تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep5
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep5
شنبه 17 آبان 1393 ساعت 06:50 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )


سلام به همه . صبح دل انگیز شنبه تون بخیر و سلامت باشه .
اینم داستان . راستی من دارم ی داستان دیگم میزارم اینجا هر کس خواست اونم بخونه قشنگه .





آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


تنها چیزی که بیتا پیدا کرد تا از خودش دفاع کنه یه تیکه چوب بود . چوبو با دو دست گرفت و گذاشت لای دندونای گرگ و محکم نگرش داشت . گرگ شروع کرد به تقلا کردن تا خودشو خلاص کنه و طعمشو ببلعه . بچه ها که با داد و بیداد های بیتا از خواب بیدار شده بودن ( البته به استثنای هیون و نگین و جونگی ) همه هاج و واج داشتن صحنه رو تماشا می کردن و هیچکی فکری به ذهنش نمی رسید . تا اینکه یونگی به سمت اتیشی که هنوز یه کم روشن بود دوید یکی از چوبارو برداشت و با یه غرش عجیب محکم کوبوند تو صورت گرگ . گرگ به عقب پرت شد . خواست دوباره حمله کنه که یونگی پیش دستی کرد و به سمتش یورش برد . گرگ پا به فرار گذاشت .

یونگی که خیالش از بابت گرگ راحت شد ، رفت سراغ بیتا . اما قبل از این که دهنش رو باز کنه ریحانه مثل جت خودشو به بیتا رسوند ، با نگاه براندازش کرد و جلوی چشمای حیرت زده همه با تمام انرژیش بیتا رو در اغوش کشید  کم مونده بود اشکاش سرازیر بشه اما جلوشونو گرفت . کیو و یونگی و هیونگ نمی تونستن فکاشو جمع کنن . این عجیب ترین چیزی بود که از دخترا دیده بودن . بعد از ریحانه نوبت فاطمه بود چنان بیتا رو بغل کرده بود و گریه می گرد که هر کی نمی دونست فکر می کرد مرده . تنها کسی که تو اون شرایط منطقی عمل کرد عطیه بود . رفت جلو کنار بیتا نشست و با ارامش و مهربونی پرسید :

_ حالت خوبه ؟ طوریت نشد ؟

بیتا که هنوز تو شوک ماجرا بود فقط با سر علامت منفی داد .

بعد عطیه بلند شد و رفت برای بیتا یه لیوان اب قند درست کرد و داد دستش . با این که عطیه از همه منطقی تر عمل کرده بود  ولی رفتار اون بیشتر از همه باعث تعجب ss شد . کی فکرشو میکرد اون دختری که تو کل راه فقط غر زده بود این قدر منطقی و خوب عمل کنه .

یونگی : میگم بیاید بریم نزدیک اتیش اونجا جامون امن تره .

همه موافقت کردن . بیتا ،ریحانه ، عطیه ، فاطمه ، کیو ، یونگی و هیونگ دور اتیش نزدیک هم نشستند تا احساس امنیت بیشتری بکنند . بیتا با عصبانیت کلت رو از دست هیونگ کشید .

بیتا : تو که بلد نیستی ازش استفاده کنی واسه چی بر میداری؟

هیونگ که نمی دونست چی بگه با تته پته گفت : ببخشید

بیتا قیافه ی حق به جانبی گرفت لبخندی زد و گفت : باید فکر کنم .

و برگشت بین ریحانه و یونگی نشست . همه همون طور نشسته تا صبح چرت زدن . هنوز سپیده نزده بود که یونگی احساس کرد چیزی افتاد رو شونه ش . برگشت و دید که سر بیتاس که خوابش برده . ریحانه هم سرشو گذاشته بود رو شونه ی بیتا . یونگی لبخندی زد و سرش رو به شونه ی کیو تکیه داد و خوابید .

صبح همه توسط عطیه از خواب بیدار شدن با صدای عطیه اولین نفرات کیو و ریحانه بودن که بیدار شدن . ریحانه بیتا رو بیدار کرد کیو هم یونگی و هیونگو . عطیه هم فاطمه رو بیدار کرد . اما هیچکی داوطلب بیدار کردن هیون و نگین و جونگ مین نشد .

کیو با شیطنت گفت : شرط می بندم هر کی بره جونگی رو بیدار کنه شجاع ترین عضو جمعه . ریحانه خیلی وسوسه شده بود . بلند شد و گفت :

_ من بیدارش میکنم .

دهن همه دوباره باز مونده بود . ولی ریحانه لبخندی زد و با شیطنت اضافه کرد :

_ ولی یه شرط دارم

کیو : چه شرطی ؟

_ تو هم نگینو بیدار کنی . شرط می بندم بیدار کردن جونگی از نگین  راحت تره .

_ شرط سر چی ؟

_ اگه راحت تر نبود من تا پناهگاه کولت می کنم . اما اگه بود ؟

_ اگه بود من تو رو کول می کنم .

_ باشه قبوله

و نخودی خندید .

و رفت بالا سر جونگی وایساد . کیو هم رفت بالا ی سر نگین . اول کیو کارشو شروع کرد . اون با هر زورو زحمتی که بود با مشت و لگد نگین و بیدار کرد . ناگفته نماند که حسابی هم مشت و لگد خورد . همه ی دخترا لبخند رضایت به لب داشتن چون میدونستن ریحانه به راحتی هر کسی رو بیدار میکنه . ریحانه هم با اعتماد به کامل کارشو شروع کرد . دهنش رو برد نزدیک گوش جونگ مین . چشمکی به جمع زد و بلند داد کشید . اما جونگی حتی از جاش تکونم نخورد .

ریحانه تعجب کرده بود . در عین حال حسابی هم عصبانی بود . خوب که نگاه کرد متوجه گوش گیر توی گوش جونگ مین شد.

ریحانه : این دیگه چیه ؟ در این مورد چیزی نگفته بودی کیم کیو جونگ

کیو : نگفتی چیزی باید بگم .

ریحانه داشت گوشگیرو در میاورد که مشت جونگ مین محکم خورد تو دماغش . دماغش خون اومد . بیتا دوید و یه دستمال داد . بعد در حالی که داشت ریسه می رفت از جونگی فاصله گرفت .

ریحانه : کوفت . به چی میخندی . رو اب بخندی .

و دوباره سعیشو امتحان کرد . این بار موفق شد گوشگیرو دراره ولی مشت بعدی جونگ مین محکم خورد پای چشمش . ریحانه هم نامردی نکرد و با تمام توان توی گوش جون مین جیغ کشید . جونگی هم جیغی کشید و بیدار شد .

ریحانه : خوب اینم از این . من بردم

کیو : اهه اهه یه نگاه به سر و روت بنداز فکر می کنم که همه موافقن که من برنده شدم .

همه هم در کمال ناباوری موافقت کردن . ریحانه با لب و لوچه ای اویزون قبول کرد .

ریحانه : خیله خوب باشه تو بردی . اما لیدرتونو کی بیدار میکنه

عطیه : میگم واسه اینکه نگین  خواب از سرش بپره اون این کارو بکنه.

همه موافقت کردن . نگین که کارد میزدی خونش در نمیومد جلو رفت تا هیونو بیدار کنه . اول صداش کرد . بی فایده بود . بعد داد و فریاد به راه انداخت . بازم بی فایده بود . اخر سر ناچار شد با مشت و لگد بیوفته به جون هیون . هیون بالاخره بیدار شد اما به محض اینکه صورت نگینو جلوی چشمش دید جیغ کشید و شروع کرد عقب عقب رفتن .

نگین که به اندازه کافی عصبانی بود داد کشید : مگه لولو دیدی بی ادب . خوبه منم تورو دیدم جیغ بزنم ؟

هیون : ببخشید اخه فک کردم گودزیلا بیدارم کرده .

نگین : بی شخصیت . نه خودت زیبا ی خفته ای ؟

هیون : نه بابا من هیوندرلام . امضا خواستی تعارف نکنیا .

نگین : شیطونه میگه بزنم قیافشو شبیه گوژپشت نوتردام کنما .

ریحانه : اخ جون نگین عصبانی می شود . هورا ! نگین .. نگین .. هی هی

اما نگین عشوه شتری ای میاد و دور میشه .

ریحانه : عطیه جون . میشه تو صبحانه رو درست کنی ؟

عطیه : من ؟ چرا من ؟

_ خواهش

_ خیله خوب بابا . ولی خوب از زیر کار در رفتی این چند روزا .

صبحانه توسط عطیه حاضر شد و همه شروع به خوردن کردن . در حین صبحانه خوردن بچه ها ماجرای گرگ رو تعریف کردن . در طولی که یونگی و ریحانه و عطیه با هیجان داستانو تعریف می کردن . بیتا از عصبانیت و هیونگ از خجالت سرخ شده بود

بیتا : دلمون خوشه لیدر داریم . گرگ داشت منو می خورد ایشون داشتن هفت پادشاهو خواب میدیدن .

هیونگ : پس لیدر ما رو چی میگی بیبی گروهو گذاشته نگهبانی خودش با خیال راحت گرفته خوابیده .

نگین : ای بابا تقصیر من چیه . حالا خوبه میدونید من خسته باشد یا ساعت خوابم بهم بخوره دیگه بیدار شدنم با خداس .

عطیه : صحبت نباشه . از همین الان جفت لیدرا تحریمن تا لیدری یاد بگیرن .

همه اعضا به جز نگین و هیون یک صدا گفتن : ایول

بعد از صبحانه دوباره بحث ادامه پیدا کرد و به رفتار عجیب دخترا کشیده شد .

جونگی رو به عطیه با شیطنت گفت : تو از کی تا حالا بلدی مهربون باشی ؟

عطیه : من از کی تا حالا به تو اجازه دادم تو کار من فوضولی کنی ؟

_ از کی تاحالا باید از تو اجازه می گرفتم ؟

_ از وقتی که جونتو نجات دادم .

_ هه تو جونمو نجات دادی ؟ من که هیچ فعالیتی از جانب تو ندیدم

_ چون چشم بصیرت میخوادکه تو نداری

_ اها نه که تو داری

_ معلومه خوبشم دار .

ریحانه که حسابی از سر ماجرای شرط بندی دلش پر بود از عطیه دفاع کرد

_ جناب پارک جونگ  مین دوست من در هر شرایطی کاملا مطابق اون شرایط عمل میکنه . چش نداری ببینی چشاتو ببند .

جونگی : اوه اوه یکی منو اینقدر تحویل بگیره . مگه تو وکیل مدافع عطیه ای ؟

بیتا : تمومش میکنید یا بیام دهن همتونو چسب بزنم .

و همه ساکت شدن اما این تازه اول ماجرا بود و شروعی خشمگین برای کل کل های مداوم عطیه و جونگ مین . ( خدا به خیر کنه)

 

در پست بعد خواهید خواند :

_ اگه پات بشکنه چی ؟ بازم وایمیسی ؟

.
.
.

ریحانه : نمی گم تا از فوضولی بمیری یوهاها .

.
.
.

هیونگ : ب ب ب بچه ها یه چیزی داره از رو پاهام میاد بالا
.
.
.
اما هنوز دو قدم هم نرفته بودن که صدای ترک خوردن چیزی به گوش رسید . 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
agra یکشنبه 18 آبان 1393 09:56 ب.ظ
سلام مرسی گلم قشنگ بود
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم . خواهش میشه . قربونت
رنت یکشنبه 18 آبان 1393 08:03 ب.ظ
خدا بهخیر کنه کل کل این دوتا رو
مرسی عزیزم خسته نباشی
sunny ** پاسخ داد:
اره خدا بخیر کنه ....
قربونت برم . مرسی
nazanin شنبه 17 آبان 1393 11:07 ب.ظ
میسیییی ماجرای از خواب بیدارشدنشون خیلی باحال بوددد.
sunny ** پاسخ داد:
خخخخخخ . باحالی از خودتونه
Elly شنبه 17 آبان 1393 06:08 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر