تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep4
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep4
پنجشنبه 1 آبان 1393 ساعت 10:04 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )

سلام به همهی چینگوهای گلم .
 بفرمائید قسمت چهارم . راستی با عرض پوزش از مدیران محترم و عزیزم . این قسمتو به خاطر نازنین جون زودتر گزاشتم .
نازنین جونم بفرما اینم زودتر . ولی باید بجاش ده تا نظر بدی


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
هیونگ جون حسابی هل کرد . نمی دونست باید چیکار کنه . هر چقدر کیو جونگو صدا زد جوابی نشنید . نمی دونست از کدوم ور باید بره . از طرفی می ترسید کیو را اونجا بذاره ممکن بود جونورای وحشی بهش حمله کنند . همونجا موند و منتظر شد تا بقیه نگرانشون بشن و دنبالشون بگردن .
از طرفی ریحانه هیزم جمع کرد و پیش بچه ها برگشت . اونم  نگران بود که دوباره چشم تو چشم کیو جونگ بشه . وقتی دید کیو جونگ اونجا نیست خیالش راحت شد . غذا رو درست کرد و همه رو صدا کرد .
فاطمه : بچه ها هیونگ جون و کیو جونگ کجا موندن ؟ دیر کردن .
نگین : اره رفتن دوروبر یه دوری بزنن خیلی دیر کردن .
جونگ مین : میشه ما غذامونو بخوریم ؟
نگین : نه همه با هم غذا می خورن . نیم ساعت دیگه هم صبر میکنیم . اگه پیداشون نشد میریم دنبالشون . ممکنه یه بلایی سرشون اومده باشه .
وقتی نگین این حرفو زد دل فاطمه لرزید . با خودش فکر کرد اون بسر بانمکه یه بلایی سرش نیومده باشه . اخه اون طفلک که زورش به مورچه هم نمی رسه . ولی خوب با کیو جونگه . اون حواسش بهش هست .
یونگ سنگ از جمع فاصله گرفت و یه گوشه ی دنج نشست . بیتا متوجهش شد . رفت ببینه چی کار میکنه . دید پسر داره اواز می خونه . چه صدای قشنگی داشت . بیتا  مست صداش شده بود . رفت نزدیک تر و گفت :
_ چه صدای قشنگی داری
پسر که بیتا رو ندیده بود ترسید و از جاش پرید
_ عادت داری اینجوری وارد شی
_ نه همیشه ولی واسه تنوع بد نیست .
_ اسمم یونگ سنگه
_ منم بیتام.
و کنار یونگی نشسن . یونگی شروع کرد به خوندن  . بیتا چشماشو بسته بود و دقیق به اهنگ گوش میداد . وقتی اهنگ تموم شد وبیتا  چشماشو باز کرد . یونگی دید تو چشمای بیتا اشک جمع شده . اشکاشو پنهون کرد . سریع بلند شد و رفت .
یونگی حسابی تعجب کرده بود . چیزی که چند دقیقه پیش دیده بود اصلا شبیه اون دختر شاد و از زیر کار درروی دیروز نبود . یونگی اهی کشید . بلند شد و دوباره به جمع پیوست .
نیم ساعت گذشت . خبری از اونا نشد . نگین بلند شد و گفت : نه دیگه . احتمالا یه بلایی سرشون اومده
فاطه : اِ نگین نفوس بد نزن .
ریحانه حسابی نگران شده بود . فکر نمی کرد برای اون پسر نگران بشه اما دلش داشت مثل سیر و سرکه می جوشید
ریحانه : باید بریم دنبالشون .
جونگ مین و بونگ سنگ هم بلند شدن و به نگین و ریحانه پیوستن . بیتا هم بلند شد و گفت : منم میام
هیونم با هزار زور و زحمت نیم خیز شد و گفت:جونگی بیا کمک منم باید بیام
نگین:آره فکر خوبیه اون وقت فردا صبح سه تا جنازه رو دستمونه که یکیش شما باشید و دو تا ی دیگه هم....
بیتا میپره وسط حرف نگین و میگه:بنده دکتر شمام و شما استراحت مطلقید،کمکی هم از دستتون بر نمیاد.
هیونم کوتاه میاد
و هر پنج نفر راه افتادند . وقتی اطرافو گشتن و اونا رو پیدا نکردن از هم جدا شدن تا دور ترا رو بگردن . نگین و یونگی باهم و بیتا و جونگی و ریحانه با هم رفتن . . بعد از یه مسافت طولانی بالاخره هیونگ جواب جونگی رو داد . بیتا و جونگی و ریحانه به سمت صدا دویدند . وقتی به هیونگ و کیو رسیدند دیدند که  هیونگ چشماش از فرط گریه داره از حدقه در می اد و کیو هم بیهوش افتاده رو زمین . بیتا سریع رفت سراغ کیو جونگ . هیونگ هم ماجرا رو تعریف کرد :
_ تازه فهمیده بودیم که گم شدیم . کیو جونگ داشت فکر می کرد که چیکار کنیم . یهو چند بار شدید پلک زد و بعد یهو از حال رفت . من نمی دونستم باید چیکار کنم .
 بیتا حال کیو رو بررسی کرد . قمقمه شو برداشت . کمی اب ریخت تو دستش و پاشید تو صورت کیو جونگ .کیو چشماش رو باز کرد . چند بار پلک زد تا چشمش  به نور عادت کرد . اما هنوز توان بلند شدن نداشت .
جونگ مین : کیو به جز شام دیشب چهار روزه که چیزی نخورده .
بیتا : پس همینه . اخه دیوونه کی چهار روز پشت سر هم غذا نمی خوره .
ریحانه شدیدا نگران کیو شده بود . از خودش تعجب می کرد که این چه احساسیه که نسبت به اون پیدا کرده . در حالی که تا یک ساعت پیش می خواست خفش کنه . جونگ مین دست کیو جونگو گرفت و انداخت دور گردنش تا بلندش کنه . ریحانه به خودش اومد و رفت کمکش  . یاد پاش افتاد ی لحظه استاد اما دیگه واسه پشیمونی دیر شده بود بیتا و جونگ مین متوجه میشدن کاسه ای زیر نیم کاسه س . دست دیگه ی کیو جونگو انداخت دور گردن خودش و با هم اونو بلندش کردن . کیو با این که حال خوشی نداشت . سعی کرد وزنشو بندازه رو جونگی تا به پای ریحانه فشار نیاد . ریحانه متوجه این موضوع شد و با تعجب به کیو نگاهی انداخت ولی کیو حواسش نبود  . ریحانه هم سریع نگاهشو دزدید . بیتااسلحه شو دراورد و یه تیر هوایی شلیک کرد تا نگین متوجه بشه که کیو رو پیدا کردن و با یونگی برگرده . هیونگ هم با جونگی و ریحانه راه افتاد . بچه ها برگشتن پیش فاطمه و هیون و عطیه . جونگی و ریحانه کیو رو گذاشتن رو زمین ریحانه رفت و واسه همه غذا کشید  یه بشقابم پر کرد و اورد پیش کیو جونگ . یه قاشقو پر کرد و برد طرف دهن کیو . کیو صورتشو برگردوند .
ریحانه : بخور پسره ی دیوونه . خیلی این چند وقت غذا خوردی . نازم داری؟
هیون : بخور کیو دسپختش خوبه .
جونگی زیر لب گفت :ایکاش یکی هم به  ما میرسید
کیو قاشقو به دهن گرفت و وقتی لقمشو پایین داد رو به ریحانه گفت : مگه بچم که غذا میزاری دهنم . خودم می خورم .
ریحانه بشقابو داد دستش و خودشم مشغول خوردن شد . بچه ها مجبور شدن مدتی هم صبر کنن تا حال کیو جونگ سر جاش بیاد . بعد دوباره راه افتادند .
ریحانه : این جور که بوش میاد امروزم به پناهگاه نمی رسیم .
نگین : اره دوباره مجبوریم وسط جنگل چادر بزنیم . امشب دیگه جون سالم در نمی بریم .
کیو : من .. من ... واقعا متاسفم . نمی خواستم اینطوری بشه . همه تو دردسر افتادین .
عطیه : شما خودتون دردسرین.
و مدت زیادی در سکوت راه رفتن .

بچه ها اونقدر راه رفتن تا افتاب غروب کرد و نگین دوباره فرمان ایست داد . همه حسابی خسته و گرسنه بودن با تمام توان كل روزو راه رفته بودن .  نگین نزاشته بود كه كسی حرف بزنه یا غرغر كنه . همه نشستن و خستگی در كردن كیو جونگ قبل از این كه ریحانه به خودش زحمت بده بلند شه رفت و هیزم اورد بعد اتیش روشن كرد و بدون این كه به چشمای ریحانه  نگاه كنه گفت :
_ از این به بعد دیگه كار شماس .
جونگ مین كه از رفتار كیو جونگ تعجب كرده بود بهش گفت :
_ تو كه اشپزیت خوبه . چرا خودت درست نمی كنی ؟
كیو : من... نه تورو خدا اصلا وقت خوبی نیست
هیونگ : درست كن دیگه . كیو جونگ دلم واسه دستپختت تنگ شده .
كیو جونگ نگاهشو به هیون انداخت مگه لیدر كمكش كنه . اما هیون با شیطنت گفت :
_ درست كن .
كیو جونگ تسلیم شد . فاطمه بلند شد تا دورو ور یه دوری بزنه .
نگین : كجا ؟
فاطمه : میرم دورو ور یه گشتی بزنم .
بیتا: تو بعد اینهمه پیاده روی حال داری بری گشت بزنی .
فاطمه : دارم . خوبشم دارم . اصلا چرا باهام نمیای ؟
بیتا : نه ممنون صرف شد .
نگین : نری مثل كیو و هیونگ گم و گور شی .
اما فاطمه اخمی کرد و  راشو گرفت و رفت . كمی كه از جمع دور شد نشست و به یه درخت تكیه داد . گردنبند قلبشو از زیر بلیزش در اورد . این تنها چیزی بود كه از ایران اورده بود . قلبشو باز كرد و مدتها خیره به عكس تو قلب چشم دوخت . اشكاش سرازیر شدن اروم اروم روی گونه هاش غلتیدن . اون به خودش زحمت نداد تا اونا رو از روی گونه هاش پاك كنه . گذاشت تا همین جور بریزن . مدتی به عكس نگاه كرد و اشك ریخت بعد اشكاشو پاك كرد . مدتی دوروبر قدم زد تا چشماش به حالت طبیعی برگردن بعد پیش بچه ها برگشت . غذا اماده بود . همه شروع به غذا خوردن کردن . بشقاب ریحانه كه خالی شد سرشو بلند كرد و دید كه جونگ مین خیره بهش نگاهش میكنه . اخم كرد .
ریحانه : چیه ؟ خانم خوشگل ندیدی .
جونگی : مگه از جنگل فرار كردی ؟
ریحانه : نه هنوز تو جنگلم .
جونگی : یه نگاه به خودتون بنداز . غذا رو نجویده میدین پایین .
بیتا : اصلا تو چیكار داری ؟ عمو اینجا جنگله قانونشم قانون جنگله . هر كی دیر تر غذاشو بخوره غارت میشه . ظاهرا امروز نوبت توئه .
و با سرعت برق ظرف غذای جونگ مینو قاپید . جونگی پرید كه غذا شو پس بگیره ولی زورش به بیتا نرسید .بیتا  كه درگیر جونگ مین بود به خودش میاد میبینه ریحانه ظرفو كش رفته . اما ریحانم در برابر نگین شكست خورد  . نگین اومد غذا رو بخوره كه ریحانه با تمام وزنش پرید روش و به زمین میخكوبش كرد . عطیه از فرصت استفاده كرد غذارو برداشت و كامل خورد . همه با حرص به عطیه نگاه كردن مخصوصا جونگ مین . عطیه در كمال خونسردی شونه هاشو بالا انداخت و لبخند زد . بعد از غذا همه دور اتیش جمع شدن . دخترا شروع كردن بازی . پسرا به هم نزدیك تر شدن و شروع كردن به خوندن اهنگ all my love.
دخترا اول توجهی نكردن . ولی بعد براشون جالب شد همه به اهنگ گوش دادن تا تموم شد .
فاطمه : خیلی قشنگ بود . چه قشنگ می خونین .
جونگی : پس چی ؟ ناسلامتی خواننده ایم .
بیتا جلوی دهن فاطمه رو گرفت و گفت : كه چی منم رئیس جمهور امریكام .
فاطمه دست بیتا رو گاز گرفت و دهنشو ازاد كرد .
فاطمه : میشه یكی دیگه بخونید ؟
ریحانه : اره . فكر خوبیه . از بغلی بگیر بهتره حوصلم سر رفت .
پسرا اهنگ find  رو خوندن . وقتی اهنگ تموم شد فاطمه با شدت دست زد . عطیه زد پس كلش . دیگه دست نزد .
كیو : شمام بخونید .
نگین : ما ؟ نه من كه نیستم .
عطیه : من دلم واسه اهنگ ایرانی تنگ شده بیاید بخونیم .
ریحانه : چی بخونیم مثلا ؟
بیتا : مرغ سحر .
ریحانه : صحبت كردی؟
فاطمه : خوب هر كی هر اهنگی دوست داشت بخونه . من می خوام  ... من نمی دونم چی میخوام . اول شما بگید تا من انتخواب كنم .
ریحانه : بیتا بیا قمیشی بخونیم .
بیتا : اره خیلی خوبه . كدوم اهنگشو ؟
فاطمه : بی تو رو بخونید
ریحانه : نه من اینو نمی خونم .
بیتا هم كه می دونست چرا ریحانه نمی خواد این اهنگو بخونه چیزی نگفت .
بیتا : بیا تصور كنو بخونیم .
ریحانه : ایول . بخونیم
و ریحانه شروع كرد به خوندن بعد بیتا بهش پیوست . ریحانه با صدای بم همیشگی  و بیتا هم زیر
تصور كن اگه حتی تصور كردنش سخته
جهانی كه هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته .
جهانی كه تو اون پولو نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس زد شورش نیست
ریحانه  تن صداشو عوض كرد و شروع كرد سوپرانا خوندن بیتا بم همراهیش كرد . گاهی هم بیتا سوپرانا میخوند و ریحانه دوباره بم .
از وسطای اهنگ عطیه هم به اونا پیوست و سوپرانو همراهیشون كرد . اهنگ كه تموم شد . همه ی پسرا دست زدن .
یونگی : ریحانه تو هم صدات بد نیستا .
جونگی : اره ولی سوپرانوی عطیه قشنگ تر بود .
یونگی : سوپرانوی بیتا هم قشنگ بود ولی اروم بود و در عوض خب تونست تن صداشو عوض كنه .
كیو : ولی ریحانه بمش قشنگ تر بود .
ریحانه اه كشید : همه همینو میگن ولی من سوپرانا بیشتر دوست دارم .
یونگی : مهم نیست میتونی سوپراناتو تقویت كنی
ریحانه : چطوری ؟
یونگی : خودم یادت میدم .
ریحانه : ممنون . ولی كی؟
یونگی : نمیدونم هر وقت شد .
نگین : بسه دیگه برو بچ بگیرید بخوابید .
هیون : اره همه خسته ایم باید بخوابیم كه فردا جون داشته باشیم راه بریم .
ریحانه : كی وای میسه نگهبانی ؟
كیو : من وایمیسم .
یونگی : نه تو بهتره استراحت كنی حالت خوب نیست . من وایمیسم .
همه زیر كیسه خوابا خزیدن و یونگی وایساد نگهبانی . وقتی همه خواب بودن میشد چیزای جالبی رو دید . مثلا این كه كیو تو خواب حرف میزد . هیونگ خروپف میكرد . نگین و عطیه هم با هم حرف میزدن .
 یونگی به زحمت جلوی خودشو می گرفت كه بلند نخنده . یونگی شیفتشو تموم كرد اما نمی تونست كیو بیدار كنه تا شیفتو تحویل بگیره . كیو كه حالش خوب نبود لیدرو كه اصلا نمیشد بیدار كرد . دخترا رو هم كه هیچی . بین جونگی و هیونگ فكر كرد و تصمیم گرفت هیونگ رو بیدار كنه . هیونگو بیدار كرد .
هیونگ : ها چیه ؟
یونگی : پاشو . نوبت توئه نگهبانی بدی .
_ من ؟ نه من می ترسم بزار یكی دیگه وایسه .
_ كی وایسه مثلا ؟
_ نمی دونم
_ لیدرو نمی شه بیدار كرد . كیو حالش خوب نیست فقط میمونه جونگی كه اگه جرعت داری برو بیدارش كن .
_ خوب من چیكار كنم .
_ هیچی فقط همین جا بشین و دورو برو بپا هر وقت حیوون وحشی نزدیك شد ما رو بیدار كن .
***
هنوز افتاب طوع نكرده بود و هوا تاریك بود كه بیتا دوباره حس كرد كه نفس گرمی داره به گردنش میخوره . به خودش گفت : حتما بازم دارم كابوس می بینم وسعی كرد كه  غلطی بزنه  اما نتونست . میخكوب شده بود . چشماش رو اروم باز كرد و گرگ كابوس دیشبشو درست روبروش دید . . بیتا وحشت زده دوروبرشو دنبال كلتش گشت اما پیداش نكرد . بلند داد زد :
_ كدوم احمقی كلت منو برداشته ؟
كه نگاهش به هیونگ افتاد كه از ترس سفید شده بود و دو دستی كلت بیتا رو چسبیده بود . اما بیتا فرصت نكرد كه چیزی بهش بگه چون درست همون لحظه گرگ به سمت بیتا حمله كرد ...



هر کی تو خماریش مونده درست حسابی نظر بده وگرنه قسمت بعدی رو نمی زارم . اراجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://charlenecurvey.jimdo.com/ سه شنبه 2 خرداد 1396 02:12 ب.ظ
It's difficult to find educated people on this topic, however, you sound like you know what you're talking about!
Thanks
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:43 ب.ظ
What's up, constantly i used to check website posts here early in the morning,
because i enjoy to find out more and more.
nazanin سه شنبه 13 آبان 1393 08:52 ب.ظ
خب اگه میشه ازش بپرس سایت پشتیبانش چی بود.بیخیال فدای سرت که نذاشتی .شنبه منتظرم.
sunny ** پاسخ داد:
بلدم سایت پشتیبانشو . همون بود که بهت گفتم ولی خالیه خالیه . خودشونم توش هیچی نمیزارن . قربونت برم . مرسی عزیزم که یه هفته منتظر میمونی
nazanin یکشنبه 11 آبان 1393 06:54 ب.ظ
الان اگه بخوای اینجا بزاری دوباره از اول میزاری؟؟؟ایمیل مدیر اون سایتو نداری ؟؟چند شنبه داستانو میزاری؟؟
sunny ** پاسخ داد:
اره احتمالا . دارم ایمیلشو . شنبه ها . این هفته خیلی قاطی پاتی شد . ببخشید . هفته دیگه میزارم .
nazanin شنبه 10 آبان 1393 08:02 ب.ظ
منظورم تا دلت بخواد بود
sunny ** پاسخ داد:
اره فهمیدم
nazanin شنبه 10 آبان 1393 07:56 ب.ظ
هههه منم تا دلت تو داستانام بلا سرش آوردم.الان من چه جوری ادامه ی اون داستانتو بخونم؟؟؟
sunny ** پاسخ داد:
والا من خودمم موندم باید چیکار کنم . اگه نیلوفری جون اجازه بده اونم اینجا میزارم .
nazanin جمعه 9 آبان 1393 07:07 ب.ظ
بازم سر کیو بلا میاد؟؟؟
sunny ** پاسخ داد:
کلا من زورم فقط به کیو میرسه
nazanin جمعه 9 آبان 1393 07:06 ب.ظ
سلام.اسم اون یکی سایته که داستان گذاشتی چی بود؟؟یادم رفته
sunny ** پاسخ داد:
سلام . نمی دونم چیشده سایته حذف شده ادرس پشتیبانیشم دقیق نمی دونم . فک کنم ss501-family یا یه همچین چیزی باشه
رنت شنبه 3 آبان 1393 01:02 ب.ظ
ای بابا این گرگا گیر دادن به بیتا ها
یا تو کابوس میان سروقتش یا تو بیداری
مرسی عزیزم خسته نباشی
sunny ** پاسخ داد:
اره دیگه ... خواستنیه بچم واسه همین همه گرگا میخواش
قربونت برم . سلامت باشی
nazanin جمعه 2 آبان 1393 11:21 ب.ظ
چشم وقتی برگشتم کلی واست نظر میزارم عزیزم
sunny ** پاسخ داد:
چشمت بی بلا
Elly جمعه 2 آبان 1393 12:05 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
nazanin پنجشنبه 1 آبان 1393 11:20 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود.اگه نمیدیدم تلف میشدم
sunny ** پاسخ داد:
قربونت ... ولی باید به جاش ده تا نظر بزاری یادت نره
nazanin پنجشنبه 1 آبان 1393 11:18 ب.ظ
فدات بشممممممممم دستت طلا
sunny ** پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر