تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep2
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep2
یکشنبه 20 مهر 1393 ساعت 08:22 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )
سلام به همه ... خوبین ؟ خوشین ؟ عیدتون مبارک

خوب قسمت بعدی داستانو میزارم ولی خدایی خیی نظرا کمه .....
 من میدونید با چه بدبختی داستانو مینویسم میزارم ؟؟؟؟؟
راستی دارم ی داستان دیگه م مینویسم که یکم پلیسی تر و جدی تره .. اگه دوست داشتین اونم بخونید . تو این سایته
http://fanclub-story-ss501.mihanblog.com/
 خوب برید ادامه . راستی بابت والپیپر داستانم ببخشید . من نه وقتشو دارم نه بلدم مثل بقیه والای خوشگل درست کنم .


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





نفس همه بند اومده بود . ریحانه حسابی نگران بچه ها بود . یعنی چه اتفاقی افتاده . خودشو با عجله به بچه ها رسوند . بچه ها همه صحیح و سالم بودن . فقط فاطمه حسابی ترسیده بود . ریحانه در حالی که نفس نفس میزد از بیتا که با دست لرزون کلتو گرفته بود پرسید :چه اتفاقی افتاده .
_ هیچی یه خرس بهمون حمله کرد . حسابشو رسیدم هاهاها
ریحانه تازه جنازه ی یه خرسو که درست نزدیکش افتاده بود رو دید . سوتی زد و گفت : واو
همون موقع پسر هم خودشو رسوند و گفت : چی شده ؟ حالتون خوبه ؟
ریحانه : مگه بهت نگفتم بمون ؟
نگین : ولش کن ریحانه . اره همه خوبیم . بچه ها بیاین برگردیم .
همه راه افتادن
ریحانه : بیتا قمقمه منم پر کردی ؟
بیتا یه لبخند مظلومانه میزنه . از همون لبخندا که هر وقت میخواد تبرعه شه میزنه
_ واقعا که بده خودم پر کنم
_ خوب بابا میخواستی بدم خرسه برات پر کنه ؟
و قمقمه رو داد به ریحانه . ریحانه راه اوفتاد که بره قمقمه رو پر کنه که سنگینی نگاه کسی رو حس کرد . برگشت و پسر رو دید که وایساده نگاه میکنه . گفت : چیه کاری داری؟
_ ها نه
_ پس وایسادی چیرو نگاه میکنی ؟
_ تو داری لنگ میزنی
_ نه دیگه نشد . قرار نیست تو کارای ما فضولی کنین . بدو برو تا از بقیه جا نموندی
پسر برگشت تا دنبال بقیه بره  که ریحانه صداش کرد : اقا پسر
_ اسمم کیو جونگه
_ خیلی خوب اقای کیو جونگ میتونی یه کاری بکنی؟
_ اره بگو
_ کوله ی منو بدون این که کسی ببینه بیار یه کم دور از بچه ها
کیو اومد بپرسه واسه چی که ریحانه نذاشت: نه دیگه سوال موقوف
کیو سری به نشانه ی تایید تکون داد و دوید دنبال دخترا . ریحانه لنگ لنگون به سمت اب رفت . قمقمشو پر کرد و برگشت  . چند قدم قبل از جایی که بچه ها نشسته بودن کولشو پیدا کرد . ظاهرا پسره اونو گذاشته بود و رفته بود . ریحانه نشست زمین . در کیفشو باز کرد سرنگی رو از توی جلدش در اورد و امپولی رو داخلش ریخت و به پاش تزریق کرد . کیو که برخلاف تصور ریحانه نرفته بود و از پشت درخت داشت تماشاش می کرد دید که موقع تزریق امپول چهره ی ریحانه تو هم رفت . بعد ریحانه از توی کیفش اتل دراورد و پاشو اتل زد . و پاشد که بره پیش بقیه .
کیو جونگ هم سریع  خودشو به بقیه رسوند . ریحانه اروم بدون اینکه کسی ببیندش کیفشو گذاشت پشت درخت و یهو اومد تو جمع . محکم نشست رو زمین و و گفت : بچه ها من که دارم از گرسنگی میمیرم  شام چی داریم ؟
فاطمه : اشپز تویی از ما میپرسی
_ شرمنده اخلاق ورزشی امشبه رو بیخیال من شید .
عطیه : خوب جز ریحانه فقط بیتا بلده غذا درست کنه .
بیتا : چی من ؟ عمرا
هر چی از بچه ها اصرار از بیتا انکار اخر سرنگین پا شد و گفت : ولش کنین بابا . من خودم درست می کنم
بیتا : ای وای دوباره تخم مرغ سوخته داریم
و همه زدن زیر خنده .
بیتا : من می گم بیاید خرسه رو کباب کنیم
ریحانه : من تخم مرغ سوخته ی نگینو ترجیح میدم
_ چرا؟
_ کی میخواد بره خرسه رو بیاره من که نمیرم
_ منم که اصلا نمیتونم
_ ای بچه پررو پیشنهاد میدی بقیه خر حمالی کنن . بشین همون تخم مرغ سوخته ی نگینو بخور حرف نباشه .
ریحانه بعد از یه مکث کوتاه گفت : بچه ها من تا نگین تخم مرغا رو بسوزونه یه چرت میزنم . میخوام اول وایسم نگهبانی .
کیو : نگهبانی واسه چی ؟
عطیه  : باهوش فکر نمی کنی ما روانداختید تو خطر شب حیوون وحشی حمله کنه همه خواب باشن چی میشه؟ من میگم اصلا اینا وایسن نگهانی
بیتا : اره حال میده ها بعد خوابشون میبره
ریحانه : بعد گرگ میاد کله ی اون بیهوشه رو میکنه
فاطمه  : وای ریحانه تو باز خبیپ شدی ؟
ریحانه : خبیث چیه . فقط دارم احتمالاتو بررسی میکنم
نگین چشمکی به فاطمه زد و گفت : تازه فقط گرگ ها نیستن که .
ریحانه : اره بچه ها فکر کنید صبح بلند میشیم میبینیم اون بانمکه یه دست و یه پاش کنده شده ورو زمین خر غلط میزنه
و تقلا میکنه . هاها
پسری که در موردش حرف میزدن حسابی ترسیده بود و محکم بازوی دوستشو گرفته بود . بیتا که این صحنه رو دید . در کمال خباثت ادامه داد :
_ و اون یکی دوستش هم داره دنبال چشمش میگرده
عطیه : بعد یهو یه لاشخور سرو کلش پیدا میشه تا ... بخورشون
که یهو بیتا که از ترس سفید شده بود با داد به پسر گفت : مواظب باش
پسر جیغ کشید و خودشو پرت کرد تو بغل کیو جونگ . و دخترا همه زدن زیر خنده . پسر اشکاش سرازیر شد. همه ی پسرا جز کیو هم شروع کردن به  خندیدن . کیو جونگ که حسابی عصبانی شده بود گفت :ساکت . خجالت بکشید . زورتون به بچه رسیده ؟
ولی خنده ی جمع شدید تر شد . وقتی خودش میفهمه چی گفته خودشم خندش گرفت  .
 اون شب نگین تخم مرغو نسوزوند . یعنی اصلا تخم مرغ درست نکرد که بسوزه واسه همه ساندویچ کالباس درست کرد . همه که از گشنگی داشتن میمردن  با ولع ساندویچا رو خوردن . وسط غذا نگین که ساندویچ خودشو تموم کرده بود حمله کرد سمت عطیه و نصفه ی باقیمونده ساندویچشو خورد . عطیه هر چقدر تقلا کرد و مشت و لقد نصار نگین کرد فایده نداشت . نگین تا اخر ساندویچ رو خورد . عطیه با حرص به بچه ها نگاه کرد : بد نبود یه کمکی بکنید .
بچه ها همه سراشونو برگردوندن و شروع کردن به سوت زدن .
عطیه که دید ابی از اینا  گرم نمی شه برگشت رو به نگین و گفت : غاصب زورگو
نگین : هاهاها میخواستی عرضه داشته باشی پسش بگیری
بعد از غذا ریحانه رو کرد به نگینو گفت : بابا این پسره خیلی سنگینه نمیتونیم فردا هم همین طور ببریمش باید یه فکری کرد
فاطمه جای نگین جواب داد : میگم میخوای خودش یه فکری بکنه
و همه حواسشون رفت سمت پسری که بیهوش بود و دیدن که به هوش اومده .
پسرا همه به سمتش هجوم بردن . یونگ سنگ گفت : هیون جونگ اوه خدا رو شکر که به هوش اومدی . بیتا رفت بالای سر پسر و یه نگاهی بهش انداخت و بهش گفت : حالت چطوره ؟
هیون جونگ با تعجب دخترو نگاه کرد . جونگ مین براش توضیح داد :
ایشون جونتو نجات دادن
ریحانه صداشو بلند کرد : منم که باقالی بودم
هیون جونگ به کمک دوستاش نشست و رو به بیتا گفت : ازتون ممنونم .
بیتا نیم نگاهی به ریحانه انداخت وبا خنده  گفت : خواهش می کنم وظیفم بود
ریحانه حرسش در اومد: تو هم که غریبه می بینی جو گیر میشی
هیون جونگ می پرسه : ما کجا هستیم؟
و دوستاش براش ماجرا رو تعریف میکنن . جونگ مین دوباره رو به هیون میگه : من من ... واقعا متاسفم . نمی خواستم اون جوری بشه .
و سرشو میندازه پایین . هیون بغلش کرد  و گفت: اوه پسره ی دیوونه همیشه با کارات ما رو تو دردسر میندازی . نبینم ناراحتی . جمع کن لب و لوچه رو بهت نمیاد بعد اروم هلش داد و گفت : دفعه ی اخرت باشه و چشمک زد .
پسری که بچه ها اشکشو دراورده بودن ( هیونگ جون ) اونو کنار میزنه و میگه : برو اونور جونگ مین نوبت منه دیگه . اوه هیون جونگ این نامردا تو این مدت کلی منو ازیت کردن
هیون : حقته
همه زدن زیر خنده . پسر ملتمسانه نگاش کرد
هیون : اخه مگه صد بار بهت نگفتم هر چی میشه نزن زیر گریه تا اینا پررو نشن .
_ خوب دست خودم که نیست . اشکام میریزه .
جونگ مین کله شو گرفت تو بغلش و موهاشو خراب کرد . پسر فقط دست و پا زد. جونگ مین گفت : اخی هیونگ کوچولوی ما اشکاش میریزه خوب چیکار کنه .
و همه خندیدن . نگین کمی خوراکی و اب واسه هیون جونگ برد و ازش پرسید : ببینم میتونی رو پات وایسی ؟ بچه ها دیگه نمی تونن بیارنت . سنگینی
هیون امتحان کرد . با کمک دوستاش بلندشد و چند قدم راه رفت . بعد برگشت و رو به نگین به نشانه ی تایید سر تکون داد . کم کم همه خوابیدن و ریحانه وایساد تا نگهبانی بده . یه کتاب ترسناک از تو کیفش دراورد و شروع کرد به خوندن داستان . ظاهرا هیچ خطری تهدیدشون نمیکرد اما ریحانه تا نیمه شب بیدار موند . بعد رفت تا بیتا رو بیدار کنه و شیفتو تحویل بده . هرکار میکرد بیتا بیدار نمیشد . با پس گردنی بلندش کرد .
بیتا : ها چیه چه خبره
ریحانه : پاشو نوبت توئه نگهبانی بدی
بیتا : اه چرا من ؟ اینهمه ادم اینجا
_ غصه نخور به اونام می رسه و زیر کیسه خواب خزید . اما قبل از این که بخوابه دوباره به بیتا گفت : بیتا نگیری بخوابی ها . هممونو به کشتن میدی .
_ خوب بابا بگیر بخواب
و ریحانه به خواب عمیقی فرو رفت . اما طولی نکشید که بیتا خوابش برد . وقتی بیدار شد نفس گرم کسی به گردنش خورد وقتی درست چشماشو باز کرد دید درست روبروش یه گرگ بزرگ ایستاده  و تو صورتش نفس میکشه . داد زد با صدای فریادش همه از خواب بلند شدن .




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://numberlessxanad3.sosblogs.com سه شنبه 2 خرداد 1396 09:36 ق.ظ
Have you ever thought about creating an e-book or guest
authoring on other blogs? I have a blog based upon on the same ideas you discuss and would
love to have you share some stories/information. I
know my visitors would value your work. If you're even remotely interested, feel free to shoot me an e-mail.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:25 ق.ظ
It's hard to find well-informed people about this topic, but you sound like you
know what you're talking about! Thanks
nazanin دوشنبه 28 مهر 1393 03:12 ب.ظ
عالی بود
sunny ** پاسخ داد:
agra پنجشنبه 24 مهر 1393 11:13 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
رنت چهارشنبه 23 مهر 1393 12:21 ق.ظ
یا خدا گرگ که زهره ترک شد
این چه وضع نگهبانیه
مرسی عزیزم خسته نباشی منتظر ادامه اش هستم
sunny ** پاسخ داد:
گرگه زهر ترک شد؟؟؟؟؟؟؟ خخخخخخ
دیگه بیتاس دیگه ...
خواهش میشه عزیزم . قربونت برم
Elly دوشنبه 21 مهر 1393 03:47 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
مریم دوشنبه 21 مهر 1393 01:27 ق.ظ
سلام عزیزم
عالی بود .
دیدی به قولم عمل کردم بازهم امدم.
تند تند باز.باشه...
اگر بتونی سه روز در هفته باز ممنونم.
هورااا.
sunny ** پاسخ داد:
سلام مررررررررررررسیییییییییی
اره عزیزم . خوش قول که میگن خودتی
باور کن خیلی سرم شلوغه بدونی با چه بدبختی میام داستان میزارم . همین ی روز در هفته گریم در میاد . میانهههههههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر