تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 9
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 9
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:40 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

پاییز منم که هر روز چهره ی زردم را


با سیلی دروغهایت


سرخ می کنم


تا هرگز نفهمی


آنکه بهار سبزم را


به خزان نشاند تو بودی ... .

.

ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود... توی چند روز گذشته خبری از جونگ مین نبود؛همه چیز به طرز عجیبی عادی بود.... دستکش هام رو دراوردم به کیکی که توی ظرف گذاشته بودم نگاه کردم....هنوز داغ بود؛لبخندی زدم، دقیقا به اندازه ی کافی پف کرده بود . خامه و توت فرنگی رو برداشتم و مشغول تزئین کردنش شدم.... دو روز تا عروسی مونده بود و فردا شب هم مهمونی بود... نانا و بقیه ی کسایی که مسئول تدارکات عروسی و مهمونی بودن؛ هم مشغول آماده کردن ویلا واسه فردا شب و هم آماده کردن باغ واسه عروسی بودن.... خونه ی جدیدمون هم آماده بود و دو روز پیش واسه اطمینان بهش سر زده بودم و خوشبختانه چیزی کم نبود و همه چیز دقیقا همونجوری بود که میخواستم،با ترکیب رنگ مورد علاقه م....البته ترکیب رنگ و دکوراسیون اتاق خواب قرار بود سورپرایز باشه و هیون جونگ نذاشت من ببینمش!حس عجیبی داشتم....مثل یه بچه که چیزه جدید و خاصی توی زندگیش در حال وقوعه....با دقت توت فرنگیا رو روی کیک چیدم..... خوشگل شده بود......قرار بود سوهیون و جونگ وو به خونه ی مشترک منو هیون جونگ بیان تا امروز رو با هم بگذرونیم؛ صدای جونگ وو افکارم رو بهم ریخت.....وارد آشپرخونه شد و سوییچ و موبایلش رو روی کانتر انداخت:

من:اعصاب نداریا جونگ وو! 

با غیض بهم نگاه کرد:ترافیک سنگینی بود! اعصابم بهم ریخت..! 

لبخندی زدم:قهوه آماده ست..... اگه میخوای بخور.

بارونیش رو در اورد و آویزون کرد و واسه ی خودش یه فنجون قهوه ریخت... روی صندلی نشست،یه تیکه از کیک واسش بریدم و روی میز گذاشتم:با این بخور،نظرتم بگو! هرچند که میدونم کیک هایی که درست میکنم حرف نداره و لازم به تعریف نیست.! 

لباشو بهم زد تا چیزی بگه اما خندید و حرفشو خورد! با حرص نگاش کردم:منظورت چی بود الان؟!

در حالیکه دو لپی میخورد گفت:هیچی جونِ تو!

سری تکون دادم:هیون جونگ کجاست جونگ وو؟سوهیون چی؟ 

کمی قهوه خورد :ببینم میزاری بخورم یا نه!! من الان از شرکت هیون جونگ اینا میام....هیون هم اونجا بود،گفت بهت بگم" عشقم زود میام!"...فکر کنم تا چند دقیقه ی دیگه برسه احتمالا این تاخیرش به خاطر ترافیکه؛میشناسیش که....واسه هرکی دیر کنه واسه تو نمیکنه.!سوهیون هم فکرکنم تا یه ربع دیگه بیاد....میخواستم برم دنبالش ولی آماده نبود....! 

کیک رو توی ظرف پایه داری گذاشتم و درش رو بستم تا سرد نشه...... بعد از چند دقیقه جونگ وو سکوت رو شکست:

جونگ وو:هانا..؟؟

نگاش کردم:هوم؟ 

کمی مکث کرد: بعد از اون شب؛همون شبی که بیمارستان بودی،دیگه ندیدیش...؟

ماتم برد...."نمیشد این اسمو نشنوم...؟؟ نمیشد کسی ازش حرف نزنه؟؟!.."...آروم گفتم:نه.... باید دیده باشم؟ 

با تردید بهم نگاه کرد و گفت:بهرحال که برگشتنش چیزی رو عوض نمیکنه؛شما دیگه تصمیمتون رو گرفتین.. مگه نه هانا؟ 

سرمو تکون دادم و لبخندی زدم:معلومه که آره جونگ وو....

با خیال راحت لبخندی زد.........................................

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

حدودا ساعت 11 بود و روی تخت دراز کشیده بودم.... سوهیون و جونگ وو بعد ازکمک کردن به منو هیون ( واسه مرتب کردن خونه که توی این چند ساعت انگار بمب توش منفجر شده  بود) رفتن.... روز خوبی بود؛بعد از شام(شامی که منو سوهیون خیلی واسه خوشمزه شدنش زحمت کشیدیم)جونگ وو واسمون گیتار زد و سوهیون هم خوند...... وجود هیون جونگ رو بیشتر از همیشه حس میکردم،نگاهاش رو..... نگاهایی که واسه چند دقیقه فقط با لبخند به من خیره بود..... دستایی که هروفت حس میکرد نیاز هست با گرماشون حالم رو بهتر میکرد..... همه ی اینا باعث میشد "همیشه" بهش نیاز داشته باشم...... نمیدونم ،شایدم این چند روز این من بودم که روی خیلی چیزای ریز حساس شده بودم... تا وقتی که جونگ مین رو نمیدیدم زندگیم میتونست روی روال عادیش پیش بره.....  هیون وارد اتاق شد:

هیون:میخوای امشب اینجا بمونیم..؟ 

لبخندی زدم:نه.....میخوام پیش مامان و بابام باشم.....

اومد و لبه ی تخت نشست،موهامو کنار زد و پیشونیمو بوسید: 

هیون:پس بلند شد و لباسات و بپوش عشقم.... دیرتر از این نشه.. 

دستش که هنوز در حال نوازش گونه م بود رو گرفتم و چشمامو بستم... پایین اومد و بغلم کرد:نمیدونی این حس چقدر واسه من شیرینه..... فکر نکنم بعد از این دیگه چیزی بخوام.....

دستمو لای موهاش بردم و محکم تر بغلش کردم..... چند دقیقه بعد بلند شدم و کتم رو پوشیدم.... هوا رو به سردی میرفت و واسه منی که عاشق پاییز و زمستون بودم خیلی حس خوبی بود....از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.... (صبح هیون جونگ خودش اومده بود دنبالم و من ماشین نیورده بودم ) توی راه کلی راجع به جشن فردا و عروسی حرف زدیم.... همه چیز سرجاش بود و هیچ مشکلی نبود...

طولی نکشید که رسیدیم به خونه ی ما.... هیون جلو اومد و بوسه ی کوتاهی به لبام زد: 

هیون:به مامانت اینا سلام برسون،دیروقته من نمیام داخل، خیلی هم خسته م عزیزم....

دستش توی دستم بود رو فشردم:باشه عزیزم....مواظب خودت باش....فردا میبینمت....

هیون:مطمئنی نمیخوای فردا من بیام دنبالت؟؟

لبخندی زدم:آره عزیزم،من با سوهیون میام.... 

خندید:پس منم با جونگ وو بیام دیگه:))) چه زوج های خوشبختی:)) 

به شونه اش زدم:دیــــــــــــــــوونه ی منحرف!

خندیدم و در ماشین رو باز کردم:مواظب خودت باش هیون جونگ....

هیون:چشــــــــــم! تو هم همینطور... 

پیاده شدم و سمت در رفتم......هیون هم رفت..... نگهبان در رو واسم باز کرد،آروم آروم طول باغ رو طی کردم تا به در ورودی رسیدم،وارد شدم و بعد از در اوردن کفشام سمت طبقه ی بالا رفتم..... صدای مامان و بابام از توی اتاق کارم میومد.....بعد از در اوردن پالتوم و گذاشتنش توی اتاقم به سمت اتاق کار رفتم. 

من:سلام..... 

هردو با لبخند بهم سلام کردن،پدرم با نگاه تحسین آمیزی گفت:این طرح فوق العاده ست هانا....

با تعجب گفتم:فردای همون روزی که ازم خواستی کشیدم پدرجون.... مگه ندیدیش؟؟

سری تکون داد:فکر نمیکردم به این سرعت آماده ش کرده باشی ..... الان با مادرت اومدیم اینجا که نقاشیات رو ببینیم که این شاهکارو دیدم..! 

با ذوق گفتم:خوشحالم که دوست داشتی....

خندید:از این بهتر نمیتونست باشه دخترم. 

مامانم با افتخار گفت:این هنراش به خودم رفته!

پدرم با ناامیدی گفت:منم برگ چغندرم دیگه:| 

خندیدم.... مامانم با بدجنسی گفت:دروغ میگم مگه؟!

پدرم هم با لحن خاصی تایید کرد:نه بنده کی باشم که حرف شمارو نقض کنم خانم:|                                                                                    

من:حالا بگذریم از این حرفا:)))


با هم سمت نشیمن رفتیم......  پدرم بعد از چند دقیقه رفت تا بخوابه،خیلی خسته بود....اما من و مامان یه ساعتی راجع به جشن فردا و عروسی حرف زدیم.... هرچقدر اصرار کردم که فردا به جشن بیاد قبول نکرد؛میگفت فردا فقط واسه ی من و دوستامه و توی عروسی جبران میکنه؛هرچند که اصرار من به خاطر این بود که مثل همیشه به وجودش نیاز داشتم نه چیزه دیگه.... اما خب میخواست من کنار دوستام باشم و توی این نیومدنش هیچ قصدی نبود،اینکه به خاطر من حاضر بود هرکاری بکنه واسه من کاملا قابل لمس بود....چون همیشه با رفتارش اینو نشون داده بود،پدرم هم همینطور.... بالاخره بعد از یه ساعت رفت که بخوابه.....منم به اتاقم رفتم،آرایشگرم تاکید کرده بود که زود بخوابم..!....بعد از عوض کردن لباسم روی تخت دراز کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد.....


ببخشید اگه کم بود



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 05:07 ب.ظ
Your style is very unique compared to other folks I have read stuff
from. I appreciate you for posting when you have the opportunity, Guess I will just book mark this page.
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:41 ق.ظ
Hi there, I would like to subscribe for this web site
to obtain most up-to-date updates, therefore where can i do it
please assist.
مارال جمعه 16 آبان 1393 06:19 ب.ظ
عالی بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرسی هم اسمی
agra پنجشنبه 15 آبان 1393 07:19 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
بارون بهاری یکشنبه 11 آبان 1393 08:19 ب.ظ
ممنونم عالی بود


امیدوارم منو به عنوان یکی از خواننده های داستانت بپذیر ی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم:*
باعث افتخاره
رنت شنبه 10 آبان 1393 05:11 ب.ظ
مرسی عزیزم خسته نباشی
امیدوارم همه چیز همین طور خوب پیش بره البته اگه جونگ مین بزاره
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهــــــش گلم
غریبه شنبه 10 آبان 1393 01:04 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر