تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - destiny.ep1
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

destiny.ep1
سه شنبه 8 مهر 1393 ساعت 10:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست sunny ** | ( نظرات )
سلام به همه .
من sunny ام . اومدم توی این وب داستان بزارم. داستانام پلیسین ( قابل توجه بچه های عشق بزن بزن ) البته بخش های نیمه رمانتیک هم داره .
براتون قسمت اول داستانو میزارم ببینید دوست دارید یا نه .
بچه ها نظر بدین باشه ؟ اگه داستانو خوkدید نظر بدین ادم بفهمه داستانش خواننده داره . شده حتی ی شکلک .
خوب برید بخونید قسمت اولو .
راستی به همه ی نویسنده های دیگه هم سلام . خوشحالم باهم اینج داستان می نویسیم . فقط شرمنده من نمی رسم همه ی داستاناتونو بخونم . چون درس دارم و سرم خیلی شلوغه . شما تلافی نکنید لطفا .
اگه وقت داشتم سر میزنم و میخونم .

همه حسابی خسته شده بودن . راه رفتن تو جنگل کلی از انرژیشون رو گرفته بود . دلشون می خواست استراحت کنن . قمقمه ریحانه خالی شده بود و حسابی تشنه بود . فاطمه که حسابی خسته شده بود نشست رو زمین
فاطمه : من که دیگه نمی تونم خسته شدم.منو چی فرض کردین؟دو دقیقه بشینین دیگه.
ریحانه با این که خیلی تشنش بود. زد پشتشو گفت : اگه این جا وایسیم شب به موقع به کمپ نمی رسیم و خوراک گرگ ها میشیم
فاطمه لرزید. بلند شد و راه افتاد.
ریجانه : نگین اون بطری بزرگه هم کامل خالی شده ؟
نگین :  اره دریغ از یه قطره . ماشاله مگه تو اب میذاری بمونه .
ریحانه :  سال بعد حتما واسه خودم یه بزرگشو میارم .
عطیه: واسه تو اونم کمه دفعه ی بعد با کانتینر اب بیا .
و همه زدن زیر خنده  . اما یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد . شبیه صدای کشیده شدن چند قطعه اهنی . صدا بدجوری حواس بچه ها رو پرت کرد .
بیتا : یعنی صدای چی بود بچه ها ؟
ریحانه : نمی دونم . بیاید بریم ببینیم .
نگین : یادتون رفته تا دو دقیقه پیش از ترس شب و گرگ ها داشتید چهار نعل میدویدید . حالا میخواید واسه فضولی همه رو به کشتن بدین ؟
عطیه : ولی نگا از اونجا داره دود بلند میشه . شاید یکی کمک می خواد
بیتا : هه عطیه مگه تو دایره لغاتت لغت کمک رو هم داری ؟  
و همه دوباره خندیدن
عطیه در حالی که سرشو با اعتماد به نفس کامل گرفته بود بالاگفت  :
عطیه : هنوز منو کامل نشناختی
نگین : اره نصفت زیر زمینه . تازه همین جوریشم نردبونه دزدایی
ریحانه : حالا بریم ببینیم چیه؟ لیدری جونیییی ؟ خواهش .
نگین : خوب بابا هر چی من می گم از این ادا ها خوشم نمیاد شما هی اذیت کنین .
ریحانه حالت شق و رقی به خودش میگیره و میگه :
_ خوب دیگه نقطه ضعفه خوبیه .
و همه به سمت جایی که دود ازش بلند می شد راه افتادند . هر چی به اونجا نزدیک تر می شدند  درخت ها کمتر میشد .
ریحانه : بچه ها فکر کنم هواپیمایی ، هلیکوپتری چیزی سقوط کرده اخه به نظر میاد خلبانش سعی کرده یه جای بی درخت فرود بیاد
بیتا : هه هه ریحانه تنهایی فکر کردی باهوش اگه هواپیما بود که همون اول منفجر شده بود .
ریحانه : خوب حالا تو هم . هلیکوپتر  که میتونه باشه
فاطمه : ای بابا شماها دو دقیقه نمی تونین ساکت شید .
و بیتا و ریحانه هر دو گفتن : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
و بالاخره به محل اتیش سوزی رسیدن البته اسمشو نمی شد گذاشت اتیش سوزی . یه هواپیمای خصوصی بود و به یه طرف  سقوط کرده بود . پروانه ای که به زمین برخورد کرده بود اتیش گرفته بود و کابین خلبان از بین رفته بود صدای سرفه چند نفر از داخل هواپیما بلند شد . بچه ها کوله هاشون رو در اوردن و دویدن تا کمکشون کنن . بیتا و ریحانه هم دویدن سمت کابین خلبان . ریحانه بدن یه مردو از توی کابین کشید بیرون  نبضشو چک کرد . بعد رو به بیتا که با نگرانی نگاش می کرد ؛ گفت : «مرده»
نگین : بچه ها بیاین اینجا
بیتا و ریحانه پیش بقیه بچه ها برگشتن  . نگین وقتی دیدشون با سر به سمتی اشاره کرد . اونا چهار تا پسر با قیافه های اشو لاشو دیدن که روی یکی دیگه خم شده بودند . بیتا این دفعه گوی سبقتو دزدید ( هه خوشگل کند زدیم تو ادبیات فارسی ) جلو دوید . پسرا رو کنار زد و یه نگاه انداخت .
_ بدو بیا ریحانه این یکی حالش وخیمه باید یه کاری کنیم .
نگین : فعلا بلندش کنیم از این منطقه دور شیم .
بچه ها سریع پسری رو که مجروح بود از روی زمین بلند کردن و از لاشه هواپیما دور شدن . پسرا هم با هر بدبختی پشت سرشون راه افتادند . وقتی به اندازه کافی از لاشه هواپیما دور شدن بیتا و ریحانه گذاشتنش زمین . نگین کوله هاشونو داد . ریحانه سریع کیف وسایلشو در اورد . بیتا یه پارچه ی تمیز گذاشت زیر سر پسر . بقیه پسرا با فاصله کم نشسته بودن و همه حسابی نگران بودن . فاطمه رفت سمت یکیشون که حسابی ترسیده بود و داشت اشک میریخت رفت و بهش گفت :
_ حالت خوبه ؟ بیا یه کم اب بخور .
و قمقمه شو گرفت سمت پسر . پسر قمقمه رو گرفت و کمی اب خورد و با لبخند قمقمه رو به فاطمه پس داد . و دوباره با نگرانی به دوست مجروحش چشم دوخت .
ریحانه : گردنش بدجوری خونریزی کرده . به نظرت بخیه کنیم ؟
بیتا : اره فعلا کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم حداقل جلوی خونریزی گرفته می شه
_ اگه خونریزی داخلی کرده باشه چی ؟
_ بیخیال اگرم اینطور باشه ما کاری نمی تونیم بکنیم .
و شرع کردن زخم گردنشو بخیه کردن بعد هم سرشو پانسمان کردن . بالاخره بلند شدن و دوستاش همه دورش جمع شدن .
همون پسری که فاطمه بهش اب داده بود با هق هق  گفت : حالا چیکار کنیم .
بعد همشون به سمت دخترا برگشتن .سکوت سنگینی برقرار شد.
عطیه : چیه ؟ چی رو نگاه می کنید ؟
پسری که بازوش بدجوری اسیب دیده بود و خونریزی می کرد گفت : شما میدونید ما کجاییم ؟
نگین : اره . اینجا جزیره ی کوکوسه.جزیره ی جنگل های انبوه .
ریحانه : دوستتون حالش زیاد خوب نیست باید زود برسونیدش بیمارستان .
پسر:چقدر تا بیمارستان راهه؟
نگین:حدود سه روز بی وقفه.
پسر دوباره گفت :
_ اما ما که نمی تونیم اینطوری بریم . ما جایی رو بلد نیستیم .  هممون می میریم .
پسری که لبش پاره شده بود با عصبانیت رو به دوستش گفت :
_  این چه حرفیه میزنی ؟ مثلا ما سوپر استاریم . داری به این دخترا التماس میکنی؟
کیو : راست میگه دیگه جونگی ! بابا تو این شرایط با این حال و روزمون اینا برن مردیم .
جونگی : منو قاطیه خودتون نکن .
یونگی : خوب بابا .
و دوباره همه ی پسرا به جز جونگی نگاهشون رو به دخترا دوختن .
عطیه : نکنه توقع دارید ما ببریمتون . عمرا من یه سال واسه این گردش برنامه ریزی کردم .
ولی پسرا همچنان نگاهشون می کردند . اینقدر به این کارشون ادامه دادن تا نگین بچه ها رو جمع کرد تا باهاشون مشورت کنه .
نگین : حالا چیکار کنیم بچه ها ؟
عطیه : من می گم ولشون کنیم بریم . همین قدر که دوستشونو نجات دادیم بسشونه دیگه .
بیتا: ولی من می گم کمکشون کنیم .
ریحانه : منم موافقم خودش یه جور گردشه .
فاطمه : منم میگم باید ببریمشون . طفلکا خیلی داغون شدن اینطوری دو روزم تو جنگل دووم نمیارن .
عطیه : اما دیگه تا سال دیگه مجبوریم کنج خونه بپوسیم . من می خوام به راهم ادامه بدم .
ریحانه : بیخیال به همین سرعت « کمک »رو از لغت نامت پاک کردی ؟ من مطمئنم کلی بهشون تو راه می خندیم . تازه تو دلت نمی خواد بدونی اینا کین و از کجا میان . اصلا چرا سوار یه هواپیمای شخصی بودن ؟
با این جمله ی اخر همه به طرف ریحانه برگشتن.
قضیه چی بود؟؟چرا باید با یه هواپیمای شخصی این ور اونور میرفتن؟کمک به اونا کار درستیه؟یه وقت مشکلی پیش نیاد؟ اینا چیزایی بودن که در اون لحظه به ذهن دخترا خطور کرد.
همه برگشتن و نگین رو به پسرا گفت : خیله خوب ما تصمیم مونو گرفتیم. کمکتون کنیم ولی در طول سفر هیچ گونه مزاحمتی ایجاد نمی کنید و به پرو پای مام نمی پیچید . مثل بچه ادم فقط راتونو میرید و هیچ کار دیگه ای انجام نمیدین .
نگین اضافه کرد: مسخره بازی هم ممنوع
قانون اخرو با چنان تحکیمی گفت که همه ی پسرا مجبور شدن سریع موافقت کنن .
نگین : خوب دیگه راه می افتیم .
ریحانه : نه وایسا  این بیچاره ها خودشون زخمین . بزار به وضعیتشون برسیم اول .
نگین_ فقط بجنبید تورو خدا . همین جوریشم به کمپ نمی رسیم قبل شب
ریحانه و بیتا دوباره مشغول شدن . ریحانه رفت سراغ اونی که بازوش اسیب دیده بود و زخمشو براش پانسمان کرد . بیتا هم اون پسری رو که گریه کرده بود معاینه کرد و زخم پیشونیشو شست  و بست . پسر لبخندی به بیتا زد و گفت: ممنون
بیتا ابرو هاشو بالا انداخت و رفت سراغ اونی که لبش پاره شده بود ( تابلو شد كه جونگ مینه دیگه ). ریحانه هم اون یکی رو که تاحالا ساکت بود و مچ دستش کبود شده بودو معاینه کرد . اما همین که خواست یه نگاهی به مچش بندازه ، داد پسر رفت هوا . ریحانه حدس زد که مچش شکسته یا در رفته باشه . چند تا سوال از پسر پرسید و به این نتیجه رسید که مچ دست پسر در رفته . با یه حرکت ناگهانی مچشو جا انداخت و بدون توجه به داد و فریاد و چهره ی کبود پسر اونو اتل بندی کرد و بلند شد تا پیش دوستاش بره .
بعد رو به پسرا گفت : هوا به زودی تاریک میشه . باید راه بیفتیم تا قبل از غروب افتاب بتونیم یه جای بهتر پیدا کنیم . امشب که دیگه به پناهگاه نمی رسیم . مجبوریم بین راه اطراق کنیم .
عطیه : پاشید دیگه . تو تعطیلات ما که گند زدین حد اقل پاشین بریم زود تر از شرتون خلاص شیم .
پسرا دونه دونه بلند شدن . بیتا به پسری که بیهوش بود نگاهی انداخت و گفت : هی بچه ها اینو چیکار کنیم ؟
فاطمه : چیو چیکار کنیم ؟
بیتا : همین طوری که نمی تونیم ولش کنیم .
عطیه : دوستاش که نمردن .
بیتا :  بابا اونا که خودشون اش و لاشن . یکی از ما باید بیاردش .
اما هنوز جملش تموم نشده بود که همه دخترا اونو با پسره ول کرده بودن و الفرار . بیتا یه اه کشید سعی کرد بلندش کنه . اما هرچقدر سعی کرد نتونست اونو بلند کنه . ریحانه یکم بعد برگشت تا ببینه بیتا داره میاد یا نه که دید داره تقلا میکنه . برگشت تا کمکش کنه .
_ مگه چقدر وزن داره؟
_ بیا امتحان کن می فهمی
ریحانه هم هر کار کرد زورش نرسید
بیتا : هه هه پولاد زره ما شکست خورد
_ ساکت . بیا کمک کن . دو دقیقه پیش چطوری بلندش کرده بودیم پس؟
_ ادرنالین خواهر ، ادرنالین
بیتا میره کمک با هزار سختی پسرو بلند میکنن و خودشونو به بچه ها که معطلشون وایسادن میرسونن . نگین هم کمکشون میکنه .
پسرا بر خلاف قولی که داده بودن تو راه شروع کردن به سوال پیچ کردن بچه ها . هی میپرسیدن ما کجاییم شما کی هستین؟ توجنگل چکار میکنید و ... اما هر چی پرسیدن بچه ها خودشونو زدن به کوچه ی علی چپ . و اونا اینقدر پرسیدن تا این که خودشونم خسته شدن . یکی شون به اون یکی گفت : من دارم شک می کنم که شاید ما مردیم و اینا فرشته های عذاب مان. اخه بیشتر شبیه فرشته ی عذابن تا ادم .
عطیه با حرص بهش نگاه کرد : جای دست درد نکنشه . یه تشکر کوچیکم کافیه.
اون یکیشون که مچش در رفته بود رو به دوستش گفت : راست میگه دیگه تو هم . راتو برو اینقدر غر نزن .
ریحانه که زیر هیکل پسر گم شده بود گفت : اگه یه ذره بیشتر غرغر کنی همینجا ولت میکنیم تا جای ما گرگ ها فرشته های عذابت بشن .
_ نه ممنون شما رو ترجیح میدم
فاطمه ( به فارسی ): رو که نیست
بیتا : سنگ پای قزوینه
و همه دخترا زدن زیر خنده . هوا کم کم داشت تاریک میشد . نگین رو به دخترا گفت :
_ بچه ها هوا تاریک شده دیگه خطرناکه تو جنگل راه بریم .
عطیه : این جا نمی تونیم اطراق کنیم خیلی خطرناکه  .
نگین : چاره ی دیگه ای نداریم جلوتر بدتره. بچه ها همینجا وای میسیم .
همه کوله هاشون رو در اوردن . ریحانه، بیتا و نگین  پسر رو گذاشتن زمین و نشتن تا خستگیشون در ره .
عطیه : بچه ها این دورو ورا صدای اب میاد .من میرم اببیارم
بیتا : تنها کجا ؟ منم باهات میام
نگین و فاطمه با هم : منم میام
و راه افتادن برن که ریحانه صداشو بلند کرد : پس من چی نامردا   
بیتا : بالاخره یکی باید پیش اینا بمونه خطرناکه.
ریحانه : خوب حداقل قمقمه مو بگیرید اب کنید .
بیتا برگشت و قمقمه رو از ریحانه گرفت .
بیتا چشمکی زد و اروم در گوش ریحانه گفت :
_ مواظب خودت باش . پنج تا پسرو یه دختر . یوهاهاها
همون لحظه یه پس گردنی اروم از ریحانه خورد. ریحانه چشمکی زد و گفت :
_پدر سوخته . نگران خودت باش . من دو تا عروسك خوشگل دارم .
_ منم یكی دارم .
و برگشت و به بچه ها پیوست . بچه ها دنبال عطیه رفتن . ریحانه هم رفت تا هیزم جمع کنه اما یادش اومد پسرا تنهان و یکی باید اونجا باشه. رو به پسراکرد و گفت : هیچ کدوم از شما تا حالا از اسلحه استفاده کرده ؟
چشمای پسرا داشت از حدقه در میومد .
 ریحانه : نترسید بابا برای مقابله با حیوانات وحشیه . مجور داره
پسری که بازوش رو بسته بود با کمی تردید  گفت : من قبلا تیر اندازی کار کردم ولی خیلی از اون موقع گدشته
ریحانه اه کشید و یکی از کلت هاشو در اوردو داد به دستش و گفت : مواظب رفقات باش تا برگردم .
  و تو تاریکی نا پدید شد . جونگ مین کجکاو شد و چند دقیقه بعد رفت تا ببینه ریحانه داره چیکار می کنه  که دید  از یه شاخه اویزون شده و داره تقلا میکنه . تعجب کرد . داشت باتعجب نگاش می کرد که ریحانه متوجهش شد و با عصبانیت گفت : اونجا چیکار میکنی پسر. برو اونور خطرناکه . جیزه
ولی تا به خودش اومد شاخه شکست و افتاد پایین . شاخه افتاد رو پاش .جونگ مین که ترسیده بود دوید سمت ریحانه . ریحانه  با سختی شاخه رو بند کرد . کمی پاشو مالید . بلند شد و رو به جونگ مین گفت : معلوم هست داری چیکار میکنی پسره ی دیوونه . اصلا کی بهت گفت که از دوستات دور شی ؟
_منو باش فکر کردم بیام کمکت .
_ مگه من گفتم کمک میخوام ؟
_ مگه باید میگفتی . شما دیگه چی هستید کمک هم نباید بهتون کرد . اصلا شماها یهو از كجا سروكله تون پیدا شد ؟ نكنه میدونید ما سوپر استاریم ،میخواید بلایی سرمون بیارید . یا شایدم از كره تا اینجا دنبالمون اومدین . اصلا شاید قضیه هواپیما هم كار خودتون بوده باشه . شاید میخواید مخ مارو بزنیدباهاتون دوست شیم . بیچاره ها
ریحانه که حسابی از کوره در رفته بود . صورتشو به پسر نزدیک کرد . یقه شو گرفت و گفت :
_ موجود از خود متشكر . فكر كردی كی هستی با من اینطوری حرف میزنی . حیف كه دلم به حال دوستات میسوزه وگرنه بلایی سرت میاوردم كه دیگه چنین فكرای احمقانه ای نكنی . ما از تفریح و گردشمون واسه نجات شما زدیم . بخاطر شما شب توی جنگل بدون پناهگاه حیرون شدیم . از ظهر تا حالا مدام غرغر کردین . شکایت کردین . امروز دیگه به اندازه کافی خرابکاری کردین . اگه جونتو دوست داری تنها کاری که میتونی بکنی اینه که سرجات بمونی و هیچ کاری نکنی . هیچ کس به کمکت احتیاج نداره .
بعد یقه ی پیراهن پسرو ول کرد شاخه رو برداشت و برگشت به سمت محل اطراق . جونگ مین هم با عصانیت دنبالش راه افتاد . دوست داشت جواب ریحانه رو بده اما میدونست که موقعیت خوبی نیست . وقتی به جایی که پسرا نشسته بودن رسیدن  ریحانه نگاه غضبناکی به پسری که بهش اسلحه داده بود کرد . پسر از نگاهش همه چیزو خوند رو به دوستش گفت : گفتم بهتره نری
چونگ مین شونه هاشو بالا انداخت و گوشه ای نشست . ریحانه شاخه رو چند تیکه کرد و یه اتیش حسابی درست  کرد . پسرا دور اتیش جمع شدن تا گرم شن .
***
از اون طرف بچه ها به سمت صدای اب حركت كردن تا به اب برسن . فاطمه هنوز هیچی نشده بود داشت مثل بید میلرزید . عطیه نگاه خبیثانه ای به نگین انداخت و به فاطمه اشاره کرد . نگین با سر موافقت كرد و بچه ها شروع كردن به اذیت كردن فاطمه بیچاره .
بیتا : بچه ها مامان بزرگ من میگفت روزای وسط ماه تو جنگل پر جن میشه . به نظرتون اینا فقط مال ایرانه یا تو استرالیا هم از این چیزا هست ؟
فاطمه : ساكت بیتا .
نگین : ولی من فكر كنم جنا همه جا هستن . استرالیا و ایران نداره كه . تازه تو ایران كم ترن .
عطیه : تازه می گن استرالیا خون اشام داره .
بیتا حرف عطیه رو تایید میكنه و با نگین شروع كردن ادای خون اشامارو در میارن . فاطمه كه اشكاش داشت سرازیر میشد با التماس از بچه ها خواست  كه بس كنن . یهو همشون ساكت شدن و نگین كه بغل دست فاطمه بود تو صورتش پخ كرد . فاطمه دیگه طاقت نیاورد و زد زیر گریه . اما همون لحظه صدای خش خش چیزی از نزدیكیشون بلند شد . بچه ها به سمت صدا برگشتن و همه در جا خشكشون زد .
***
 ریحانه داشت کم کم نگران بچه ها میشد . اخه دیر کرده بودن . اما قبل از این که تصمیم به انجام کاری بگیره صدای شلیک گلوله به گوش رسید. با نگرانی از جاش بلند شد .پسری که بازوش اسیب دیده بود هم بلند شد ولی ریحانه با تحکم بهش گفت که بمونه و بعد با سرعت به سمت صدا دوید.

در پست بعد خواهید خواند :

كیو :  تو داری لنگ میزنی
.
.
ریحانه : اره بچه ها فکر کنید صبح بلند میشیم میبینیم اون بانمکه یه دست و یه پاش کنده شده ورو زمین خر غلط میزنه
و تقلا میکنه . هاها
.
.
یهو بیتا که از ترس سفید شده بود با داد به پسر گفت : مواظب باش
.
.
.

 

 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 05:50 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was
good. I don't know who you are but certainly you
are going to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
leila جمعه 2 آبان 1393 02:43 ب.ظ
داستانت قشنگ بود ممنون
sunny ** پاسخ داد:
مرسی عزیزم . بقیشم بخون . خوشحال میشم .
nazanin دوشنبه 28 مهر 1393 01:21 ق.ظ
سلام عزیزم.این داستانتم خیلی قشنگه.مرسی
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم . مررررررررررررسی
خانم گل پنجشنبه 17 مهر 1393 01:14 ب.ظ
عزیزم میشه لطفا شمارت رو خوصی تو پست ثابت برام بذاری؟ممنون میشم
sunny ** پاسخ داد:
چشم عزیزم . قربونت
agra سه شنبه 15 مهر 1393 11:11 ق.ظ
سلام خوبی،قشنگ بود مرسی گلم
sunny ** پاسخ داد:
سلام عزیزم مرسی . بازم بیا
Elly پنجشنبه 10 مهر 1393 08:28 ب.ظ
sunny ** پاسخ داد:
رنت پنجشنبه 10 مهر 1393 03:53 ب.ظ
مرسی عزیزم خسته نباشی
جالب بود منتظر ادامه اش هستم زودتر قسمت بعدی رو بزار
sunny ** پاسخ داد:
مرسی و خواهش میشه
چشم عزیزم حتما
مریم چهارشنبه 9 مهر 1393 10:15 ب.ظ
علی بود.


تند تند بزار باشه روز هایش را هم مشخص کن.
ممنونمممممممممممممممممممممممممممم.
فقط چند سوال اونی که گردنش را بخیه کردن کی بود ؟
sunny ** پاسخ داد:
مرسی مریم جونم
چشم . شنبه ها میزارم احتمالا بسیار زیاد
منظورت اونیه که بیهوشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا از زیبایی های داستانه دیگه . خخخخ . در قسمت بعد میفهمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر