگی؟این که چی شد سوپر استار معروف عااااشق خاله ی خوشگل من شد؟
با شنیدن این حرف هیسان دلش گرفت آب دهنش رو قورت داد و باز هم بغض تو گلوش نشست خودش خواسته بود تمام ماجرا رو برای سورا تعریف کنه پس از سوالش نباید دلگیر میشد ...وقتی خاطراتی که با هیون داشت رو برای سورا بازگو میکرد انگار به گذشته سفر میکرد و دلش آروم میگرفت...
"از اون شب بود که هیون هر وقت با هیسان تنها میشد باهاش حرف میزد و با حوصله به صحبت هاش گوش میکرد و شوخی ها و مهربونیاش باعث میشد هیسان هر روز بیشتر از روز قبل به بودن هیون محتاج بشه و عشقش بیشتر تو قلبش نفوذ کنه و ته نشین بشه...
از طرفی هر روز بی قرار تر میشد ...بیقرار میشد که نکنه روزی برسه که  هیون ازش دور بشه...که نکنه هیون بفهمه چه قدر عاشقشه و اون رو پس بزنه...که نکنه...
این فکر ها اون قدر درگیرش کرده بود که خواب شب رو هم ازش گرفته بود ....هر وقت هیون رو میدید قلبش دیوانه وار میتپید و خجالت میکشید که نکنه هیون صدای واضح قلبش رو میشنوه و به روی خودش نمیاره ...اما باز هم سعی میکرد خودش رو کنترل کنه و از همین فرصت ها هم استفاده و کنه و به دیدن هر روز هیون دلخوش باشه...
مدتی گذشته بود و هیسان کم کم داشت از حرف زدن لذت میبرد اما هنوز هم بقیه ی پسرها از این راز خبر نداشتند اون روز صبح مثل همیشه مشغول آماده کردن ناهار بود پسرها قرار بود برای ناهار به خونه برگدندو کار هیسان هم تا قبل از ظهر تمام میشد نگاهی به ساعت انداخت حدود 10 بود تصمیم گرفت برای خرید کردن به فروشگاه نزدیک خونه بره و زود برگرده ...
یک ساعت بعد با دوتا پلاستیک به خونه برگشت پلاستیک ها رو روی زمین گذاشت و کلید رو از توی کیفش بیرون کشید میخواست کلید رو توی در بندازه که متوجه شد در بازه ترس بدی وجودش رو لرزوند اما با شنیدن صدای هیون که داشت با گوشی حرف میزد لبخند رو لبش نشست حتما باز هم کمی زودتر اومده بود تا باهاش حرف بزنه بعضی اوقات زودتر از بقیه به خونه برمیگشت ...
پلاستیک ها رو از روی زمین برداشت و وارد خونه شد لبخند هنوز روی لب هاش بود ...در رو بست و برگشت به سمت آشپزخونه پلاستیک رو روی میز ناهار خوری گذاشت هیون توی اتاقش بود حتما داشت لباس هاش رو عوض میکرد
مشغول جابه جا کردن خریدها بود که متوجه صدایی شد:نکن هیون جونگ...هه هه هه...دیوونه ...خوشم نمیاد این طوری قلقلکم میدی...
با شنیدن صدای زنونه ای که از اتاق به گوش میرسید برای لحظه ای خشکش زد ...
هیون:دوست دارم ....من خوشم میاد
و باز هم صدای خنده ی دختر بود که تو خونه میپیچید...
ته دلش خالی شد نفسش رو با شدت داد بیرون...اون لحظه حالی داشت که قابل توصیف نبود  بغض بدجوری به گلوش چنگ انداخته بود و قلبش...قلبش نا آروم تر از همیشه میتپید....
جرات حرکت نداشت مثل کسی که مسخ شده باشه سرجاش خشکش زده بود و به در اتاق هیون ذل زده بود...
اما دیگه طاقت نداشت در حالی که سعی میکرد جلوی ریخته شدن اشک هاش رو بگیره به سمت اتاق هیون قدم برداشت میدونست کار درستی نیست که خدمتکار خونه بی اجازه وارد اتاق صاحب خونه بشه اما حالش دست خودش نبود میخواست با چشم های خودش ببینه تا باورش بشه ....
دستش رو به آرومی روی دستگیره در گذاشت و در رو باز کرد...با دیدن صحنه ی روبه روش حالش از قبل هم بدتر شد ...دختر که دراز کشیده بود رو تخت و هیون هم درحالی که نیم خیز شده بود مشغول بوسیدنش بود...
لب هاش شروع کرد به لرزیدن هنوز هم متوجه حضورش نشده بودند ...بالاخره لب هاش رو از هم باز کرد:هیون....هیون جووونگ شی..."
هیون صبحانش رو خورد و میز صبحانه رو همون جوری رها کرد پالتوش رو پوشید و از خونه زد بیرون کارش شده بود هر روز صبح مسیر خونه ی خودش تا خونه ی هیسان رو متر کنه و وقتی به خونه ی هیسان میرسه با حسرت به پنجره ی اتاقش چشم بدوزه و با دنیایی از غم اون جا رو ترک کنه و توی راه هم فقط خاطراتش رو مرور کنه تا بالاخره به یه جایی برسه....
"هیون با شنیدن صدای هیسان به خودش اومد....طوری که انگار هول کرده بود صاف ایستاد و خیره شد به هیسان این بار زبون اون بود که از ترس گرفته بود... میترسید هیسان چیزی به بقیه بگه و باعث دردسر بشه....
هیون:من...من زنگ زدم...دیدم کسی جواب نداد فکر کردم رفتی...
دختر هم  به سرعت از جاش بلند شد و با نگرانی کنار هیون ایستاد:این کیه هیون جونگ؟مگه نگفتی کسی خونه نیست؟وااااای....برامون دردسر میشه ...
هیون نگاه گذرایی بهش انداخت ...هیسان فقط ذل زده بود به هیون و هیچی نمیگفت
هیون به طرفش رفت و درحالی که شونه هاش رو گرفته بود اون رو به سمت سالن برد:این قضیه رو فراموش کن باشه...به کسی چیزی نگیا...
روبه روی هیسان ایستاد و بهش خیره شد میخواست متقاعدش کنه که به کسی چیزی نگه اما نمیدونست چرا وقتی به چشم هاش نگاه کرد و نگاه هاشون به هم گره خورد حال عجیبی پیدا کرد...هیسان به جای این که متعجب باشه غمگین بود هاله ای از اشک تو چشم هاش نشسته بود و امکان داشت هر لحظه از چشم هاش سرازیر بشه ...هیون نگاهش رو از هیسان دزدید به سمت دوست دخترش رفت دستش رو گرفت و همراهش از خونه خارج شد ...
وقتی به خونه برگشت خبری از هیسان نبود چند بار هم به گوشیش زنگ زد اما جواب نداد ...اون روز ذهنش درگیر بود نه به خاطر کاری که کرده بود به خاطر حال عجیب هیسان همش با خودش میگفت نکنه این دختر بهش علاقه مند شده؟؟؟
از اون روز دیگه خبری از هیسان نشد آقای لی دنبال خدمتکار جدید قابل اعتماد بود و پسرا که به وجود هیسان عادت کرده بودند همش سراغش رو میگرفتند....
هیچ کدوم نمیفهمیدند چرا یهو تصمیم به رفتن گرفته اون هم بدون خداحافظی اما هیون هر روز بیشتر مطمئن تر میشد که هیسان به خاطر کار اون رفته و حتما علاقه ای درمیون بوده اما چیزی که بیش تر از این اذیتش میکرد دلتنگی بود....دلتنگش شده بود ....شب ها به هیسان فکر میکرد و دلش میخواست الان بود و باهاش حرف میزد اوایل فکر میکرد فقط یه عادت سادست و زود از یادش میره اما هر چه قدر میگذشت تشنه تر میشد...برای دیدن هیسان و شنیدن صداش تشنه تر میشد ...راست میگند که گاهی دوری کسی بهت میفهمونه که چه قدر طرف مقابل رو دوست داری و بی قراری برای ملاقاتش..."
سورا با حسرت به هیسان چشم دوخت و گفت:چرا این کار رو کردی؟چرا از اون جا فرار کردی؟؟؟به نظرت کار ترسوها نیست؟
هیسان پلک هاش رو روی هم فشرد و گفت:حماقت بود....حماقت بود ...ر...روح  خودم رو  آلوووده ی ع...عشقی کنم که فکر میکردم هیچ ...شاااانسی برای به دست اوردنش ندارم..!
سورا:اما داشتی...
هیسان:ولی نمیدونستم و داشتم دیوونه ....میشدم
نفس عمیقی کشید یادش نمیرفت تو اون چند وقت چی بهش گذشت
"خودش رو با هر کاری که میتونست مشغول میکرد اما آخر کار باز هم وقتی شب ها میخواست استراحت کنه و لحظه ای آروم باشه فکر و خیال سراغش میومد....یعنی الان هیون حالش چطوره؟داره چیکار میکنه؟هنوز هم با همون دختره؟
دورادور با خبرهایی که از دابل اس منتشر میشد از حالش با خبر میشد اما میدونست اینا فقط ظاهر زندگیشونه...گاهی وقت ها هیون باهاش دردو دل میکرد و از مشکلاتش براش میگفت...دلش تنگ شده بود برای شیطنت ها و لبخندهای زیباش که به نظرش لبخندش زیباترین منحنی دنیا بود....دلتنگ پسرا هم بود بهشون عادت کرده بود
اما سعی میکرد با تمام این قضایا کنار بیاد..کم کم داشت به روال عادی برمیگشت با این که هنوز هم مثل قبل هیون رو دوست داشت اما ترجیه داده بود فقط گوشه ای از قلبش اون رو نگه داره ....صبح ها به یه مرکز  مراقبت از کودک های بی سرپرست میرفت و عصر ها خودش رو با تلوزیون و قدم زدن و کار های دیگه مشغول میکرد دوماهی میشد که از آخرین دیدارش با هیون میگذشت و تو این مدت با خبر شده بود که گروه برای تور به ژاپن رفته ...
اون شب حدود ساعت 10 شب بود که بدجور هوس بستنی کرده بود لباس هاش رو پوشید و از ساختمون خارج شد چندقدمی دور شده بود که متوجه صدای آشنایی شد:ببخشید خانم الان ساعت چنده؟
به سمت صدا برگشت و وقتی با چهره و لبخند هیون که حالا روبه روش ایستاده بود روبه رو شد برای لحظه ای خشکش زد ...با همون چشم های گیج نگاهی به ساعت انداخت وگفت:ده و ....ده ورررربع
هیون اخمی کردو گفت:این وقت شب برای یه خانم خطرناک نیست تنهایی بره بیرون؟
هیسان لبش رو به دندون گرفت هنوز هم دیدن هیون براش گیج کننده بود ...دوباره قلبش نا آروم شد اما این بار دیدن هیون براش نا خوشایند بود تازه داشت عادت میکرد به نبودنش....حس میکرد داغ دلش داره تازه میشه....
هیسان:اینجاااا....اومدی...برا...چی؟
هیون یه قدم به هیسان نزدیک شدو گفت: دلم تنگ شده بود...تو دلت برای من تنگ نشده بود؟
هیسان سرش رو انداخت پایین:نه....ب...برای چی باید دلم.....ت تتنگ بشه؟"
هیون به خونه ی هیسان رسید پایین ساختمون درست همون جایی که برای اولین بار بهش اعتراف کرده بود  ایستاده بود  اشک توی چشم هاش حلقه کرده بود حتی دروغ گفتن هاش هم شیرین بود...
"اون شب بالاخره بعد از دو ماه کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفته بود به دیدن هیسان بره یک ساعتی میشد که پایین ساختمون ایستاده بود اما نمیدونست هیسان تو کدوم خونه زندگی میکنه هیچ وقت به خونه دعوتش نکرده بود شاید این هم یکی دیگه از ویژگی های هیسان بود که اون رو از بقیه ی دختر ها جدا میکرد...دلش هم نمیخواست از همسایه ها بپرسه و شناخته بشه....
میخواست ماشین رو روشن کنه و از اون جا دور بشه که متوجه هیسان شد...با دیدنش لبخند روی لب هاش نشست حالا میفهمید چه قدر محتاج دیدنش بود حس تشنه ای رو داشت که بالاخره  به آب رسیده ....با دیدنش سریع از ماشین پیاده شد و پشت سرش راه افتاد و باهاش حرف زد
وقتی به سمتش برگشت و دوباره چشم هاش به چشم های صادق و آروم هیسان گره خورد حس کرد آتیش عشقش داره شعله ور تر میشه
هیسان: نه....ب...برای چی باید دلم.....ت تتنگ بشه؟
با گفتن این حرف نگاه هیون که پر از شیطنت بود تغییر کرد ...حتی دروغ گفتن هاش هم شیرین بود...یه قدم دیگه به هیسان نزدیک شد ...حالا بهش نزدیک بود و تنها کمی بینشون فاصله بود کمی خم شد و به چشم های هیسان خیره شد لبخند مهربونی زد و گفت:چون دوستم داری؟
میتونست حال هیسان رو بفهمه از گونه ها ی سرخ شدش معلوم بود که چه حسی داره ....هیسان آب دهنش رو قورت داد و گفت:نه....چرا....باید دوستت ...داشته باشم؟؟؟؟
هیون که خیلی خونسرد به نظر میرسید گفت: چون از دستم ناراحتی
هیسان نگاهش رو از هیون دزدید بیشتر از این قدرت روبه رو شدن با این موضوع رو نداشت هیون از اعتماد به نفس ضعیف هیسان خبر داشت نمیخواست اذیتش کنه ....
دستش رو به طرف چهره ی هیسان دراز کرد و کمی نوازشش کرد...لمس پوست سرد هیسان بهش گرمی عجیبی میداد
هیسان کمی خودش رو عقب کشید:دیگه....دیگه بهتر...ر..ره بری...
هیون این بار با دست هاش شونه های هیسان رو گرفت و بدون این که چیزی بگه هیسان رو در آغوش کشید ...
هیسان جا خورد اما قدرت تکون خوردن رو نداشت
هیون هیسان روبیشتر به خودش فشرد و زیر لب گفت:اومدم این جا چون دلم برات تنگ شده بود ...چون...چون دوستت دارم...همش دارم به این فکر میکنم که راجع من چه فکری میکنی؟؟؟ اشتباه کردم اون موقع هنوز نفهمیده بودم یه نفر رو تو قلبم دارم...میبخشیم نه؟؟؟همیشه با خودم میگفتم اگه دختری رو پیدا کنم که رفتاراش با بقیه ی دخترا برام متفاوت باشه میتونم عاشقش باشم....اما نفهمیده بودم خیلی وقته همچین دختری رو پیدا کردم و قلبم رو بهش فروختم...
همه حرف هاش رو آروم آروم برای هیسان زد و وقتی دیگه حرفی باقی نمونده بود اون رو از خودش جدا کرد دیدن اشک های هیسان اذیتش میکرد اشک هاش رو پاک کرد و خم شدو بوسه ای به گونش زد
هیسان اون قدر هول شده بود که دست هاش میلرزید هیون با دست های گرمش دست های هیسان رو گرفت لبخند مهربونی زدو گفت:اجازه میدی دوستت داشته باشم نه؟
هیسان همون طور که هنوز اشک میریخت لبخندی زد ...لبخندی که مثل رنگین کمان بعد از بارون برای هیون زیبا و جذاب بود...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain during yoga جمعه 16 تیر 1396 07:30 ب.ظ
Hello, Neat post. There's a problem with your site in web explorer, could check this?
IE still is the marketplace leader and a huge component
of other folks will omit your magnificent writing due to this problem.
http://detailedwrinkle53.snack.ws دوشنبه 1 خرداد 1396 08:49 ق.ظ
It's an amazing post designed for all the internet users; they will obtain advantage from it I am sure.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 07:57 ق.ظ
Hi there everybody, here every one is sharing these knowledge,
so it's good to read this website, and I used to visit this
website all the time.
tara شنبه 30 خرداد 1394 04:49 ب.ظ
اخی جه باحال دوست داشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر