تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part23
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part23
دوشنبه 14 مهر 1393 ساعت 10:25 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
ساکت و خیره به عکست
بوی سوختن می آید
به خودم می آیم
لعنتی
آخرین سیگار هم ته گرفت...!


http://upload7.ir/imgs/2014-04/83432531412773829850.jpg

یونگ دست جیمین رو گرفته بود و با هم قدم میزدند جیمین از فرورفتن کفش هاش توی برف های سفید لذت میبرد و یونگ گرمایی که جیمین تو اون هوای سرد بهش میداد رو دوست داشت دست جیمین رو بیشتر تو دستش فشرد چه قدر دوست داشت جمله ای که مدت ها توی ذهنش باهاش کلنجار میرفت رو بزنه و خودش رو راحت کنه یعنی واقعا اعتراف کردن این قدر کار سختی بود؟اونم برای یه سوپراستار معروف که مملو از اعتماد به نفس بود...یه دفعه سرجاش ایستاد نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست...جیمین با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:چی شد؟چرا ایستادی؟

یونگ لبخند مهربونی زد به جیمین نگاه کرد و بی هوا گفت:میدونی چه قدر دوستت دارم؟

جیمین چند لحظه مکس کرد و بعد با بیخیالی تمام گفت:نه نمیدونم!

یونگ دوتا دست های جیمین رو تو دست هاش گرفت به چشم هاش خیره شد و قبل از این که باز هم تو سیاهی چشم های جیمین غرق بشه گفت:حتی از خودم هم بیشتر اون قدر که اگه ازم دور شی نمیتونم نفس بکشم

جیمین یهو زد زیر خنده چه قدر یونگ به نظرش جدی میومد همون طور که میخندید گفت:منم خیلی دوستت دارم داداش تو بهترین دوستمی...چرا امشب این طوری حرف میزنی؟

لبخند از روی لب یونگ پرید دیگه دلش رو زده بود به دریا شاید اگه این موقعیت رو از دست میداد دیگه هیچ وقت جرات نمیکرد حرفش رو به جیمین بزنه

یونگ:نمیخوام!

جیمین با تعجب بیشتری گفت:چی؟

یونگ آب دهنش رو قورت داد و گفت:نمیخوام داداشت باشم

جیمین سرش رو انداخت پایین حس بدی داشت چرا یونگ همچین حرفی بهش میزد ؟یونگ اروم سرجیمین رواورد بالا و گفت:میخوام تو قلبت باشم ...میخوام همون قدر که من دوستت دارم و عاشقتم تو هم من رو دوست داشته باشی...میخوام برای همیشه مال من باشی...

جیمین گیج شده بود خشکش زده بود و به یونگ زل زده بود حالا احساسش از قبل هم بدتر شده بود نمیدونست باید چی بگه زبونش تو دهنش نمیچرخید برای یه لحظه یادش به اون شب افتاد...شبی که خودش به یونگ هیون اعتراف کرده بود...یعنی یونگ هیون هم همین حس رو داشت؟یه لحظه از خودش متنفر  شد دست هاش رو از دست های یونگ کشید ...باید چی بهش میگفت؟یونگ دقیقا جایی ایستاده بود که چند ماه پیش جیمین اون جا ایستاده بود میدونست الان یونگ چه احساسی داره...اما نمیدونست باید چی بهش بگه...از ته قلب یونگ رو دوست داشت اما فقط به عنوان یکی از اعضای خانوادش ...

یونگ هنوز منتظر بود یه جورایی احساس آرامش میکرد بالاخره بعد از این مدت تونسته بود حرف دلش رو به زبون بیاره اما از واکنش جیمین میترسید ...

جیمین نگاهی به یونگ که بهش زل زده بود انداخت و گفت:من نمیخوام برای همیشه مال تو باشم

و بعد هم یونگ رو همون جا ول کرد و به سمت خونه دوید...یونگ سرجاش ایستاده بود خودش رو برای این جمله اماده کرده بود اما ذره ای امید هم داشت بغضش رو قورت داد ...حالا چه قدر احساس سرما میکرد احساس سرخوردگی میکرد...

جیمین در خونه رو باز کرد هنوز گیج بود اما نمیخواست یونگ هیون چیزی رو بفهمه پس بعد از این که سلام کرد سریع به سمت اتاقش رفت کلاهش رو با حرص از سرش دراورد و روی تخت نشست

اون شب یونگ به خونه نیومد یونگ هیون هم چند باری باهاش تماس گرفت اما جواب نمیداد میدونست که یه خبرایی شده نگرانیش باعث شد بره سراغ جیمین چند تقه به در زد و بعد در اتاق رو باز کرد جیمین هنوز همون طوری رو تخت نشسته بود و فکر میکرد حتی متوجه ورود یونگ هیون هم نشده بود یونگ هیون کنار جیمین نشست با تکون خوردن تخت جیمین به خودش اومد به یونگ هیون نگاه کرد...یونگ هیون با نگرانی گفت:یونگ مگه با تو نبود؟چرا نیومد خونه؟

جیمین همون طور داشت به یونگ هیون نگاه میکرد چه قدر از خودش متنفر شده بود حالا میتونست حال یونگ هیون رو درک کنه چه قدر براش سخت بود وقتی شنیده بود که جیمین دوستش داره...اما آتیش عشقی که تو قلب جیمین زبانه میکشید اون قدر خودخواهش کرده بود که با دیدن یونگ هیون همه چیز رو از ذهنش پاک میکرد ...

یونگ هیون دستش رو جلوی چشم های جیمین تکون داد و گفت:دختر کجایی؟به توئم میگم یونگ کجاست؟

جیمین آب دهنش رو قورت داد یکم من و من کرد و گفت:نمیدونم...یعنی من اومدم خونه اونم قرار بود بیاد نمیدونم کجا رفته

یونگ هیون چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چیزی شده؟نکنه دعوا کردید؟

جیمین سرش رو انداخت پایین

یونگ هیون اخم هاش رو کرد تو هم و گفت:پسره ی دیوونه...پس دعوا کردید آره؟حالا اونم قهر کرده نیومده خونه

جیمین:نه دعوا نکردیم ....یعنی چرا یکم بحث کردیم

یونگ هیون:دقیقا میگی چی شده یا نه؟

جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:دعوا کردیم اون هم قهر کرده نیومده خونه....هوووووووووووف

یونگ هیون از جاش بلندشد و همون طور که به سمت در میرفت گفت:شماها کی میخواید بزرگ بشید آخه؟؟؟

با رفتن یونگ هیون اشک تو چشم های جیمین جمع شد نفسش رو با شدت داد بیرون و رو تخت دراز کشید....نگران یونگ بود آروم گوشیش رو از تو جیبش دراورد و شماره ی یونگ رو گرفت...چند تا بوق خورد اما یونگ جواب نمیداد ...یعنی کجا رفته بود؟به خاطر کریسمس هر کدوم از پسرا رفته بودند پیش خانواده هاشون یعنی رفته بود خوابگاه؟

از جاش بلند شد نگاهی به ساعت کرد که از نیمه گذشته بود دوباره کلاهش رو کرد سرش و بدون این که به یونگ هیون بگه از خونه زد بیرون ...

یکم دورو اطراف خونه رو گشت و بعد هم رفت به همون پارکی که اون جا بودند شاید همون جا باشه...همون طور که بادست صورتش رو پوشونده بود تا یکم  گرم بشه با چشم دنبال یونگ میگشت دست اخر متوجه یونگ شد که نشسته بود رو یکی از نیمکت ها و به روبه رو زل زده بود ...نمیدونست باید بره جلو یا نه...اما میدونست اگه ولش کنه تا یکی دو ساعت دیگه تبدیل به یه تیکه یخ میشه ....رفت جلوتر روبه روی یونگ ایستاد ...یونگ نگاهی بهش کرد وبا صدای آرومی گفت:خودم رو برای این که ردم کنی آماده کرده بودم اما ....اما بازم برام سخته ...خیلی سخته

جیمین:بیا بریم خونه خیلی سرده مریض میشی

یونگ:چرا نه؟فقط به خاطر این که بهم میگی داداش؟

جیمین رفت نزدیک تر دست یونگ رو گرفت و گفت:میگم پاشو...ببین یخ کردی...

کم کم اشک های یونگ رو گونه هاش جاری شد به خودش قول داده بود هیچ وقت جلوی جیمین گریه نکنه نمیخواست نشون بده که به خاطر دوست داشتن جیمین این قدر ناتوان شده اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره این بار محکم دستش رو از دست جیمین کشید و با صدای بلندی گفت:دارم ازت میپرسم چرا نه؟ این قدر دوست داشتن من برات بی ارزشه که بدون فکر کردن ردم میکنی؟؟؟اره؟

جیمین آب دهنش رو قورت داد و گفت:یونگ سنگ خوت میدونی برام خیلی با ارزشی اما من نمیتونم...من ...من به ...چطوری بگم

یونگ:فقط یه دلیل بیار که چرا نمیتونی

جیمین سعی کرد اعتماد به نفسش رو حفظ کنه با این که تو این مدت قول داده بود مثل دختر یونگ هیون باهاش رفتار کنه اما میدونست که عطش عشق یونگ هیون هر روز داره تشنه ترش میکنه...خودش رو که نمیتونست گول بزنه؟میتونست؟؟؟! باید یونگ رو متقاعد میکرد پس سرش رو بالا گرفت و گفت:




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:48 ق.ظ
Hi there! This is my 1st comment here so I just wanted to give a quick shout out and tell you I truly
enjoy reading your posts. Can you recommend any other blogs/websites/forums that go over the same
topics? Thanks for your time!
BHW یکشنبه 13 فروردین 1396 04:46 ب.ظ
Wow! Finally I got a website from where I be capable of genuinely take valuable information concerning my
study and knowledge.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 03:28 ب.ظ
مارال جونم الان ناراحت میشی من یه دری وری به این جیمین بگم؟؟؟؟ تو رو خدا اگر نمیشی بهم بگو من هفت هشت تا دری وری بارش کنم ...
دختره بی ادب یکاره میگه نه وو اصلا نمیدونه عشق چیه والاااااااا
M@R@LI پاسخ داد:
نه اصلا ناراحت نمیشم راحت باش
حالا بری جلوتر میفهمی چه خبره دخملی
نوشین سه شنبه 15 مهر 1393 08:48 ق.ظ
سلام مرسی برای داستانت عالی بود زود تر هیسان رو بیار لطفا
M@R@LI پاسخ داد:
سلام گلم خواهش میش عزیز دل
عزیزم باید داستان یونگ رو تمام کنم تا چند قسمت دیگه تمام میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر