تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - beautiful eyes ep 1
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

beautiful eyes ep 1
شنبه 17 آبان 1393 ساعت 07:02 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )


بفرمایید اینم اون یکی داستان . من خودم اینو خیلی دوست میدارم . تلفیق عشق و نفرته .... از دست ندید .



آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





5  نوامبر 2011
الان که این خاطراتو می نویسم میدونم که همه چی از همین جا شروع شد . درست همون روزی که دیدمش همه چیز تو زندگیم  تغییر کرد . یا بهتره بگم بهم ریخت :
حدوداً ساعت نه شب بود . طبق معمول داشتم کنار پنجره بیرونو نگاه میکردم  که چشمم به یه سیاهی افتاد که اروم از کنار دیوار حرکت میکرد . انگار نمی خواست دیده بشه . چشمامو تیز کردم که بتونم بفهمم چیه یا کیه . اما کاملا تو تاریکی پنهان شده بود . فط یه سایه ی لرزون گذرا .
بیخیالش شدم داشتم میرفتم تو فکر و خیالم که صدایی از توی تاریکی دوباره توجه منو به خودش جلب کرد . به اون سمت که نگاه کردم یه دختر جوون با شلوار شیش جیب قهوه ای و ژاکت چرم از توی تاریکی پرت شد . دنبالشم چندتا ادم سیاه پوش دیگه که معلوم نبود زنن یا مرد بیرون اومدن.
صحنه ها مثل برق از جلوی چشمم عبور میکردن . اون قدر بهت زده بودم که نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته فقط می فهمیدم که دختر داره سعی میکنه از خودش دفاع کنه و عجیب اینکه با تمام بهت زدگیم متوجه شدم که دختر تو هنر های رزمی مهارت شگفت انگیزی داره .
اما قبل از اینکه وقت کنم تحسینش کنم برقی رو دیدم که درخشید و مستقیم توی شونه ی  دختر فرو رفت . اون حتی فرصت نکرد ناله کنه . دستش رو سمت شونه ش برد وتیغه ی هفت لبه ای که تا نصفه فرو رفته بود به زحمت بیرون کشید . با بیرون کشیده شدن تیغه  خون فواره زد . با دیدن این صحنه نفسم که تو سینه حبس شده بود یکدفعه خالی شد و همزمان گوشی موبایل از دستم رها شد و از بالای پنجره داخل کوچه افتاد .  مهاجما که فهمیدن کسی تماشاشون میکرده با سرعت فرار کردن .
تازه به خودم اومدم و متوجه دختر که زخمی به گوشه ی خیابون خزید شدم . با سرعت از اتاق بیرون اومدم . به یونگ  سنگ گفتم که سریع با اورژانس تماس بگیره و با سرعتی که هیچوقت از خودم سراغ نداشتم پله هارو دوتا یکی کردمو خودمو به داخل کوچه رسوندم .
دختر به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد صدایی ازش در نیاد . به سمتش دویدم .
_ حالتون خوبه ؟ میتونید حرف بزنید ؟
اما قبل از اینکه بخواد جوابی بده از هوش رفت . امبولانس کمی بعد رسید . و دختر به بیمارستان منتقل شد .
یونگ سنگ از لای در به بیرون سرک کشید و با تعجب پرسید :
_ کیو جونگ چه خبر شده ؟
_ هیچی. من دارم میرم بیمارستان . به هیون بگو منتظرم نباشه . شامم خودتون یه فکریش بکنید دیگه .
_ یعنی چی هیچی؟ بگو چیشده خوب .
_ بابا یه دختره رو وسط خیابون زدن و در رفتن .
اما نمی دونستم که این تازه اول ماجراهاییه که سرنوشتمو تغییر میده . و تمام چیزهایی که داشتمو ازم میگیره . درست مثل چشمام ... الان کارم شده اینکه  بشینم پشت همون پنجره و روزی هزار بار خودمو نفرین کنم که اونروز پشت این پنجره نشسته بودم و ارزو کنم که کاش زمان به عقب برگرده و من دوباره بشم همون کیم کیو جونگ معروف که تمام دنیا براش سر و دست میشکستن .
اما افسوس که هیچ چیزی قرار نیست برگرده .اما من خوشحالم چون هنوز دوستام و خانوادم در کنارم هستن . تا وقتی اونا رو دارم اهمیتی به اینکه شهرتم و چشمامو از دست دادم نمی دم . مگه زندگی بدون دیدن چیزای زشت این دنیا چه اشکالی داره ؟
---------    
چماشو که باز کرد داخل بیمارستان بود . نور چشماشو میزد . چند دقیقه طول کشید تا به نور عادت کن . وقتی تونست چشماشو کامل باز کنه متوجه پسری شد که کنارش روی صندلی نشسته بود و با هیجان زیاد در حالی که زبونش رو دراورده بود و مدام وول میخورد، با موبالش بازی میکرد .
خندش گرفت . درست همون لحظه پسر متوجه شد که به هوش اومده . خودشو جمع و جور کرد دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اما از شدت خجالت نتونست . تینا در حالی که با تمام وجود سعی میکرد جلوی خندشو بگیره تا پسر بیشتر خجالت نکشه گفت :
_ ممنون که نجاتم دادین .
پسر به خودش جرعت داد .
_ خواهش می کنم . وظیفه م بود . می خواستم مطمئن بشم که حالتون خوبه .
_ ممنون .
تینا نگاهی به اتاق انداخت
_ به نظر میاد بیمارستان مجهزی باشه . راستش من پولی ندارم که هزینه ای که به بیمارستان پرداخت کردین رو بهتون برگردونم . اگه بهم یه مدت وقت بدین پولتون رو پس میدم . اخه میدونید کار پیدا کردن توی کشور شما خیلی سخته .
_ واقعا میخواین پول بیمارستان رو پس بدین ؟ من ایده ی بهتری دارم . چرا برای خودم کار نمیکنید .
_ چی ؟
_ راستش وقتی توی کوچه زدنتون من مبارزتون رو دیدم . و اگه بخوام حقیقت رو بگم باید بگم واقعا شگفت انگیز بود . من مدتیه دارم دنبال یه بادیگارد میگردم که معلوم نباشه بادیگاردمه . اما خوب اکثر بادیگاردا هیکلی و چهار شونه ان و کاملاً توی چشمن . اما فکر میکنم شما گزینه ی خوبی باشین .
_ امم . نمی دونم چی باید بگم ... واسه اینکه بتونم هر چی زودتر پولتون رو پس بدم  قبول میکنم .
_ خوبه . راستش من الان دیرم شده و باید برم . شما فردا می تونید مرخص بشید . میام دنبالتون چون باید باهاتون راجع به شرایط کارتون صحبت کنم . فعلا با اجازه
_بازم ممنون .
و پسر با عجله از اتاق خارج شد . تینا پیش خودش فکر کرد : این پسر چه فکری تو سرش داره ؟ نکنه نقشه ای چیزی باشه ؟ به هرحال از اینی که هستم بدتر نمیشه . حتی یه تعارفم نزد که نیازی نیست پولو بهش پس بدم .
و بعد سری تکون داد و چشماشو بست .
-------   

کیو جونگ با عجه سوار ماشینش شد و راه افتاد . تازه دوتا چهارراه رو رد کرده بود که تلفنش زنگ خورد .
_ الو . سلام هیون . ببخشید تو راهم دارم میام .
_ ببخشیدت به چه درد میخوره الان 5 دقیقه س داریم غرغرای منیجرو تحمل میکنیم . زود بیا این دخترایی که قراره باهاشون آهنگ بدیم خیلی حساسن .
_ من دارم با اخرین سرعت ممکن میام . شما جلسه رو شروع کنید . از طرف منم ازشون معذرت خواهی کن . الان میرسم .
-------   
هیون جونگ تفن رو قطع کرد و دوباره پیش بچه ها برگشت .
جونگ مین : چی شد ؟ جناب آقای گشت ارشاد دیشب کجا غیبشون زده بود که امروز دیر کردن ؟
یونگ سنگ : گفتم که رفته بیمارستان
_ توگفتی منم باور کردم . کیو جونگ ما تو  ای سیو بستری شیمم نمیاد عیادتمون . الان چیشده رفته بیمارستان؟
_ ای بابا دیشب یه دختره رو وسط کوچه زدن و در رفتن . دختره رو رسونده بیمارستان .
_ پس بگو پای یه دختر دیگه در میونه . اگه میونگی بفهمه تک تک موهاشو با موچین میکنه .
هیون : می خواین بحث راجع به موهای کیو رو ول کنیم و بریم سر جلسه . همکاریمون با گروه am.g همینجوریشم به یه مو بنده .
هیونگ : حالا همچین اصراری هم نیست که باهاشون همکاری داشته باشیم . تو چرا اینقدر داری خودتو هلاک میکنی ؟ ها؟ راستشو بگو ؟ کدوم یکیشون ؟
_ شما لطفا ببند . پرونده ی سیاهتو همه ی ما میدونیم .هیو ...
_ ای ای غلط کردم . بریم تو تا من گیسامو از دست ندادم .
و همگی باهم وارد اتاق شدن . سلام کردن و با اعضای am.g به نوبت دست دادن . منیجر ss  از جا بلند شد و جلسه رو شروع کرد .
_ اول باید بگم که من خیلی خوشحالم که قراره بین کمپانی ما با کمپانی شما شراکت بی نظیری که چشم همه ی دنیا رو میگیره برقرار بشه . خوب بزارین با یه معرفی ساده شروع کنم . هر چند که فکر نمی کنم نیازی هم باشه
و بادست به یکی از دخترا اشاره کرد . دختر بلند شد و ایستاد .
_ ایشون خانم لی هیوری  هستن . لیدر گروه .
لی هیوری  : سلام . از اشنایی با همه ی شما خوشبختم .
دختر بعدی بلند شد و قبل از اینکه منیجر وقت کنه چیزی بگه خودش خودشو معرفی کرد .
هیومی : سلام . من هیومی هستم . سرپرست نوازده ها و وکالیست گروه .
و بعد چشمکی حواله ی هیونگ کرد . جونگ مین زیر زیری خندید و یونگی لگد محکمی از زیر میز حواله ش کرد . منیجر نفر بعدی رو معرفی کرد .

-------   
کیو جونگ با خستگی  به خودش کش و قوسی داد و از روی تخت بلند شد . خرسشو یه گوشه رها کرد و یه دوش گرفت .  از حموم که دراومد در اتاق باز شد . یونگی از لای در سرک کشید .
_ ساعت خواب اقای سحر خیز . میبینم که سحر خیزیت فقط مال جلوی دوربینه .
_ کل دیشبو فکر و خیال نزاشت بخوابم . فکر کنم قراره بالاخره به چیزی که میخواستم برسم ، برسم یونگی .
_ به چی میخواستی برسی مثلا
_ خودتو به اون راه نزن اقا خنگه . خودت خوب میدونی راحع به چی حرف میزنم . انتقام ... هیچ چیزی جز انتقام نمیتونه منو اروم کنه . و حالا  مانعی که سر راهم بود برطرف شده . دیگه شهرتمون در خطر نیست حالا میتونم کارمو شروع کنم . .
_کیو هنوز بیخیال نشدی تو؟ من میدونم چی کشیدی . منم دلم میخواد انتقام بگیرم . ولی با این حس زندگی کردن از مردنم بدتره
_تو نمی تونی درک کنی . تو عزیز ترین ادمای زندگیتو از دست ندادی . اون صحنه هنوز جلوی چشمامه . بزار کاری که میخوامو بکنم . کمک نمی خواد بکنی ولی مانعمم نشو
_حالا چه راه حلی پیدا کردی ؟
کیو جونگ نگاهی به ساعتش انداخت .
_ فعلا داره دیرم میشه برگشتم برات کامل توضح میدم تا اون موقع چیزی به بچه ها نگو
و با عجله از اتاق خارج شد ( در حال لباس عوض کردن داشته حرف میزده ) هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که جونگ مین مثل جن بوداده جلوش ظاهر شد
_ چیو به ما نگه ؟
_ الان وقت ندارم . برگشتم واستون توضیح میدم .
_ یا همین الان میگی یا عمرا بزارم جایی بری.
_ یا همین الان میری کنار یا با دیوار یکیت میکنم .
_ اوه اوه ... این دوباره جوش اورده ... چیه ؟ نکنه قرارت با اون دختره دیر شده ...
_ ای وای یکی دهن اینو بگیره .
و با سرعت از خونه خارج شد . وقتی داشت سوار ماشین میشد با خودش گفت : بیچاره یونگی تا من برگردم دیوونه ش میکنن .
------    
دیگه داشت از روی تخت دراز کشیدن در حالی که هیچ سرگرمی نداشت خسته میشد . بیکاری داشت اعصابشو خورد میکرد . خدا رو شکر کرد که تا چند ساعت دیگه مرخص میشه . با خودش گفت :
_ حالا چند ساعت دیگه مرخص میشم؟ ای کاش دیروز از اون پسره می پرسیدم
درست همون لحظه کیو جونگ درو باز کرد و اومد داخل .
_ سلام ببخشید دیر شد . اخه صبح برعکس همیشه خواب موندم . کارای ترخیصتون رو انجام دادم . راستش لباسای خودتون زیادی درب وداغون شده بودن . واسه همین براتون یه چیزی تو همون مایه ها خریدم . بفرمایین . من بیرون منتظر میمونم . شما لباستونو عوض کنید و بیاین بیرون .
تینا : باشه ممنون .
و کیو جونگ از اتاق خارج شد . تینا هم بعد از اینکه لباسشو عوض کرد از اتاق بیرون رفت . تازه وقتی از روی تخت بلند شد احساس کرد که زخمش خیلی عمیقه مخصوصا که اون عوضیا تیغه رو زهر الود کرده بودن  . ترجیح داد بقیه روزم روی تخت بخوابه ولی فعلا وقت جا زدن نبود . پس شونه هاشو بالا گرفت و از اتاق خارج شد .
کیو جونگ بدون هیچ حرفی راهنماییش کرد تا به ماشین رسیدن .سوار شدن و راه افتادن .
کیو : اگه موافق باشید الان راجع به کارتون صحبت کنیم .
تینا: بله البته . پس اگه اشکالی نداشته باشه من شروع کنم .
_ باشه
_ میدونم از حوزه ی اختیارات یه بادیگارد خارجه ولی میخوام بدونم برای چی نمی خواین مردم متوجه بشن که من بادیگاردتونم؟
_ برای فهمیدن دلیلش خیلی زوده . اول باید مطمئن بشم که جا نمیزنید .
_ باشه . مشکلی نیست . ی چیز دیگه این یه ذره عجیب نیست که من همه جا همراهتون باشم .
_ واسه اونجاشم یه فکری کردم . من شما رو به عنوان دوست دخترم معرفی میکنم و البته شریک کاریم . در نتیجه عادیه که شما همه جا همراه من باشین
_ یعنی شما واقعا توقع دارین که من قبول کنم ؟
_ این فقط یه عنوان سوریه واسه اینکه مردم شک نکن . شما بابت همه چیز خیالتون راحت باشه من الان فقط یه بادیگارد لازم دارم . جداً .
_ میتونم بپرسم بعد از چه مدتی بدهیم با شما صاف میشه ؟
_ حدودا چهار ماه ولی راستش من امیدوارم شما این شغلو به طور دائم قبو کنید .
_ اگه بعد از این چهارماه خواستم برم چی؟ سرمو زیر اب میکنید؟
_ نه ... ولی میدونید که به خاطر حفظ اسرارمون هر کاری میکنیم . پس اگه چیزی راجع به موضوع جایی فاش بشه ...
_ و یه چیز دیگه . راستش باید بگم که منم چندان در امنیت کامل نیستم یعنی همون طور که دیدین ادمای زیادی دنبال من میگردن و قصد جونمو دارن ممکنه شمام به این خاطر به خطر بیفتین .
_ اونش زیاد مهم نیست ولی فکر نمیکنم با قیافه ی دخترونتون دیگه قابل شناسایی باشین . درسته ؟
_ فکر میکنم همین طوره .
_ با این حال اگه نیاز باشه ترتیب یه تغییر چهره ی موقتو میدم براتون .
_ خوب پس ظاهرا چیز دیگه ای باقی نمونده .
_ ظاهرا . فعلا شما رو میرسونم محل زندگیتون . تا قرار بعدی رو مشخص کنم . شماره مبایلتونو بدین که هماهنگ کنم باهاتون
تینا شمارشو روی ی تیکه کاغذ براش نوشت و داد دشستش
کیو جونگ : خوب حالا کجا برم ؟
_ منو هر جا پیاده کنید میرم
_ میرسونمتون
_ خودم برم راحت ترم
_ باشه هر جور مایلید
و ماشینو نگه داشت . تینا پیاده شد و رفت
------
کیو جونگ رو مبل نشسته بود و در حالی که کل دابل اس بهش زل زده بودن شروع به صحبت کرد
_ من بالاخره میخوام کار نیمه تموممو تموم کنم
هیون : منظورت کدوم کاره ؟
اما با نگاه کردن به چشمای کیو جونگ میشد مفهمید که راجع به چی حرف میزنه .
جونگ مین : نکنه دوباره تو فکر انتقامی
یونگی : درست حدس زدی
هیون : هنوز دست از سر این قضیه بر نداشتی؟
کیو : نمی تونم . خودت میدونی ... تقلای هرروزم واسه فراموش کردنشو دیدی . نمی تونم فراموش کنم . نمی تونم رهاش کنم . باید انتقامشونو بگیرم . باید اون عوضیا رو به سزای اعمالشون برسونم .
هیون : میدونم برات خیلی سخته . ولی راستش به نظر من پایان این راهی که پیش گرفتی اصلا خوش نیست .
کیو : میدونم . راه دیگه ای ندارم
هیون : اگه واقعا تصمیمتو گرفتی ، پس مام بهت کمک میکنیم . تا اخرش ... هر چند اخرش خوش نباشه
_ ممنون داداش .
_ حالا چه فکری کردی ؟ میدونی که کسی کوچیک ترین بویی نباید ببره . ما تو دهن گرگیم  
_ اره فکرشو کردم . قرار نیست به هیچ عنوان شناسایی بشیم . من ی بادیگارد برای گروه استخدام میکنم . که مطمئن بشیم در امانیم و بتونیم به راحتی فکر کنیم و نقشه بکشیم و در عین حال راحت بریم ضبط و کنسرت و کارامونو بکنیم .
_  اما یهو بادیگارد گرفتن شک برانگیزه و اونم ما که همیشه از بادیگارد فراری بودیم . شناسایی میشیم .
_ برا همین فکر کردم که بادیگاردمون نامحسوس باشه
جونگی : منظورت چیه ؟
_ ی بادیگارد دختر . بدون لباس فرم و این چیزا . یکی که به عنوان ی همراه و شریک کاری و یا به عنوان دوست دختر من همه جا همراهیمون کنه
هیونگ : حالا ی همچین کسی از کجا بیاریم ؟
_ پیدا کردم قبلا
هیون : ازش مطمئنی ؟
_ نه . برا همین میخوام ی مدت بیارمش اینجا . تا ببینم چطور ادمیه . بعد وارد کارش میکنیم .
_ اینجا ؟ ی دخترو برداری تنهایی بیاری اینجا ؟ اونم ناشناس
هیونگ : اخ جون ... خ خ خ
کیو : اوهوی فکر و خیال اضافه ممنوع  .   هیون مگه نگفتی باهامی . دیگه باید ریسکشو قبول کنیم دیگه . به نظر دختر خوبی میومد .
هیون : از دست تو . پس خودت مواظب این پسرا باش بهشون اطمینانی نیست
کیو : فکر اینجاشم کردم . میخوام بگم میونگی بیاد اینجا که تنها نباشه . تازه میتونیم رو مهارت پزشکیشم واسه نقشه های بعدی حساب کنیم .
هیون : باشه . کسی مشکل نداره ؟
همه موافقت کردن و قرار شد که کیو قرار بعدی رو با تینا بزاره
------
تینا سر خیابون ، جایی که با کیو قرار گزاشته بود وایساده بود . ماشین کیو جلوش ترمز کرد . سوار شد
تینا : سلام
کیو : سلام . ببخشید من توی ماشین قرار گزاشتم اخه اگه کسی بشناسدم و با شما ببینتم برا گروه بد میشه
_ متوجهم . من خودمم زیاد تو جاهای شلوغ نمیرم . اینطوری راحت ترم .
_ خوب بریم سراغ کار . من برای این کار نیاز دارم اول کاملا باهاتون اشنا بشم و مطمئن بشم که برای این کار مناسبید . برای  اینکارم میخوام ازتون خواهش کنم موقتا بیاید و با ما زندگی کنید .
_ راستش . فک نمی کنید که خیلی ناجوره که ی دختر بیاد با پنج تا پسر زندگی کنه؟
_ متوجه هستم . برا همین گقتم خواهر کوچیکم میونگی بیاد تا شما تنها نباشید . تازه میتونه مراقب شمام باشه ، پزشکه
_ اجازه می دین فک کنم ؟
_چقد ؟
_ چند روز
_ باشه . ولی زودتر خبر بدین لطفا
_ باشه . میتونم پیاده شم ؟
_ البته . به سلامت
------   
چند روز بعد تینا به کیو جونگ زنگ زد و گفت که قبول میکنه . کیو به بچه ها خبر داد و رفت دنبال تینا  
بعد از مدتی رانندگی به خانه ای بزرگ و با شکوه رسیدند . کیو جونگ  در زد . بعد از چند لحظه در باز شد . پسری قد بلند و خوش قیافه جلوی در ایستاده بود . با دیدن کیو و تینا لبخندی زد و در را باز کرد تا برن داخل .
هیون : سلام .
کیو : ایشون کیم هیون جون دوست من و لیدر گروهن . ایشونم تینا هستن .
تینا  : از اشناییتون خوش بختم .
هیون :  به همچنین .
و سرش رو برگردوند و با صدای بلند گفت :
_ بچه ها همه بیاید پایین مهمونمون رسیده .
چند لحظه بعد سه پسر دیگر به علاوه ی یک دختر از راه رسیدند . دختر با دیدن کیو جونگ لبخندی زد و به سرعت به سمتش پرید .
_ سلام اوپا . منم ی چند دقیقه پیش رسیدم .
کیو : خوش اومدی دونسنگ گلم .
و بعد تک تک بچه ها رو به تینا معرفی کرد . بعد زیر گوش یونگی گفت تا خونه رو نشون تینا بده
یونگ سنگ : خوش حال می شم خونه رو بهتون  نشون بدم . میخواید اول با اتاق حودتون شروع کنیم . اگه اجازه بدین
تینا : بله البته .
و با یونگ سنگ از جمع جدا شد . یونگ سنگ کمی جلو تر راه میرفت . هنوز چند قدمی با در اتاق فاصله داشتن که درد عجیبی تمام وجود تینا رو پر کرد . نمی تونست درست نفس بکشه . دستشو روی قفسه سینه ش فشار داد و به سختی تلاش کرد که سرپا بایسته . چند ثانیه طول کشید و بعد افتاد
با صدای زمین خوردن تینا یونگ سنگ برگشت و تینارو دید .
_ تینا شی .. تینا شی ... حالتون خوبه؟؟؟ کیو جونگ ... میونگی ...




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do I stretch my Achilles tendon? پنجشنبه 16 شهریور 1396 12:38 ب.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet users, its really really fastidious piece of
writing on building up new webpage.
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 02:24 ب.ظ
I'm no longer certain where you're getting your information,
however great topic. I needs to spend a while finding out
much more or understanding more. Thank you for fantastic info I used to
be searching for this info for my mission.
bito پنجشنبه 22 آبان 1393 01:42 ب.ظ
سلام ما آمدیم!!
خیلی هم خوب...
sunny ** پاسخ داد:
سلام بیتوک خان . خوش اومدی صفا اوردی
قربونت
رنت چهارشنبه 21 آبان 1393 12:47 ق.ظ
اوه اوه اولش با انتقام شروع شد چه شود آخرش
مرسی عزیزم خسته نباشی
sunny ** پاسخ داد:
اره دیگه این داستانه کلا تیریپ انتقامه ...
قربونت عزیزم . وقتی رنت جونم میاد داستانو میخونه مگه ادم دیگه خسته میشه
agra یکشنبه 18 آبان 1393 10:03 ب.ظ
سلام خوبی،داستان قشنگیه منتظرش هستم
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم . مرسی . تو خوبی؟
خیلی خیلی ممنون
nazanin شنبه 17 آبان 1393 11:05 ب.ظ
بی صبرانه منتتظر ادامه داستان هستم.
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم . به زودی میزارم
Elly شنبه 17 آبان 1393 06:23 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر