تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 11
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 11
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 02:38 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

پاییز سرد و بی رحم نیست ، فقط جسارت زمستان را ندارد!

ذره ذره زرد میکند ، اندک اندک جان می ستاند و قطره قطره می گریاند....

پاییز سرد نیست ، نامهربان است....

بی رحم نیست ، عشق را نمی شناسد....

جسارت ندارد؛ درست مانند "تو"....

سریع جعبه ای قرص کوچیکی که توی دستش بود رو پشتش قایم کرد..... لبخندی طبیعی روی لبش انداخت و سعی کرد نفس نفس نزنه!:

سوهیون:هیون جونگ اینجا چیکار میکنی؟؟؟

هیون لبخندی زد:یه چیزی از توی ماشینم میخواستم...هانا کجاست؟

سوهیون سری تکون داد:بالاست دیگه....پیش بقیه! نگران نباش.

هیون زیر لب باشه ای گفت و وسط راه برگشتن به داخلِ ویلا سرجاش ایستاد....زیر لب گفت:واسه چی باید نگران باشم....؟

برگشت و به سوهیون که با عجله سمت در پشتی آشپزخونه میرفت نگاه کرد،هنوز زیاد ازش دور نشده بود؛متوجهِ جعبه ای که توی دستش بود شد..... سرشو کج کرد و اخمی به ابروش افتاد....."نه.....نباید اتفاقی افتاده باشه...."...سمت در ورودی رفت و با عجله پله هارو دوتا سه تا بالا رفت..... در اتاقی که کمی با راه پله فاصله داشت نیمه باز بود... آخرین پله رو آروم بالا رفت و بعد از نفس عمیقی وارد اتاق شد.....سوهیون جلوی هانا زانو زده بود و هانا هم بعد از خوردن قرص لیوان آب رو کنار گذاشت..... رنگش پریده بود ....:"هانا....."

هانا سرش رو بالا اورد و با نگرانی به هیون خیره شد......

♥•♥•♥•♥•♥•♥•♥•♥

با قدردانی به سوهیون نگاه کردم و بعد از خوردن قرص لیوانو روی میز گذاشتم..... صدای آروم و متعجبش که با نگرانی قاطی شده بود توی اتاق پیچید...."هانا...".... سوهیون با دهن باز برگشت و نگاهش کرد.... فهمیدم که هیون خودش اومده و سوهیون بهش نگفته... سعی کردم محکم باشم،بلند شدم و سمتش رفتم:

من:چیزی نیست.....یکم سرم گیج رفت.....

چشماشو بست،میتونستم حس کنم عصبی شده:اون قرصایی که دست سوهیونه واسه سرگیجه نیست کیم هانا.

چیزی نداشتم که بگم.......سرمو پایین انداختم اما دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا اورد:چرا؟!

لرزش خفیفی کردم،صداش از حالت عادی بالاتر رفته بود:هیون جونگ..... دست خودم نبود که....

ابروهاشو بالا انداخت:میدونی دلیل این حالت چیه....میدونی فکر کردن به چیزایی که واست نگرانی و دلشوره میاره از هرچیزی بدتره! میدونی دیگه نباید به اون فکر کنی ولی هنوزم میکنی! میدونی حاضرم واست همه چیزمو بدم؛اما وقتی جونگ مین هست هیچ چیزه دیگه ای رو نمیبینی! چرا اینقدر به یه همیچین آدمی اهمیت میدی؟؟!!! دیگه میخواد چه بلای دیگه ای سرت بیاره؟!

چند قدم عقب رفتم.....سوهیون دستمو گرفت که نیوفتم:هانا خوبی؟؟؟ بیا بشین....

سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم:سوهیون عزیزم.......برو پیش مهمونا..... منم تا چند دقیقه ی دیگه میام....

با نگرانی به من و هیون نگاهی کرد و بعد از بستنِ در،بیرون رفت......:

من:من به تو قول دادم هیون جونگ......

جلوتر رفتم و اروم گفتم:ندادم.....؟

دکمه ی کتش رو باز کرد: خب؟؟

من:قول دادم که ازدواج میکنیم.........بهت اطمینان میدم که اونقدری دوست دارم که بتونم یه زندگی پر از عشق باهات داشته باشم..... همونجوری که تو بدون من نمیتونی،منم بدون تو نمیتونم.... فکر میکردم اینو فهمیدی...اما انگار که نه....

نفسو باصدا بیرون داد و صورتش رو با دستاش پوشوند،در حالیکه که اروم تر شده بود جواب داد:پس چرا این حال بدت دقیقا از بعد از برگشتن اونه؟!

لبمو گزیدم...با صدایی که حتی خودمم نمیشنیدم گفتم:نمیدونم .... .

هیون:جوابی بدتر از این نمیتونستم بگیرم هانا........این یعنی اینکه اون درست میگه و من دیگه چیزی ندارم که در جواب به حرفاش بدم.چون دیگه مطمئن نیستم که قلب تو فقط مال منه....

ملتمسانه بهش نگاه کردم:نه هیون جونگ! نه ! همچین چیزی نیست! چون من نمیخوام همچین چیزی رو باور کنم! نباید اینقدر احمق باشم که بازم بهش اجازه بدم زندگیم رو بهم بریزه!نباید.....

روی مبل نشست...... هیچ چیزی نگفت.....جلوش زانو زدم:من نمیخواستم امشب رو خراب کنم هیون... نمیخواستم بفهمی حالم بد شده.....واقعا متاسفم.....

چند دقیقه هیچ کدوممون حرفی نزدیم.؛دستمو گرفت......انگشتشو اروم روی دستم میکشید....:

هیون:نباید صدامو بالا میبردم....الان خوبی....؟؟

من:شاید اگه من جای تو بودم عکس العمل بدتری نشون میدادم.....هیون تو تا همینجاشم واسه من مثل یه فرشته بودی....کسی که به هیچ چیز جز خوشحالیه من اهمیت نمیده.....

بوسه ی طولانی ای به دستش زدم:بریم هیون جونگ..... قراره کلی خوش بگذره.

دستشو روی گونه م کشید:مطمئنی که خوبی؟ میخوای یکم بیشتر استراحت کنی..؟؟

لبخندی زدم:نه حالم خوبه. بریم پیش بقیه.....دیگه وقت شامه....تو برو پایین،منم بعد از شام با دخترا میام پایین...

پیشونیمو بوسید:لطفا مواظب خودت باش...

دستش رو آروم ول کردم:باشه عزیزم....

از اتاق بیرون رفت....منم بعد از مرتب کردن موهام و خوردن کمی آب از اتاق بیرون رفتم.....وقت شام بود........

••••••••••••••••

لیوان کافی میکسش رو برداشت و از آشپرخونه بیرون رفت.......تقریبا ساعت 9 بود.... لیوان رو روی میز گذاشت و بعد از نشستن روی صندلی لپ تاپ رو روشن کرد..... در حالیکه لیوان رو نزدیک لبش اورده بود توی فکر عمیقی فرو رفته بود...میدونست امشب مهمونی بوده اما خودش رو تصمیم گرفته بود نره؛ میتونست توی موقعیت مناسب تری دوباره با هانا رو به رو بشه! .... سیگارشو روشن کرد ؛با روشن شدن لپ تاپش عکس هیورین مثل یه پتک توی سرش کوبیده شد...."چرا عکس تو باید اینجا باشه...."... اما صدای زنگ در از این فکرا درش اورد.... سیگار رو لبه ی جا سیگاری گذاشت، اخمی کرد و سمت در رفت"کی میتونه باشه..."..در روباز کرد:

-:آم.... سلام! پارک جونگ مین؟؟

سرشو کج کرد و به دختری که به قیافش نمیخورد سنش بیشتر از 20 سال باشه خیره شد!:

جونگ مین:و شما؟!

کمی منُ من کرد و ادامه داد:کانگ سورا! دانشجوی ترم اول آهنگسازی! دانشکده ی هنر سئول و ...

جونگ مین خندید:خب باشه اسمتو پرسیدم فقط! بیوگرافی نخواستم که.... و منو از کجا پیدا کردی؟ و واسه چی؟؟کمکی از دستم بر میاد؟؟

سورا لبخند شیرینی زد:راستش من اینجا کسی رو ندارم،خانواده م آمریکا هستن و دوست خاصی هم ندارم، یعنی دارم!ولی خب رشته شون با من یکی نیست.... از اونجائیکه زیاد هم کلاسی هام رو نمیشناسم از استاد جانگ خواستم بهم کمک کنه توی درسا...  اما اون گفت وقت نداره و شمارو معرفی کرد. گفت یکی از بهترین شاگرداش بودین.

جونگ مین با تعجب خندید:پس هنوز منو یادشه!بیا تو ببینم چی میگی....

سورا اروم وارد شد،جونگ مین هم در رو بست و سمت میز رفت و بعد از خاموش کردن سیگارش سمت کاناپه رفت....:بیا بشین....

سورا نشست و به جونگ مین خیره شد:

جونگ مین:خب؟استاد جانگ دیگه راجع من چی گفته؟!

سورا کیفشو کنار گذاشت: من نمیخوام مزاحمتون بشم..... اگه نمیخواین یا وقت ندارین میتونم کسه دیگه ای رو پیدا کنم،استاد جانگ اسم چند نفر دیگه رو هم دادن منتهی من اول اومدم سراغ شما.

جونگ مین سری تکون داد: اول اینکه من هنوز نفهمیدم دقیقا چه کمکی از دستم برمیاد....دوم هم اینکه من یه نفرم! پس اینقدر نگو"شما"!

سورا لبشو گزید:فقط یه مدت مزاحم میشم...شاید کمتر از 1 ماه طول بکشه که اشکالاتم برطرف شه و دیگه مزاحمتونــ.... یعنی مزاحمت نشم! اولین مشکلم هم آهنگیه که باید واسه دو هفته ی دیگه تحویل بدم!

جونگ مین تکیه داد:خب تا دو هفته ی دیگه وقت زیاده..... امشبُ بیخیال... میتونیم از دو سه روز دیگه شروع کنیم،یکشنبه چطوره؟

سورا با خوشحالی تایید کرد:خوبه! من یکشنبه کلاس ندارم...!

جونگ مین :میخوای یکم بیشتر راجع بهش حرف بزنی؟ حداقل بدونم قراره روی چی کار کنم.

سورا:راستش نمیتونم اون چیزی که توی ذهنمه رو به همون اندازه خوب روی کاغذ بیارم.... نمیتونم با نت ها حسی که میخوام توی آهنگ باشه رو نشون بدم...میدونی چی میگم؟

جونگ مین لباشو غنچه کرد:آره....متوجه م.... این به احساسات برمیگرده،وقتی حسی که تجربه نشده رو بخوای با نت ها توی یه آهنگ نشونش بدی مسلما راحت نیست.... حس هایی مثل شکست ، ناراحتی، دوستی، شادی و حتی عشق.... این مشکل میتونه با آهنگ گوش کردن ، فیلم دیدن یا حتی شناخت آدمای جدید که هرکدوم روحیات خاص خودشون رو دارن برطرف شه و یه کوچولو زمان میبره....

سورا سری تکون داد:امیدوارم از پسش بربیام...

جونگ مین لبخندی زد:فکر کنم بر بیای.

سورا واسه چند لحظه به لبخندجونگ مین خیره بود:خب من دیگه برم....اگه چیزه دیگه نمونده که بخوای بگی...

جونگ مین که متوجه حالتش شده بود با لبخندی که میدونست هرکسی که تاحالا میشناخته عاشقشه به سورا نگاه کرد:اگه بیشتر بمونی خوشحال میشم .... انگار توام مثل من تنهایی.حداقل در بعضی شرایط...

سورا لباشو تر کرد:مزاحم نیستم؟

جونگ مین بلند شد و سمت آشپزخونه رفت:به هیچ وجه....!

سورا پالتوش رو در اورد سمت آشپزخونه رفت و روی صندلی نشست.... جونگ مین دو تا جام دراورد و یکی از بطری های شراب رو انتخاب کرد،با حالت خاصی گفت:زیر سن قانونی که نیستی؟؟میخوری ؟

سورا خندید:آره میخورم.....

جونگ مین رو به روی سورا نشست:پس خوبه.!

ساعت حدودا یک بود......همه ی مهمونا رفته بودن.... شب خیلی خوبی بود و به لطف بقیه من حالم کاملا خوب بود و سعی کردم واسه هیون جبران کنم.... سوهیون و جونگ وو سمت ماشین جونگ وو رفتن....منم کنار هیون ایستاده بودم و دستش دور کمرم حلقه شده بود:

سوهیون:فردا می بینیمتووووون! شما هم برید خونه.....

لبخندی زدم و واسه ش بوس فرستادم!جونگ وو رو به هیون گفت:هیون زودتر برید خونه که مامان هانا میخواد این شب آخر رو با دخترش باشه و اگه از این دیرتر بری زنده ت نمیذاره!

هردو خندیدیم،اونا هم رفتن:

من:راست میگه عشقم....بریم...منم باید بخوابم.

پیشونیمو بوسید:چشم.....عشقم بزاریم ماشینت اینجا بمونه اگه لازمش نداری؟ فردا میگم راننده بیاره.

سرمو تکون دادم:آره بریم.....لازمش ندارم...

دستمو گرفت و با هم سمت ماشین رفتیم......




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 11:47 ق.ظ
I think the admin of this site is actually working hard in support
of his website, for the reason that here every material is quality based information.
agra چهارشنبه 28 آبان 1393 02:07 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
فلفلی سه شنبه 27 آبان 1393 11:55 ب.ظ
من ؟ من که همیشه بودم ؟ نبودم ؟ فکر کنم فقط واسه یه قسمت نظر نذاشتم . اشتباه میکنم آیا ؟ نمیدونم . شایدم یادم رفته و نذاشتم .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره عزیزم فقط یه پارت رو نظر نذاشتی ولی نبودت خیلی احساس شد:))
رنت سه شنبه 27 آبان 1393 03:17 ب.ظ
بله که جونگ مین نمی تونه بدون هانا زندگی کنه ها؟
چقدر این پسر وفاداره واقعا
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چی بگم والا
خواهش گلم♥
فلفلی دوشنبه 26 آبان 1393 08:48 ب.ظ
اوهو . خوبه این جونگمین دنبال هاناست ولی خوب به دخترای دیگه هم نه نمیگه . چه پسر ماهی . اصلا نمیخواد دل کسی رو بشکنه . مامانش بمیره واسه این پسر دل نازکه مهربونش . خخ خخ خخ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
بس که دلسوز و مهربونه اصلااااااااااا بچه شدی؟
کجا بودی تو؟نظراتو دوست دارم
غریبه شنبه 24 آبان 1393 04:21 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر