تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep7
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep7
سه شنبه 4 آذر 1393 ساعت 12:01 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )



سلام به همه ی عزیزان دل خودم . خوبین . خوشین ؟ روزگار بر وفق مراده ؟ بفرمایید قسمت بعدی داستان . ببخشید دارم با تاخیر میزارم .





 
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
بیتا ریحانه رو همون جا تنها گذاشت و به سمت هیونگ دوید . با فریاد هیونگو مجبور کرد اروم باشه . با مهارت سر مار رو گرفت و اونو به جای دوری پرت کرد . هیونگ که زهره ترک شده بود رو زمین ولو شد . فاطمه که بالای سرشون وایساده بود . کم کم اشکاش داشت سرازیر میشد .
فاطمه : حالش چطوره ؟
بیتا : اینقدر بپر بپر کرد تا نیشش زد جای نیشو نگاه کن .
حال فاطمه رو نمی شد وصف کرد . اون قدر ناراحت و نگران بود که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز حواسش نبود . زد زیر گریه .
کیو : حالا چیکار باید بکنیم ؟
بیتا : من بلد نیستم . ریحانه بلده .
و بعد با کمک کیو جونگ ریحانه رو میارن اونجا . ریحانه چاقوی جیبی شو در اورد روی جای نیشو باز کرد  با یه تیکه پارچه بالا تر از نیشو بست تا زهر پخش نشه .
ریحانه : بیتا نفهمیدی مار چی بود ؟
بیتا : نه . ولی سبز بود . سرشم کوچولو بود .
ریحانه در کیفشو باز کرد . جعبه ی خیلی کوچیکی رو از توش در اورد . توی جعبه پر از شیشه های کوچولو بود . یکی از شیشه ها رو انتخواب کرد . سرنگی هم بیرون اورد و کمی از پادزهرو داخل محل نیش زدگی تزریق کرد .
ریحانه : امیدوارم اشتباه نکرده باشم .
و چشماشو بست .
فاطمه : ریحانه جونم خوب میشه دیگه ؟
ریحانه : فقط میتونم امیدوار باشم . اگه این پادزهر ماری که نیشش زده نباشه .... فقط باید سریع تر برسونیمش بیمارستان .
بیتا رو به ریحانه گفت : بزار پاتو ببینم .
و دستشو سمت پای مجروح ریحانه برد . ریحانه مخالفتی نکرد . بیتا اتل پاشو باز کرد و نگاهی به محل شکستگی انداخت . دخترا و پسرا به جز کیو که نمی دونستن چه خبره به محض نگاه کردن به پای ریحانه احساس بدی بهشون دست داد . کیو  هم به طرز عجیبی احساس درد کرد . اینگار که به جای اون کیو پاش شکسته بود .پای ریحانه حسابی باد کرده بود و به طرز وحشتناکی کبود شده بود . ی تیکه از استخون شکسته از گوشت بیرون زده بود و به شدت داشت خونریزی میکرد .
بیتا : چی کردی با خودت دختر . خوبه گفتم مواظب باش.
نگین : چی شد که اینطوری شدی .
بیتا جای ریحانه جواب داد
_ مو برداشته بود اومد بیاد به هیونگ کمک کنه شکست .
نگین : کی مو برداشته بود ؟
بیتا : شب اول که تو جنگل اطراق کرده بودیم .
نگین : چرا هیچی نگفتی؟
ریحانه : نمی خواستم بیخودی نگرانتون کنم .
نگین : بیخودی ؟ اصلا هم بیخودی نیست . نیگاه چی شدی ؟ الان وضع صد بدتر شد .  دیگه هیچ وقت چیزی رو از من پنهون نکن . در ضمن بیتا خانم شمام با ایشون شریک جرمید .
بیتا : اِ به من چه من خودمم تازه فهمیدم .
عطیه : حالا چطوری راهو ادامه بدیم . اینطوری که نمی تونی راه بیای ؟
ریحانه : تو این شرایط حرف امیدوارانه تر از این نداری بزنی ؟
بیتا شروع کرد به معاینه پای ریحانه مجبور بود جاش بندازه و موقتا اتل ببنده و پانسمان کنه تا بعد . با یک حرکت سریع استخون شکسته رو سر جاش برگردوند . ریحانه تمام توانشو بکار برد که فریاد نزنه . اما وقتی بیتا استخونو جابه جا کرد از درد به خودش پیچید ناله ی بلندی کرد . بیتا دوباره پاشو اتل بست . ریحانه با کمک بیتا از جاش بلند شد و دوباره همه حرکت کردن . هیونگم با کمک جونگی راه افتاد. کیو در کنار بیتا و ریحانه راه میومد تا حواسش بهشون باشه . کمی که راه رفتن ریحانه خسته شد . کیو جونگ جلو رفت .
کیو : اگه اشکالی نداره بیاین روی کولم که مجبور نشیم دوباره توقف کنیم .
ریحانه نگاهی از روی شک به بیتا انداخت . بیتا با حرکت سر بهش گفت که قبول کنه . کیو جونگ ریحانه رو کول کرد .
کیو : چقدر سبکی .
اما ریحانه جوابی نداد فقط سرخ شد .
ریحانه :  متاسفم .
کیو : بابت چی ؟
_ بابت همه چی . اینکه باهاتون بد حرف زدم
_ من باید از شما معذرت خواهی کنم واقعا از دهنم پرید . من فقط نگرانتون بودم .
_ اخه برای چی ؟  دوستای خودت همه زخمی و داغونن . تو خودتم زخمی هستی .
_ من... من ....
و سکوت سنگینی بینشون برقرار شد . اما کیو جونگ احساس خیلی خوبی داشت . با لمس دستای ریحانه خاطرات مرده ی سالها پیش براش زنده شد . حس قشنگی که مدتها فراموش کرده بود . بعد از ماجرای مین جی اون هیچ وقت به هیچ دختری نزدیک نشده بود
نگین از پشت ریحانه اینا راه میومد تا حواشونو داشته باشه .
هیون : چه لیدری . پای یکی از اعضا شکسته و تو اصلا خبر نشدی .
نگین : اولا نشکسته، مو برداشته . دوما تو جای من ، خوب طرف به خاطر این که گروه اذیت نشه چیزی نگفته . من چکار میتونستم بکنم ؟
هیون : یونگی هم همین طوریه . هزار تا بدبختی داره ولی دم نمی زنه . جونگی وقتی مشکلی داره بیشتر از همیشه میخنده . واسه همین لو میره اما یونگی نه اون خیلی حواسش هست .
_ ریحانه خیلی تودار نیست . ولی وقتی شرایط بغرنجه مشکل خودشو یادش میره . بیتا بیشتر به یونگی شباهت داره تا ریحانه . راستی اون هواپیمای شخصی مال خودتون بود ؟
_ اره البته نه دقیقا . کمپانی برامون گرفته بود
_ کمپانی ؟ کودوم کمپانی ؟
_ اره کمپانی yg
_ چه جالب .
_ چی چه جالب .
_ هیچی . اونجا چیکار میکنید ؟
_ خواننده ایم .
_ پس بگو چرا اونقدر صداتون قشنگ بود . ما فکر کردیم چاخان میکنید .
_ واقعا ؟
_ نه بابا حالا جو نگیردت .
_ خوب تو که یه زهر چش کوچولو از گروهت گرفتی . من چی کار کنم .
_ نمی دونم . به موقش معلوم میشه .
_ راستی نگین شما کجایی هستین ؟
_ ای فوضول . مال ایرانیم .
_ ایران ؟ چه جالب ما کلی فن باحال اونجا داریم عجیبه که شما مارو نمی شناسین .
_ ما خیلی وقته خارج از ایران زندگی میکنیم .
_ کجا ؟
اما فرصتی پیش نیومد که نگین جوابشو بده چون همون موقع عطیه مشتشو خوابوند پای چشم جونگی و داد زد .
_ پسره ی بی حیا . چطور جرعت میکنی چنین حرفی بزنیش




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 12:56 ب.ظ
Good day! This post could not be written any better!
Reading this post reminds me of my previous room mate! He always
kept chatting about this. I will forward this write-up to him.
Fairly certain he will have a good read. Thank you for sharing!
agra جمعه 7 آذر 1393 08:03 ب.ظ
سلام خوبی قشنگ بود مرسی گلم
sunny ** پاسخ داد:
سلام مرسی عزیزم . خواهش میشه
nazanin جمعه 7 آذر 1393 11:03 ق.ظ
میسییییی...بیگی لایک....
sunny ** پاسخ داد:
خواهش میشود . قربونت
Elly پنجشنبه 6 آذر 1393 04:50 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
نازنین سه شنبه 4 آذر 1393 08:24 ق.ظ
کاش یکم بازدید وبلاگت بیشتر بود ، حیف این مطالبه!!!
بازدید وبلاگ من بد نیست ، اگه دوست داشتی میتونی باهام تبادل لینک کنی، وبلاگ من مرجع بهترین وبلاگ نویسان ایرانه. یه سر بهم بزن.
sunny ** پاسخ داد:
سلام . این وبلاگ من نیست . من اینجا فقط نویسنده ام . واسه تبادل لینک باید با مدیر جونم صحبت کنی
سمانه دوشنبه 3 آذر 1393 11:16 ب.ظ
سلام عزیز

امروز یه وب سایت توپ برای آپلود فایل پیدا کردم، خیلی راحت میشه توش عکس آپلود کرد، گفتم به توام معرفی کنم.

برو اینجا:
http://imageserver.ir

فعلا
sunny ** پاسخ داد:
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر