تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - beautiful eyes ep 3
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

beautiful eyes ep 3
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 11:23 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )


اینم قسمت سوم






آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
همه خیلی ناگهانی به سمت هیون برگشتن.بعد از اون حرف همه خیره به تینا نگاه میکردن تا ببینن چه واکشنی نشون میده. تینا نمی دونست چیکار باید بکنه . این پسر راجع به چی حرف میزد؟
هیون که از خیره نگاه کردن به تینا خسته شده بود خودش شروع به حرف زدن کردن .
ـ باشه خودم میگم . کیم کیو جونگ این دختری که ورداشتی آوردی تو این خونه آخرین و تنها شاگرد بازمانده ی استاد چانگ بانه .
هیونگ: استاد چانگ بان دیگه کیه ؟
یونگ سنگ: قدرتمند ترین شائولین کار چین و البته صلح طلب ترینشون .  حدود سه  سال پیش مرد . شایعه ها میگن واسه نجات آخرین شاگردش مرده . که میشه تو ...
و به تینا نگاه کرد .
هیون : تازه هنوز تموم نشده . طبق اخباری که مطالعه کردم بدجوری دنبال شاگرده یعنی این خانوم خانوما میگردن . سرش اندازه کل دارایی های شرکت می ارزه .
میونگ چی : منظورت چیه؟
هیون : یعنی نصف خلافکارای چین و کره از ترس قدرت ایشون کار و بارشونو  ول کردن و منحصرا دارن پی ایشون می گردن تا قیمه قمیش کنن .
کیو: خوب همه اینا که چی ؟
هیون : که چی ؟ که جنابعالی واسه انتقام گرفتن اونقدر کور شدی که یه همچین آدم خطرناکی رو تو این خونه راه دادی .
ـ تینا از قبل به من گفته بود که دنبالشن و منم قبول کردم .
جونگ مین : یعنی به همین راحتی قبول کردی که زندگی همه مونو دود کنی بره هوا ؟
ـ نخیر . اگه شما اجازه بدین فکر اونجاشم کردم . چند لحظه صبر
کنین.
 بعد از اتاق رفت بیرون .چند لحظه بعد با یه فلش برگشت تو اتاق . فلشو وصل کرد به سیستم مانیتور دیوار. بعد یه عکسو آورد رو صفحه.
جونگ: این دیگه کیه نیروی پشتیبان؟
کیو : نخیر این عکس همین خانم تیناس . البته بعد از عمل
یونگ سنگ : هاااا؟
کیو : مشکل شما این بود که کلی آدم دنبال تینان. خوب وقتی تغییر قیافه بده دیگه شناسایی نمیشه . به همین سادگی .
جونگ مین : صبر کن هنوز تموم نشده .اصلا چه طوری میتونیم بهش  اعتماد کنیم؟ یه نفر با این همه قدرت چرا نباید مارم دور بزنه؟
هیون : اینکارو نمیکنه . تمام شاگردهای استاد چانگ بان با خونشون قسم خوردن که همواره از راستی و درستی همایت کنن . واسه همینم هست که می خوان سربه نیستش کنن . اگر نه که همه میخواستن بیارنش تو گروهشون .
تینا هم به سختی نشست و گفت :
ـ ایشون درست میگه . من جونمو به آقای کیم مدیونم . و خوشبختانه طرف مثبت قضیه هم هستین . من قسم میخورم تا وقتی به عنوان بادیگارد برای آقای کیم کار می کنم تمام سعیمو بکنم که هیچ کسی از این جمع آسیب نبینه .
کیو : راضی شدی کیم هیون جونگ ؟
هیون: قبول خیالم از بابت تینا راحت شد ولی هنوز تموم نشده .مطمئنی که با یه بادیگارد میتونی موفق بشی ؟
کیو : تا جایی که من میدونم مشکلی پیش نمیاد . ولی محض اطمینان نیروی کمکی هم داریم .
تینا : من میتونم براتون ترتیب یه گروه ضربت کوچیکو بدم . البته فکر نمی کنم اصلا نیازی بشه . اونجوری که اقای کیم گفتن شما همه دوره دیده و پیشرفته اید . یعنی حتما از پس خودتون برمیاین . منم که هستم ... گروه ضربت فقط واسه حواس پرت کردنه ... البته بستگی به نقشه داره ...
کیو : تینا شی درست میگه واسه همین اول باید یه جلسه بزاریم و کل نقشه رو برا همه توضیح بدیم . مخصوصا برای خود تینا . چون چیززیادی نمی دونه . الان بهتره اجازه بدیم تینا یه کم استراحت کنه ...
و بلند شد که از اتاق بره بیرون . ولی دوباره به سمت بچه ها برگشت .
_ بچه ها ... همگی خوب میدونید . هیچ کدومتون مجبور نیستین خودتونو درگیر کنید . قبلا هم بهتون گفتم .

هیون از جاش بلند شد .
_ ما هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذاریم داداش ... چرا فکر کردی تو این زمینه قراره استثنایی پیش بیاد .
جونگ مین : ما همه میدونیم این چیزیه که با تمام وجودت میخوای . حتی اگه اشتباه باشه  
یونگ سنگ : و ما هم کمکت میکنیم که بهش برسی ...
و بعد هر پنج عضو گروه دابل اس ایستادن و دستاشون رو دور هم حلقه کردن و به همدیگه لبخند زدن .
....
دیدن این صحنه ها تینا رو دوباره به گذشته ها برد . زمانی که اون هم توی گروهی بود که برای همدیگه همه کار میکردن . قبل از تمرین دستاشونو دور هم حلقه میکردن و با لبخند همدیگه رو نگاه میکردن وبه این فکر میکردن که چقدر خوشبختن که همدیگه رو دارن .
با یاد اوردن این صحنه ها دوباره لحظه ی رفتنش از خونه رو به یاد اورد . وقتی که با تمام وجودش میدوید تا از اون خونه دور بشه . در حالی که دلش هنوز تو خونه جا مونده بود . وقتی که تو شبای سرد زمستون جایی رو برای رفتن نداشت ... اون پسر رو هم به یاد اورد . لبخند زیباش ... چشمای فریبنده ش و قلب سیاهشو ...
به یاد اوردن این صحنه ها دوباره احساس بدی رو درش به وجود اورده بود . سرشو تکون داد تا خاطراتو از ذهنش پاک کنه ... وقتی که به خودش اومد دید که هیچکس توی اتاق نیست .
.....
هیونگ از داخل اتاقش بیرون اومد . جونگ مین جلوی دروایساده بود . هیونگ با دیدن جونگ مین یکه خورد .
جونگ مین : کجا با این تیپ و قیافه گل پسر ؟
هیونگ : دارم میرم بیرون قدم بزنم .
_ با کت و شلوار؟
_ به تو چه ...
_ خوب پس من رفتم به هیون بگم .
_ چیو به هیون بگی ؟
_ که داری قانون شماره ده بند سوم رو نقض میکنی .
_ اینی که گفتی کدومه؟
_ قانون شماره ده بند سوم : در حین دادن البوم با یه گروه دختر با هیچ یک از اعضای گروه دوست نمیشین .
_ من ؟؟؟ من ؟ من کجا؟ کی؟ من اصلا مگه تا حالا به عمرم دوست دختر داشتم ؟
_ به هر حال من رفتم بگم .
_ ای ای ای ... وایسا . جون من . نگوبه هیون دیگه ... این تن بمیره
_ و چرا نباید اینکارو بکنم ؟
_ خیله خوب چقدر میخوای ؟
_ مگه من مثل تو گدام که میخوای لوم ندی پول میگیری ..
_ خوب چی میخوای ؟
_ به این هیومی جونت بگو که دفه بعدی که خواستی بری سر قرار ایونا رو هم با خودش بیاره .
_ ای بلا پس خودتم بعله ...
_ خوبه خوبه ... من تازه هنوز میخوام دختره رو ببینم . البته خارج شرکت و دور از چشم هیون .
_ باشه بهش میگم .حالا اجازه میدی برم تا یکی دیگه خفتم نکرده ؟
_ برو . فقط به نفر بعدی بگو داری میری پیش داداشت اینقده تابلو نباشه .
_ نکه من پیش داداشم با کت و شلوار میرم . خدافظ .
و با سرعت از پله ها پایین رفت و از خونه زد بیرون .
....
هیومی جلوی اینه ایستاده بود . با حساسیت زیاد انتخواب میکرد که کدوم رژ لبو سایه رو بزنه ... ایونا از چهار چوب در با لبخند نگاش میکرد .
ایونا : صورتی بیشتر بهت میاد .
هیومی برگشت سمت در .
هیومی : اره ولی اخه به لباسم نمیاد .
_ کی هست حالا ؟؟؟ اون پسره هیونگ ؟
_ اقای کیم هیونگ جون . خیلی پسرنازیه ...
_ اره پسر خوبی به نظر میاد . جو گیر نشی همین اوله باهاش دوست شی .
_ کجای کاری ما از یه ماه قبل دوستیم .
_ به به ... اونوقت من الان باید بفهمم ؟ بدجنس .
_ اخه هیونگ نمی خواست کسی بفهمه ... ببخشید
_ هیونگ نه . اقای کیم هیونگ جون .
_ ای بابا . چه کینه ای
.....
تینا در زد . کیو جونگ که روی تخت نشسته بود صاف شد و به تینا گفت که بیاد داخل .
تینا : ببخشید مزاحم شدم .
_ خواهش میکنم . بفرمائید
_ میخواستم ی چیزی ازتون بپرسم .
_ خوب بپرسید
_ راستش خصوصیه . یعنی میترسم بپرسم ناراحت بشید
_ الان نپرسیدم ناراحت میشم
_ دوستاتون ی چیزایی راجع به انتقام می گفتن
_ خوب ؟
_ منظورشون چی بود ؟
_ چیز جذابی برای شنیدن نیست
_ اما اگه قراره براتون کار بکنم حداقل باید بدونم چرا دارید اینکارو میکنید . قضیه ی طرف حق و اینا ... میدونید که ...
_ گروه طوفان رو میشناسی ؟
با شنیدن اسم این گروه مافیایی برق از چشمای تینا پرید .
_ بله میشناسم
_ میدونی که بیشترین فعالیتشون تو بخش موسیقیه .
_ بله میدونم
_ 7 سال پیش بود . من تازه وارد کار خوانندگی شده بودم . هنوز ی ماهم نشده بود که اعضای گروهو دیده بودم که رئیس شرکت منو کشید کنار . گفت که اگه می خوام به شهرت و پول برسم باید براش هزینه پرداخت کنم . گفت که باید ادعا کنم که عاشق یکی از بچه های گروهم . خیلی کم کم و اروم جلو برم و کاری کنم که همه مردم متمایل بشن که من به اون شخص برسم . خلاصه لب کلام میخواستن از طریق من همجنس بازی رو تو کشور باب کنن .
من اون موقع جوون و احمق بودم و نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم . میخواستم به شهرت برسم پس قبول کردم . اما بعد از یک سال که گروه به شهرت نسبی رسیده بود و توی مردم شناخته شده بودیم ی دختری رو ملاقات کردم . و کم کم به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم .
اما متاسفانه کمپانی ام به این موضوع پی برد . تهدیدم کردن . گفتن نقشه هاشونو خراب نکنم . اما من دیگه کیو جونگ ی سال پیش نبودم . حالا من کسی رو داشتم که عاشقش بودم و حاضر نبودم به خاطر اهداف کثیف کمپانی از دستش بدم .
بیشتر بهم فشار اوردن . گفتن که دختره رو بیخیال شم . اما من زیر بار نرفتم . دو روز بعد بعد از کلی نگرانی و استرس من از خبر نداشتن ازش ، پلیس جنازشو توی ی کارخونه خارج شهر پیدا کرد .
کیو جونگ با گفتن جمله اخر اشک از چشماش جاری شد . با بغض ادامه داد :
_ اون روز دنیا روی سر من خراب شد . میدونستم که کار کمپانیه . خون جلوی چشمامو گرفته بود میخواستم هر طور شده حالشونو بگیرم اما ...
و گریه بهش اجازه ادامه دادن نداد . تینا نمی دونست توی اون لحظه باید چیکار کنه . جلو رفت دستشو گذاشت رو شونه ی کیو و چند لحظه نگه داشت بعد اروم اتاقو ترک کرد . خیلی پشیمون بود که راجع به قضیه پرسیده بود . اما باید میدونست . باید میفهمید چیزی که ازش میترسید درسته یا نه . متاسفانه درست بود .
همه چیز در بدترین صورت ممکن داشت اتفاق می افتاد .  




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
taller پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 06:25 ب.ظ
Thanks for some other informative blog. Where else may I
get that type of information written in such an ideal manner?
I have a project that I'm just now working on, and I have been on the glance out for such
info.
nazanin جمعه 7 آذر 1393 05:13 ب.ظ
هههه ببخشید حواسم نبود اسممو بنویسم.
sunny ** پاسخ داد:
اچال نداره عزیزم .
شنبه 1 آذر 1393 07:36 ب.ظ
راستی امروز ادامه ی داستان destiny رو نمیزاری؟؟
sunny ** پاسخ داد:
چشم میزارم
راستی چرا اسمتو ننوشتی؟
شنبه 1 آذر 1393 07:25 ب.ظ
بیگی لایک...عالی بود
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم
agra چهارشنبه 28 آبان 1393 02:09 ب.ظ
سلام خوبی، قشنگ بود مرسی گلم
sunny ** پاسخ داد:
سلام مرسی .
رنت سه شنبه 27 آبان 1393 05:34 ب.ظ
مرسی عزیزم خسته نباشی
عجب سرگذشتی داشته کیوجونگ
sunny ** پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم . مرسی
اره میبینی عشقم چی کشیده
لیندا سه شنبه 27 آبان 1393 04:35 ب.ظ
سلام عزیزم
یه سر به وب منم بزن
اگه خواستی خوش حال میشم جزو نویسنده های ما بشی
مرسی
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم . راستش من سرم خیلی شلوغه ولی اگه رسیدم به روی چشم
bito یکشنبه 25 آبان 1393 09:17 ب.ظ
هاااااای! !!!
خیلی عالی...
ما منتظر 4امیش هستیم هیجا نمیریم همین جا هستیم!
sunny ** پاسخ داد:
هاااااااااااای
مررررررررررررسی
بعله چشم
Elly یکشنبه 25 آبان 1393 06:15 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
nazanin یکشنبه 25 آبان 1393 01:43 ب.ظ
میسیییی
sunny ** پاسخ داد:
خواهش میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر