تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 7
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 7
جمعه 25 مهر 1393 ساعت 12:31 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

اگر روزی رسیدی و من نبودم...

تمام وصیتم به تو این است:

"...خوب بمان..."

از آن  خوب هایی که عاشقش بودم....

.

آروم چشمامو باز کردم و توی تختم غلتیدم.....به ساعت نگاه کردم....حدودا 11 صبح بود.... هیون جونگ شب قبل بهم گفته بود که ساعت 5 باید اونجا باشیم واسه پروِ لباس..... از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه موهامو مرتب کردم . از توی کشو یه بلوز و شلوارک در اوردم و روی تخت گذاشتم ؛بعد از در اوردن لباسام به طرف حمام رفتم.........................

حدودا 20 دقیقه بعد از حمام در اومدم و  لباسام رو پوشیدم و با سشوار کمی موهامو خشک کردم..... از اتاق بیرون رفتم.... همونطور که از پله ها پایین میرفتم اتفاقات روز قبل جلوی چشمم رژه میرفت....... مامانم روی صندلی راحتیش نشسته بود و مشغول ورق زدن یه مجله ی مد بود... با دیدن من بلند شد و سمتم اومد:ظهر بخیر دختر خوشگلم!

خندیدم: خسته بودم مامان...

قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت:آخی بمیرم! آره خب تو همیشه سحرخیزی فقط امروز اینجوری شده!

نیشمو تا بناگوش باز کردم:خوبه خودت میدونی مامان!

چشماشو ریز کرد:خیلی خب نمک نریز! برو صبحونه بخور عزیزم.

با هم سمت میز چهار نفره ای که وسط آشپزخونه بود رفتیم...... میز صبخونه واسه من چیده شده بود و پر از چیزایی بود که دوست داشتم...به خانم کیم سلام کردم و نشستم؛ قبل از اینکه چیزی بگم مامانم گفت:

مامان:تو عاشق کیک شکلاتی هستی....منم امروز خودم واست درست کردم...این توت فرنگیا رو هم خانم هان(خدمتکارشون*) امروز صبح خریده.

بی دلیل اشک تو چشمام جمع شد....:مرسی مامان......

بعد از خوردن چند تا توت فرنگی گفتم:امروز باید بریم واسه پروِ لباسم مامان.....باهام میای دیگه؟

لبخندی زد:مگه میشه نیام! اگه قراری هم داشتم کنسلش میکردم! چه ساعتی عزیزم؟

من: ساعت 5.

ادامه داد:باشه عزیزم....من باید برم جایی ولی تا قبل از 5 برمیگردم.

خانم کیم واسم یه لیوان آب پرتقال اورد و مامانم هم منو با کیک شکلاتیم تنها گذاشت و بعد از برداشتن کیفش از خونه بیرون رفت............ بعد از خوردن صبحونه سمت اتاق کارم رفتم .... بوی رنگ توی اتاق پیچیده بود و من عاشق این بو بودم!.... بوم هایی که به دیوار تکیه داده شده بود؛ سمت قفسه ی مقوا ها و کاغذ ها رفتم و دنبال یه مقوای مناسب واسه کشیدن نقشه گشتم.... بالاخره یکی رو در اوردم و روی میز گذاشتم...... مشغول کشیدن طرحی شدم که پدرم خواسته بود...... کار من نقشه کشی یا معماری نبود،اما هم از خودش یه چیزایی یاد گرفته بودم و هم به لطف هیون جونگ یه چیزایی بلد بودم.... طرحی که مهندسِ پروژه داده بود رو زیاد دوست نداشت و ازم خواسته بود طبقه ی دوم یه خونه ی ویلایی رو که زیربنای زیادی داشت ، با 5 تا اتاق خواب ، یه اتاق کار و ترجیحا یه اتاق واسه مطالعه ، طراحی کنم.... قلم رو برداشتم و مشغول شدم........................

•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•

از آسانسور بیرون اومد ؛کمی مکث کرد و بعد زنگ رو فشرد........ طولی نکشید که چهره ای آشنا در رو باز کرد و جلوش ظاهر شد..... از آخر ملاقاتشون بیشتر از 1 سال میگذشت و مسلما از نظر ظاهری کمی تغییر کرده بود.....!هر دو فقط بهم خیره بودن:

جونگ وو:سلام.

جونگ مین ابرویی بالا انداخت و با لبخند کنار رفت و جواب داد:سلام....بیا داخل...

جونگ وو وارد شد و جونگ مین هم بعد از بستن در سمتش رفت،به جونگ وو دست داد و گفت:خوشحالم که میبینمت.... مدت زیادی گذشته.

جونگ وو:آره.....یک سالی میشه.

جونگ مین:بیا بشین،میرم قهوه بیارم.

جونگ مین سمت آشپرخونه رفت؛جونگ وو هم کتش رو در اورد و نشست...... حس عجیبی داشت... الان باید به بهترین دوستش که در نهایت بی معرفتی در طول یک سال هیچ خبری از خودش بهش نداده بود چی میگفت؟؟؟چی داشت که بگه؟؟؟.....طولی نکشید که جونگ مین با 2 فنجون قهوه برگشت..... یکی رو جلوی جونگ وو گذاشت:هنوزم بدون شکر دیگه؟

جونگ وو خندید:آره؛بدون شکر!

جونگ مین روی مبل روبه روی جونگ وو نشست؛فاصله ی زیادی نداشتن و فقط یه میز(میزِ وسط) بینشون بود:

جونگ مین:خب ، چه خبر؟؟

جونگ وو:خبرا که پیش شماست....

خندید:اتفاقا خبرای اصلی پیش توئه..... مثلا ازدواج هانا و هیون جونگ...هوم؟؟!

جونگ وو : باید میدونستی که با رفتنت داری همه چیزو واسه هانا خراب میکنی... زندگیش عوض شد..... اتفاقایی واسش افتاد که اگه تو نرفته بودی هیچوقت اونجوری نمیشد؛و کسی که کنارش بود هیون جونگ بود..... همونقدری که تورو میشناسم هیون جونگ رو هم میشناسم.... هرکاری که داره میکنه به خاطر هاناست.... و میتونه خوشبختش کنه.

جونگ مین لباشو بهم زد تا چیزی بگه:جونگ وو.... من بدون هانا نمیتونم... اینبار دیگه نمیتونم..

جونگ وو:پس واسه چی همه چیزو گذاشتی و رفتی؟!!!!

جونگ مین سرشو به نشونه ی منفی تکون داد:نپرس. مطمئنم که دلیل رفتنم و اتفاقات این 1 سال رو نمیگم....

جونگ وو شقیقه هاشو ماساژ داد:هانا و هیون ازدواج میکنن،فکر نمیکنم چیزی هم بتونه این قضیه رو عوض کنه.... ولی کسی که حق خواستن هانا رو داره تو نیستی دوست عزیزم.

قبل از اینکه جونگ مین جواب بده ادامه داد:میدونی که واسم مهمی،میدونی که با وجود اینکه اینقدر بی معرفتی هنوزم واسم مهمه که چیکار میکنی و زندگیت چجوری میگذره... پس فکر نکن دارم طرف کسی رو میگیرم.حالا هم که قصد نداری بگی واسه چی رفتی!

جونگ مین کمی از قهوه ش رو خورد:هانا هنوزم منو میخواد جونگ وو........ من مطمئنم....اینو از رفتارش حس میکنم........

جونگ وو فنجونش رو روی میز گذاشت:جونگ مین یه سوال میپرسم و میخوام که جواب بدی.

جونگ مین قاطعانه "باشه"ای گفت؛جونگ وو بعد از کمی مزه مزه کردن حرفاش ادامه داد:

جونگ وو:تو هانا رو زمانی میخوای که هیورین نیست... فکر میکنی هانا یه جورایی شبیه هیورینه.... درست نمیگم؟؟؟

جونگ مین جا خورد........... فکر نمیکرد جونگ وو بخواد همچین حرفی بزنه.....چون بعد از رفتن هیورین تنها یه خواهش کوچیک از جونگ وو کافی بود تا دیگه حرفی از هیورین با جونگ مین نزنه؛ اما اینکه الان داشت دوباره گذشته رو وسط میکشید واسه ی جونگ مین اصلا خوشایند نبود......چون بازم حرفای آخر هیورین توی ذهنش میپیچید......حرفایی که سعی داشت فراموش کنه.....لبشو گزید:

جونگ مین:این قضیه خیلی وقته تموم شده....ازت خواهش کرده بودم دیگه راجع بهش حرفی نزنی جونگ وو....!

جونگ وو:بازم نمیخوای جواب بدی؟؟؟؟ به خاطر خدا جونگ مین!به من بگو!من دوستتم!من میخوام کمکت کنم!بفهم اینو....!

جونگ مین: من فقط یه چیز رو خوب میدونم.... اونم اینه که امکان نداره بزارم هانا اینجوری از دستم بره......تنها کسی که میخوام اونه.

جونگ وو:بس کن جونگ مین...... بزار همه چیز طبق روال پیش بره....بزار زندگیشو بکنه!

کمی مکث کرد:اونوقت من چطوری زندگی کنم....................؟ مشکلات کاری ای که دارم بس نیست؛ اینو دیگه چجوری تحمل کنم؟؟؟؟؟تو بگو؟؟؟؟؟

جونگ وو با تعجب گفت:مشکلات کاری؟؟؟ نکنه هنوز مشکلت با پدرت حل نشده؟؟؟؟هنوزم نمیخواد قبول کنه که نمیتونی بعد از خودش اون شرکت رو اداره کنی؟؟!

جونگ مین ابرویی بالا انداخت:یه جوری حرف میزنی انگار آقای پارکِ بزرگ رو نمیشناسی جونگ وو !.....

جونگ وو نفسشو با صدا بیرون داد و به جونگ مین خیره شد........

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

به ساعت نگاه کردم....کمی از سه گذشته بود..... همیشه وقتی پای طرح کشیدن مینشستم زمان خیلی سریع میگذشت.... قلم رو کنار گذاشتم و بلند شدم..... به بدنم که کمی خشک شده بود کش و قوسی دادم و سمت اتاقم رفتم..... کم کم شروع کردم به آماده شدن و درست کردن موهامو کمی هم آرایش............ حدودا 1 ساعت بعد کاملا آماده بودم..........روی کاناپه(توی اتاقم) نشستم و چشمامو بستم....... بازم اون حس مسخره اومد سراغم....حس دلتنگی ای که به طرز بدی منو مشتاق دیدن کسی میکرد که زندگیمو خراب کرده بود.........ناخودآگاه دستمو روی لبام کشیدم............... اون حسی که فقط مختص به دستای جونگ مین بود؛ خواستنِ اون حس تمام وجودمو گرفته بود.......

نمیدونم چه مدت توی اون حالت بودم اما با صدای در خونه چشمامو باز کردم........ کیفمو برداشتم و رفتم پایین.....مامانم اومده بود و به پیشنهاد خودش بلافاصله به سمت مزون حرکت کردیم......... نمیخواستم با راننده بریم؛پس با ماشین خودم رفتیم.......اما از مامان خواستم اون پشت فرمون بشینه......حالم خوب نبود اما نمیخواستم بفهمه.....قصد اینکه راجع برگشتن جونگ مین بهش بگم رو هم نداشتم.... باهام حرف میزد اما هیچی نمیفهمیدم..... میخندیدم و جوابشو میدادم اما حالم دست خودم نبود............... حدودا 20 دقیقه بعد به مزون رسیدیم..... بعد از پیاده شدن از ماشین موبایلم رو در اوردم تا به هیون جونگ زنگ بزنم؛اما قبل از اینکه شمارشو بگیرم در ورودی رو باز کرد و با لبخند به من  و مامان سلام کرد:

هیون:سلام مادر جون خوبید؟

مامان لبخندی زد:آره پسرم خوبم؛مین هی شی (مامان هیون جونگ)اومدن؟

هیون:بله ما هم چند دقیقه پیش رسیدیم؛بریم داخل؟؟

مامانم تایید کرد:آره من میرم بالا شما هم یه سلامی به هم بکنید و بیایید:|

قبل از اینکه جوابی بدیم خندید و وارد مزون شد.....هیون جلو اومد و پیشونیمو بوسید،همونطور که صورتمو توی دستاش گرفته بود گفت:عشق من حالش خوبه؟؟

گونه ش رو طولانی بوسیدم:آره عزیزم؛خوبم....مگه میشه تو باشی و من حالم خوب نباشه...

بغلم کرد و بعد از چند دقیقه اروم ازم جدا شد  و دستم رو گرفت.....:بریم.....

واسه پرو لباس باید به طبقه ی دوم میرفتیم.........سمت آسانسور رفتیم و طولی نکشید که به طبقه ی دوم رسیدیم...... همون لحظه نانا(طراح لباس عروس که دوست هانا هم هست) رو دیدم که از اونطرف سالن به طرف ما میومد،و یکی از کارکنان هم در حالیکه یه رگال پر از لباس مهمونی رو میوورد پشت سرش بود!....با ذوق به سمتم اومد:سلام عروس خانــــــــــــــــــــم! سلام آقای داماد!

با خنده جوابش رو دادیم بعد از احوال پرسی،ازش پرسیدم:اونهمه لباس رو کجا میبری نانا؟؟

نانا با قاطعیت گفت:برای توئه دیگه عزیزم....واسه مهمونیِ قبل از عروسی.(همونی که شب قبل از عروسی با دوستاشون میگیرن).

نفسمو با صدا بیرون دادم......به کل فراموش کرده بودم اون مهمونی رو؛خوشبختانه از قبل برنامه ریزی مهمونی و عروسی رو به نانا سپرده بودم و حتی با وجود این آلزایمر شدیدی که این چند روز گرفته بودم مشکلی پیش نمیومد...نانا به اون پسری که رگال رو میوورد گفت که رگال رو توی اتاق بزاره و بره،  هیون در حالیکه سعی داشت همونجوری که لباسا آویزون بودن بفهمه که یه وقت خیلی باز نباشن گفت: شما که طراحیت حرف نداره نانا شی! ساده و شیک.... راستی اون باغی که هانا خواسته بود واسه روز عروسی جور شد دیگه؟؟

نانا با ذوق گفت:منو دست کم گرفتیااااا! آره جور شد..... نگران هیچ چیز نباشین...... تزئین باغ و همه ی چیزای دیگه به بهترین شکل انجام میشه.... شما فقط خوش باشید!

با خوشحالی به نانا نگاه کردم....:مرسی نانا.

هیون دستشو دور کمرم حلقه کرد و با نانا به سمت اتاق رفتیم......خیلی مشتاق بودم لباسم رو بپوشم...




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain after pregnancy پنجشنبه 1 تیر 1396 12:37 ب.ظ
Thanks for finally writing about >ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper
Of The Past❤ღ...part 7 <Loved it!
http://frankieboehnlein.blog.fc2.com/ دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:38 ق.ظ
great publish, very informative. I wonder why the other specialists of this sector do not realize this.
You must proceed your writing. I'm confident, you've
a huge readers' base already!
BHW جمعه 11 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
I am not sure where you are getting your info, but great topic.

I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for excellent information I was looking for this information for my mission.
agra شنبه 26 مهر 1393 08:20 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
رنت شنبه 26 مهر 1393 12:40 ق.ظ
واقعا این دختر با خودش چند چنده؟
یا هیون یا جونگ مین نمی شه که همزمان دو نفر رو خواست می شه؟
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
بزارید چند قسمت دیگه بگذره شاید بهش حق بدید که ندونه باید چیکار کنه
خواهش میـــــــــــــکنم گلم
غریبه جمعه 25 مهر 1393 05:50 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
فلفلی جمعه 25 مهر 1393 01:58 ب.ظ
اول سلام
دوم خیلی دیر دیر میای ها . تا قسمت بعدی بیاد قسمت قبل از ذهنمون شوتیده میشه بیرون .
سوم این دختره معلوم نیست با خودش چند چنده . از یه طرف به جونگ فکر میکنه از یه طرف خیلی مشتاقه لباس عروسی که قراره برای ازدواجش با هیون بپوشه رو ببینه .
چهارم این بابای جونگمین حق داره به این پسرک خیره سره دمدمی اعتماد نمیکنه . منم بودم شرکت که هیچی ، یه اتاق از شرکتمم بهش نمیدادم .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام از این بعد قرار گذاشتیم كه من جمعه ها داستانو بزارم من نگفتم این دختره دیوونه ست به حرفای من گوش نمیده؟چیكار كنم هرچی بهش میگم بسه دیگه شورشو دراوردی میگه نمیتونم انتخاب كنم در واقع این بابای جونگمین خیال كرده این پسره میخواد دست از سركشی برداره و بشه یه آدم مناسب واسه اداره ی شركتدلش خوشه به خدا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر