تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - beautiful eyes ep 2
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

beautiful eyes ep 2
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 10:21 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )


بچه ها این دفه دو قسمت گذاشتم واسه مخاطبای قدیمیه داستان که دوست دارن زود تر بره جلو . بفرمایید ببینید چه خبره

 
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس یونگ سنگ با نگرانی به سمت تینا برگشت .
_ تینا شی ... چشماتونو باز کنید .
در همون لحظه میونگی و ss سراسیمه رسیدن . تینا با ناله ی خفیفی چشماشو باز کرد .
کیو : تینا شی . حالتون خوبه ؟
تینا : بله . ببخشید یهو نفهمیدم چی شد . الان خوبم 
_ مطمئنید ؟ شاید زخمتون ... بیاید برگردونمتون بیمارستان .
_ نه خوبم . باور کنید . به این حالت عادت دارم . ربطی به زخمم نداره .
_ یعنی واقعا نمی خواید دکتر ببیندتون ؟
_ بله . من خوبم مشکلی نیست . میشه اتاقمو ببینم ؟
یونگی : بفرمائید بریم . بچه ها شما میتونید برید
و در اتاقو برای تینا باز کرد و عقب ایستاد تا تینا رد شد . بقیه هم متفرق شدن . تینا چند قدم داخل اتاق برداشت بعد ایستاد و اتاقو تماشا کرد . از دیدن چیزی که روبروش بود میخکوب شده بود . اتاق بی نظیر بود . یه اتاق خیلی بزرگ با پوسترای مشاهیر کونگ فو و هنر های رزمی دیگه . دیوار روبروی تخت رو هم یه ال سی دی بزرگ پوشونده بود . صفحه ی ال سی دی به مستطیل های کوچکتری تقسیم شده بود و توی هر کدوم یه بخش از خونه از طریق دوربین مدار بسته نمایش داده می شد .
یونگ سنگ : راستش اول قرار بود چند تا وسیله مخصوص تمرین هم براتون بزاریم اینجا ولی بعدش تصمیم گرفتیم بزاریمشون توی اتاق تمرین ما تا خیال همه راحت تر باشه و هم اتاقتون شلوغ نشه 
-    ممنون .
-    حالا اگه موافق باشید بقیه ی خونه رم نشونتون بدم .
-    بله البته .
و با هم از توی اتاق درومدن . یونگ سنگ با دست به اتاق بغل دست اتاق تینا اشاره کرد .
_ اینجا اتاق کیو جونگه ...
و بعد از پله ها بالا رفت . تینا به دنبالش رفت  .
یونگ سنگ : اولین در سمت راست اتاق هیونگه .. در مقابلش اتاق قبلی کیو جونگ بود که الان اتاق خواهرشه . اتاق بغل دستش مال منه و اتاق روبروشم مال جونگ مینه . اون در ته سالنم اتاق هیونه . حالا برگردیم طبقه اول که بریم سالن تمرینو نشونتون بدم .
تینا : بله حتما ... خیلی مشتاقم این یکیرو ببینم .
و هر دو برگشتن پایین . بعد از پله ها پایین رفتن و وارد زیرزمین شدن . تینا با دیدن سالن حسابی شوکزده شد . طوری که یونگ سنگ هم متوجه شدت هیجان تینا شد .
تینا : واییییییییییی .... بی نظیره .
و به سمت وسایل تمرین کونگ فو که به سالن اضافه شده بود دوید . دستی رو هر کدوم کشید و با افتخار نگاهشون کرد .
یونگ سنگ : ما اکثر وقتا سر کاریم ولی بعضی روزا هم تمرینمون رو میایم اینجا ... شما هر وقت که خونه باشیم مختارین که از اینجا استفاده کنید .
تینا : ممنون . اینجا واقعا حرف نداره ...
یونگ سنگ : خوب دیگه چیز چندان مهمی نیست که بخوام نشونتون بدم . اشپزخونه که معلومه . هر اتاقی هم دستشویی و حمام جدا داره .
تینا : خوب پس ... من ی سر برگردم خونه خودم
یونگ سنگ : بزارید یکم دور هم باشیم و اشنا شیم بعد .
تینا : بله .
و تا چند ساعت بعد میونگی و تینا و ss با هم خوش گزروندن .
..........
 توی ماشین نشسته بود . کیو جونگ رانندگی میکرد . اصلا راجع به اینکه مجبور شده بود با کیو جونگ بره احساس خوبی نداشت . از اینکه کیو جونگ یا هر کس دیگه جایی که بهش میگه خونه رو ببینه احساس شرم میکرد .
کیو جونگ هم احساس چندان خوبی نداشت . داشت به سمت محله های خلافکارها و خیلی فقیر نشین سئول میرفت . فکر اینکه تینا تا قبل از این چطوری زندگی میکرده خیلی وحشتناک بود .  بین اونهمه ادم عوضی که واسه یه قرون پول می چابنت .
بالاخره تینا به کیو جونگ گفت که بایسته ... کیو جونگ نگاهی به خونه ای که جلوش توقف کرده بود انداخت . نمی شد بهش گفت خونه .. خرابه های یه ساختمون قدیمی بود .
تینا : لطفا از ماشین پیاده نشین . تحت هیچ شرایطی .
و بعد از ماشین پیاده شد و با اشاره به کیو گفت که درو از داخل قفل کنه .  وقتی از ماشین پیاده شده بود دو مرد با قیافه های وحشتناک به سمتش حرکت کردن . اونا با دیدن ماشین شیک و باکلاس کیو جونگ اومده بودن تا ببینن می تونن پولی به جیب بزنن یا نه .
مرد.1 : هی تینی تینی کوچولو .. یه چند روزی نبودی . کدوم قبرستونی رفته بودی؟؟؟
تینا در حالی که به سمت خونه میرفت جوابشو داد :  به تو مربوط نیست 
مرد .2 : دوست پسر جدیدته ؟ میبینم که با پولدارا می پلکی . نکنه شبم خونش داشتی صفا میکردی .
تینا با یه حرکت ناگهانی مرد رو چسبوند به دیوار و چاقوی جیبیشو گذاشت رو گلوش . مرد شماره 2 از شدت شوک بی حرکت وایساده بود و مغزش بهش فرمان نمیداد .
_ بهت گفتم این فوضولیا به تو نیومده . عمرا اگه از اینجا بهت چیزی بماسه . پس تا قبل از اینکه  یه بلایی سر تو و اون دوست نئشه ت بیارم گورتون رو گم کنید . اه اه بوی گند مشروب دهنت داره حالمو بهم میزنه .
و بعد مردو پرت کرد رو اسفالتو داخل خونه شد . شروع کرد به جمع کردن وسایلش که البته چندان هم طول نکشید . چون وسایل چندانی نداشت  . همرو ریخت توی کولیش و برگشت به سمت ماشین .
دو مرد که ماشین گرون قیمت پسر خوشتیپی که توش نشسته بود طمعشونو چند برابر کرده بود هنوز بیخیال نشده بودن و دور ماشین که کیو داخلش نشسته بود و درم قفل کرده بود میگشتن . تینا اخمی کرد و با دسته ی کلتش محکم کوبوند پشت گردن مرد شماره 1 . مرد شماره دو با دیدن صحنه پا به فرار گزاشت . کیو جونگ درو باز کرد و تینا مرد شماره 1 بیهوش رو از جلوی در کنار کشید و سوار شد .
.....

کیو جونگ درو باز کرد و وارد خونه شد . پشت سرش هم تینا اومد داخل . توی فکر کیو جونگ چیزای عجیبی می گذشت  . تمام مدت رانندگی تو این فکر بود که یه دختر چه طور تونسته این همه مدت توی یه همچین خرابه ای زندگی کنه با این همه ادم که به جز پول و مواد چیزی براشون مهم نیست . به هم ریخته بود . اهمیتی نمی داد که این دخترو هنوز نمی شناسه براش سخت بود هر دختری رو تو یه همچین وضعیتی  تصور کنه .
همون طور که انتظار داشت هیون و جونگی خونه نبودن . توی راه بهشون زنگ زده بود و ازشون خواسته بود تا با اون سلیقه ی دختر کششون چند دست لباس شیک برای تینا بخرن . اوناهم که عشق خرید داشتن استقبال کردن . تینا از کیوجونگ عذر خواهی کرد و رفت داخل اتاقش . کیو جونگ خودشو پرت کرد رو مبل و مشغول تماشای تلوزیون شد .
تینا وارد اتاقش شد و درو بست . از پشت به در تکیه داد و نفسشو با شدت بیرون داد . از اینکه از زاویه دید کیو جونگ خارج میشد احساس ارامش میکرد . کولی شو در اورد و انداخت روی تخت . برای بار دوم دور اتاق چرخید و از تماشای اتاقش لذت برد . حتی خوابشم نمیدید بعد از 3 سال توی خرابه زندگی کردن توی یه همچین جایی حتی برای یه شب بخوابه . هیچ وقت فکرشو نمی کرد رفتن به چین براش یه همچین افتضاحی به بار بیاره و زندگیشو از بالاترین درجه تا پایین درجه نزول بده .
همین طور که دور اتاق میچرخید به صفحه مانیتور رسید . نگاهی به بخش های مختلفش انداخت . تمام اتاقا و راهرو ها و حتی حیاط و بالکن رو میتونست ببینه . هر کدوم از اعضای خونه مشغول انجام دادن کار خاصی بودن . کیو جونگ تلویزیون تماشا میکرد . خواهرش توی اتاقش نشسته بود و کتاب مطالعه میکرد . یونگ سنگ مشغول پیانو زدن بود و هیونگ جون هم با تلفن حرف میزد به نظرش جذاب اومد کنترلو برداشت و دریافت صدای اتاق هیونگو روشن کرد . اول چند لحظه به فکر فرو رفت ... بعد  گفت :
خدایا قول میدم دفع آخرم باشه . همین یه بار . دارم از فضولی میمیرم .
و بعد شروع به گوش کردن کرد .هیونگ جون با لطافت و عشوه ی خاصی حرف میزد .
ـ آره عزیزم . همه چی روبه راهه . ... اخه عزیزم تازه امروز صبح بچه ها رو به خاطر تو پیچوندم . حالا بزار واسه فردا .
تینا از گوش کردن به حرفای هیونگ حسابی پشیمون شد . یه مکالمه ساده هم یاد همه ی اون اتفاقات وحشتناک رو زنده کرد. بدون اینکه بخواد تو خاطرات قدیمی غرق شد .
.......
چند روزی میشد که از چین برگشته بود. بچه ها کارای اولیه برای اولین موزیک ویدیو مشترکشون انجام داده بودن و قرار بود با برگشت تینا شروع به کار کنن .
ولی با این که تینا بر گشته بود انگار حواسش پرت یه چیزی بود . از همه بیشتر نگین اینو فهمیده بود . تو تمام مدتی که برنامه هارو میچید . وقتی دور هم جمع میشدن تینا مدتهای طولانی به یه نقطه خیره می شد و فقط وقتی صداش میکرد حواسش جمع میشد .
خوب تینا رو میشناخت . یه چیزی بدجوری ذهنشو درگیر کرده بود . و اون چیز اونقدر مهم و سری بود که تینا هنوز حرفی ازش نزده بود . بااخره یه روزصبح  تینا رو کشید کنار .
نگین : تینا میدونی که خوب میشناسمت . بعد از 6 سال زندگی باهم دیگه مطمئنم تو هم منو به همون خوبی میشناسی درسته ؟
تینا : درسته . چطور؟
_ توی چین اتفاق بدی افتاده ؟
_ چی؟ نه ... چرا یه همچین فکری کردی ؟
_ از وقتی از چین برگشتی خودت نیستی .
_ خوب میدونی شائولین واقعا ادمو تغییر میده
_ منم کونگ فو کار کردم تینا . این دروغا رو تحویل من نده . تو یه چیزیت هست .
_ مثلا چیمه؟
_ از اون روزی که برگشتی گوشه گیر شدی و تو جمع همش حواست جای دیگه س . و اون قدر خوب میشناسمت که بگم  ریحانه هیچ وقت چیزی رو از من پنهون نمیکنه . اصلا بلد نیست پنهون کنه .
_ اومم خوب شاید یاد گرفته . میدونی که من خیی با استعدادم زود یاد میگیرم
_ ببین من نمیدونم چته ولی هر چی که هست ... ما دوستاتیم .. در واقع خانوادتیم . مطمئن باش میتونی همه چیزو به من بگی .
_ اگه میخوای باهات صادق باشم باید بهت بگم که چیزی نیست که بتونم بهتون بگم . این تصمیمیه که باید تنهایی بگیرم .
_ چه تصمیمی ؟
_ گفتم که نمی تونم بهت بگم .
_ باشه هر جور راحتی . ولی مواظب باش چون این حواس پرتی های اخیرت داره کار گروهو عقب میندازه
_ باشه متوجهم . بیشتر حواسمو جمع میکنم .
_ رقص اهنگو طراحی کردی ؟
_ اومم نه هنوز . ولی دارم روش کار میکنم .
_ باشه .
و برگشت که برگرده پیش بچه . که ریحانه صداش کرد .
_ نگین
نگین برگشت
ریحانه : متاسفم که کار گروهو به تاخیر انداختم . رقصو تا فردا شب تموم میکنم . قول میدم
_ اشکالی نداره . فقط لطفا مواظب خودت باش . سه سال که ازمون دور بودی واسه هممون کافی بود .
ریحانه جوابشو با لبخند داد و نگین برگشت پیش بقیه . اما ریحانه همون جا موند . عمیقا توی فکر بود . آه سردی کشید و از توی بالکنی که توش وایساده بود بیرونو نگاه کرد .
_____
سرشو با شدت تکون داد تا خاطراتو از خودش دور کنه . تنها کاری که تو این شرایط کمکش میکرد ورزش بود . با این فکر لبخند بزرگی روی صورتش نشست چون حالا میتونست توی یه سالن پر تجهیزات اینکارو بکنه . مانیتورو خاموش کرد و از اتاق رفت بیرون .
کیو هنوز داشت تلوزیون نگاه میکرد . تینا  یه سرفه ی الکی کرد تا حواس کیو رو به خودش جلب کن . کیو برگشت و نگاش کرد .
تینا : میدونم یه خرده زوده ولی ایرادی نداره از سالنتون استفاده کنم ؟
کیو : البته . هر چیزی که تو این خونسو مال خودتون بدونید نیازی نیست هر دفه از من اجازه بگیرید .
تینا : ممنون .
و وارد سالن شد .
شروع کرد به گرم کردن . کمی دوید . ضربه پاهاشو تمرین کرد و بعد رفت سراغ کیسه بوکس . مثل همیشه شروع کرد عصبانیتش از سرنوشتشو سر کیسه خالی کردن .
کیو جونگ که براش جذاب بود تا تمرین کردن تینا رو ببینه تلوزیونو خاموش نکرده ، رفت سمت زیر زمین . از گوشه در یه نگاه انداخت . تینا داشت روی کیسه بوکس مشت میزد . با تمام قدرتش . خیلی جدی به نظر میرسید . یه لحظه کیو احساس بدی پیدا کرد . نکنه تینا از اینکه کیو خونه ی قدیمیشو دیده خجالت کشیده ؟
همین طور که تینا رو تماشا میکرد دوباره افکار بد به سراغش اومد . یعنی چند وقت  این دختر تو همچون دخمه ای زندگی کرده ؟ از اول زندگیش ؟ اصلا خانواده داره یا نه ؟
 افکار تینا هنوز  توی حادثه های تلخ زندگیش غرق بود . اونقدر که متوجه کیو جونگ نشده بود . دیگه مشت کفاف عصبانیتش  رو نمی داد تصمیم گرفت چیز جدی تری رو امتحان کنه . ضربات چرخشی خیلی سخت . اینطوری ممکن بود اونقدر خسته بشه که بتونه بدون هیچ فکری بخوابه .
اما وقتی میخواست یکی از محبوب ترین ضربه پاهاشو اجرا کنه درست وقتی از رو زمین بلند شده بود و داشت روی هوا میچرخید درد وحشتناکی رو تو ناحیه زخمش حس کرد اونقدر دردناک بود که کنترلشو از دست داد و محکم زمین خورد .
کیو جونگ که این صحنه هارو تماشا میکرد با سرعت جلو دوید و کنار تینا زانو زد .
_ تینا شی تینا شی .... حاتون خوبه؟ چه اتفاقی افتاد ؟
اما درد اونقدر به تینا فشار میاورد که نمیتونست جواب بده . کیو جونگ دستشو انداخت دور گردنش و اروم بلندش کرد و کمکش کرد تا برگرده تو اتاقش . اروم روی تخت خوابوندش و سریع میونگی رو صدا کرد
_____
میونگی خیلی اروم روی زخمو با بتادین میشست . در حینی که کارو انجام میداد برای کیو و بقیه پسرا که جمع شده بودن توضیح میداد که چه اتفاقی افتاده .
_ یه نفر بخیه ی زخمشو سمی کرده .
_ سمی؟ چه سمی؟
_ یه سم خیلی خطرناک . اگه فقط یه نصف روز دیرتر خبردار میشدین احتمالا مرده بود . اما دیگه جای نگرانی نیست چون با دارویی که بهش دادم سم تا یکی دو روز دیگه کامل از بدنش خارج میشه .
جونگ مین _ اما چطوری بخیه رو سمی کردن ؟ مگه تو بیمارستان بخیه نزدن زخمشو .
کیو : پس حتما یکی تو بیمارستان اینکارو کرده
هیونگ : اخه کی یه همچین کاری رو کرده ؟ چه دلیلی میتونه واسه این کارش داشته باشه ؟
جونگ مین : شاید مشکل روانی داشته .
همون لحظه هیون خیلی جدی وارد اتاق شد .
_ شایدم ما نمی دونیم چه چیزی رو راه دادیم تو خونمون .
بعد یه نگاه رو به تینا که داشت نگاش میکرد انداخت .
_ خوب . خانم تینا ... خودت حقیقتو بهشون میگی یا من زحمتتو کم کنم برات ؟




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
https://shavonnycum.wordpress.com پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:32 ق.ظ
For the reason that the admin of this web site is working, no hesitation very shortly it will be well-known, due to
its feature contents.
manicure چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 12:44 ق.ظ
An intriguing discussion is definitely worth comment.

I think that you ought to publish more on this topic, it may
not be a taboo subject but usually folks don't talk about these
issues. To the next! Best wishes!!
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:56 ق.ظ
It's remarkable to pay a visit this web site and reading the views of all colleagues on the topic
of this post, while I am also eager of getting familiarity.
رنت سه شنبه 27 آبان 1393 04:37 ب.ظ
مرسی عزیزم خسته نباشی
برم قسمت بعدی
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم
bito یکشنبه 25 آبان 1393 09:09 ب.ظ
سلام دوستم!!!
بسی گوووووود!!
sunny ** پاسخ داد:
سلام دوست جونی
بسی تنکیو
nazanin یکشنبه 25 آبان 1393 01:45 ب.ظ
ممنون که دو قسمت گذاشتی تا زودتر به بقیه ی داستان برسیم...
sunny ** پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر