تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part22
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part22
پنجشنبه 10 مهر 1393 ساعت 12:40 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام
شرمنده دوستان میخواستم هر شب داستان رو بذارم
اما این چند وقت به شدت سرم شلوغ بود
بفرمایید ادامه


http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

یونگ هیون کنار تخت نشسته بود به چهره ی رنگ پریده ی جیمین چشم دوخته بود و حسرت میخورد!چرا سرنوشت این طوری برای اون و خوانوادش رقم خورده بود؟با دستش موهای جیمین رو نوازش میکرد از این که اتفاق خیلی بدی براش نیفتاده و زود به دادش رسیده بود خوشحال بود...اصلا فکرش هم نمیکرد همچین فکری به ذهن جیمین خطور کنه...ساعت حدود 3 صبح بود

کم کم چشم های یونگ هیون داشتند گرم خواب میشدند که متوجه صدای جیمین شد.جیمین آروم چشم هاش رو باز کرد هنوز گیج بود چیزهایی زیر لب میگفت که یونگ هیون متوجه نمیشد دستش رو محکم تو دست هاش فشار داد و گفت:آروم باش دخترم من پیشتم ...آروم باش

جیمین چشم هاش رو کامل باز کرد به چهره ی یونگ هیون که کنارش بود خیره شد چند دقیقه ای رو فقط بهش ذل زد و بعد کم کم اشک هاش شروع به باریدن کردند دیدن یونگ هیون درست کنارش با همون مهربونی همیشگی چه قدر شیرین بود.

یونگ هیون اشک هاش رو پاک کردو گفت:چرا این طوری میکنی؟این چه کاری بود که کردی؟

جیمین هیچی نمیگفت همون لحظه ای که قوطی قرص رو از در یخچال برداشت خجالت کشید اما نمیتونست ببینه یونگ هیون با زن دیگه ای داره ازدواج میکنه و اون رو برای همیشه تنها میذاره...

یونگ هیون که متوجه حال جیمین بود یکم پتو رو بیشتر رو جیمین کشید و گفت:چیزی نمیخوای؟

جیمین با صدای خیلی آرومی گفت:فقط همین جا بمون

یونگ هیون دست جیمین رو بیشتر فشار داد و گفت:باشه استراحت کن...چشم هات رو ببند و یکم بخواب

چند دقیقه ای به سکوت گذشت یونگ هیون هم سرش رو گذاشته بود رو تخت و چشم هاش رو بسته بود اما هر دو بیدار بودند هر دو داشتند از این سکوت مسخره رنج میبردند...

جیمین همون طور که چشم هاش بسته بود شروع کرد به حرف زدن:یونگ هیون از دستم عصبانی هستی نه؟

یونگ هیون هم همون طوری گفت:اره خیلی

جیمین:میدونم کارم خیلی احمقانه بود

یونگ هیون:دقیقا"

جیمین:تو میخواستی تنهام بذاری!من بهت گفتم که به وجودت نیاز دارم اما تو میخواستی با اون زن ازدواج کنی و برای همیشه من رو تنها بذاری...نمیتونم تحمل کنم....نبودت رو جایی که من باشم نمیتونم تحمل کنم...اگه سورا میفهمید من دختر واقعیت نیستم حاضر میشد منم کنارتون بمونم؟این فکر ها داشت دیوونم میکرد این که حتی از هر روز دیدنت هم محروم بشم مثل خره داشت ذره ذره وجودم رو میخورد....خواهش میکنم باهاش ازدواج نکن!خواهش میکنم هر کاری بگی میکنم ....

یونگ هیون به حرف های جیمین گوش میکرد چه قدر شنیدن این حرف ها از دخترش براش سخت بود...سرش رو آروم از روی تخت برداشت به جیمین ذل زدو گفت:هر کاری؟

جیمین:اره هر کاری بگی میکنم...

یونگ هیون کمی مکث کرد و ادامه داد:من با سورا ازدواج نمیکنم نه با اون و نه با هیچ زن دیگه ای...اما به شرطی که همه چیز بشه مثل روز اول قول میدی؟

جیمین بغضی که تو گلوش بود رو نجویده قورت داد نفس عمیقی کشید همین که یونگ هیون همیشه کنارش باشه براش کافی بود نه؟خودش میدونست که قبول کردن عشق جیمین برای یونگ هیون محاله پس به همینش هم راضی بود...:باشه قبوله

یونگ هیون لبخند شیرینی زد که مثل یونگ سنگ دو تا چال با نمک رو لپاش ظاهر شد شاید قلبش یکم آروم گرفته بود هر چند میدونست احتمالا راه سختی رو در پیش دارند:فقط یونگ از جریان امشب هیچی نمیدونه یعنی بهش نگفتم زنگ زد گفت قراره امشب رو با پسرا بگذرونه منم هیچی بهش نگفتم...خواهش میکنم تو هم از این جریان چیزی بهش نگو اذیت میشه

جیمین سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد ...

صبح اون روز جیمین از بیمارستان مرخص شد...اون روز یونگ هیون خیلی کلافه بود گناه سورا چی بود؟اما با خودش میگفت شاید این طوری همه چیز تمام بشه...میدونست بدجوری دل سورا رو خواهد شکست اما چاره ی دیگه ای نداشت پس با هزار جنگ و بحث و جدال همه چیز رو تمام کرد تا بلکه دوباره خونه آرامش پیدا کنه...یونگ سنگ هم از این تصمیم یونگ هیون خیلی عصبانی شده بود اما هیچ جوری نمیتونست حریف پدر سرسختش بشه

مدتی گذشت با این که خیلی سخت بود اما جیمین سعی میکرد همه چیز عادی باشه حرف های بی ربط دیگه نمیزد تا یونگ هیون رو راضی نگه داره با این که هر روز تار و پود عشق و علاقه ای که به یونگ هیون داشت تو قلبش محکم تر و محکم تر میشد اما نمیخواست یونگ هیون رو ناراحت کنه شاید داشت یکم منطقی تر به این قضیه نگاه میکرد حالا دوست داشت هر کاری انجام بده تا یونگ هیون خوشحال باشه ...یونگ هیون ازاین اوضاع خوشحال بود حس میکرد بالاخره جیمین سر عقل اومده مثل قبل شده بود با همون شوخی ها و لبخندهای گرم و مهربون...و اما یونگ سنگ، سخت مشغول کارش بود و  از این همه پیشرفت لذت میبرد....

.

.

.

کریسمس شده بود سفیدی دونه های برفی که تمام شهر رو پوشونده بودند رسیدن سال 2009 رو نوید میدادند...مردم در حال تکاپو بودند و پتانسیل شهر مثل هر سال این موقع بالا رفته بود

جیمین تو آینه یه بار دیگه به خودش نگاه کرد شال گردنش رو مرتب کرد و از اتاق زد بیرون یونگ سنگ هم آماده بود اما یونگ هیون نشسته بود رو به روی شومینه و با نوشیدن یه فنحون قهوه خودش رو مشغول کرده بود.جیمین با دیدن یونگ هیون لبخند پررنگ تری زد و به سمتش رفت دستش رو گرفت و گفت:تو هم بیا بریم خوش میگذره ها....بیا دیگه....یک ساعته برمیگردیم!

یونگ هیون زیرچشمی به جیمین نگاه کرد و گفت:من ترجیح میدم همین جا بشینم و از خوردن قهوه ی داغم لذت ببرم تا بیام اون بیرون و به حد مرگ یخ بزنم...خودتون دوتا برید دیگه... خیلی هم خوشم میاد از برف بازی...

یونگ دستش جیمین رو کشید و گفت:ووووووای حالا هی غر میزنه بیا خودمون میریم اصلا بیشتر کیف میده

و بعد هم بدون این که بذاره یونگ هیون چیزی بگه جیمین رو دنبال خودش کشید بیرون...دونه های ریز ریز برف هنوز رو زمین مینشستند یونگ سنگ دستش رو حلقه کرده بود دور کمر جیمین و با هم راه میرفتند چه قدر براش لذت بخش بود ..یکم دیگه که راه رفتند جیمین از یونگ جدا شد روبه روش ایستاد و گفت:بیا آدم برفی درست کنیم هوم؟

یونگ یکم به جیمین خیره شد و گفت:مگه بچه ای؟

جیمین:چه ربطی داره؟

یونگ یکم فکر کرد و وقتی دیدکه حرفش کاملا بی ربط بود لبخندی زدو و گفت:باااااااااااااشه

و تا دید جیمین مشغول شد از رو زمین کمی برف برداشت و گولش کرد و زد به هدف....جیمین اول کمی مکث کرد و یهو از جاش بلند شد یکم چپ چپ به یونگ نگاه کردو با حرص گفت:خودت شروع کردیا...وحشی شدم  اعتراض نکنی ها...

یونگ خنده ی بانمکی کرد و گفت:مگه نیستی؟

جیمین که حالا بیشتر حرصش گرفته بود به سمت یونگ خیز برداشت و درحالی که سرش فریاد میزد دنبالش دوید ...یونگ هم شروع کرد به دویدن که جیمین بالاخره بهش رسید اما به جای این که یونگ رو بگیره یهو پرید روش و هر دو پخش زمین شدند جیمین هم شروع کرد به پاشیدن برف تو صورت یونگ ...یونگ بیچاره هم که افتاده بود رو زمین با دست سعی میکرد از پاشیده شدن برف رو پوست صافش جلوگیری کنه تا یه وقت بلایی سرش نیادو همزمان میخندید...

جیمین که حسابی خسته شده بود نفس بلندی کشید و دست از کارش برداشت همون جا کنار یونگ روی برف دراز کشید و دست هاش رو گذاشت زیر سرش و به آسمون خیره شد....چند دقیقه ای به سکوت گذشت که یهو جیمین گفت:داداش من هنوز به یونگ هیون هدیه ندادم ....به نظرت چی بیشتر از همه خوشحالش میکنه؟

یونگ همون طور که دراز کشیده بود وزنش رو روی یه پهلوش انداخت و دستش رو گذاشت زیر سرش همون طور که داشت به نیم رخ جیمین نگاه میکرد گفت:اووووووووووم خب....فکر کنم اگه تو دیگه بهش نگی یونگ هیون خیلی خوشحال بشه

جیمین لپاش رو باد کرد و گفت:پ بهش چی بگم؟

یونگ:پدر...بابا...چمیدونم ...فکر میکنم خوشحال بشه

با شنیدن این حرف جیمین یکم جا خورد کاش همه چیز رو به یونگ میگفت تا بتونه گاهی باهاش دردو دل کنه اما بیشتر از این که بخواد به حرف یونگ هیون گوش بده از یونگ سنگ خجالت میکشید ...یهو صورتش رو برگردوند به سمت یونگ و بهش نگاه کرد

یونگ سنگ به صورت ظریف و بانمک جیمین که سرلپاش و نوک بینیش مثل لبو سرخ شده بود نگاه کرد ...سرش رو یکم به صورت جیمین نزدیک تر کرد و جیمین هم همون طوری داشت بهش نگاه میکرد که یه دفعه گفت:داداش چرا خشکت زده؟

یونگ یهو به خودش اومد آب دهنش رو قورت داد و سریع سرش رو عقب کشید از روی حرص لپ جیمین رو گرفت و خیلی محکم کشید که جیغ جیمین در اومد. خیلی سریع از جاش بلند شد...رو کرد به جیمین و گفت:بلند شو الان سرما میخوری...

و به جیمین هم کمک کرد تا از سرجاش بلند بشه و خودش هم آروم آروم لباس های جیمین و تکوند...

جیمین هنوز تو فکر بود یعنی کلمه ی پدر این قدر برای یونگ هیون شیرین بود؟اما جیمین هیچ وقت نمیتونست این کلمه رو به زبون بیاره هیچ وقت



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 02:04 ب.ظ
This information is priceless. Where can I find out more?
manicure شنبه 19 فروردین 1396 03:03 ب.ظ
These are truly fantastic ideas in concerning blogging.
You have touched some fastidious points here. Any way
keep up wrinting.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 03:35 ق.ظ
من هیچوقت نمیتونم حرص این جیمین رو نخورم هیچوقت ..
ای جیجلم زود سرما میخوره حالا هی برفم روش خالی میکنه ..
وااااااااااای مررررررسی
برم بخوابم بقیش باشه برای بعد
بامداد سوم نوامبر بخیر
M@R@LI پاسخ داد:
خخخخخ ای جووونم
خواهش میکنم عزیز دلم
باشه عزیزم
بخیر
نوشین شنبه 12 مهر 1393 09:10 ق.ظ
سلام مرسی گلم مثل همیشه عالی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دلم
ممنون گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر