تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 13
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 13
دوشنبه 10 آذر 1393 ساعت 01:13 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

امـشبـ هـیچـی نـمے خـواهـم!

نـه آغـوشـت را

نـه نـوازش عـاشقـانـه ات را

نـه بـوسـه هـآے شـیریـنت....

فقـطـ بـیــــــا....

مےخـواهـم تـا سحـر بـه چشـمـان زیبــــایت خیـره بـمــانـم

هـمیـن کـافـی است....

بـراے آرامـش قلبـــ بــی قـرارم؛

تـو فقـط بـیــآ......


سرمو پایین انداختم و با انگشتام بازی کردم؛موهامو پشت گوشم برد و در حالیکه لبخندی روی لبش بود گفت:نمیخواد جواب بدی..... میدونم که بیشتر منو دوست داری.... وقتی از آلمان برگشتم و توی ویلا دیدمت حس کردم دنیا رو بهم دادن..... حس کردم حتما هنوزم دوسم داری که اونجایی... اما اون حرفایی زدی باعث شد واسه یه لحظه فکر کنم واقعا دیگه هیچ جایی توی قلبت ندارم..... وقتی اونشب بهت زنگ زدم و اومدی واقعا حس خوبی داشتم..... اما برخلاف میلم اون اتفاق افتاد منم حالم سرجاش نبود.... هانا من نمیتونم .... تو واسه من با همه فرق داری.... نمیخوام از دستت بدم..... با من بیا.

فقط بهش نگاه میکردم....دستم رو محکم فشرد و جلوتر اومد.....:این سکوتت .... یعنی میای دیگه؟

یکه خوردم....صورتش خیلی بهم نزدیک بود،کمی عقب رفتم و بریده بریده گفتم: نــ...ــه.... نمیتونم.......

آروم کنار گوشم گفت:تو نمیتونی مال کسه دیگه ای به جز من باشی هانا..... نباید همچین چیزی بشه....

هم عصبانی بودم و هم حس میکردم دارم خفه میشم،درد خفیفی توی قفسه ی سینه م پیچید..... ناخودآگاه دستم رو سمت آستینش بردم و بهش چنگ زدم ، نمیتونستم نفس بکشم،چند قطره اشک از گوشه ی چشمم لغزید جونگ مین که متوجه حالتم شده بود گفت :هانا حالت خوبه...؟؟؟

دستش رو گرفتم و محکم فشار دادم،سعی کردم نفسمو سرجاش بیارم:برو ..... نباید اینجا باشی..... من خوبم.... قبل از اینکه مین هی بیاد.....برو.... نباید کسی تورو اینجا ببینه.... بزار همه چیز همونجوری بشه که باید بشه.....

نگاه سرگردانی بهم انداخت،انگار که میخواست دلیل این حالمو بفهمه،اما چیزی نگفت:تو با من میای هانا. بلند شو یه چیزی بپوش!

دستمو پشت گردنش گذاشتم و سرشو پایین اوردم.....چند لحظه مکث کردم و بعد لباش رو بوسیدم.... آروم گفتم:برو ...... لطفا.

قبل از اینکه ازش فاصله بگیرم یه دستش رو دور کمرم و دست دیگه ش رو پشت گردنم گذاشت و محکم لبامو بوسید..... یقه ی لباسشو توی دستم مچاله کردم و جوابشو دادم..... قطره های اشک پشت سر هم روی گونه م سُر میخورد..... اروم ازش جدا شدم؛ با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم:برو جونگ مین..........

دستشو روی گونه م کشید و پیشونیمو بوسید....:من از تو نمیگذرم .... حتی اگه امروز ازدواج کنی.

با همون چشمایی که پراز اشک بود ملتمسانه بهش خیره شدم..... اما قبل از اینکه چیزی بگم سمت بالکن رفت و تو یه چشم بهم زدن دیگه توی اتاق نبود.................

♥•♥•♥•♥•♥•♥•♥•♥

جونگ وو وارد باغ شد و در حالیکه همه چیزو ، از گل ها گرفته تا محوطه ای که واسه مهمونا آماده شده بود (و هنوزم دو سه تا از مسئولای تدارکات مشغول بودن)رو بررسی میکرد ، سمت پارکینگ رفت؛بعد از پارک کردن ماشین،گوشیش رو دراورد و در حالیکه کرواتش رو مرتب میکرد ،به سوهیون زنگ زد:

جونگ وو:سوهیــــــــــــون؟کجایید شما؟

سوهیون: فکر کنم تقریبا نیم ساعت دیگه اونجا باشیم.... تو رفتی باغ؟؟ آماده ست همه چیز؟

جونگ وو:آره تا جاییکه من دیدم همه چیز عالی بود،فقط یه عروس کم داریم الان! زود بیایید ، میدونی که ساعت 4 هیون جونگ توی محراب  منتظره که عشقش بیاد! زود بیایـــــــــــــــید!مهمونا هم اومدن تقریبا.

سوهیون با خنده جواب داد:باشــــــــــه میبینمت!

جونگ وو هم از ماشین پیاده شد و سمت آسانسور رفت، اما بعد از رسیدن به سالن اصلی بهش گفتن که هیون جونگ توی باغ پیش مهموناست؛پس سمت باغ رفت!..... اون محوطه ای که توی باغ بود یه قسمتیش میزهای گرد و صندلی های سفید چیده شده بود ، قسمت دیگه ش هم چند ردیف صندلی  سمت راست و چند ردیف سمت چپ پشت سرهم چیده شده بود . بین صندلی ها ،فرش قرمزی که تا جایی که قرار بود کشیش بایسته ادامه داشت، پهن شده بود و حاشیه اش هم با شمع های کوچیک تزیین شده بود..... جایی که کشیش ، هیون جونگ و هانا باید می ایستادند با گل آرایی خاصی مشخص شده بود.....گل های ریز سفید. جونگ وو بعدا از برانداز کردن همه چیز سمت هیون جونگ رفت که مشغول صحبت با مهمونا بود.....

قبل از اینکه مین هی برسه من وقت کرده بودم که صورتم رو آب بزنم و یه چیزی بخورم که رنگ و روم سرجاش بیاد .... اون متوجه چیزی نشد،اما وقتی که سوهیون برگشت چند باز ازم پرسید که چیزی شده و حالم خوبه یا نه.... منم بهش اطمینان دادم که هیچ اتفاق خاصی توی اون 20 دقیقه ای که رفت تا لباسش رو بیاره و بیاد نیوفتاده ... مین هی هم یکی از کسایی که توی یکی از شعبه های آرایشگاهش هم کار آرایش میکرد و هم مو رو با خودش اورده بود تا مامانم رو آماده کنه و خودش فقط وقت کرد که منو سوهیون رو حاضر کنه....

بعد از تنظیم کردن تور زیر موهام مین هی عقب رفت و با ذوق بهم خیره شد....موهام رو به خواسته ی خودم ساده درست کرده بود..... ناخودآگاه لبخندی زدم. بلند شدم و توی آیینه ی قدی به خودم خیره شدم.....:

من:مین هی واقعا ازت ممنونم..... موهام و آرایشم دقیقا همونجوریه که میخواستم!

مین هی با ذوق دستاش رو بهم زد:باعث خوشحالیـــــــــــــه که دوست داری عزیزمممم....

سوهیون وارد اتاق شد و جیغ کوتاهی کشید:وای نگاش کـــــــــــــــــــــن! فوق العاده شدی هانا!

خندیدم:مرسی عزیزم تو هم حرف نــــــــــداری! لباست هم خیلی خوشگله دوسش دارم!

سوهیون چرخی زد : مرسی عشقم!

لباسش رو به پیشنهاد من سفید خریده بود،هرچند که میگفت فقط عروس باید سفید بپوشه اما من متقاعدش کردم که اگه ساقدوش منه پس باید به حرفم گوش کنه:)).... مین هی از ما خداحافظی کرد و رفت خونه تا فقط لباسش رو بپوشه و بیاد باغ، چون از قبل آرایش کرده بود. مامانم بعد از رفتن مین هی و همکارش وارد اتاق شد و در حالیکه لبخند میزد اشک توی چشماش جمع شده بود.....:دخترم.....

با بغض لبخندی زدم:مامان........خوشگل شدم..؟

سرشو تکون داد و با اصرار تاکید کرد:حرف نداری عزیز دلم.....

سوهیون با خوشحالی که سعی در پوشوندن بغضش داشت گفت:گریه نکنیدااااااا..... الان باید خوشحال باشیم!

من:آره مامان جونم..... نمیخوام گریه کنی:*

جلو رفتم و بغلش کردم.........شونه م رو نوازش کرد و بعد از چند دقیقه ازم جدا شد:

مامان:چان یـــــــــــــونگ!؟ بیا اینجا دخترمون رو ببین.....

صدای پای پدرم رو میشنیدم که داره به اتاقم نزدیک میشه....چند ثانیه بعد وارد شد و سوتی زد:واو.....  دختر خوشگلم مثلِ ماه شده.

یه کت و شلوار مشکی و پاپیون مشکی،مثل همیشه مرتب  و خوشتیپ! با شوق بغلش کردم..... بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود و دلایل مختلفی داشت...... جونگ مین،زندگیم بعد از امشب،جداییم از این خونه و خیلی چیزای دیگه....

بعد از اینکه مامان و بابام یه دستبند فوق العاده خوشگل و ظریف که سفارشی واسه من درست شده بود رو بهم دادن از خونه بیرون رفتیم،البته قبلش یه دلِ سیر به اتاقم نگاه کردم.... سوار لیموزین شدیم و سمت باغ حرکت کردیم.................. توی مسیر سوهیون مدام حرف میزد تا فضا خوب باشه و کسی گریه ش نگیره؛موفق هم شد! نیم ساعت بعد به باغ رسیدیم اما از در پشتی رفتیم تا من قبل از رفتن پیش مهمونا به اتاق عروس که از ساختمون اصلی جدا بود برم.... هرچهار تامون از ماشین پیاده شدیم و وارد اتاق نسبتا بزذگی که دکورش کاملا سفید بود شدیم.... چند تا کاناپه چیده شده بود؛یه دیوارش کامل آینه بود و دیوار دیگه ش کاملا شیشه ای بود و به قسمتی از باغ دید داشت(جوری که اگه از اون یکی در بیرون میرفتیم به محوطه ای که واسه مهمونا آماده شده بود میرسیدیم.).... من روی کاناپه نشستم و سوهیون و مامانم یعد از مرتب کردن موهاشون از اتاق بیرون رفتن. سوهیون رفت ببینه اگه کشیش اومده  وهمه چیز آماده ست من و پدرم هم بریم..

چند دقیقه بعد سوهیون سرشو از لای در داخل اورد و با لبخندی که یه لحظه هم از لباش محو نمیشد گفت: دو سه دقیقه ی دیگه بیایید؛ مهمونا دارن میشنن و کشیش هم منتظره.

من:هیون جونگ کجاست؟

سوهیون چشمکی زد:اونم کنار کشیک ایستاده و منتظره! خیلی خوب شده حواست باشه غش نکنی!


چند دقیقه گذشته بود...... به خودم که اومدم دستم رو محکم دور دست پدرم حلقه کرده بودم و در حال عبور از روی فرش قرمزی بودم که حاشیه ش با شمع تزئین شده بود....همه سرجاشون،از روی صندلی بلند شده بودن و با لبخند بهم خیره بودن؛چند ردیف صندلی ای هم که دو طرفم بود پر از چهره های آشنا و خاطره انگیز بود..... سوهیون و جونگ وو .... نانا که با شوق بهم خیره بود و خیلی های دیگه.... پدرم متوجه استرسی که تمام وجودم رو گرفته بود شده بود ؛دستش رو روی دستم کشید و سعی کرد ارومم کنه..... به آرومی مسیر رو طی کردیم و در ردیف اول مامانم ، مامان هیون جونگ و پدرش بودن و هر سه شون با عشق بهم خیره بودن.... بالاخره تونستم لبخندی بزنم.... نمیدونستم این استرس واسه چیه.... ولی بازم جای خوشحالی داشت! یعنی منم مثل عروس های دیگه بودم:))..... و در آخر به رو به روم نگاه کردم و هیون جونگ رو دیدم..... عشق، شور و شوق و آرامشی که همیشه داشت رو به خوبی توی چشماش میدیدم.... پدرم دستم رو توی دستش گذاشت و عقب رفت.... متقابلا با لبخند بهش خیره شدم..... رو به روی هم ایستادیم و بقیه هم با علامت کشیش نشستند..... هیون دستام رو گرفت و کشیش شروع کرد......

.

بعد از چند دقیقه با چشمای منتظر هیون رو به رو شدم و در جواب حرفای کشیش چند بار "قبول میکنم" رو تکرار کردم..... و هیون جونگ هم همینطور..... و آخرین سوال : "آیا قبول میکنید که در هرشرایطی،در ثروتمندی و در فقر،در خوشی و ناخوشی و در همه حال به یکدیگر وفادار بمانید و عشق بورزید؟"....

هیون بی مکث جواب داد:قبول میکنم....

به چشماش خیره شدم و لبامو بهم زدم.....: قبول میکنم .

 

نظر نشه فراموش



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure شنبه 19 فروردین 1396 01:10 ب.ظ
Hello! I understand this is sort of off-topic but I needed to ask.
Does running a well-established blog such as yours take a large amount of work?
I am brand new to running a blog however I do write in my journal every day.
I'd like to start a blog so I will be able to share my own experience and views online.
Please let me know if you have any kind of recommendations or
tips for new aspiring bloggers. Appreciate
it!
رنت جمعه 14 آذر 1393 12:37 ق.ظ
آخیشششششششششششششش همش نگران بود با جونگ مین بره هوففففففففففففففففففففففففففف
مرسی عزیزم این جونگ مین رو بزنم له کنم پسره پررو
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
گناه داره جونگ مین هم
غریبه دوشنبه 10 آذر 1393 03:46 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
agra دوشنبه 10 آذر 1393 02:08 ب.ظ
سلام خوبی،بلاخره این دوتا ازدواج کردن
مرسی گلم شاد باشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
بالاخره^_^
خواهش عزیزم:*
فلفلی دوشنبه 10 آذر 1393 11:34 ق.ظ
آخی . گفتم دوم شدم ولی اینطور که پیداست کامنت قبلی فقط تبلیغاته . پس خودم اول .
پس عروسی نمودن ولی خوب به این هانا اعتباری نیست که واقعا وفادار بمونه .
اون جونگمینم که شیطونه وسط معرکه ست . معلوم نیست تو اون یه سال چه خبر بوده که حالا برگشته مدعی هم هست .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره عزیزم اولی تو :))))
کی میدونه شایدم بمونه
:| جونگ مین هم گناه داره
گیتی دوشنبه 10 آذر 1393 01:55 ق.ظ
با سلام ...اگه به فکر افزایش بازدید وب سایت خود هستید پیشنهاد می کنیم : با ثبت رایگان لینک خود در دایرکتوری بزرگ و قدرتمند 8link.ir سبب افزایش بازدید و محبوبیت خود در گوگل شوید و از وبلاگ نویسی با بازدید بالا لذت ببرید - برای ثبت لینک خود کلیک کنید : www.8link.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر