تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep3
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep3
شنبه 26 مهر 1393 ساعت 08:30 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )
سلام به چینگو های گلم ....
برید قسمت بعدی ببینین گرگ بیتا رو خورد یا بیتا گرگو
نظرم فراموش نشه


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
نگین سراسیمه خودشو به بیتا رسوند . داغ بود . دستاش به شدت می لرزید .
نگین : حالت خوبه ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
بیتا : گگگگ گرگ . من خودم دیدمش . روبروم . درست روبروم .
نگین هر قدر دوروبرو نگاه کرد چیزی ندید .
_ اما اینجا که چیزی نیست .
_ من دیدمش . من مطمئنم که دیدمش من نفساشو که به گردنم میخورد حس کردم .
عطیه : حتما خواب دیدی . اینجا که چیزی نیست .
فاطمه : یه وقت واقعی نبوده باشه . نگین من میترسم . دوروبر رو یه نگاه بنداز
نگین بدون توجه به حرفای فاطمه که همیشه میزد دستشو روی صرت بیتا گرفت موهای بیتا رو از تو صورتش کنار زد و گفت : اروم باش همه چی امنه . اروم باش . باشه
بیتا سری به تایید تکون داد و نفس عمیق کشید . نگین جای بیتا وایساد نگهبانی و بیتا رفت بین عطیه و ریحانه خوابید تا مطمئن شه جاش امنه . صبح نگین همه رو بلند کرد تا راه بیوفتن . همه حرکت کردن . ریحانه عقب تر از همه راه می رفت . پاش خیلی درد میکرد . نمی تونست تند حرکت کنه . اولش هنوز گرم بود ولی الان دردو کامل احساس میکرد .  تو دلش خدا خدا میکرد بچه ها بویی نبرن . اخه تو اون وضعیت . بیشتر وبال گردن میشد .
کمی که رفتن بیتا به عطیه و نگین نزدیک شد و بهشون گفت : خوب چی دستگیرتون شد رفقا . من دارم از فوضولی خفه می شم .
نگین : هیچی فقط اسماشونو فهمیدیم و این که ظاهرا ماجرا تقصیر اون پسره س که اسمش جونگ مینه  راستی این پسره که بازوش زخمیه دیشب تو خواب همش حرف میزد . بدجوری قرمز شده بود . معلوم بود که خواب وحشتناکی میبینه . بیتا تو با صداهای این پسره چطوری سر شیفت خوابت برد؟
بیتا : ای بابا میشه حالا اینقدر به روم نیارین ؟
فاطمه بعد از کمی راه رفتن دید که ریحانه داره عقب تر از بقیه دخترا راه میره . خودشو بهش رسوند و بهش گفت : ریحانه جون . حالت خوبه ؟ چرا عقب موندی ؟
ریحانه : چیزی نیست فاطمه ی مهربونم  فقط حوصله ندارم تو جمع باشم
و به فاطمه لبخند میزنه
کیو جونگ که عقب تر از دختر داشت به هیون کمک میکرد تا راه بیاد . تمام مدت حواسش به ریحانه بود . نمیدوست برای چی اینقدر حواسش به اونه . وقتی دید اون داره اینقدر درد میکشه و هیچ حرفی نمی زنه  حس عجیبی بهش دست داد . همون جور به صورت ریحانه خیره شده بود که ریحانه به فاطمه لبخند زد . دهنش از تعجب وا موند . تو کل سفر این اولین بار بود که ریحانه لبخند میزد . وقتی میخندید چشماش چه مهربون میشد . هنوز تو همین فکرو خیالا بود که جونگ مین به شونش زد و گفت : چیه پسر خیلی رفتی تو نخه دختره
کیو سریع خودشو جمع جور کرد : اخه فکر نمی کردم بلد باشه بخنده
جونگ مین لبخند زد : اره .اون موقع منو یه جوری شست اویزون کرد رو طناب که نگو .. تازه اون رفیقشو چی میگی  اون که از اون موقع تا حالا یه لحظه هم نشده نگاش کنم با نفرت نگام نکنه اون دختره رو میگم که عطیه صداش میکنن .
هیونگ جون خودشو به اونا رسوند و اضافه کرد : فقط اون دختر مهربونه که از بقیه شون تپلی تره میخنده . تازه با من خیلی هم خوب رفتار میکنه
جونگ مین با خنده گفت : اره تازه وقتی داشتی گریه میکردی . تو چشاش اشک جمع شده بود
کیو جونگ هم خندید .
هیونگ : خیلی نامردی . اصلا به تو چه که دختر مردم  چه شکلی بوده ؟
جونگ مین : مگه به تو مربوطه
هیونگ جون ساکت شد و به راهش ادامه داد .
نزدیکای ظهر بود که نگین اعلام کرد که راه زیادی تا پناهگاه نمونده . و به بچه ها استراحت داد . ریحانه اولین نفر نشست زمین . قمقمه ی ابو برداشت و خواست تا ته سر بکشه که نگین بهش گفت : همشو نخوری ها من دیگه ابمو بهت نمی دم .
ریحانه : بطری بزرگه رو چی ؟
_ اونم مال همس تنها نمی تونی بخوری
_ باشه بابا
و فقط کمی از اب رو خورد . احساس میکرد باید شل کننده ی عضلا ت دیگه تزریق کنه اما فعلا نمی تونست . اینطوری سرعتش کمتر میشد .
 فاطمه گفت : میگم نمیشه همینجا ناهار بخوریم  بعد بریم ؟ تا قبل از تاریکی هم به پناهگاه میرسیم .
نگین کمی فکر کرد : باشه فکر بدی نیست . حالا ناهار چی بخوریم ؟
بیتا : ریحانه دیشب از زیرش در رفت امروز دیگه کار خودشه .
ریحانه : اِ اِ اِ نه که خودت در نرفتی . چرا خودت درست نمی کنی ؟
عطیه : دیگه چونه نزن ریحانه . دست خودتو میبوسه
ریحانه : خیله خوب بابا حالا چی درست کنم ؟
عطیه : قرمه سبزی . اخه تو این شرایط چی میشه درست کرد ؟
ریحانه : باشه پس شما اتیش روشن کنید . من می پزم
بیتا : نه دیگه هر کی اشپزی میکنه خودش اتیش درست میکنه
_ حالا میمیری یه بار تو درست کنی ؟
_ اخ دارم میمیرم . کمک ... کمک
_ ببین میتونی دهن منو وا کنی . باشه خودم اتیش درست میکنم
و بلند شد تا بره هیزم بیاره . کیو جونگ طاقت نیاورد بلند شد و دنبالش رفت  خودشو بهش رسوند و گفت : می تونم کمکتون کنم ؟
ریحانه : به چه مناسبت ؟
کیو جونگ : شما پاتون درد می کنه من مطمئنم براتون سخته که هیزم جمع کنید . بزارید من بکنم
ریحانه : من هیچ طوریم نیست . خودم میتونم این کارو بکنم
کیو : اخه واسه چی اینقدر لجبازی ؟ چی ازت کم میشه مگه ؟
ریحانه : وقتی خودم میتونم برا چی باید کمک بخوام ؟
_ اگه وضعیت پات بدتر بشه چی ؟ شکسته نه ؟
_ تو از کجا میدونی ؟
بله سوتی . ریحانه صورتش قرمز شد .
_ خوب راستش .... من نگران شده بودم . واسه همین وایسادم تا ببینم چه اتفاقی برات افتاده
ریحانه دستشو بلند کرد تا بزنه تو صورت کیو اما خودشو کنترل کرد .
ریحانه : تو .... تو .. با چه حقی به خودت اجازه دادی قایمکی تو کارای من فوضولی کنی . میدونستم نباید بهت اعتماد کنم .
و با عصبانیت راه افتاد که بره اما کیو دنبالش راه افتاد : صبر کن . متاسفم . ولی با مخفی کردنش که به جایی نمی رسی . شاید وضعیتش بدتر شه .
ریحانه : بهتره نگران خودت باشی
و به سرعتش اضافه کرد . کیو جونگ که دید فایده ای نداره و کار از کار گذشته کمی هیزم جمع کرد و راه افتاد که پیش بقیه برگرده اما تصمیم گرفت یک بار دیگه از ریحانه معذرت خواهی کنه . صداشو بلند کرد و رو به ریحانه گفت :
_ من ... من ... بازم متاسفم .
و برگشت و رفت . وقتی به بچه ها رسید . هیزم ها رو گذاشت رو زمین و بغل هیونگ جون نشست . مشوش بود . از این که ریحانه همه چیزو فهمیده بود خیلی ناراحت بود . نمی دونست بعد از اون ریحانه چه برخوردی باهاش میکنه نمی خواست دوباره چشم تو چشمش بشه . وقتی ریحانه تو چشماش نگاه کرده بود . خشمی رو که از درونش شعله می کشید تو چشماش دیده بود . نمی خواست وقتی ریحانه بر گشت اونجا باشه  .
کیو : میگم هیونگ میای بریم این دورو برا یه دوری بزنیم .
هیونگ : واسه چی من . من میترسم با جونگ مین برو .
_ حالا یه بار خواستیم با تو بریما . اخه اون جونگی که تا بریم وبرگردیم ادمو میکشه این قدر سوال پیچ میکنه .حالا میای یا نه؟
_ باشه میام فقط قول بده حواست بهم باشه
_ باشه
و هر دو بلند شدند  رفتند تا دوری در اطراف بزنند .  اما تا به خودشون اومدن دیدن حسابی از بقیه دور شدن . هیونگ جون وقتی متوجه موضوع شد روبه کیو گفت :
_ می گم کیو میدونی چطوری باید برگردیم ؟
_ راستشو بخوای نه . ولی پیداش می کنیم . زیاد دور نشدیم
_ زیاد دور نشدیم ؟ الان نیم ساعته که داریم راه میریم . ای وای ! گم شدیم . حالا چیکار کنیم ؟
_ تو اروم باش من یه راهی پیدا میکنم .
و شروع کرد به فکر کردن . اما همون لحظه احساس کرد که چشماش سیاهی رفت . هر چی پلک زد دیدش برنگشت . و قبل از این که بفهمه  از حال رفت .
.
.
.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 09:40 ق.ظ
It is actually a nice and helpful piece of info.
I am glad that you simply shared this useful information with
us. Please keep us up to date like this. Thank you for sharing.
agra چهارشنبه 30 مهر 1393 04:03 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
nazanin سه شنبه 29 مهر 1393 10:03 ب.ظ
آره دوتایی قربونش بریم...شنبه؟؟ بعلللللله.بازم من نیستم.
sunny ** پاسخ داد:
زود تر میزارم عزیزم .نگران نباش
nazanin دوشنبه 28 مهر 1393 03:23 ب.ظ
میگما بیچاره کیو هرچی بلا میخواد بیاد سر کیو میاد هرکی هم که بخواد عصبانیتشو خالی کنه سر کیو خالی میکنه.فداش بشم تنهایی
...
مرسی گلم الان که دقت میکنم میبینم اینو هم اندازه ی اون داستانت دوست دارم .چه روزایی این داستانتو میزاری؟؟؟
sunny ** پاسخ داد:
اره دیگه مظلومه عشقم ... منم فداش میشم با تو میشیم دوتایی
قربونت برم عزیزم . این داستانم شنبه ها میزارم .
Elly یکشنبه 27 مهر 1393 06:08 ب.ظ
رنت یکشنبه 27 مهر 1393 12:16 ق.ظ
ای بابا اینا یکیشون خوب می شه یکی دیگه حالش بد می شه کیوجونگ دیگه چی شد؟
الان دقیقا ریحانه چرا عصبانی شد؟ اونم به این شدت؟
مرسی عزیزم خسته نباشی
sunny ** پاسخ داد:
حالا ماجرا ها داره این کیو جونگ ....
ریحانه کلا یکم عصبانیه . بعد سندرم ضد پسرم پیدا کرده به دلایلی .. برا همین داره سر کیو جونگ تخلیه میکنه . شما ببخشیدش
قربونت برم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر