تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part24.25
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part24.25
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 09:16 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
چه لذتی بالاتر از این

که:
"اسم ت"

قسم راست

یک نفر باشد...

http://upload7.ir/imgs/2014-04/83432531412773829850.jpg

جیمین آب دهنش رو قورت داد و گفت:یونگ سنگ خوت میدونی برام خیلی با ارزشی اما من نمیتونم...من ...من به ...چطوری بگم

یونگ:فقط یه دلیل بیار که چرا نمیتونی

جیمین سعی کرد اعتماد به نفسش رو حفظ کنه با این که تو این مدت قول داده بود مثل دختر یونگ هیون باهاش رفتار کنه اما میدونست که عطش عشق یونگ هیون هر روز داره تشنه ترش میکنه...خودش رو که نمیتونست گول بزنه؟میتونست؟؟؟! باید یونگ رو متقاعد میکرد پس سرش رو بالا گرفت و گفت:یونگ سنگ من....

-شما دوتا میخواید من رو به کشتن بدید؟هاااااااااااااااااا؟؟؟؟جیمین چرا بیخبر از خونه زدی بیرون؟داشتم سکته میکردم

جیمین و یونگ سنگ هر دو متوجه یونگ هیون که پشت سر جیمین ایستاده بود شدند همون طور که دستاش تو جیب پالتوش بود و سعی میکرد صورتش رو بیشتر تو یقه ی پهن پالتوش فرو کنه اخمی کرد و گفت:جریان چیه؟؟؟یونگی دعوا کردید اره؟

یونگ از جاش بلند شد خسته تر از اونی بود که بخواد با پدرش بحث کنه بدون این که به جیمین نگاه کنه از کنارش رد شدو و با صدای سردی گفت:من میرم خونه....!

وقتی داشت از کنار یونگ هیون رد میشد یونگ هیون متوجه چهره ی آشفتش شد...این فقط یه دعوای مسخره و بچه گونه نبود...یونگ سنگ یه چیزیش شده بود ...با رفتن یونگ سنگ به جیمین نزدیک شد و زل زد تو چشم هاش....

جیمین نگاهش رو از یونگ هیون دزدید و سرش رو انداخت پایین اما یونگ هیون کمی خم شد و دوباره خیره شد به جیمین ....جیمین که کلافه شده بود سرش رو گرفت بالا و گفت:یه اتفاق مسخره افتاده!یعنی مسخره نه....یه اتفاق پیچیده افتاده

یونگ هیون که میدونست وقتی این طوری به جیمین نگاه میکنه جیمین نا خودآگاه همه چیز رو میگه پس فقط سکوت کرد...

جیمین که دید انگار این بشر دست بردار نیست آب دهنش رو قورت داد و گفت:خب یونگ سنگ به من علاقه مند شده!

و بعد هم یه نفس عمیق کشید  و منتظر واکنش یونگ هیون شد ...اما یونگ هیون اصلا واکنشی نشون نداد هر چند یکم از این اوضاع میترسید اما میدونست دیر یا زود یونگ این مسئله رو با جیمین در میون میذاره لبخندی زدو گفت:خب!این که بد نیست...پسرم رو ناراحت کردی ها؟

با این حرف یونگ هیون جیمین عصبی شد یعنی واقعا اون همه چیز رو فراموش کرده بود؟این براش قابل تحمل نبود اما نمیخواست اوضاع برگرده به چند ماه پیش...پس کنترل خودش رو حفظ کردو گفت:من بهش علاقه ندارم....یعنی دوستش دارم اما نه اون جوری....!

یونگ هیون دیگه چیزی نگفت یعنی نمیدونست باید چی بگه نمیخواست چیزی برای جیمین اجبار کنه چون این حق جیمین بود....ترجیه داد دخالت نکنه این مسئله رو باید خودشون حل میکردند هر چند دلش به حال یونگ میسوخت اما....

لبخند تلخی زدو گفت:باشه...بیا بریم خونه هوا خیلی سرده...

و هر دو به سمت خونه راه افتادند...وقتی به خونه رسیدند یونگ هیون با یه شب به خیر به اتاقش رفت...ذهنش مشغول بود یعنی جیمین هنوز نسبت به اون حسی داشت این موضوع کلافش میکرد....

جیمین پالتوش رو دراورد یکم روی کاناپه نشست چند دقیقه بعد از جاش بلند شد و اون هم راه اتاقش رو در پیش گرفت اما قبل از این که وارد اتاقش بشه دم در اتاق یونگ ایستاد در نیمه باز بود یونگ روی تخت دراز کشیده بود ...یعنی الان داشت به چی فکر میکرد؟از حالا به بعد جیمین باید چطوری با یونگ برخورد میکرد؟کلافه تر از اونی بود که بتونه با تمرکز یکی از این سوالات ذهنش رو حل کنه...پس ترجیه داد به اتاقش بره و استراحت کنه....

روزها به آرومی میگذشت یونگ با عشق به جیمین زندگی میکرد و جیمین روزها رو به امید رسیدن به یونگ هیون سپری میکرد ...اما همه در حال تظاهر کردن به این که همه چی رو به راهه بودند...زندگی کردن با این احساسات متضاد اگرچه گاهی قلبشون رو به درد میوورد اما باعث میشد خیلی چیزها به آرومی بگذره...وقتی احساساتت رو توی سینت حبس میکنی و نمیذاری توی وجودت پرپر بشند باید تاوان همه ی لحظه هایی که بغض راه گلوت رو میبنده بدی نه؟!

.

.

.

تابستان سال 2011

جیمین برای آخرین بار توی آینه به خودش نگاهی کرد به نظر مرتب و شیک میومد یکم استرس داشت دوست داشت هر جور شده تو این مصاحبه قبول بشه نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:جیمین تو میتونی یعنی باید بتونی!!!اره

از اتاقش اومد بیرون ساعت حدود 7:30 بود یونگ هیون هنوز خواب بود ...یکم تعجب کرد آخه اون همیشه ساعت 6 صبح بیدار میشد چه قدر خوب میشد اگه الان بیدار میشد و بهش یکم اعتماد به نفس میداد در اتاقش رو یکم باز کرد از همون جا نگاهی بهش انداخت که خواب بود دلش نیومد صداش بزنه....پس در رو بست و به سمت آشپزخونه رفت که یهو یونگ سنگ با قیافه ی خواب آلود و موهای سیخ شده جلوش سبز شد جیمین با دیدن ناگهانی یونگ اول جا خورد اما بعد اخمی کردو گفت:دیوونه این چه وضع ریخت و قیافست؟اون موقع ها که تو گروه بودی بیشتر به خودت میرسیدی یادمه قبل از این که موهات رو شونه کنی از رختخواب پایین نمیومدی...

یونگ بی اعتنا به حرف های جیمین خمیازه ای کشید و گفت:امروز...بازم رد میشی...

جیمین قیافه ی درمونده ای به خودش گرفت و گفت:داداااااااااااااااش نمیشه یکم اعتماد به نفس بدی

یونگ:تا وقتی یاد نگیری مثل آدم حرف بزنی همین جوری میمونی

جیمین که حرصش گرفته بود با پا یکی کوبودن رو پای یونگ که باعث شد خواب کاملا از سرش بپره و قبل از این که یونگ چیزی بگه تند تند از خونه رفت بیرون....یونگ همون طور که با دست پاش روگرفته بود لبخندی زد و از ته دل براش آرزوی موفقیت کرد...

جیمین وارد شرکت شد اول از همه گوشیش رو خاموش کرد نمیخواست مثل دفعه ی قبل با زنگ خوردن گوشیش آبروریزی بشه و بعد منتظر موند ...خیلی منتظر موند....دیگه کم کم داشت خستش میشد ...یکم دیگه هم صبر کرد اما دید انگار کسی نمیخواد بهش توجه کنه ....رفت روبه روی میز منشی ایستاد و گفت:ببخشید انگار آقای مدیر قرارمون رو فراموش کرده هوم؟

منشی:نه عزیزم بهتون گفتم یه جلسه ی یه دفعه ای پیش اومد...گفتم میتونید برید اما خودتون اصرار کردید...

خب حق  با منشی بود به ساعتش نگاه کرد 12 ظهر شده بود ...دیگه خیلی خستش شده بود از منشی خداحافظی کرد و از شرکت زد بیرون....چه جلسه ی طولانیی بود....چه خسته کننده!

میخواست بره خونه اما خیلی احساس گرسنگی میکرد پس به اولین رستورانی که رسید تصمیم گرفت یه چیزی بخوره تو رستوران یکی از دوست های قدیمیش رو دید کلی ذوق کرد و بعد از غذا خوردن با هم یکم گشتند ساعت 4 بعد از ظهر بود که بعد از کلی تجدید خاطره و دردو دل بالاخره از هم جدا شدند ...به سمت خونه به راه افتاد...چرا از صبح تا حالا کسی سراغش رو نگرفته بود ای بی معرفت ها....به خونه رسید کلید رو توی قفل چرخوند که یهو یادش اومد که موبایلش رو خاموش کرده بود...این قدر مشغول شده بود که پاک فراموش کرده بود واردحیاط  شد و موبایلش رو از تو کیفش دراورد و روشن کرد باید الان خودش رو برای یه دعوا آماده میکرد چون صدبار یونگ بهش زنگ زده بود ...چند تا شماره ی ناشناس هم باهاش تماس گرفته بودند...چه عجیب حالا اگه گوشیش روشن بود یه نفر هم بهش زنگ نمیزد...نفس عمیقی کشید و وارد خونه شد ...با صدای درمونده ای گفت:یونگ هیوووووووون ببخشید!!!!!به خدا حواسم نبود....گوشیم خاموش بود...یادم رفته بود....

همین طور که تند تند داشت حرف میزد وارد خونه شد که وجود هیون و کیو که روی مبل نشسته بودند غافلگیرش کرد لبخندی زد و سلام کرد...هر دو جواب جیمین رو دادند اما یه چیزی عجیب بود...حال و هوای خونه...سکوتی که پر از سرما بود و قیافه های پریشون و نگران هیون و کیو...

جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:پس یونگ سنگ کجاست؟

هیون که سعی میکرد آروم باشه با صدای بغض داری گفت:تو اتاقش

یواش یواش جیمین داشت دلهره میگرفت لبخند از رو لبش محو شدو گفت:چیزی شده؟

کیو که دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره یهو سرش رو بین دست هاش پنهون کرد و شروع کرد اشک ریختن...همزمان با اون هیونگ هم که چشم هاش پر از اشک بود  از راهرو وارد اتاق پذیرایی شد و رو به هیون گفت:هر کاری میکنم در رو باز نمیکنه!

جیمین با دیدن این اوضاع دست هاش سست شد گوشی و کیفش از دست هاش افتادند حالا باصدای لرزونی گفت:چی شده!

یکم فکر کرد...یعنی اتفاقی برای یونگ افتاده؟؟؟به سمت اتاق یونگ رفت پشت در ایستاد و گفت:یونگ سنگ...داداشی چیزی شده؟یونگ هیون تو هم تو اتاقی؟

دستگیره ی در رو فشار داد اما در قفل بود به سمت اتاق یونگ هیون رفت نگاهی تو اتاقش انداخت اما اون جا نبود با حالت دو به سمت پسرا برگشت و با تعجب گفت:یونگ هیون کجاست؟

سکوت اون سه تا داشت زجرش میداد یه جورایی براش دیوونه کننده بود....یهو فریاد زدو با حالت عصبی گفت:میگم یونگ هیون کجاست؟؟؟یونگ سنگ چشه؟؟؟چرا جوابم رو نمیدید؟

هیون که از همه  آروم تر بود به سمت جیمین رفت درست روبه روش ایستاد دست هاش رو گرفت و گفت:هر چی از صبح تا حالا به گوشیت زنگ زدم خاموش بود...

جیمین:فراموش کردم روشنش کنم

هیون:یونگ هیون رو بردند...همون صبح بردنش...

جیمین با کلافگی گفت:کجا؟من که رفتم خواب بود...اصلا کی بردش...چی میگی؟؟؟

هیون نفس عمیقی کشید و گفت:وقتی رفتی خواب بود...خب....جیمین یونگ هیون دیگه از خواب بیدار نشد

و بعد اشک های هیون هم روی گونش جاری شد...جیمین حس کرد چیزی درونش فرو ریخت دست هاش رو از دست های هیون کشید بیرون و شروع کرد به خندیدن...چه مسخره!دیگه ا ز خواب بیدار نشد!

-معلوم هست چی میگی؟؟؟؟خب از خواب بیدارش میکردی!همون طوری تو خواب گذاشتی کجا ببرنش؟یونگ سنگ....دوستات دیوونه شدند دارند چی میگند؟؟؟؟هه هه هه

کیو:آروم باش جیمین....متاسفم....میدونم از دست دادن یونگ هیون برات سخته ...اما الان یونگ سنگ وضعش خیلی بده...باید مواظبش باشی...

اونا فکر میکردند تحمل از دست دادن یونگ هیون برای جیمین آسونه چون اون پدر واقعیش نبوده....اما نمیدونستند یونگ هیون برای جیمین چه جایگاهی داشت...نمیدونست عشق یونگ هیون اون رو وادار به چه کارهایی که نکرده بود...جیمین یهو سکوت کرد ....این حرف ها براش سنگین بود  ...نمیتونست  درک کنه....داشت دیوونه میشد ...چند لحظه به پسرا خیره شد و بعد به سمت اتاق یونگ سنگ رفت  با دست به در میکوبید :یونگ سنگ بیا بیرون....بیا بگو اینا دارند بیخودی حرف میزنند...بیا بیرون...

یونگ سنگ تو اتاق روی زمین نشسته بود به تخت تکیه داده بود ...فقط به روبه رو خیره شده بود حتی نمیتونست راحت نفس بکشه چه برسه به این که گریه کنه...یادش میومد به صبح.وقتی یونگ هیون رو با التماس صدا میزد و اون چشم هاش رو باز نمیکرد...چطور تونست تنهاش بزاره ...چطور تونست این قدر راحت به خوابی فرو بره که برای یونگ سنگ جز تنهایی هیچی نداشت...بغضش رو دوباره قورت داد این هزارمین بار بود که از صبح بغض میکرد و قورتش میداد نمیتونست گریه کنه...نمیخواست باور کنه...یونگ هیون دوستش بود کسی که شبا تا وقتی باهاش حرف نمیزد خوابش نمیبرد...سرو صدای جیمین اون رو از این همه فکر و خیال کشید بیرون...

جیمین با التماس به در میکوبید حالا زجه میزد و اشک هاش بی امان میباریدند ....کیو هر کاری میکرد نمیتونست جلوش رو بگیره...جیمین تواون لحظه فقط به یونگ نیاز داشت...میخواست این حرف ها رو از زبون یونگ بشنوه تا باورش بشه....یکم خستش شد روی زمین نشست و همون طور به در میکوبید:خواهش میکنم یونگ سنگ...بیا بیرون...خواهش میکنم...

دستش کم کم شل شد و از کوبیدن به در دست برداشت....چند دقیقه ی بعد دستگیره ی در آروم چرخید ...کیو که کنار جیمین نشسته بود و سعی میکرد آرومش کنه از جاش بلند شد با دیدن یونگ سنگ دوباره قلبش به درد اومد :هیونگ حالت خوبه؟

یونگ سنگ به جیمین نگاه کرد آروم خم شد زیر بغلش رو گرفت  و بهش کمک کرد بایسته...جیمین که حالا فقط هق هق میکرد بین هق هق هاش گفت:چی شده؟هیون راست میگه؟؟؟!

یونگ سنگ دیگه نمیتونست بغضش رو قورت بده و جلوی خودش رو بگیره ...جیمین با دیدن اشک های یونگ سنگ خشکش زد با اون اشک ها داشت بهش میگفت که همه چیز درسته که دیگه وجود یونگ هیون رو نمیشه تو این خونه حس کرد...بهش میگفت تنها کسی که تا الان برای دیدن هر روز اون داشتی زندگی میکردی رو از دست دادی...یونگ سنگ به جیمین نزدیک تر شد و همون طور که اشک میریخت جیمین رو در آغوش گرفت...جیمین حس میکرد داره خفه میشه نفس هاش به شماره افتاده بودند...چند لحظه ی بعد جلوی چشم هاش سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمید


یونگ سنگ بالای سر جیمین نشسته بود  و فقط به چهرش خیره شده بود ...باور کردن این مصیبت واقعا براش سخت بود از صبح تا حالا هزار بار آرزو کرده بود کاش یکی اون رو از این کابوس سرد نجات بده اما...میدونست که نمیتونه خودش روگول بزنه...

هیون تقه ای به در زدو و وارد اتاق شد کنار یونگ ایستاد دستش رو روی شونش گذاشت و گفت:تو بهتره بری خونه من پیشش میمونم فردا کلی کار داری

یونگ بدون این که به هیون نگاه کنه گفت:دکتر چی گفت؟

هیون:گفت به خاطر شوکی که بهش وراد شده این طور بیهوش شده نگران نباش زودی خوب میشه...پاشو ...پاشو کیو میرسونتت خونه

یونگ از جاش بلند شد توانایی موندن توی بیمارستان رو نداشت با چشم های پر از اشکش نگاهی به هیون کرد...هیون لبخند محوی زدو گفت:نگران نباش من پیشش هستم

یونگ سرش رو انداخت پایین و گفت:ممنون ...خیلی ممنون

و میخواست از اتاق بره بیرون که هیون صداش زد و به طرفش رفت...رو به روش ایستاد یونگ رو برادرانه در آغوش کشید و گفت:متاسفم ....خیلی متاسفم اما قوی باش باشه؟

یونگ که سعی میکرد بغضش رو قورت بده و جلوی خودش رو بگیره با صدای گرفته ای گفت:اگه شماها رو نداشتم باید چیکار میکردم؟

هیون یکم یونگ رو آروم کرد و بعد گذاشت بره...خودش هم تمام شب رو پیش جیمین موند ...

دو روز گذشت جیمین هنوز بیمارستان بود مدام تب و لرز میکرد ...یونگ نگرانش بود حالا آروم تر شده بود و خودش کنار جیمین میموند...بر خلاف بقیه یونگ میدونست که از دست دادن یونگ هیون برای جیمین چه قدر سخته فکر میکرد به خاطر گذشته ای که داشت خیلی به یونگ هیون وابسته شده بود بیشتر از خودش دلش به حال جیمین میسوخت

ساعت از نیمه شب گذشته بود یونگ کنار تخت جیمین همون طور که سرش رو روی تخت گذاشته بود خوابش برده بود که احساس کرد کسی داره موهاش رو نوازش میکنه چشم هاش رو باز کرد و بعد از مکث کوتاهی سرش رو به سمت جیمین که روی تخت نشسته بود و با لبخند بهش نگاه میکرد چشم دوخت با همون حالت خواب آلود دست جیمین رو گرفت و گفت:حالت خوبه؟کی بیدار شدی؟

لبخند از رو لب جیمین محو شد یکم به یونگ نگاه کرد و با صدای بغض داری گفت:فکر کردم جدی جدی تنهام گذاشتی....خواب دیدم نه؟

یونگ با دست یکم چشمم رو مالید و وقتی خواب کاملا از سرش پرید گفت:اره عزیزم خواب دیدی من تمام روز همین جا بود

جیمین:چه خواب بدی بود!خواب دیدم برای همیشه تنهام گذاشتی...حس کردم تنهای تنها شدم ....حس کردم دیگه هیچ کسی رو تو این دنیا ندارم

و بعد اشک هاش شروع کردند به باریدن...یونگ که حال جیمین رو درک میکرد از جاش بلند شد لیوان آبی رو پر کرد و داد به جیمین و با انگشت هاش اشک های جیمین رو پاک کردو گفت:آروم باش...دو روزه که حالت خوب نیست منم همین جا بودم ...

جیمین یکم آروم شد لیوان رو روی میز گذاشت و بعد همون طور که رو تخت بود خودش روبه یونگ نزدیک تر کرد دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد سرش رو به بدن مردونش چسبوند

یونگ بعد از این چند وقت برای چند لحظه داشت احساس آرامش میکرد چه قدر خوب بود که جیمین کنارش بود چه احساس خوبی بود وقتی میدونست تو این دنیا به این بزرگی یه نفر رو داره که با صداقت دوستش داره

جیمین همون طور به یونگ چسبیده بود که یهو با هق هق گفت:هیچ وقت تنهام نذار...یونگ هیون قول بده هیچ وقت نری!باشه؟اگه بری من....من میمیرم ...نمیتونم بدون تو زندگی کنم

نفس تو سینه ی یونگ برای چند لحظه حبس شد جیمین رو از خودش جدا کرد و تو چشم هاش زل زد که جیمین دست هاش رو روی گونه های یونگ گذاشت و همون طور که به چشم هاش خیره شده بود گفت:از این به بعد بهت میگم بابا خوبه؟فقط نرو....هر چی تو بگی....یونگ هیون ازت خواهش میکنم

یونگی گیج شده بود دست و پاش رو گم کرده بود تنها حرفی که تونست بزنه این بود:جیمین حالت خوبه؟

جیمین :اگه تو همیشه با من باشی اره....

یونگ سریع خودش رو عقب کشید و همون طور که به سمت در خروجی اتاق میرفت گفت:الان میام...

و سراغ دکتر و پرستار رفت

یک ساعت بعد یونگ توی اتاق دکتر بود تا ببینه وضعیت جیمین چطوره...

دکتر نگاهی به یونگ کردو گفت:گفتید پدرتون فوت کرده؟

یونگ:بله

دکتر:خب من فکر میکنم باید خواهرتون رو پیش یه روان پزشک ببرید

یونگ با صدای گرفته ای گفت:یعنی چی؟چرا این طوری شده؟

دکتر:ایشون خیلی به پدرتون وابسته بوده نه؟به خاطر این که نمیخواد مرگ پدرتون رو باور کنه دچار توهم شده

یونگ یکم عصبی شده بود طاغت این یکی رو نداشت دست هاش رو توی موهاش فرو کرد و گفت:به حالت اولش بر میگرده؟

دکتر:گفتم باید با یه روان پزشک صحبت کنید اما معمولا زود این اوضاع به حالت قبل برمیگرده

یونگ بعد از شنیدن حرف ها ی دکتر از اتاق اومد بیرون حالش خیلی بد بود یه جورایی گیج بود...وقتی جیمین اون رو یونگ هیون صدا زد انگار یه پارچ آب یخ رو سرش خالی کردند نفس عمیقی کشید برای یه لحظه از یونگ هیون دلگیر شد...دلگیر شد که این طوری اونا رو تنها گذاشت

صبح روز بعد یونگ رفت سراغ یکی از دوست های پدرش البته جیمین هم که از بیمارستان مرخص شده بود رو هم با خودش برد ...دوست پدرش روانپزشک بود ...توی ماشین جیمین با لبخند خیره شده بود به چهره یونگ ...یونگ برگشت نگاهی بهش کرد و گفت:چیه؟چی شده؟

جیمین:کجا میریم؟

یونگ:دوست داری کجا بریم؟

جیمین یکم فکر کرد و گفت:اون پارکه هست همیشه با هم میرفتیم من رو تاب مینشستم تو هولم میدادی بریم اون جا

یونگ آب دهنش رو قورت داد ماشین رو نگه داشت و گفت:جیمین خوب به من نگاه کن

جیمین با تعجب بهش خیره شد :خب؟چیه؟

یونگ:من...من کیم؟؟؟!ها؟

جیمین یکم مکث کردو یهو زد زیر خنده:واااااااااای خیلی بانمکی یونگ هیون خوشت میاد من رو دست بندازی؟

یونگ احساس بدی داشت احساس میکرد یه جسم سنگین رو سینش و نفس کشیدن رو براش سخت کرده...سرش رو به سمت خیابون برگردوند و گفت:اگه من یونگ هیونم پس یونگ سنگ کجاست؟

جیمین یکم فکر کردو گفت:اووووووم...نمیدونم!این روزا سرش خیلی شلوغه مگه دیگه وقت داره بیاد خونه همش سرش با کارش گرمه

یونگ دیگه بیشتر صبر نکرد پاش رو گذاشت رو پدال گاز و سریع به سمت مطب به راه افتاد...

اون روز با دکتر یون خیلی حرف زد...دکتر یون بهش گفت که فعلا باید با این اوضاع جیمین مدارا کنه اگه یهو همه چیز براش روشن بشه ممکنه صدمه ببینه....اینم گفته بود که ممکنه  طول بکشه تا جیمین به حالت اول برگرده با این که شنیدن این حرف ها برای یونگ سنگ  سنگین بود اما باید هر کاری میتونست بکنه تا جیمین باز هم مثل اول بشه...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 12:32 ب.ظ
With havin so much written content do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation? My
blog has a lot of exclusive content I've either created myself or outsourced but it seems a lot
of it is popping it up all over the web without my permission. Do you know
any techniques to help protect against content from being ripped off?
I'd really appreciate it.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 04:34 ب.ظ
الهی نباشم و ناراحت ببینمت .. عزیز دلم ..
ممنون مارالی جونم .. خیلی باحال شده ولی فکر نکنم راحت باشه یونگی بفهمه که جیمین چی توی قلبش داشته
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم ...اوهوم دقیقا
نوشین چهارشنبه 23 مهر 1393 08:23 ق.ظ
مرسی مارال جونم عالی بود متشکرم که با این همه درس بازم داستان رو فراموش نمی کنی
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه عزیز دلم
ممنون که داستان رو دنبال میکنی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر