تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 15
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 15
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 10:49 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

اگر آمدى

به دلت بد نیار

شهر همان شهر است

كوچه همان كوچه خانه همان

تنها من،

كمى مرده ام.....


چشمامو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم..... هیون با سرعت متوسطی در حالیکه با دست راستش دست من رو گرفته بود و نوازش میکرد رانندگی میکرد......:

هیون:بریم خونه....؟ جای دیگه ای نمیخوای بری؟

من:نه عزیزم.....زودتر بریم خونه........

سرعتش رو کمی بیشتر کرد و من واسه چند دقیقه استراحتی کردم......

******

ساعت از 12 گذشته بود.....سورا به زور جلوی جونگ مین رو گرفته بود تا بیشتر از اون نه سیگار بکشه نه مشروب بخوره....... چون اگه ادامه میداد احتمالا تا صبح یه بلایی سرش میومد!... جونگ مین سرش رو روی پای سورا گذاشته  بود و گیج بود....با صدایی که بیشتر از حالت عادیش دورگه شده بود گفت:

جونگ مین:سورا ..... ؟

سورا به جونگ مین نگاه کرد که به سقف خیره بود:هوم؟

جونگ مین:اون الان....حتما پیششه.... مگه نه؟

سورا لباش رو تر کرد و گفت:جونگ مین تو حالت خوب نیست......باید بخوابی.....

جونگ مین اخمی کرد و چشماش رو بست:نه خوابم نمیاد.

سورا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.....نمیتونست توی این شرایط تنهاش بزاره و خوشبختانه فردا کلاس نداشت....!

جونگ مین:الان باید بهت بگم که دیگه دیره و برو خونه...... باید بگم مزاحمت شدم و معذرت خواهی کنم! اما نمیتونم ازت بخوام بری.....نمیتونم تنها باشم..... واسه همین میخوام که بمونی؛حداقل امشب....

سورا : من پیشت میمونم جونگ مین.....هنوز اینقدر دیوونه نشدم که آدمی که توی این حاله رو تنها بزارم....

جونگ مین دست سورا رو گرفت و چشماش رو بست: من میمیرم سورا.... شک نکن.!

" هیورین در خونه رو باز کرد و  با بهت به جونگ مین که پشت در ایستاده بود خیره بود....:پارک جونگ مین.....تو....اینجا چیکار میکنی......

جونگ مین جلو رفت و محکم بغلش کرد....هیورین هم کم کم دستاش رو دور جونگ مین حلقه کرد:

جونگ مین:نتونستم بیشتر از این نبودنت رو تحمل کنم.... برخلاف تو.

هیورین لبشو گزید:جونگ مین....؟ من.....

جونگ مین محکمتر بغلش کرد:میشه چیزی نگی؟ همه چیزو خراب میکنی اگه بخوای حرفایی که قبل از اومدنت به اینجا(آلمان)بگی رو تکرار کنی... .

هیورین چند لحظه چشماش رو بست و توی همون حالت موند تا جونگ مین خودش از آغوشش دل بکنه و عقب بره......

جونگ مین:پیدا کردنت راحت نبود...... هیچ نشونه ای ازت نداشتم....

هیورین آروم ازش جدا شد:من نمیخواستم که پیدام کنی جونگ مین. من  بهت گفتم؛همه چیز بین ما تموم شـــ.....

جونگ مین جلو رفت و لباش رو بوسید........"

♥-♥-♥-♥

در خونه رو باز کرد ؛ دستشو پشت کمرم گذاشت و منو به سمت داخل خونه هدایت کرد.... کفشام رو همونجا در اوردم..... هیون جلو اومد و دستم رو گرفت:

هیون:بریم اتاقمون رو ببین عزیزم.

لبخندی زدم:بریم!

خونه کاملا مرتب بود  و هر چیزی که توی دکوراسیون میشد داخلش گل گذاشت پر از رز سفید بود،نور خونه هم ملایم بود..... اتاق من و هیون جونگ و دو تا اتاق دیگه طبقه ی بالا بود....در واقع به جز اتاق ما 3 تا اتاق دیگه بود اما اون یکی درواقع استفاده نمیشد و یه سری وسایل فقط توش گذاشته شده بود.....

با اتاق رسیدیم؛هیون در رو باز کرد و داخل رفت:بفرمایید !

وارد اتاق شدم ، همه چیز عالی بود.....از ترکیب رنگ گرفته تا تخت و این چیزا...... خندیدم:هیون عالی شده! واقعا خیلی خوب شده

از پشت بغلم کرد و گفت:خوشحالم که خوشت اومده.....

بعد از این حرفش سکوت برقرار شد و چند ثانیه بعد لباش از پشت روی گردنم نشست....... حس عجیبی داشتم یه چیزی شبیه ترس.... قلبم بالا و پایین میپرید...کمی خودمو توی بغلش جمع کردم:هیون جونگ ...

همونطور که گردنم رو می بوسید جواب داد:بله عزیزم..؟

نفسام نامنظم شده بود:میشه صبر کنیم.... چند دقیقه...؟

رو به روم ایستاد و پیشونیمو بوسید: هرجوری که تو بخوای :* میرم آب بخورم تو چیزی لازم نداری؟

سرمو تکون دادم:نه عزیزم،مرسی هیون...

لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت....جلوی آینه رفتم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم"چت شده تو... این چه قیافه ایه...."....صفحه ی گوشیم روشن شد.....داشت زنگ میخورد...برش داشتم و بدون نگاه کردن جواب دادم:بله؟

-:هانا؟ وای .... مرسی که جواب دادی....

جونگ مین بود،از صدای گرفته ش میتونستم نگرانی رو حس کنم:جونگ مین؟؟؟؟

جونگ مین:مگه با هیون جونگ نیستی هانا؟؟نکنه....؟

من:آره. تازه رسیدیم خونه. همه چیز خوب بود....

کمی مکث کرد:

من:من باید برم جونگ مین.

قبل از اینکه قطع کنم گفت:نه نه صبر کن......باید بدونی که این قضیه......هرچیزیم که بشه....حتی اگه واقعا زنش بشی..... واسه من هیچی عوض نمیشه هانا. تو حق منی و من تورو پس میگیرم.....

اجازه ی جواب دادن بهم نداد و قطع کرد.....دیگه مغزم جوابگوی این همه فکر نبود.... گوشی رو رو میز گذاشتم و شقیقه هامو ماساژ دادم...... چند دقیقه بعد هیون وارد اتاق شد،لبخندی زدم و دستشو گرفتم.....

غلتی خوردم و سرمو از روی بازوش بلند کردم؛خوابیده بود...... به چهره ی معصومش نگاه کردم:" تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست کیم هیون جونگ..... ببخش منو...."

بلند شدم و همزمان قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکید رو پاک کردم..... رب دوشم رو از پایین تخت برداشتم و پوشیدم؛همونجور که از روی تخت بلند میشدم و موهامو مرتب میکردم این حرفا توی ذهنم میپیچید:"گند زدی کیم هانا...همه چیزو خراب کردی...... چطور میخوای باز تو چشماش نگاه کنی...."سمت حمام رفتم و آبی به دست و صورتم زدم؛ حس فوق العاده بدی داشتم.....

ساعت از 8 گذشته بود ، بعد از چند دقیقه سمت آشپزخونه رفتم  و مشغول درست کردن قهوه و چیزای دیگه واسه صبحونه شدم.... اشکام بند نمیومد.... دیگه حال خودمم داشت از اینهمه اشک بد میشد.... نمیدونم چه مدت مشغول آماده کردن میز بودم اما به خودم که اومدم هیون جونگ در حالیکه که کرواتش رو میبست داشت از اتاق خارج میشد..... :

من:هیون جونگ؟ کجا میری.....؟

حتی نگاهمم نکرد... .

هیون:میرم شرکت. سعی میکنم زود برگردم. البته اگه مهمه واست.

با بغض گفتم:حداقل بیا قهوه بخور؛اینجوری نرو.....

سمت میز اومد و قهوه ش رو یه نفس خورد:مرسی هانا،اگه کاری داشتی زنگ بزن؛خداحافظ .

طولی نکشید که صدای در تبدیل به آخرین صدایی شد که توی فضای خونه پیچید،حس میکردم حتی نفس هم نمیکشم..............

سوهیون در حالیکه سعی داشت کفشش رو درست بپوشه سمت ماشین رفت و سوار شد:

سوهیون:سلـــــــــــــام جونگ وووووووو!

جونگ وو خندید:سلام:))) چی خوردی سوهیون؟صدات تا هفت تا کوچه ی دیگه هم میره :|

سوهیون با غیظ نگاش کرد:لیاقت تاقچه ی بلاییه! دست هرکسی بهش نمیرسه:| نه اصلا تقصیره منه که وقت میزارم بیام با تو صبحونه بخورم!تقصیره منه که میخوام انرژی مثبت بهت بدم:| اصلا بزار من پیاده شم اینجوری فایده نداره!

جونگ وو در حالیکه که بی اختیار میخندید حرکت کرد:غلط کردم بابا:| حالا یه چیزی گفتم ! تو چرا جدی میگیری؟:))

سوهیون دست به سینه نشست و با لبخند گفت:حالا کجا میریم؟

جونگ وو:همونجایی که همیشه میریم:))))

سوهیون بعد از چند دقیقه سکوت گفت:به هیون جونگ زنگ نزدی؟

جونگ وو:الان خوابن اونا!

سوهیون کمی خودشو جمع کرد و گفت:از دیشب تا حالا دلم شور میزنه..... حس میکنم قراره یه چیزی بشه.

جونگ وو گوشیش رو برداشت:اینم به خاطر اینکه خیالت راحت شه!

شماره ی هیون رو گرفت و گوشی رو روی بلندگو گذاشت؛بعد از چندتا بوق جواب داد:

هیون:جانم جونگ وو؟

جونگ وو:بـــــــــــــــــه شاه داماد! چطوری؟ کجایی؟

هیون:شرکت.

جونگ وو کمی تعجب کرده بود،هم از لحن هیون و هم از اینکه شرکت بود،اما سعی کرد زیاد بروز نده:

جونگ وو : خب امروز رو نمیرفتی؛میموندی خونه!

هیون:اگه میموندم دعوامون میشد.

جونگ وو:چرا هیون جونگ؟!چی شده؟!

هیون در حالیکه جواب کسه دیگه ای رو میداد گفت:جوگ وو بعدا حرف میزنیم.... الان باید برم. فعلا خداحافظ.

جونگ وو:باشه.... تا بعد.

قطع کرد و به سوهیون نگاه کرد.....اما هیچکدوم حرفی نزدن.... سوهیون بعد از چند دقیقه گفت:

سوهیون:یعنی چی شده جونگ وو؟! هنوز یه روز نگذشته! دعوا؟! هیون جونگ؟! اونم با هانا؟!

جونگ وو لبشو گزید:هیچی به ذهنم نمیرسه..... میخوای بریم پیش هانا؟

سوهیون سرشو تکون داد:نه جونگ وو .... بعد از صبحونه خودم میرم پیشش. بزار یکم بیشتر فکر کنم... گیج شدم واقعا....


و نگاهشو به بیرون داد.... .


من خیلی شرمنده مبه خدا تقصیر امتحانا بود این تاخیــــــــــــــر ببخشید کلیحالا شما تلافی نکنید
منتظر نظراتتون هستم



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت چهارشنبه 29 بهمن 1393 02:06 ق.ظ
چه گندی زد هانا؟؟؟؟؟؟؟
من برم قسمت بعدی
مرسی عزیزم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
گـــــــــــــند
agra جمعه 17 بهمن 1393 08:50 ب.ظ
سلام خوبی، هانا
هیونمرسی گلم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرسی عزیزم ♥
هانا
هیون
خواهش گلم
غریبه یکشنبه 12 بهمن 1393 01:18 ق.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
فلفلی شنبه 11 بهمن 1393 12:27 ق.ظ
الان چی شد ؟ من که نفهمیدم . ممکنه وسط معرکه هانا اسم جونگمین رو آورده باشه ؟ بعید نیست . این دختره کلا احمقه . تکلیفش با خودش معلوم نیست . دختره ی اخمخه اخمخه اخمخ .
حالا یکی نیست بگه تو چرا حرص میخوری ؟ نه که خیلی از هیون جونگ خوشت میاد ؟ خخ خخ خخ .
حالا مهم نیست . میمونه این تاخیر گرانبها . تازه بازم کم نوشتی که . چرا اینقدر کم مینویسی ؟ اگرم قراره از چیزی حرص بخورم فقط همین دیر اومدنا و کم نوشتن های جنابعالیه .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
ایشالا قسمت بعدی یا كلا یكی دو قسمت دیگه روشن سازی میكنمآره خداییش رو اعصاب خودمم خیلی راه میره:| ببخشید دعوام نكنسعی میكنم بیشتر بنویسم دیگه
یه دنیا امید جمعه 10 بهمن 1393 11:09 ب.ظ
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت :
زندگی اش را مدیون ماشین گران قیمتش است ...
و خدا همچنان لبخند می زد ..

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر