تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S9-part29
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S9-part29
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 10:21 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام به دوستای گلم حالتون خوبه؟
خب این قسمت وارد فصل نه که اسمش هست آخرین رقص یک برگ میشیم...
این فصل همون طور که میدونید راجع به هیون و هیسان میباشد ....
امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد

ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ !
ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻋﻄﺮﯼ
ﺁﻏﻮﺷﯽ
ﻧﮕﺎﻫﯽ
ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﯼ
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ …
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﯽ …
ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ...



http://s5.picofile.com/file/8149681042/jhfgfg.jpg



" فصل نهم "
آخرین رقص یک برگ

هوا تاریک شده بود چراغ های خونه هنوز خاموش بود یک ساعتی میشد که هیونگ از خونه زده بود بیرون.توی تاریکی روی کاناپه نشسته بود و هنوز تو بهت به تلوزیون خاموش چشم دوخته بود... مشکلات خودش کم بود که حالا هزار تا شایعه و مسئله راجع به یونگ و گروه پخش شده بود...هنوز هم نمیفهمید چرا یونگ به همه چیز پشت کرده بود...هیونگ هم وقتی این  خبر رو شنید با حال بدی از خونه رفته بود ...
نفسش رو با حرص داد بیرون و روی کاناپه دراز کشید نگاهی به ساعت موبایلش انداخت ساعت 9 شب بود... ذهنش خالیه خالی بود اصلا نمیتونست فکرش رو روی یه چیز خاص متمرکز کنه تنها چیزی که با تمام وجود حس میکرد کمبود هیسان بود ...دلش میخواست الان کنارش بود و براش حرف میزد با این که زبونش میگرفت و خیلی آروم آروم حرف میزد اما اون قدر براش شیرین بود که دوست داشت ساعت ها فقط به حرف های اون گوش بده ....
اگه دست خودش بود همین الان ماشین رو روشن میکرد و به دیدنش میرفت اما میدونست با این کارش فقط شرایط رو برای هیسان سخت تر میکنه ...
یادش میومد به شبی که فهمید هیسان میتونه صحبت کنه ...چه قدر براش عجیب و شکه کننده بود....
"
اون شب بارون تندی میبارید و پسرا تازه به خونه برگشته بودند هوا تاریک بود و هیسان هنوز به خونه نرفته بود ...با اومدن پسرا به خونه اون هم تصمیم  به رفتن گرفت اما با اصرار هیون قبول کرد تا هیون اون رو برسونه
 بعد از این که سوار ماشین شدند هیون آدرس خونه ی هیسان رو ازش گرفت و بعدش هم حرکت کرد...تو مسیر هیون هیچ حرفی برای گفتن نداشت خب اگه سوالی هم میکرد هیسان نمیتونست بهش جواب  بده پس ترجیه داد ساکت باشه و هیچی نگه ...اون روز خیلی خسته شده بود از ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر بدون استراحت تمرین کرده بودو حسابی هم حرص خورده بود به خاطر همین یکم گیج بود...هر از گاهی پلک هاش سنگین میشد روی هم می افتاد اما زود به خودش میومد ...
هیسان متوجهش شده بود به خاطر همین یکم نگران بود اما خب به روی خودش نمی اورد...یه دفترچه ی کوچیک رو از توی کیفش در اورد و شروع کرد به خوندن برنامه هایی که برای فردا داشت ...میخواست از هیون خواهش کنه تا فردا رو بهش مرخصی بدند چون باید سری به خونه ی مادرو پدرش میزد ...اما نمیدونست باید چطوری بهش بگه خجالت میکشید......سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و چشم هاش رو بست صدای تک تک  قطره های بارون که رو سقف ماشین میخورد و سکوت داخل ماشین رو آرامش بخش تر کرده بود خیلی احساس خوبی بهش میداد احساس میکرد داره کم کم و یواش یواش آرامش های از دست رفتش رو پیدا میکنه تو همین فکر بود که یه لحظه متوجه صدای بوق کامیونی شد یهو چشم هاش رو باز کرد نور چراغ کامیونی که داشت به سمتشون میومدچشم هاش رو اذیت کرد...اما این کامیون نبود که داشت به سمت اونا حرکت میکرد در حقیقت هیون از مسیر خودش منحرفش شده بود...همه ی این ها رو تو یک ثانیه توی ذهنش تجزیه کردو بعد با صدای بلندی داد زد:موااااااااظب باش
هیون که انگار خوابش برده بود با شنیدن صدا به خودش اومد و تو لحظه ی آخر فرمون رو خیلی تند چرخوند به طوری که ماشین از سمت مخالف کامیون از جاده منحرف شد و توی خاکی کنار جاده متوقف شد ...هیون که حسابی گیج شده بود و هول کرده بود در حالی که نفس نفس میزد و دستهاش میلرزید رو کرد به هسیان و با نگرانی گفت:هیییییییی حالت خوبه؟ها؟؟؟اصلا نفهمیدم یهو چی شد؟؟معذرت میخوام....
هیسان درحالی که لبهاش میلرزیدند با بهت داشت به هیون نگاه میکرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد...هیون به سمتش برگشت دست هاش رو گذاشت رو شونه های هیسان و چند بار تکونش داد:هیسان ....حالت خوبه؟اره؟؟؟؟
یواش یواش اشک های هیسان روی گونش جاری شدند و بعد درحالی که زبونش میگرفت یواش یواش گفت:آ...آ...ررره
هیون با تعجب بهش خیره شد ...اون داشت حرف میزد چشم هاش رو ریز کرد و صورتش رو برگردوند به سمت جاده یکم فکر کرد یهو یادش اومد که توماشین صدایی تو گوشش پیچید  که گفت مواظب باش...دوباره به سمت هیسان برگشت اما این دفعه تعجبش دوبرابر شده بود با چشم های گرد شده گفت:تو....تو حرف میزنی؟؟؟
و بعد با چهره ی متعجب به هیسان که هنوز  از ترس اشک میریخت خیره شد ...هیسان با دست اشک هاش رو پاک کرد نمیدوست باید چی بگه فقط میدونست هیچ جوری نمیتونه از زیرش در بره ...از طرفی دوست نداشت در این رابطه با کسی حرف بزنه پس بدون این که به هیون نگاه کنه دستش رو گذاشت رو دستگیره ی در و سریع از ماشین پیاده شد و تند تند شروع کرد به راه رفتن...
هیون هنوز با بهت به مسیر رفتن هیسان نگاه میکرد هیچ نمیفهمید چرا هیسان خودش رو زده بود به لالی  و تظاهر میکرد که نمیتونه صحبت کنه ...با دیدن هیسان که تو اون بارون تند داشت پیاده راه میرفت به خودش اومد  سریع از ماشین پیاده شد و با دو خودش رو بهش رسوند ...دستش رو گرفت و گفت:داری کجا میری؟ این همه نیومد که بذارم وسط راه پیاده بری خونه
هیسان که کاملا خیس شده بود برگشت به سمت هیون لحظه ای بهش نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پایین ...میخواست برگرده و راهش رو ادامه بده که هیون اون رو به طرف ماشین کشید و گفت:الان اصلا برام مهم نیست که چرا با وجود این که میتونی حرف بزنی خودت رو زدی به لالی....فقط میخوام بدونم حالت خوبه ؟؟؟
دوباره ایستاد به سرتاپای هیسان نگاهی کردو ادامه داد:چیزیت که نشده؟
هیسان به علامت منفی سرش رو چند بار تکون داد ....و به همراه هیون دوباره سوار ماشین شد.تو راه هیون هیچی نگفت با این که سوالات زیادی ذهنش رو مشغول کرده بود اما ترجیه میداد هیسان اول چیزی بگه که اون هم ساکت بود و فقط به روبه رو خیره شده بود ...
بالاخره به خونه رسیدند هیون نگاهی به در خونه انداخت و گفت :همین جاست دیگه درسته؟
هیسان به علامت مثبت سرش رو تکون داد
هیون از هیسان دلگیر بود و یکم عصبی به نظر میرسید عصبی بودنش بیشتر به خاطر بی دقتی که تو رانندگی داشت بود شاید اگه دیر تر به خودش میومد الان اوضاع خیلی بد شده بود ...
هیسان از ماشین پیاده شد کمی مکث کرد و از پشت شیشه به هیون نگاه میکرد که هیون گفت:چیه چیزی میخوای بگی؟
هیسان سریع دفترچه یادداشتش رو به هیون داد...هیون نگاهی به دفترچه انداخت  که هیسان روش نوشته بود یه روز بهش مرخصی بدند ....با دیدن نوشته ها لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: نکنه فکر کردی با احمق طرفی؟
هیسان با تعجب به هیون خیره شد که هیون ادامه داد: همین چند دقیقه ی پیش فهمیدم زبونت رو موش نخورده...
با این حرف هیون صورت هیسان از خجالت قرمز شد و سرش رو پایین انداخت که هیون ادامه داد:نه اجازه نیست ...باید خودت بگی تا شاید قبول کنم....
هیسان لبش رو به دندون گرفت و یه قدم از ماشین فاصله گرفت ....
هیون:یعنی نمیخوای بگی؟
هیسان باز هم هیچی نگفت هیون استارت زدو گفت:خیلی خب پس ،فردا سر ساعت همیشگی میبینمت...
و میخواست حرکت کنه که با صدای هیسان دست از حرکت برداشت
هیسان:وایسا....
و داشت این پا اون پا میکرد که هیون گفت:چی شد پس...
با این که یکم براش سخت بود اما چاره ای نداشت میدونست الان هیون ازش دلخوره نمیخواست  از دستش ناراحت باشه وقتی هیون بهش گفته بود که میرسونتش قلبش به تپش افتاده بود تو این چند وقت فهمیده بود دیدن هیون براش فقط عادت نشده بود از این که فکر کنه هیون اون رو از این کار اخراج میکنه قلبش به در میومد ... میدونست نمیتونه خیلی بهش نزدیک بشه اما همین که هر روز بتونه ببینتش راضیش میکرد ...بالاخره دلش رو زد به دریا  ... از بچگی دوستاش به خاطر لکنت زبونش مسخرش میکردند توی اجتماع اذیت میشد و خواهر و برادرش هیچ وقت حوصله ی حرف زدنش رو نداشتند چون اون قدر آروم آروم حرف میزد و سر خیلی از کلمه ها گیر میکرد  که کلافشون میکرد این اوضاع اون قدر بد شد و اون رو به جایی رسوند که ترجیه داد دیگه حرف نزنه و گوشه گیر بشه و از همه فاصله بگیره
هیون دستش رو گذاشت رو بوق بوق کوتاهی زد که باعث شده هیسان یه لحظه از جا بپره ...هیون خنده ای کرد و گفت:چی شد پس؟تا حالا ندیده بودم  کسی به خاطر حرف زدن این قدر خجالت بکشه ....
هیسان لب هاش رو از هم باز کرد و شروع کرد به حرف زدن:من....من معذ....ر.....ت میخو.....خوام....نمی....نمی.....نمیخواستم ....ناراح.....تت....کنم...
نفس عمیقی کشید،دیگه نمیتونست ادامه بده هیون همون طور بهش ذل زده بود و نگاهش میکرد که هیسان سریع روش رو برگردوند تا هیون متوجه چشم هاش که حالا پر از اشک شده بودند نشه و داشت به سمت خونه میرفت که هیون گفت:فردا میتونی بری دیدن خانوادت...
هیسان لحظه ای ایستاد به سمت هیون برگشت و تعظیم کوتاهی کرد و بعد هم به سمت خونه دوید ....
هیون هنوز داشت به رفتن هیسان نگاه میکرد وقتی داشت حرف میزد متوجه شد که خجالت میکشید و اشک توی چشم هاش حلقه کرده بود یه لحظه از دست خودش عصبانی شد نباید مجبورش میکرد .... حالا میتونست بفهمه که چرا هیسان حرف نمیزد چون از حرف زدنش خجالت میکشید اما نمیتونست اون رو درک کنه ....
اما نفهمید اون شب چی به حال هیسان گذشت...."
هیسان آروم روی تخت جابه جا شد به یاد اوردن این خاطرات هم براش شیرین بود و هم ناراحت کننده ....ناراحت کننده بود چون الان از هیون فاصله گرفته بود هنوز هم خیلی دوستش داشت هنوز هم به همون عشق افسانه ای که خود هیون گفته بود بینشون اتفاق افتاده با تمام وجود اعتقاد داشت اما ....اما آسیب دیده بود و این آسیب بهش اجازه نمیداد تا روی غرورش پا بذاره ....
کاملا حال اون شبش رو یادش بود اولین باری که حس کرد ضعفش رو به کسی که عاشقانه دوستش داره نشون داده ....
"سریع به سمت خونه دوید در رو باز کرد و وارد شد ....وقتی وارد خونه شد و در رو بست همون جا پشت در ایستاد اشک هاش آروم آروم رو گونه هاش جاری شدند ...قلبش دیوانه وار میتپید اون قدر ضربانش شدید شده بود که حس میکرد الان بند بند ماهیچه های قلبش از هم باز میشند ...
از وقتی وارد اون خونه شده بود زندگیش تغییر کرده بود با دیدن هیون همه چیز رنگ و شکل دیگه ای به خودش گرفته بود....وقتی هیون رو میدید و قلبش شروع به تند تپیدن میکرد احساس میکرد زندگی تو رگ هاش جاری شده ...نمیدونست از کی و از چه روزی این عشق تو قلبش رخنه کرده بود فقط این رو خوب میدونست که حالا عاشقانه هیون رو دوست داره و هر روز به خاطر این عشق خودش رو سرزنش میکنه
اون شب براش سخت گذشت این که از این به بعد چطوری باید با هیون رو به رو بشه این که باید باهاش حرف بزنه یا به تظاهر کردن ادامه بده شاید اگه هیون یه مرد معمولی براش بود هیچ کدوم از این ها براش اهمیتی نداشت اما اون براش خیلی ارزش داشت اون قدر که رفتار و اخلاقش رو تحت تاثیر قرار داده بود ....
یک روز رو با خانوادش گذروند با این که پدر و مادرش اون رو به اندازه ی بچه های دیگشون دوشت داشتند و حتی بیشتر اما ترجیه میداد جدا از اون ها زندگی کنه و روی پای خودش بایسته
اون روز صبح برای رفتن به خونه ی پسرا خیلی این پاو اون پا کرد اما میدوسنت که بالاخره باید با هیون روبه رو بشه پس وارد ساختمون شد و پشت در خونه ایستاده بود میخواست در رو باز کنه که یهو هیونگ در رو باز کرد ...فکر میکرد هیون به همه این موضوع رو گفته اما هیونگ مثل همیشه با یه لبخند پهن به هیسان نگاه کرد و گفت: صبح بخیر اونی ...دیروز نیومدی دلمون برات تنگ شده بود...خوش گذشت؟
هیسان لبخند محوی زد و سری تکون داد یکم خیالش راحت شد بقیه ی پسرا هم یکی یکی از خونه خارج شدند و خداحافظی کردند هیون آخر همه در حالی که لبه های کلاهش رو داشت مرتب میکرد از خونه اومد بیرون و متوجه هیسان شد که کنار در ایستاده لبخندی زدو خیلی معمولی گفت:چرا هنوز دم در ایستادی برو داخل....دیروز بچه های خوبی بودیم خیلی خونه رو کثیف نکردیم ..خداحافظ من رفتم
و بعد هم بدون این که چیزی به روی خودش بیاره رفت ....هیسان متعجب به رفتن هیون نگاه کرد اما لبخندی از روی آسایش روی لب هاش نشست و وارد خونه شد ....همون طور که هیون گفته بود خونه خیلی به هم ریخته نبود با وجود این شروع کرد به گردگیری و جارو کردن و بعد هم غذا درست کردن ...
چند روز گذشت هیون مثل همیشه بود انگار همه چیز رو فراموش کرده بود با این که باعث میشد خیال هیسان راحت باشه اما یکم ناراحت بود...انتظاری از هیون نداشت اما یعنی این قدر براش بی اهمیت و بی ارزش بود؟؟؟
اون شب از خونه خارج شد هنوز پسرا نیومده بودند از قفل بودن در مطمئن شد و از ساختمون زد بیرون داشت قدم میزد و تقریبا به سر خیابون رسیده بود که صدایی از پشت سر توجهش رو جلب کرد برگشت و با هیون رو به رو شد
هیون:میخوای دوباره برسونمت؟
نگاهی به هیون انداخت میخواست بپرسه کی رسیدی که هیون گفت:چند لحظه ای میشه که رسیدیدم وقتی از ون پیاده شدم دیدم داری پیاده میری گفتم بیام ببینم دوست داری برسونمت؟
هیسان لبخندی زدو گفت:نه....مزااااااح...
هیون:نه مزاحم نیستی...فقط بریم ماشین رو برداریم تا برسونمت...
با ذوقی که دوست نداشت هیون متوجش بشه همراه هیون رفت توی ماشین نشسته بودند هیسان به نیم رخ هیون ذل زده بود که هیون روش رو به طرفش برگردوند و باعث شد هیسان نگاهش رو از هیون بدزده...
هیون لبخندی زدو گفت:امشب دیگه خوابم نمیاد ...نترس سالم میرسونمت
با این حرفش هیسان خندید...لبخندش خیلی زیبا بود اون قدر که هیون دلش میخواست بیشتر باهاش شوخی کنه تا بیشتر بخنده ....
هیون ماشین رو نگه داشت ...هیسان با تعجب نگاه کرد به اطراف و گفت:نرررسیدیم که
هیون :میدونم ...یه سوال چند وقته ذهنم رو درگیر کرده
هیسان:چی؟
هیون:این که چرا از حرف زدن خجالت میکشی؟
با این حرف حالت چهره ی هیسان تغییر کرد خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین
هیون:بفرما بازم خجالت کشیدی.....
هیسان:چوووون....حوص...له ی...آدم ها ...سر....سرمیبرررررم
هیون حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:آهاااااا... که این طور....پس چرا حوصله ی من سر نمیره؟؟؟
با گفتن این حرف ته دل هیسان لرزید با تعجب به هیون نگاه کرد که هیون گفت:چیه؟چرا این طوری نگاه میکنی؟؟؟هیسان تو دختر جوونی هستی....دلم میسوزه از این که میبینم با چهره ی به این زیبایی خودت رو ازاجتماع دور میکنی و خیلی از فرصت ها رو از خودت میگیری...نمیدونی با چه دخترهایی تا حالا سرو کله زدم دخترهایی که با وجود هزار تا عمل جراحی اصلا زیبا نیستند و با چنان اعتماد به نفسی با آدم حرف میزنند که نگووووو.....
هیسان همون طور خیره شده بود به هیون ...نمیدونست باید از شنیدن این حرف ها خوشحال بشه یا ناراحت همیشه از این که دیگران براش دلسوزی کنند بدش میومد اما هیون فرق داشت....یه جورایی این دلسوزی رو دوست داشت دلش به این خوش میشد که هیون داره بهش اهمیت میده
از  اون شب بود که قرار شد همیشه با هیون حرف بزنه ....هیون بهش قول داده بود کمکش کنه ...به حرف هاش گوش بده تا آروم آروم زبونش راه بیوفته
اون موقع خودش هم نمیفهمید که چرا همچین قولی رو داره به هیسان میده"

خب یه بار دیگه بگم برای اونایی که نمیدونند
اگه دوست دارید داستان باورم کن رو بخونید
برید به این آدرس
http://ts-ad.mihanblog.com/post/author/1248530
به نظرم نسبت به داستان های دیگم متفاوت تر شده




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 02:05 ب.ظ
It's actually a nice and useful piece of information. I'm
satisfied that you just shared this helpful information with us.

Please keep us informed like this. Thanks for sharing.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 12:46 ق.ظ
I'm not sure why but this website is loading very
slow for me. Is anyone else having this problem or is it a issue
on my end? I'll check back later on and see if the problem
still exists.
نوشین دوشنبه 19 آبان 1393 11:33 ق.ظ
عالی بود مرسی
sunny شنبه 17 آبان 1393 09:55 ب.ظ
perfect
HMA شنبه 17 آبان 1393 04:46 ب.ظ
خسته نباشی=))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر