تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 14
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 14
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 01:59 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

خوبم.... باور کنید!

اشکها را ریخته ام، غصه ها را خورده ام...

نبودن ها را شمرده ام!

این روزها که میگذرد،خالی ام....

خالی از خشم،نفرت،دلتنگی.... و حتی عشق!

خالی ام از "احساس"...




هوا تقریبا تاریک شده بود و آهنگ مورد علاقه م که تلفیقی از پیانو و ویالن بود در حال نواخته شدن بود.... مهمونا مشغول صجبت با همدیگه بودن و چند نفر هم دور تر از میز و صندلی ها(فضای خالی ای که واسه رقص بود)در حال رقص بودن(تانگو:)) ... تا اون موقع تعدادی از مهمونا اومده بودن و به من و هیون جونگ تبریک گفته بودن.... ما هم ایستاده بودیم ؛ هیون دستش رو دور کمرم حلقه کرده بود و کمرم رو نوازش میکرد.....:عروس خوشگلم حالش خوبه؟

گونه ش رو بوسیدم:اوهوم.... خوبم عزیزم:*

لبخندی زد:خوبه:)

خاله م که اینبار اومدنش از فرانسه به کره با عروسی من همزمان شده بود و از این موضوع خوشحال بود ، با شوق جلو اومد و بغلم کرد،خندیدم...:خوشگلِ خالــــــــــه! باورم نمیشه اینقدر زود بزرگ شدی ! واست آرزوی خوشبختی میکنم فدات شم....

آروم ازش جدا شدم و لبخندی زدم:مرسی خاله جون؛خیلی حوشحالم که اینجایی:*...

رو به شوهر خاله م کردم و باهاش دست دادم:مرسی که اومدین.

لبخندی زد و رو به منو هیون گفت:خوشبخت بشید.

اونا هم رفتن ؛ چند نفر دیگه که شامل دوستا و چند تا از فامیل های دور بودند هم جلو اومدن و با آرزوی خوشبختی تبریک گفتن..... همراه هیون جونگ رفتیم و سر میزی که جونگ وو،سوهیون،نانا،جیهو ،مین هی و سیوون نشسته بودن نشستیم. جونگ وو سوتی زد:

جونگ وو:عروس و داماد بالاخره افتخار دادن و اومدن پیش ما! من حس میکنم ازم سواستفاده شده! تا امروز "جونگ وو" از دهنتون نمی افتاد! حالا که عروسی برگزار شده و کاری ندارید بهم محل نمیزارین!

خندیدم:چی میگی دیوونه! نمیشد که مهمونا رو ول کنیم!

هیون دستش رو دور شونه م انداخت:خودتو ناراحت نکن عزیزم! جونگ وو رو که میشناسی !

جونگ وو با حالت گریه گفت:ببین تورو خدا! چون ناراحتیام رو بروز نمیدم اصلا واسش مهم نیست احساسات من! به توام میگن دوست هیون؟!اهه اهه....

هیون خندید:منو شطرنجی کنید لطفا!

سوهیون چشم غره ای به جونگ وو رفت و با لبخندی تصنعی رو بهش گفت:جونگ وو جان اینقدر حرف میزنی یه وقت فکت خسته میشه ها! استراحت بده به خودت!

جونگ وو تکیه داد :ایش! من قهرم اصلا!

همه خندیدیم و سربه سر جونگ وو گذاشتیم ،در ضمن تونستیم در آخر بهش ثابت کنیم که احساساتش مهمه:))) زمان زود گذشت و وقت شده بود......

♥♥♥♥♥♥

خودشو روی کاناپه انداخت و چشماشو بست ،گرمی اشگ رو پشت پلکش حس میکرد.... بعد از چند ساعت بی هدف رانندگی کردن دلش راضی شده بود که برگرده خونه..... ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه ی چشم بسته ش بیرون ریخت.... "نباید از دستش میدادی پارک جونگ مین..... به خاطر حماقت خودت.... به خاطر اون هیورین ، همچین فرشته ای رو گذاشتی و رفتی....."....چشماشو باز کرد و بلند شد..... یادش اومد که شماره ی سورا رو ازش گرفته بود؛ گوشیش رو برداشت شماره ی سورا رو پیدا کرد.... ساعت از 7 گذشته بود....فکر کرد شاید فقط یه نفر که از همه چیز بی خبره الان بهتر از بقیه بتونه کنارش باشه:

جونگ مین:سورا؟

سورا:شما؟

جونگ مین:جونگ مینم..... میتونی بیای اینجا....؟ الان؟

سورا:سرما خوردی از صبح تا حالا؟؟؟ صدات گرفته..... آره کلاسم ساعت 5 تموم شد و اومدم خونه... چیزی شده؟

جونگ مین که فکر کرد اگه یه کلمه ی دیگه حرف بزنه بغضش با صدای بلندی میشکنه گفت:فقط بیا.... میبینمت.

سورا دیگه چیزی نپرسیدو قطع کرد....... جونگ مین همون لحظه بلند شد و در خونه رو نیمه باز گذاشت.. برگشت و روی کاناپه(به کمر)دراز کشید...... حدودا 20 دقیقه ی بعد سورا رسید؛ تقه ای به در زد و وارد شد.... جونگ مین همونجور که چشماش بسته بود و دراز کشیده بود ،با ساعد دستش روی چشما و پیشونیش رو پوشونده بود گفت:سورا... اومدی؟

سورا روی مبلی که کنار کاناپه بود نشست و پالتوش رو درآورد.... بعد از چند دقیقه سکوت گفت:چیزی شده....؟

جونگ مین که سعی داشت تا جاییکه ممکن بود حرف نزنه آروم گفت:نه...... فقط نمیتونستم الان تنها باشم.....

سورا با تردید از سرجاش بلند شد و کنار کاناپه رو به روی جونگ مین زانو زد؛دستش رو جلو برد و دست جونگ مین رو کنار برد.....:

سورا:داری گریه میکنی؟!

جونگ مین سریع پلکای خیسش رو پاک کرد و نشست.... سورا هم عقب رفت و دوباره روی مبل که فاصله ی چندانی با کاناپه نداشت نشست....جونگ مین خم شد و از توی کشو یه بسته سیگار در اورد؛زیرسیگاری رو روی دسته ی کاناپه گذاشت و سیگارش رو روشن کرد..... سورا منتظر شد تا جونگ مین سکوت رو بشکنه،جونگ مین با صدای گرفته ای گفت:

جونگ مین:امروز یکی از بدترین روزای زندگیمه..... ببخش بابت این حالم.

سورا:چرا....؟

لبخندی زد:خیلـــــــــــــــی پیچیده ست.... ولی خلاصه ش اینه که کسی رو از دست دادم که میتونست زندگیم رو به حالت عادی برگردونه..... کسی که دوسش داشتم. امروز ازدواج کرد....

سورا با تعجب گفت:خب چرا گذاشتی ازدواج کنه؟؟مگه اون دوسِت نداشت...؟؟

جونگ مین لباشو تر کرد:همونقدری که من دوسش دارم اونم دوستم داشت.... ولی تقصیره خودم بود... ناراحتش کردم..... باعث شدم اذیت شه.... سختی کشید... اما هنوزم منو قبول میکرد.....

سورا با گیجی نگاش میکرد،جونگ مین خنده ی نصفه و نیمه ای کرد:

جونگ مین:میدونم که از حرفام هیچی نمیفهمی:)) ولی مرسی که با اینحال بازم گوش میدی...!

سورا آهی کشید.....:همه چیز درست میشه..... نمیدونم چی بگم:(

جونگ مین سیگارش رو که تموم شده بود خاموش کرد و صورتش رو با دستاش پوشوند،صداش به وضوح میلرزید:من دیوونه میشم سورا..... دیوونه میشم....

سورا با بغض رفت و کنار جونگ مین نشست:جونگ مین آروم باش.....

اما جونگ مین همچنان صورتش رو با دستاش پوشونده بود.... سورا به شدت احساساتی بود و  سعی داشت بغضشو که ناشی از دیدن ناراحتی جونگ مین بود رو بگیره..... دستشو رو جلو برد و سر جونگ مین رو توی بغلش گرفت:

سورا:گریه نکن......اینجوری.... اینجوری منم....گریه م میگیره....

جونگ مین بی هیچ مقاومتی خودشو توی بغل سورا رها کرد و راحت تر اشک ریخت....اما اینبار با صدای بلند...............................


ساعت از 11 گذشته بود؛ مهمونا منتظر بودن تا بعد از بدرقه کردن ما برن.... به سوهیون گفتم که منو هیون میریم توی اتاق عروس و چند دقیقه ی دیگه میریم تا به مهمونا خبر بده، با هیون جونگ سمت اتاق عروس رفتیم..... خسته بودم.... به محض رسیدن به داخل اتاق روی کاناپه لم دادم.....هیون هم کنارم زانو زد و موهام رو کنار زد:

هیون:خسته ای خوشگلم؟

دستشو گرفتم و لبخندی زدم:نه.... خسته نیستم.

پیشونیمو بوسید:بریم خونه....؟؟؟

ناخودآگاه کمی جاخوردم......انگار داشت جدی میشد و من از اون شب بعد رسما زن کیم هیون جونگ بودم.... کسی که اگه نبود شاید منم نبودم..... اما با اینجال گوشه ای از قلبم با این حس مخالف بود و چیزه دیگه ای میخواست..... و این زجرآور بود،بغض کردم:

من:بریم عزیزم......بریم خونه مون.....دوست دارم ببینم اون اتاقی که واسه سورپرایز شدنم بهم نشون ندادی چه شکلی شده:*

خندید:مطمئنم خوشت میاد......

لبخندی زدم و بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم:من آماده م..... بریم

دستمو گرفت:بریم......

از اتاق بیرون رفتیم.... همه ایستاده بودن و با لبخند به ما خیره بودن،موسیقی همچنان نواخته میشد.... همونطور که مهمونا ( که یکجا جمع شده بودن)مشغول صحبت بودن؛مامانم سمتم اومد و بغلم کرد.... هیون کمی فاصله گرفت تا مامانم راحت باشه.... آروم ازم جدا شد؛اشک توی چشماش جمع شده بود؛درست مثل من.....:دختر خوشگلم داره میره خونه ی خودش..... دلِ مامان کلی واسش تنگ میشه.... واسه اون قیافه ی ژولیده ت اول صبح.... و واسه خیلی چیزای دیگه....

کنترل یک قطره از اشکام از دستم خارج شد و روی گونه م سر خورد......: یه جوری میگی که انگار نمیخوام برگردم مامان..... اینجوری نگو.....

بغلم کرد و موهام رو نوازش کرد:کی میرید ماه عسل...؟

من:احتمالا دو سه روز دیگه.......

لبخند پر از بغضی زد:مطمئنم که خوشبختت میکنه عزیز دلم.....

موهام رو مرتب کرد:حالا دیگه نوبت باباست.....

پدرم جلو اومد و بغلم کرد..... :حس عجیبی دارم....دیگه قرار نیست آخر شبا با یه لیوان نسکافه بیای اتاق کارم و همه ی خستگیم رو از بین ببری هانا کوچولوی من....

به زور اشکام رو نگه داشتم و خندیدم..... :دارید یه کاری میکنید که هیون جونگ فکر کنه بهتره داماد سرخونه بشه تا اینکه این حرفارو بشنوه:))

پدرم خندید: هیون جونگ مرد خوبیه،مطمئنم واست چیزی کم نمیزاره،پس خیالم راحته.....

دستام رو رها کرد.....مامانم سرش رو کج کرد و با عشق بهم خیره شد....:برو عزیزم. برات آرزوی بهترینا رو داریم....:*

سرمو با لبخند تکون دادم و سمت مامان و بابای هیون رفتیم....هر دو بغلم کردن و واسمون آرزوی خوشبختی کردن و مامان هیون بهم گفت مطمئنم باشم که اگه هیون اذیتم کنه قبل از اینکه خودم کاری کنم اون حسابشو میرسه!پدرشم به هر حال تایید کرد:))....

(Seo Hyun)

با بقیه ی دوستامونم یه خداحافظیه کلی کردیم.... همونجوری که سمت ماشین میرفتیم سوهیون همراه من و جونگ وو همراه هیون راه میومد و حرف میزدیم.....:

جونگ وو:کادو هارو فردا صبح میفرستم خونه تون هیون جونگ....

هیون:آدرس رو که یادت نرفته؟

جونگ وو با غیظ بهش نگاه کرد:واقعا متاسفم که حافظه ی منو در حد ماهی گلی میبینی:|

هیون خندید : پس بفرست دیگه:)))

به ماشین رسیدیم.... سوهیون که تا اون لحظه هم خیلی خودشو نگه داشته بود اشکاش پشت سرهم پایین ریخت و منو بغل کرد:وای هانـــــــــــــــــا حس عجیبی دارم.......

کمرش رو نوازش کردم:منم همینطور:))) خلی عجیب....

سوهیون:مواشب خودت باش.....باشــــــــــه؟

اروم ازش جدا شدم:چشم..... نگران نباش....

سوهیون اول نگاهی به هیون و بعد به من کرد:قبل از ماه عسل میبینیمتون دیگه..؟؟

هیون تایید کرد:آره سوهیون فکر کنم دو سه روز دیگه بریم.

سوهیون اشکاش رو پاک کرد.....:فردا بهت زنگ میزنم هانا....

لبخندی زدم و بوسیدمش:باشه عزیزم...

سمت جونگ وو رفتم و بغلش کردم:مرسی که اینهمه کمک کردی دیــــــــــــوونه:))

جونگ وو  با خنده گفت:برو که چون امشب عروسیتونه هیچی بهتون نگفتم کلی هم حرف خوردم:))

ازش جدا شدم:ناراحت نشیا....شوخی میکنم....!

جونگ وو لباشو جمع کرد و گفت:نه چه ناراحتی ای! تو خودت دیوونه ای بعد به من میگی دیوونه:|

هیون در حالیکه که از بغل سوهیون درمیومد گفت:اوی با زن من درست صحبت کن!

جونگ وو:هعـــی روزگار.....بعد از اینهمه سال در نمیاد بگه با دوست من درست صحبت کن:| زن ذلیلِ بدبخت:|

رو به سوهیون با خنده گفتم:ما بریم دیگه:)))

سوهیون هم لبخندی زد.....:به سلامت عزیزم:*

هیون در رو واسم باز کرد و بعد از سوار شدنِ من خودش سوار شد و ماشین رو روشن کرد.....سوهیون و جونگ وو همون مسیری رو که همراه ما اومده بودن برگشتن و به بقیه مهمونا پبوستن.... ما هم باید از جلوی اونا رد میشدیم و سمت در خروجی میرفتیم.... با لبخند به کسایی که واسمون دست تکون میدادن خیره بودم......... بعد از دو سه دقیقه از باغ خارج شدیم..............



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:56 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this
topic to be actually something that I think I would never understand.

It seems too complex and extremely broad for me. I'm looking forward for
your next post, I'll try to get the hang of it!
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 03:51 ب.ظ
If some one needs expert view about running a blog afterward i recommend him/her to go to see this weblog, Keep up the pleasant job.
agra چهارشنبه 3 دی 1393 09:58 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
Sara سه شنبه 2 دی 1393 11:24 ب.ظ
ولی تو منو بیشتر دوس داری، مگه نه؟
....
زودتر بذار ادامه شو
چه روزایی میذاری؟
مرسی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:

امتحانا شروع شد و من کلی پیشتون شرمنده شدم
جمعه ها
غریبه یکشنبه 23 آذر 1393 04:08 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر