تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 10
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 10
شنبه 17 آبان 1393 ساعت 12:39 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )
باز هم که رفتی و تنهایی من سر به فلک کشیده ...
باز هم که نیستی و اشکهایم سیل مانند مرا به زیر کشیده اند ...
باز هم که سوختی و باز برای شمع شدن پشیمان شده ام...
باز هم که یادت امانم را بریده است...
باز هم که غصه دارم در قلب تاریکم از نبود تو...!
باز هم که نمیشنوم صدای دلنشینت را در خانه سوت و کورم...
باز هم که گم شدی در خاطره ها وچشمم از دیدن عکس تو سیر نمیشود...
سالهاست که رفتی ولی هر روز اینها را تکرار میکنم...
شاید بشنوی ،بفهمی،احساس کنی...
در واقعیت نه ولی انتظار امدنت در خوابم را که میتوانم داشته باشم!
باز هم که بغض و بعد .............. مثل همیشه.....


مین هی با عجله از اینور اتاق به اونور اتاق میرفت،با خنده گفتم:اروم باش مین هی هنوز وقت هســـــت! یه ساعت دیگه وقت داریم......

سوهیون که تحت تاثیر مین هی هول شده بود بهش کمک میکرد:

مین هی:رنگ رژت رو انتخاب کن هانا! یه ساعت تو یه چشم بهم زدن میگذره!

بعدم از سوهیون خواست اینقدر ورجه وورجه نکنه و بشینه و مشغول کامل کردن آرایش سوهیون شد! منم بین رژهای خوشرنگی که مین هی آورده بود میگشتم .... کمی فکر کردم و زیرلب گفتم"صورتی کم رنگ".... چند ثانیه بعد بلند تر گفتم: انتحاب کردم مین هی.....

مین هی:الان میام.

کمی با موهام بازی کردم تا مین هی اومد،سوهیون هم که آرایشش تموم شده بود مشغول انتخاب کردن رژ شد.......مین هی رو هم از دانشگاه میشناختم، گرافیک خونده بود،اما بعد از دانشگاه دوره های آرایشگری رفت،هم علاقه داشت و هم استعداد و الان یه میک آپ آرتیست فوق العاده بود :

مین هی:چه رنگ خوشگلـــــــــــــــی!

خندیدم:همشون خوشگلن....خیلی انتخابش سخت بود!

بعد از زدن رژ ازم خواست بلند شم و لباسم(که قبل از آرایش کردن پوشیده بودم) رو مرتب کرد....:

سوهیون:وای هانا مثل فرشته ها شدی عزیزم.....

لبخندی زدم و گفتم:مرسی عشـــــــــقم...

مین هی با افتخار گفت:تازه واسه امروز همه ی هنرمو به کار نبردم خوشگلا!.... شاهکار اصلی واسه فرداست...!

هر سه بعد از پوشیدن پالتو و کفشامون رفتیم و سوار ماشین شدیم.... به اصرار سوهیون من پشت فرمون ننشستم و خودش رانندگی کرد؛توی راه مین هی بازم راجع به فردا یه سری سفارشات بهم کرد... زود بخوابم و استرس نداشته باشم و خیلی چیزای دیگه! میگفت مطمئن باشم همه چیز خوب پیش میره و مشکلی پیش نمیاد..... واسه یه لحظه فکرم فقط روی این یه جمله ش ثابت شد..."مشکلی پیش نمیاد"..... آره؛نبایدم مشکلی پیش میومد.... حدودا نیم ساعت بعد به ویلا رسیدیم... بعد از گذشتن از باغ ، ماشین رو پارک کردیم،کلی ماشین توی باغ بود و صدای آهنگ،نه خیلی زیاد، شنیده میشد.... سوهیون پیاده شد و مین هی هم سریع پیاده شد و در رو واسم باز کرد،با لبخند تشکری کردم...... همونطور که سمت پله ها میرفتیم هیون رو دیدم که از ویلا بیرون اومد و پله هارو دوتا دوتا پایین اومد! تیشرت(که جلوش طرح داشت) و شلوار مشکی با یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود... با آغوش باز سمتم اومد و قبل از اینکه سلام کنم یا چیزی بگم بلندم کرد و تابم داد؛قبل از اینکه منو بزاره زمین همونطور که گردنم رو میبوسید گفت:

هیون:ببین کی اینــــــــــــــجاست! فرشته ی من بالاخره اومـــــــــــد..!

جونگ وو و سیوون هم از پله ها پایین اومدن..... هیون ازم جدا شد اما دستش دور کمرم بود ،جونگ وو سوتی زد:

جونگ وو:واو دارم چی میبینم!؟ تا باشه از این نامزدیا! ایشالا که همیشـــ.....

اما با چشم غره ای که منو سوهیون بهش رفتیم دیگه ادامه نداد و به لبخند ملیحی اکتفا کرد!:بیاید تو ! هوا سرده! راستی سوهیون مامان و بابات اومدن؟

سوهیون لپاشو باد کرد و با خوشحالی گفت:آره دیروز صبح رسیــــــــــــدن!

 هیون با خنده سری تکون داد و دستم رو گرفت و سمت پله ها رفتیم... مین هی هم در حالیکه دست سیوون رو گرفته بود و غر میزد که چرا موبایلش در دسترس نبوده،همراه سیوون از پله ها بالا رفت... جونگ وو وسوهیون هم پشت سر ما بالا اومدن، سیوون توی دانشگاه هم کلاس سوهیون بود ؛ هردوشون رشته شون  عکاسی بود و سیوون هم یه آتلیه داشت.... هیون جونگ و جونگ وو هم که معماری خونده بودن و من و مین هی هم گرافیک.... نانا هم که سال بالایی بود و طراحی لباس خونده بود و یکی از موفق ترین طراحای لباس عروس شده بود؛البته گاهی اوقات برنامه ریزی عروسی هم میکرد... لبخندی زدم...."جونگ مین هم آهنگسازی"... هیون همونطور که از پله ها میرفتیم گفت:شما برید بالا..... ما پایینیم..

خندیدم:زنونه مردونش کردین؟!

با نیش باز گفت:شوخی میکنی؟! اگه کرده بودم هم الان با دیدن تو پشیمون میشدم! بعد از شام بیاید پایین.... به قول مامانت باید این سنتی که عروس و داماد هرکدوم جدا جدا شب قبل از عروسی با دوستاشون باشن حداقل تا حدودی حفظ بشه! یعنی نصف مهمونی کافیه واسه نگه داشتن این سنت دیگه:))) مگه نه عشقم؟!

تایید کردم:آره خب! صد در صد!

به در ورودی رسیدیم.... هیون پالتوم رو ازم گرفت و آویزون کرد ،بعد از اینکه سوهیون،مین هی،جونگ وو و سیوون وارد شدن من و هیون وارد شدیم و با استقبال خوبی روبه رو شدیم! کلی کاغذ رنگی و این چیزا روی سرمون ریخت و همه با دست و سوت بهم خوش آمد گفتن.....چهره های آشنایی که میدیدم باعث میشد بیشتر خوشحال شم؛ تقریبا همشون هم دانشگاهیامون بودن و با هرکدوم یه خاطره ای داشتیم... بعد از سلام کردن به همه،همراه دخترا به طبقه ی دوم رفتیم.... هیون هم دستم رو بوسید و واسه 2،3 ساعت ازم دل کَند...!...

بعد از رفتن به طبقه ی دوم نانا رو دیدم و بابت اینکه همه چیز اینقدر عالی شده بود ازش تشکر کردم، خودشم مثل همیشه خوشگل بود.... از همه پذیرایی میشد و منم مشغول حرف زدن با سوهیون چندتای دیگه ازهم دانشگاهیامون بودم.........زمان خیلی سریع میگذشت..... نزدیکای ساعت 8 بود..... سوهیون کنارم نشسته بود ؛ باهام حرف میزد و حسای خوبی که راجع به فردا داشت رو توصیف میکرد..... کسی نزدیک مون نبود و هرکس یا مشغول صحبت با چند نفر دیگه بود و صدای آهنگ هم نمیذاشت کسی صدای مارو بشنوه، ذهنم درگیر بود.... نمیدونستم از بودنِ این آدم(استعاره از جونگ مین) باید نگران باشم یا از نبودنش... دل شوره ی عجیبی یک ساعتی میشد که راحتم نذاشته بود.... به حدی که حالت تهوع گرفته بودم....سوهیون با نگرانی کمی نزدیکتر اومد و سرمو بالا اورد:

سوهیون:حالت خوبه هانا؟؟

به زور از پشت دندونای بهم قفل شده م گفتم:نه.... نه.....اصلا....خوب نیستم...

سوهیون:چرا عزیزم؟ببین؛ همه ی ما واسه تو و هیون جونگ اینجاییم چرا اینجوری شدی آخه فدات شم؟؟

سعی کردم خودمو کنترل کنم،نباید گریه میکردم......:نمیدونم سوهیون....نمیدونم...

بلند شد و با استرس گفت:بیا بریم توی اتاق....بلند شو دیوونه....!

از تمام توانم استفاده کردم ؛نفسم رو حبس کردم و سعی کردم بدون افتادن یا حالت غیر عادی ای به اتاقی که زیاد از ما فاصله نداشت برم.... نور سالن بعد از تاریکی هوا روی کم تنظیم شده بود و کسی متوجه حالتم نشد.... وارد اتاق شدم.،سوهیون هم پشت سرم اومد....روی کاناپه نشستم اما به مجض اینکه نفس عمیقی کشیدم قلبم تیر کشید  و یه قطره اشک از گوشه ی چشمم روی گونه م لغزید.... آهی کشیدم....سوهیون که نزدیک بود گریه ش بگیره گفت:وای هانا! چیکار کنم؟؟؟چیکار باید بکنم؟؟ خدایا کمکم کن! میرم یه هیون و جونگ وو بگم ....

دستشو گرفتم:نـــــــــــــه....هیون نفهمه....

سوهیون با التماس گفت:پس چیکار کنم دیوونه؟؟ من میترســــــــــــــــم!

وسط اون درد از حالتش خنده م گرفت......یادم اومد که اون شبی که از مزون برمیگشتیم،همراه هیون به داروخانه رفتیم و هیون چندتا قرص گرفت که انگار دکتر چو گفته بود اگر حالم بد شد بخورم.... همون قرصایی که یه سال پیش میخوردم... :

من: توی داشبورد ماشینم......یه پلاستیک قرص هست....بیارش سوهیون.....هیون نفهمه....

با عجله از اتاق بیرون رفت......سرمو به پشتیِ کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم.....سعی کردم نفس بکشم......نمیخواستم امشب رو خراب کنم..... فقط دعا میکردم که اون قرصا مثله همیشه بتونه حالمو خوب کنه.....................

♥-♥-♥-♥-♥-♥-♥-♥

با عجله در ماشین رو بست و سمت خونه برگشت...... نفهمید چجوری اما پله ها رو در عرض چند ثانیه بالا رفت......صدای جیغ و دست از توی ویلا میومد......در حالیکه میدوید تا از در آشپزخونه بره تو و با آسانسور بره طبقه ی دوم ،چون اگه از دراصلی میرفت یا جونگ وو یا هیون حتما میدیدنش،به شخصی برخورد کرد و عقب عقب رفت....................

.

دوستای عزیزم میدونم کم میزارم....واقعا معذرت میخواماصلا وقت نمیشهولی شما همراهیم کنین دوستون دارم

.

واسه کسایی که دوست دارن بدونن کدوم لباس هیون منظورم بوده:




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 10:05 ق.ظ
Greetings! This is my first comment here so I just wanted to give a quick shout out and tell
you I really enjoy reading through your blog posts. Can you suggest any
other blogs/websites/forums that go over the same topics? Thank you so much!
رنت سه شنبه 20 آبان 1393 12:19 ق.ظ
امیدوارم زودتر همه چیز درست بشه وگرنه می ترسم این احساسات ضد و نقیض کار دست هیون و هانا بدن
جونگ مین اومده بود؟
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
هیونِ بیچاره
نمیدونم والا خواهـــــــــش گلم
agra یکشنبه 18 آبان 1393 09:57 ب.ظ
سلام خوبی،اون پسره جونگمین بود با چه روی اومده مرسی گلم شاد باشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام عزیزم
کی میدونهمن که خبر ندارم
شنبه 17 آبان 1393 06:52 ب.ظ
بلی بلی . این دخترام که همیشه یه چیزیشون میشه . پس چرا من هیچوقت هیچیم نمیشه ؟ به دلم موند یه بار خودم رو لوس کنم .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چی بگم والا:| ما هزار تا بلا سرمون میاد غش نمیکنیم بعد اینا
غریبه شنبه 17 آبان 1393 03:24 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
helen شنبه 17 آبان 1393 01:15 ق.ظ
مطالبتون خیلی خوب بود بازم سر میزنم.
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خوشحال میشم^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر