تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part28
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part28
دوشنبه 5 آبان 1393 ساعت 10:34 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟
من هم بسی خوب میباشم
و باید یه خبر بهتون بدم....این قسمت داستان یونگ به پایان میرسه
نمیدونم خوب تمام شد یا نه ...اما من عاااااااااااااااااااااااشق این داستانم هستم
با این که خیلی خواننده نداره اما دوستش دارم
امیدوارم خوشتون بیاد
از قسمت بعدی داستان هیون رو پیش میبریم
ولی واقعا خیلی ناراحتم ...رو این داستان خیلی زحمت کشیدم...اگه داستان رو میخونید پس کم لطفی نکنید و ی نظر بزارید تا حداقل بدونم داستان خونده میشه

بد ﺍﺧﻼﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ !
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
" ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ "...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ ﺗﻠﺦ ﺷﻮﺩ ﻟﻌﻨﺘﯽ

http://upload7.ir/imgs/2014-04/83432531412773829850.jpg


درحالی که سرش رو بین دست هاش گرفته بود رو کاناپه نشسته بود صدای گریه هاش آزارش میداد ....الان بیشتر از یک ساعت بود که تو اتاق بی تابی میکرد ....نمیدونست از کارش پشیمونه یا نه؟ تنها چیزی که تو اون لحظات با تمام وجود حس میکرد احساس تنفر بود...تنفر نسبت به جیمین نسبت به خودش....نسبت به یونگ هیون ....خسته بود اون قدر که فکر میکرد اگه سرش رو بذاره رو بالشت سال ها به خواب میره نمیدونست چه کار خطایی انجام داده که باید سرنوشت اون رو به این جاها بکشونه ...بالاخره صدا قطع شد
هیون از اتاق اومد بیرون نگاهی به یونگ سنگ انداخت ...میدونست اون هم حال خوشی نداره اما با جدیت اخم هاش رو کرد توهم و گفت:هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟
یونگ سنگ واقعا عصبی بود حوصله ی نصیحت شنیدن رو نداشت چشم هاش رو به هم فشار داد و گفت:الان وقت خوبی برای حرف زدن نیست
هیون : تو که  حال جیمین رو میدونستی نباید این طوری باهاش برخورد میکردی ....حالش خیلی بده بهتره به دکترش خبر بدی که چه گندی بالا اوردی
یونگ سنگ این بار به هیون نگاه کرد و با صدای بلند گفت:به تو ربطی نداره ....
کیو که کنار یونگ نشسته بود دستش رو گذاشت رو شونه ی یونگ و گفت:داداش بهتره خودت هم یکم استراحت کنی...و بعد رو کرد به هیون و ادامه داد:بهتره ما دیگه بریم
هیون کلافه بود از بچگی یونگ و جیمین رو میشناخت ...جیمین حکم خواهر نداشتش رو داشت و یونگ رو مثل برادر کوچکترش دوست داشت نفسش رو با حرص داد بیرون و گفت:یعنی میخوای تنهاشون بذاریم؟
یونگ از جاش بلند شد نگاه معناداری به هیون انداخت و گفت:اره برو بیرون....نترس نمیکشمش ....هنوز اون قدر دیوونه نشدم
هیون رفت نزدیک تر روبه روی یونگ ایستاد از نگاهش میتونست حس کنه که چه حالی داره آروم اون رو برادرانه در آغوش کشید و گفت: یونگ سنگ هر وقت نیاز به کمک داشتی کافیه فقط بهم زنگ بزنی...قوی باش و مراقب خودت باش
بغض بدی به گلوی یونگ چنگ انداخته بود اما قدرت گریه کردن رو نداشت دیدی گاهی وقت ها آدم چه قدر دلش هوای گریه داره اما از اطرافیان خجالت میکشه و بغضش رو با زحمت قورت میده؟؟؟حال یونگ هم همین طور بود ...
آروم از هیون جدا شد و درحالی که به طرف اتاقش میرفت گفت:ممنونم ...معذرت میخوام
هیون و کیو از خونه زدند بیرون...حالا یونگ با جیمین تو خونه تنها بود....از چهارچوب در نگاهی به جیمین انداخت که به خواب رفته بود ....با خشم بهش نگاه میکرد  هنوز دلش آروم نگرفته بود هنوز باور این مسئله براش سخت بود اما ته دلش میترسید....هنوز میترسید که نکنه بلایی سر جیمین بیاد...انگار این عشق طوری تو قلبش نفوذ کرده بود که با گوشت و خونش مخلوط شده بود...هیچ طوری توانایی رها شدن از این عشق رو نداشت حتی حالا که نسبت به جیمین تنفر پیدا کرده بود...
راه اتاق خودش رو در پیش گرفت وخودش رو روی تخت انداخت شاید فقط خواب میتونست لحظه ای آرامش بهش ببخشه چشم هاش رو بست و سعی کرد کمی بخوابه ...
ساعت حدود 9 شب بود که چشم هاش رو آروم آروم باز کرد فضای تاریک اتاق اون رو وادار کرد که چراغ مطالعه رو روشن کنه با دیدن ساعت تعجب کرد خیلی خوابیده بود به آرومی از جاش بلند شد و همون نگرانی همیشگی نسبت به جیمین باعث شد اول از همه به طرف اتاق جیمین بره در اتاق رو باز کرد و نگاهی به اتاق انداخت اما جیمین تو اتاقش نبود برای لحظه ای چیزی درونش فرو ریخت به سرعت گوشه های دیگه ی خونه رو گشت اما باز هم خبری از جیمین نبود چند بار با صدای بلند اسمش رو صدا زد و سراسیمه وارد حیاط شد قبل از این که دوباره اسمش رو صدا بزنه متوجهش شد که تو حیاط روی صندلی نشسته و خیره شده به باغچه ...
نفس عمیقی کشید و به خودش اومد هنوز هم به خاطر جیمین نگران بود هنوز هم قلبش دیوانه وارد برای دیدن جیمن میتپید به طرفش رفت و اون هم روی صندلی روبه رویی جیمین نشست حالا یونگ جلوی دید جیمین رو گرفته بود اما جیمین نگاهش رو تغییر نداد انگار اصلا متوجه یونگ نشد ...
یونگ بغض کرده بود حالش قابل توصیف نبود نمیفهمید چش شده فقط دوست نداشت جیمین رو این طوری ببینه با صدای آروم لرزونی اسم جیمین رو صدا زد اما جیمین واکنشی نشون نداد نفسش رو با شدت داد بیرون دست های جیمن رو گرفت و گفت: حالت خوبه؟ میدونم اذیتت کردم...اما....اما دست خودم نبود ....نفهمیدم چی شد
جیمین دست هاش رو از دست های یونگ بیرون کشید از جاش بلند شدوبدون این که چیزی بگه به سمت خونه رفت  و یونگ رو تنها گذاشت ...
یونگ به رفتن جیمین نگاه میکرد ....یونگ باید الان از عالم آدم طلب کار باشه ....اون بود که باید بقیه رو به خاطر کاری که باهاش کردن سرزنش میکرد ...اما حالا....خودش داشت خودش رو سرزنش میکرد
اون شب جیمین با یونگ حرف نزد برای شام هم سر میز آماده نشد بدون جیمین چیزی از گلوی یونگ هم پایین نمیرفت ...
روز بعد هم به همین منوال گذشت...حالا یک هفته گذشته بود و جیمین حتی یه کلمه با هیچ کس حرف نزده بود یونگ داشت دیوونه میشد به زور چند لقمه غذا بهش میداد تا از گشنگی طلف نشه با این حال هر روز ضعیف تر از روز قبل میشد و باز هم از دست یونگ کاری برنمیومد
اون روز یونگ خونه نبود برای یه مصاحبه آماده شده بود این روزها همه کنجکاو شده بودند که چرا یونگ سنگ این قدر کم کار شده و شایعه های عجیب و غریبی همه جا پیچیده بود...
جیمین تو خونه تنها بود  تو این مدت احساس پوچ بودن میکرد حس میکرد کاخ رویاها و آرزوهاش رو سرش خراب شدند و حالا داره زیر اون همه آوار دست و پا میزنه ...خاطراتی که با یونگ هیون داشت مدام از جلوی چشم هاش رد میشدند انگار تو این مدت داشت توی خاطراتش زندگی میکرد طوری غرق شده بود که امیدی به نجات نداشت ...اما میدونست....میدونست که همه چیز تمام شده دیدن هر روز یونگ با اون چشم های خیس این رو بهش حالی میکرد......دیگه تحمل نداشت..تحمل ندیدن یونگ هیون رو نداشت  از طرفی تحمل دیدن یونگ رو هم نداشت همه چیز یه جورایی بهش حالی شده بود فهمیده بود تو این مدت چه بلایی سر یونگ اورده اما به روی خودش نمی اورد ....خجالت میکشید ...عذاب وجدان داشت و مهم تر از همه هنوز هم نمیخواست با واقعیت روبه رو بشه هنوز هم میترسید و از سرنوشتش میخواست فرار کنه ....
اما دیگه تحملش رو نداشت...نمیتونست این طوری زندگی کنه باید تمامش میکرد باید به زندگی برمیگشت ...زندگی که دلش میخواست با یونگ هیون بسازه رو باید میساخت ....
از جاش بلند شد توی آینه نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی خودش انداخت با انگشت هاش زیر چشم هاش رو لمس کرد یونگ هیون هیچ وقت دوست نداشت زیر چشم هاش این طوری گود بیوفته آروم شروع کرد به آرایش کردن گونه هاش رو کمی صورتی کرد این طوری بانمک تر به نظر میرسید ...رژ رو برداشت و رنگ صورتی پررنگ هم به لب های کوچیکش زد ...حالا بهتر به نظر میرسید ...توی کمد لباس هاش گشت لباسی که یونگ هیون براش خریده بود رو پوشید و برای آخرین بار توی آینه خودش رو برانداز کرد لبخند محوی روی لب هاش نقش بست و زیر لب زمزمه کرد:خودت میدونی هر جا بری دنبالت میام ...
با همون لباس از اتاق خارج شد به سمت حمام قدم برداشت و وارد شد آب رو باز کرد تا وان پر از آب بشه چند دقیقه ی بعد همونطور توی وان نشست سرمای آب تنش رو به لرزه انداخت اما براش اهمیتی نداشت  سرش رو تکیه داد به دیوار هنوز هم لبخند روی لب هاش بود از کاری که میخواست انجام بده مطمئن بود ... اشک توی چشم هاش حلقه کرد میدونست یونگ رو داره تنها میذار اما نمیتونست این طوری کنارش بمونه ....
تیغ رو آروم به دست گرفت و ...سوزش بدی رو احساس کرد اما براش خوش آیند بود با خارج شدن هر قطره خون احساس میکرد داره به یونگ هیون نزدیک و نزدیک تر میشه ...همون طور که قطره اشکی از گوشه  ی چشمش سرازیر شد با صدای خفه ای گفت:یونگ سنگ متاسفم واقعا متاسفم.......
.
.
.
یونگ وارد خونه شد خیلی خسته شده بود تا به حال این قدر جواب پس نداده بود کلافه بود چرا باید همه تو زندگی خصوصیش دخالت کنند نفس عمیقی کشید اون قدر خسته بود که حتی به جیمین هم فکر نکردو  وارد اتاقش شد لباس هاش رو عوض کرد اما میدونست با یه دوش آب سرد خستگی از تنش بیرون میره دوباره شروع کرد به دراوردن لباس هاش حوله ای دور خودش پیچید و راه حمام رو پیش گرفت جلوی در اتاق جیمین ایستاد چراغ خاموش بود و در نیمه باز بود با خودش گفت حتما خوابیده ....در رو به آرومی روی هم گذاشت و کاملا بست تا صدایی بیدارش نکنه ...به سمت حمام رفت دستش رو روی دست گیره در گذاشت میخواست بازش کنه که متوجه صدایی شد ...صدای سرازیر شدن آب بود ...یعنی جیمین این وقت شب داشت حمام میکرد از این عادت ها نداشت البته وقتی عقلش سر جاش بود...تقه ای به در زدو گفت:جیمین زود کارت رو تمام کن باشه...
اما صدایی نشنید یک هفته ای میشد که جیمین باهاش حرف نمیزد ....چند دقیقه ای صبر کرد اما خبری ازش نشد ...هیچ صدایی از اون تو نمیومد فقط گاهی صدای سرازیر شدن آب بود مثل وقتی که دستت رو فرو کنی تو تشت پر از آب و کمی از آب از تشت بریزه بیرون ...نمیدونست چرا اما دلهره ی به دلش افتاد ...چند بار دیگه در زد و جیمین رو صدا زد ...فکر این که جیمین بلایی سر خودش اورده باشه داشت اذیتش میکرد دکترش گفته بود تو این وضعیت هر کاری ازش برمیاد...دیگه نتونست تحمل کنه دستش رو گذاشت رو دستگیره ی در و اون رو باز کرد ...
با دیدن چیزی که روبه روش بود برای یه لحظه خشکش زد به آب صورتی رنگی که از وان سرازی میشد به پاش میرسید خیره شد ....و بعد چهره ی بی رنگ جیمین ...پاهاش سست شد و نفس هاش بلند شد آب دهنش رو قورت داد و به سمتش رفت نگاهی به دستش انداخت ...هنوز هم گیج و منگ بود جیمین رو از وان کشید بیرون ...گذاتش روزمین و هنوز همون طور بهت زده بهش خیره مونده بود ...دستش رو به آرومی به سمت صورتش دراز کرد وقتی سرمای صورتش رو با نوک انگشت هاش حس کرد به خودش اومد ...همون طور که دست هاش می لرزیدند چند بار به صورتش زد...حالا به خودش اومده بود نبضش رو گرفت هنوز میزد ...کند بود اما هنوز هم میزد باید دستش رو با یه چیزی میبست باید زودتر به بیمارستان میرسوندش قبل از این که از دستش بده
.
.
.
کنارش نشسته بود و دستش رو گرفته بود ...با این که خیلی خون از دست داده بود اما دکتر تونسته بود نجاتش بده ...
بغض داشت خفش میکرد اون قدر حالش بد بود که دلش میخواست الان جای جیمین اون روی این تخت خوابیده بود ... دیگه نتونست تحمل کنه و همون طور که به چهره ی جیمین خیره شده بود اشک هاش سرازیر شدند ...
-نباید این کا رو باهات میکردم...من احمق که میدونستم حالت خوب نیست  چرا ....چرا این کار رو کردم....
با دست گونه هاش رو نوازش میکرد:دیگه با خودت این طوری نکن ... اگه از دستت بدم دیوونه میشم ... اصلا قبوله من یونگ هیونم خوبه؟فقط خوب شو...همون طوری عاشق یونگ هیون بمون فقط خوب شو...
و سرش رو گذاشت رو تخت و شروع کرد به اشک ریختن.....
.
.
مدتی گذشت اون روز جونگمین به یونگ سری زد و قرار شد با هم به پارک برند تا جیمین هم کمی هوا بخوره ....وقتی توی پارک تاب خوردند جیمین خسته شد و ترجیه داد کمی روی نیمکت بشینه و استراحت کنه...جونگمین هم عذرخواهی کرد تا به گوشیش جواب بده و ازشون دور شد
جیمین همون طور که هنوز دوتا دست هاش رو حلقه کرده بود دور بازوی یونگی سرش رو به شونه ی یونگ تکیه داد چشم هاش رو بست نفس عمیقی کشیدو گفت:وقتی کنارتم احساس ارامش میکنم...یادته اولین باری که با هم اومدیم پارک؟من رو تاب نشستم تو هم هولم دادی...خیلی برام لذت بخش بود...میدونی چه قدر دوستت دارم؟اگه میدونی چرا اذیتم میکنی؟؟؟چرا تو هم همین قدر من رو دوست نداری؟چرا قبولم نمیکنی؟میدونی اگه نباشی دوست ندارم حتی یه لحظه زندگی کنم؟نمیخوام نفس بکشم؟؟؟اگه نباشی میخوام نباشم...
یونگ بدون این که چیزی بگه به حرف های جیمین گوش میکرد...به حرف های جیمین گوش میکرد و خیره شده بودبه رو به رو....قلبش ...با شنیدن اون حرف ها قلبش سنگین میشد...احساس میکرد نفسش تو سینه حبس میشه و نمیتونه اون هوای سنگین و پر از حرف رو از سینش بیرون بده...با شنیدن اون حرف ها دلش میگرفت....چشم هاش پر میشد از اشک هایی که نمیتونست بذاره روی گونش جاری بشند و چشم های ابریش رو صاف کنند...نفس عمیقی کشید با این که بعد از جریان خودکشی جیمین به خودش قول داده بود باهاش راه میاد اما هنوز هم براش سخت بود سخت بود که تمام عمر خودش نباشه چشم از روبه رو برداشت و به چهره ی ظریف جیمین نگاهی کرد ...هنوز چشم هاش رو بسته بودو حرف میزد...از عشقش میگفت....عقشق صادقانه بود اما نه برای یونگ...دستش رو نزدیک گونه ی جیمین برد میخواست با انگشت هاش صورت بی عیب و نقص جیمین رو نوازش کنه...میخواست گرمای وجود جیمین روحس کنه تا شاید یخ های قلب شکستش آب بشه...اما ...فقط آهی کشیدو زیر لب زمزمه کرد:چطور تونستی فراموشم کنی؟(این جاست که میگن روز از نو روزی از نو)
همون موقع هر دو با صدای جونگ به خودشون اومدند یونگ چند بار پلک زد تا اشک ها توی چشم هاش خشک بشند و با لبخند مصنوعی رو کرد با جونگی شروع کرد به شوخی کردن
اون شب باید تصمیمش رو میگرفت باید  تمامش میکرد ...باید رو قولی که به خودش داده بود پایبند میمونده ....کنار جیمین که به خواب رفته بود نشست لبخندی زد و شروع کرد به نوازش کردن موهاش....تنها چیزی که براش مونده بود جیمین بود تو این دنیا غیر از اون کس دیگه ای رو نداشت اگه میخواست عشق جیمین رو حس کنه باید همون چیزی میشد که جیمین میخواست ...خم شد بوسه ای به پیشونیش زدو زیر لب گفت:از فردا یه زندگی جدید رو با هم شروع میکنیم
برای مصاحبه آماده بود دلش گرفته بود اما باید یه زندگی جدید رو شروع میکرد ...بیرون کشیدن جیمین از دنیایی که برای خودش ساخته بود کار درستی نبود و این طور رها کردنش هم یونگ رو اذیت میکرد پس باید خودش هم وارد دنیای جیمین میشد ...
با شنیدن صدای گزارشگر به خودش اومد....
-این روزها شایعه شده که شما از دنیای موسیقی برای همیشه میخواید فاصله بگیرید ... اما مردم باور دارند که  این فقط یه شایعه ی بی اساسه درسته؟
نفس عمیقی کشید لبخند تلخی زد و با خونسردی شروع کرد به حرف زدن: یادمه پدرم مخالف بود که درسم رو رها کنم  و  خوانندگی رو به عنوان کار آیندم شروع کنم هیچ وقت فکر نمیکرد کسی بشم که همه ی مردم من رو بشناسند و این قدر بهم لطف داشته باشند ... تو این مدت تنها با حمایت طرفداران عزیزم به این جا رسیدم نمیخواستم نا امیدشون کنم ...برادرانم رو هم نمیخواستم نا امید کنم ...اما متاسفم ....متاسفم که دیگه نمیتونم ادامه بدم ...این شایعه ها کاملا درسته ...از همین جا از تمام طرفدارانم عذر میخوام....و همیشه شرمنده ی برادرهام میمونم
با این که براش سخت بود و اشک تو چشم هاش حلقه کرده بود  اما تک تک کلمه ها رو با اطمینان به زبون میوورد...
کیو،جونگی ،هیون و هیونگ با شنیدن این خبر شوکه شده بودند هیچ کدوم نمیدونستند چی باعث شده که یونگ همچین تصمیمی بگیره هر 4 تا پای تلوزیون خشکشون زده بود و هر چی فکر میکردند نمیفهمیدند چه اتفاقی افتاده....
یونگ با شادی وصف ناپذیری وارد خونه شد ...با این که ناراحت بود اما تمام غم هاش رو پشت در خونه جا گذاشت تا یه زندگی جدید رو شروع کنه ...
جیمین داشت ناهار میخورد با دیدن یونگ لبخندی زدو گفت:اومدی؟؟؟منتظرت شدم اما دیرکردی خیلی گرسنم بود...
یونگ به سمتش رفت روبه روش ایستاد و گفت:خوب کردی ...
با نگاه کردن به لبخند جیمین دلش شاد  میشد ....حالا که تصمیم گرفته بود پا توی دنیای جیمین بذاره باید همه چیز رو فراموش میکرد از این به بعد باید کسی میشد که جیمین رو عاشقانه دوست داره و عشقش رو باور میکنه ...مهربون نگاه جیمین کردو یهو گفت:دوستت دارم
جیمین چند لحظه مات به یونگ خیره شد که یونگ دوباره گفت:هیچ وقت تنهات نمیذارم
جیمین:یونگ هیون....!
و بدون این که بذاره ادامه ی حرفش رو بزنه لب هاش رو روی لب های جیمین گذاشت...احساس میکرد داره تو اون آتیش ذوب میشه اما خوش آیند بود اون قدر که با تمام وجود اون رو میبوسید و دلش میخواست ازش لذت ببره ...داشت خودش رو گول میزد اما میدونست بایدباورش کنه تا بتونه زندگی کنه ...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:38 ق.ظ
I've been browsing on-line more than 3 hours today, but I never found any fascinating article like yours.
It's lovely worth sufficient for me. In my view,
if all webmasters and bloggers made good content material as you did, the web will be a lot more helpful than ever before.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
Excellent article. Keep writing such kind of info on your blog.

Im really impressed by your site.
Hello there, You've done a great job. I will certainly digg it and
personally recommend to my friends. I'm confident they'll be
benefited from this site.
BHW شنبه 12 فروردین 1396 06:40 ب.ظ
It's perfect time to make a few plans for the longer term and it is time to be happy.

I've read this put up and if I could I want to recommend you few fascinating things or advice.
Maybe you could write subsequent articles relating to this article.
I desire to read more things approximately it!
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 07:11 ب.ظ
اههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
من دارم اینجوری گریه میکنم خیلی ناراحتم .. یونگی بدبختِ خاک به سر من دیوونه صدای خوشگلتو ول کردی برای اون دختره؟؟؟ بزنم شتکت کنم یونگی؟؟؟؟ پسره لوس عاشق پیشه ..
ممممممممررررررررررررررسی مارالی جونم
M@R@LI پاسخ داد:
ای بابا این چه حرفیه؟؟؟خاک بر سر جیمین
خواهش میکنم عزیز دلم
agra سه شنبه 6 آبان 1393 08:28 ب.ظ
الهی یونگی من هر وقت داستان رو میبینم این دو سه قسمت میاد تو ذهنم عالیه مرسی گلم
M@R@LI پاسخ داد:
ای جووونم
مرسی عزیز دلم به زودی بقیش هم مینویسم دخملی
HMA سه شنبه 6 آبان 1393 03:07 ب.ظ
من داستانتو خیلی دوس دارم.
دستت کلیی درد نکنه.
خیلیا داستانتو می خونن ولی خوب به هر حال تنبلیه دیگه.
واقعا داستانت جوری هستش که کلی طرفدار جمع کنه.
M@R@LI پاسخ داد:
مرسی عزیزم
خواهش میشه عزیزم
بازم ممنون لطف داری گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر