تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - beautiful eyes ep 4
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

beautiful eyes ep 4
سه شنبه 4 آذر 1393 ساعت 12:10 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )


اینم قسمت بعدی این داستان . برید حالشو ببرید



آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس




در اتاقو باز کرد . نگاهی به داخل پذیرایی انداخت . هیچ کس نبود . از اتاق بیرون اومد . هنوز یه کم احساس ضعف میکرد . قدماشو اروم بر میداشت . رفت داخل اشپزخونه و در یخچالو باز کرد . بطری ابو بر داشت و کمی توی لیوان ریخت . هیون جون با دست تقه ای به چوب اوپن زد .
_ اجازه هست ؟
تینا نگاهی انداخت و لبخند زد . هیون صندلی بغل دست تینا رو کشید بیرون و نشست .
_ حالت بهتره ؟
_ بله ممنون .
_ حالا که اینجا موندگاری تا یه مدتی . می خوام ازت خواهشی بکنم .
_ البته . بفرمایید .
_ لطفا دیگه با من رسمی حرف نزن .
_ اخه ... بله حق با شماست .
_ شما نه ، هیون
_ باشه ... هیون جون شی
_ اخخخخخخخ . تو از اونایی که آدمو حرص میدیا ...
با این حرف هیون تینا لبخندی زد . هیون هم لبخندشو جواب داد . همون موقع میونگ جی وارد اشپزخونه شد .
_ سلام . میبینم که بهتر شدی تینا جان .
تینا لبخند زد .
میونگ جی : تا پنج دقیقه دیگه تو اتاق یونگی جلسه داریم . دیر نکنیدا ... کیو کفری میشه .
و از اشپزخونه بیرون رفت .
هیون : بعععله ... خوبه اقا کیو هم دیگه واسه ما دم در اورده . یه زمانی یه ابهتی داشتیم . یه یالو کوپالی . کسی جرعت نداشت اسممونو به زبون بیاره . حالا ببین به چه روزی افتادیم . من میرم توی اتاقم . پنج دقیقه دیگه میبینمت .
و بلند شد و رفت . تینا هم احساس کرد که کار خاصی نداره و بهتره یه کم زودتر بره . اینطوری فرصت خوبی هم داشت که یونگ سنگ رو بیشتر بشناسه .
....
یونگ سنگ روی تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد که کسی در زد .
یونگ سنگ : هیونگ جون داداش پنج دقیقه زود اومدی . به عمو جونگ مین بگو بهت ساعت خوندن یاد بده که دیگه اشتباه نکنی . سلام منم به عمو برسون . افرین کوچولو .
تینا خندش گرفت . با خنده گفت
_ منم یونگ سنگ شی .
یونگ سنگ یهو هول شد . با سرعت نور از روی تخت بلند شد اما اینقد هول کرده بود که پاشو روی کتابش که روی زمین افتاده بود گذاشت و از پشت محکم خورد زمین . بالاخره با هر fدبختی بود بعد از چند بار به در و دیوار خوردن خودشو رسوند به در .
_ تینا شی .... ببخشید فکر کردم هیونگه
_ ببخشید من نباید زود تر میومدم . اگه مزاحمم برم بعدش بیام ؟
_ نه خواهش میکنم بیاید تو .
تینا وارد اتاق شد .نگاهی به در و دیوار انداخت . عادت داشت بخشی از شخصیت ادما رو از رو دکوراسیون اتاقشون حدس بزنه .
تینا : چه دکوراسیون قشنگی .
یونگ سنگ : جدا ؟ خوب ما اینیم دیگه .
تینا چشماش گرد شد . تو دلش گفت : چه جو گیر . یونگی که فهمید که خراب کرده سعی کرد بحثو عوض کنه .
_ چند ساله تو کره زندگی میکنی ؟
_ از هیجده سالگی .
_ پس ... چین
_ چند سال رفتم واسه یادگرفتن شائولین .
_ قبل از هیجده سالگی چی ؟
_ خوب ...
_ ببخشید . فکر کنم بیش از حد ازت سوال کردم . اگه دوست نداری نگو .
_ اصالتم ایرانیه
_ چه جالب . کجا هست ؟
تینا کمی تا قسمتی سرخ شد . همون موقع در اتاق دوباره صدا داد . کیو در باز کرد و اومد تو .
_ میبینم که جمعتون جمعه . حالت بهتر شد تینا شی ؟
_ ممنون کیو جونگ شی . بهترم . بابت دیروز متاسفم  
_ ایراد نداره .
بعد نگاهی به ساعتش انداخت .
کیو : بچه ها دیگه الان باید بیان .
همون موقع بقیه هم از راه رسیدن . همه رو تخت به ردیف نشستن . یونگی با کامپیوتر ور میرفت . به محض اینکه تونست سیستم نمایش سه بعدی جدیدو راه بندازه پیش بقیه نشست . کیو بلند شد و شروع به حرف زدن کرد .
_ خوب بچه ها بزارین اینطور شروع کنم . من تزتیب یه تغییر چهره برای تینا و خودمون رو دادم .
هیونگ : نـــــــــــــــــــــــــــــه . من قیافمو دوست دارم . نمی خوام عوض بشم .
_ هیچ کی قرار نیست عوض بشه . فقط قراره یه ماسک قالب صورتمون بزنیم که قیافش با قیافه خودمون فرق داره . بعد از هر ماموریت درشون میاریم و دوباره میشیم خودمون .
جونگ : بلا ! تو که همچین نقشه ای داشتی چرا زودتر رو نکردی که مجبور نشیم با اون عینکا و کلاه گیسای مسخره استتار کنیم بریم بیرون ؟ ها ؟
کیو : چون دیدن شما تو اون کلاه گیسا بیشتر حال میداد .
و لبخند خبیثانه ای زد. بعد حرفشو ادامه داد.
_ خوب حالا بریم سراغ نقشه .
و به یونگ سنگ اشاره ای کرد . یونگ سنگ دکمه ای رو زد  و چند تا پوشه وسط اتاق رو هوا نمایش داده شد  .
کیو : کلا شیش تا گروه مافیا توی کل کره وجود داره . اونی که ما باهاش کار داریم اصلی ترین و قوی ترینشونه . واسه همین نمی تونیم مستقیم بریم سراغشون .
جونگ مین : خوب اقای باهوش نقشه تو چیه ؟
_ برای نابود کردن اونا باید  بقیه گروه ها رو با هم متحد کنیم و از طریق اونا شکستشون بدم .
هیون : ولی گروه های مافیایی هیچ وقت حاضر نیستن با هم همکاری کنن . چه برسه بخوان تجهیزات و افرادشونو به خطر بندازن که قوی ترین خودشونو نابود کنن . اینطوری افراد زیادی جلوی مافیا قد علم میکنن .
_ دقیقا واسه همینه که باید مجبورشون کنیم و اگه نتونستیم نابودشون کنیم .
هیونگ : خوب پس باید بریم جلوی یه گروه مافیایی وایسیم و بگیم اگه اینکارو نکنید میکشیمتون یوهاهاها ....
کیو : تقریبا همون کاریه که باید بکنیم .
هیونگ : اونوقت چطوری ؟ هممون درجا میمیریم .
تینا : واسه همینه که من اینجام . ما چند تا برگ برنده داریم و قراره ازشون بهترین استفاده رو بکنیم . اول اینکه  اونا ما رو نمیشناسن پس نمی تونن قافل گیرانه بهمون حمله کنن نمی تونن حرکات مبارزه ما رو بشناسن .
کیو : دوم اینکه ما تینا رو داریم . قدرتمند ترین رزمی کار موجود در کل کره .
تینا : سوم اینکه ما عنصر غافلگیری رو داریم . یعنی  تا اونا به خودشون بجنبن ما 70 درصد کارو انجام دادیم .
یونگ سنگ : جمعیت هر کدوم از این گروه ها چندین برابر ماست چطوری میخوای غافلگیرشون کنی ؟ اونا کلی نگهبان سرتاپا مسلح دارن .
هیون : واسه همینه که ما باید یه راه مخفی و بکر پیدا کنیم . که بتونیم بدون درگیری وارد ساختمون بشیم .  کیو تو هکر ماهری هستی . میتونی نقشه ساختموناشونو گیر بیاری .
کیو : در حقیقت من از قبل اینکارو کردم . اما نقشه ها زیاد مهم نیست . الان نیاز به یکی داریم که بتونه سوراخ سنبه هارو پیدا کنه .
هیون : جونگ مین و هیونگ تو اینکار از همه بهترن . بسپرشون به اونا .
جونگ مین : هیون راست میگه . این دیگه کار ماست .
کیو : و البته  هیون میخوام ازت خواهشی بکنم .
هیون : بگو  
_ میدونم این چند روز ه ذره واستون رئیس بازی دراوردم ولی همه میدونیم هیچ کی مثل تو لیاقت لیدری نداره . ازت میخوام اینبارم مثل همیشه مارو به موفقیت برسونی .
هیون لبخندی زد .
_ البته رفیق . حتما اینکارو میکنم .
و دستشو روی شونه ی کیو گذاشت . بعد با سرعت به ساعتشو نگاه کرد .
هیون : ای وای داره دیرمون میشه . با am.g تمرین داریم . بدوین برین اماده شین .
همه از جاشون بلند شدن .
هیون : هیونگ
هیونگ : بله
_ دو ساعت چیز میز به خودت نمال عجله داریم .
هیونگ : چشم اقای لیدر .
و رفت بیرون . وقتی داشت از در بیرون میرفت زیر گوش جونگ مین گفت  
_ یکی نیست به خودش بگه
جونگ مین نخودی خندید و اروم زد پس گردن هیونگ . کیو توی راهرو تینا رو صدا زد .
_ تینا شی .
_ بله .
_ شما نمی خواد امروز بیای .
_ اما....
_ هنوز که شما رو معرفی نکردیم بهشون .
_ بله درست میگید . فراموش کرده بودم
_ پس فعلا . شب میبینمتون .
_ خدافظ به سلامت .
و تینا به اتاقش رفت . کیو هم سریع اماده شد و دم در به بقیه پیوست . ماشینارو تو پارکینگ کمپانی پارک کردن و پیاده شدن تا برن داخل ساختمون . هیون و یونگ سنگ جلو تر از بقیه راه میرفتن . کیو و جونگی  و هیونگ هم خوش و بش کنان پشت سرشون . همون لحظه صدای بلند ترمز کشیدن ماشین بلند شد . همه ناخودآگاه به سمت صدا برگشتن . توی خیابون جلوی در کمپانی دو تا ماشین با سرعت زیاد به سمت همدیگه حرکت میکردن . هردو ماشین ترمز گرفتن اما دیگه دیر شده بود به هم برخورد کرد . ماشینی که سپر محکم تری داشت فرو رفت داخل اون یکی . شیشه ی ماشین شکست و یه تیکه ش با سرعت زیاد مستقیم به سمت چشمای کیو جونگ که داشت میدوید بره کمک کنه پرتاب شد .




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 05:37 ق.ظ
I've been browsing on-line greater than 3 hours lately, but I
by no means discovered any interesting article like
yours. It is lovely price enough for me. Personally, if all webmasters and bloggers made just
right content as you probably did, the net will probably be a lot more useful than ever before.
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:02 ق.ظ
Right here is the right site for everyone who really wants to find out about this topic.
You understand so much its almost tough to argue with you (not that I really will
need to…HaHa). You definitely put a brand new spin on a topic which has been written about for a long time.
Excellent stuff, just excellent!
nazanin شنبه 15 آذر 1393 06:19 ب.ظ
سلام خانومی...نمیخوای قسمت جدید داستاناتو بزاری؟؟؟تو این دو هفته مردیم از خماری...
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم . چرا میزارم . ببخشید بابت تاخیر
agra جمعه 7 آذر 1393 07:57 ب.ظ
سلام خوبی، ای وای یعنی کیوبه این زودی بیناییش رو از دست بدهمرسی گلم شاد باشی
sunny ** پاسخ داد:
سلام . اره دیگه . هیییییییییی کیو جونگ طفلک من ...
Elly پنجشنبه 6 آذر 1393 04:49 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر