تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 8
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 8
سه شنبه 8 مهر 1393 ساعت 07:20 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلاااااااااااااااام دوستام خوبین؟ مدرسه ها و دانشگاها شروغ شدن سخت مشغولین نه؟ منم اخری تابستون رفتم سفر و تازه برگشتم دلم براتون تنگ شده بود
خب قسمت جدید رو میزارم که تاخیر داشتم، میدونم ....


MidNight





صبح بود مینسول تو اتاقش نشسته بود کیوجونگ فقط بهش اجازه داده بود 5 دقیقه بره سوران ببینه.خواب بود دلش میخواست بغلش کنه عذرخواهی کنه اما نمیتونست برای همین رفته بود تو اتاقش
جونگمین و هیون و کیو داشتن یکم دورتر از خونه با صدای خیلی خیلی ملایمی که گوش هیچ انسانی نمیشنید صحبت میکردن هیونگ تمام مدت ساکت مونده بود و نگاشون میکرد
هیون:اگه مینسول بفهمه دیگه نمیتونیم کنترلش کنیم
جونگمین:دارم میگم این به نفع همست حتی مینسول
کیوجونگ:منم خیلی ناراحتم اما اون بیگناهه جونگمین
جونگمین:اون یه نفره ولی ما الان 7نفریم!...یه نفر به 7 نفر ترجیح میدی؟اون الانشم خیلی میدونه نمیتونیم بیشتر از این ادامه بدیم
هیونگ با صدای کمی بلند گفت:نه این دیوونگیه
هیون:هی یواشتر مینسول میشنوه
جونگمین:نگران نباشین خودم بی سر صدا کارش رو تموم میکنم
کسی دیگه چیزی نگفت.آروم چشماش باز کرد این دفعه خوب میدونست کجاست خواست بشینه که چشمش به یونگ افتاد که سرد و خشک نشسته بود پشت میز
سوران:بازم تو دردسر انداختمونتون؟
یونگ بهش با حالت بی تفاوتی نگاه کرد سوران بهش نگاه میکرد نمیدونست چرا یونگ اینجوری بود،نمیدونست چرا اما ناخوداگاه سرش پایین انداخت که باعث شد موهای بلندش بریزه جلو صورتش،یونگ بلند شد و اومد جلو تخت کنار سوران نشست
یونگ:سوران میدونی شرایط مینسول تغییر کرده؟
سوران سرش بالا اورد ولبخند زد:خب یه چیزایی شنیدم
یونگ جدی گفت:شوخی نمیکنم
سوران لبخندش خورد وجدی شد:معذرت میخوام
یونگ:چرا فرار کردین؟
سوران:چون میخوایم کنار هم زندگی کنیم و همه میدونن اگه اون اینجا باشه نمیشه
یونگ:سوران!...خدای من باورم نمیشه!تو میدونی اون برات خطرناکه؟
سوران محکم گفت:نه!
یونگ:بس کن سوران!تو چت شده!نزدیک بود بمیری
سوران محکم و با اخم گفت:همه میمیرن!
یونگ مات بهش نگاه میکرد این دختر از پایه یجور دیگه بود
سوران یکم صداش رو بلند کرد:منو از مرگ نترسون ...ام؟...برای تو حتی اونای دیگتون صحبت کردن راجب این مساله خیلی راحته اینو خوب فهمیدم اما برای من نه!به خودت نگاه کن آقای دکتر!فرد مفید جامعه یا شایدم دنیا!وقتی کسی مشکلی داره میتونی کمکش کنی ولی من نه!من....نمیتونم
پرده اشک دیدش رو تار کرد نمیخواست گریه کنه برای همین سعی کرد چهره محکمتری به خودش بگیره
سوران:من نمیتونم حتی به عزیزترین کسام کمک کنم
یونگ با صدای بلند گفت:به چه قیمتی؟آسیب زدن به خودت؟
سوران بین گریش خنده عصبی ایی کرد:آسیب؟آره!به هر قیمتی پس لحظه ایی فک نکن از کارم پشیمونم نمیتونم بزارم دوستم اذیت شه
یونگ:اما تو بهش یه درد بزرگ هدیه دادی ادم خودخواه!به اون فک کردی الان چه حسی داره؟اون خون صمیمیترین دوستش رو داشت تا قطره اخر مینوشید میفهمی اگه جونگمین و کیوجونگ دیر رسیده بودن چی میشد؟تو شاید برات مهم نباشه بمیری یا نه اما همین دوست صمیمیت که سنگ دوستیتون به سینت میزنی تا اخر باید با درد زندگی میکرد مث هیونگ!
سوران ساکت موند حرفای یونگ متحیرش کرده بود
سوران:شما مشکلتون چیه!
یونگ:مشکل ما تویی سوران
سوران اجازه داد اشکاش رو گونش بریزه یونگ با چهره بی تفاوت به سوران نگاه کرد دیگه طاقت نداشت بمونه و اون چشمای خیس ببینه از اتاق بیرون رفت و در پشت سرش بست و رفت تو آشپزخونه
یونگ سنگ:دلم نمیخواست اینکارو باهاش کنم
هیونگ:داره گریه میکنه!
پوجا:چی دوست داشتی؟قلبشو کندین گذاشتین کف دستش
هیون:پوجا اون از مخالفتت با من اینم از حرف الانت خوبه همیشه تو این خونه تو از همه محکمتر بودی
پوجا:من هنوزم مخالفم هیون!مخالف مخالف!اما شماها تصمیمتونو گرفتین خب چیکار کنم من ازین دختر خوشم میاد
مینسول:من موافقم
همه بهش نگاه کردن میدونستن مینسول چیزی از تصمیم اونا در مورد سوران نمیدونه
مینسول:این به نفع خودشه من نمیخوام حتی ثانیه ایی بهش آسیب بزنم وجود اون با من زندگیش تهدید میکنه دوریش برام سخته اما به نفعشه و ...من
کیوجونگ:مینسول خوبه که داری عاقلانه تصمیم میگیری
مینسول نمیخواست نگاش کنه:هه عاقلانه؟واقعا؟خیلی عاقلانه تر بود اگه زودتر راجب این زنجیر و اجبارا و قوانین مسخره میگفتی...ولی تو واقعا موجود خودخواهی هستی
کیو برای بار اول از کوره در رفت صداش بلند شد با نگاه خشمگینی به مینسول نگاه کرد
کیوجونگ:اره من یه موجود عوضی و خودخواهم که هیچی از احترام به دیگزان نمیدونم تو که خیلی دلرحم و انسان دوستی یکم منو دیدی لعنتی؟دو روز تو قفس نگهت داشتم اروم شی گفتی ازم متنفری گفتی دلت میخواد منو بکشی یادته؟تحمل کردم گفتم اروم میشه از قفس بیرونت اوردم بردمت بیرون خواستم بهت نشون بدم خیلیم بد نیست اما توچی؟سرناسازگاری گذاشتی!بهت گفتم باید نزدیکم بمونی اما سرسری از حرفم رد شدی
مینسول داد زد:همه رو ننداز گردن من!تقصیر توست که اینجوری شد میفهمی؟اگه گفته بودی این اتفاق نمیوفتاد
کیو بلندتر داد زد:اونوقت بازم حس میکردی زندانی هستی فک میکردی حبست کردم پیش خودم اونوقت بیشتر ازم متفر میشدی...نمیخواستم از دستت بدم
همه ساکت شدن مینسول و کیو با نگاه خشمگین بهم خیره بودن اما میسول کم کم اروم شد چشماش رو زمین انداخت و اروم گفت
مینسول:پس همش تقصیر منه
پوجا بلند شد رفت بغلش کرد:عزیزم تقصیر هیچکس نیست
هیونگ:راست میگه مینسول تقصیر تو نیست منم 52 سال پیش اینکارو کردم با این تفاوت که من میدونستمو خواستم از مرز رد شم و زنجیر پاره کنم
مینسول نگاش کرد دلش میخواست بقیش رو بدونه
جونگمین و هیونگ بهم نگاه کردن هیونگ ادامه داد:
هیونگ:اونروز باهاش بحثم شده بود اینجا نبودیم یه ده بود تو ژاپن ما اونجا بودیم
مینسول:ژاپنی هستی؟
هیونگ:نه مادرم ژاپنی بود من درورگم اونجا زندگی میکردیم که یه روز دچار حادثه شدم چند نفر تو جاده راهمو بستم ریختن سرم واس پول زندنم چاقو خوردم ماشین و پول و همه چیو بردن خودمو انداختن همونجا بعد جونگمین پیدام کرد و باقی ماجرا
پوچا:هی از داستان اصلی خارج نشو
هیونگ لبخند زد:توکه همشو میدونی
پوجا:تعریف میکنی خیلی خوبه
و بعد سرش رو شونه هیون گذاشت هیون هم بغلش کرد و موهاش بوسید همه منتظر شدن تا هیونگ ادامه بده
هیونگ:من خواستم برم ده کریسمس بود همه جا چراغونی بود اما جونگمین مخالفت کرد گفت نمیتونم برم بحثمون بالا گرفت بهش حرفای بدی زدم اونم باهام دعوا کرد منم دیوونه شده بودم وقتی گفتم میرم باور نکرد اما من رفتم وقتی داشتم زنجیر پاره میکردم نمیتونستم انگار داشتم عقب کشیده میشدم بدنم حالت دفاعی پیدا کرد خون جلو چشمم گرفته بود یه ماشین داشت از جاده کنار جنگل رد میشد باتمام توانم پریدم رو کاپوتش یه دختر تو ماشین بود با دیدن یه ادم رو کاپوت ماشین انقدر شوک شد سریع ترمز کرد و پیاده شد اومد سمتمو تا میتونست عذرخواهی کرد خواست بلندم کنه ببره بیمارستان اما من بهش حمله کردم فرصت نکرد بفهمه چه خبره من...من گلوش رو پاره کرده بودم همون موقع....
ادامه نداد مینسول نفسش نگه داشته بود چشم از هیونگ برنمیداشت جونگمین به مینسول نگاهی انداخت و گفت
جونگمین:همون موقع من رسیدم خواستم از دختره جداش کنم اما اون مقاومت کرد من زدمش و با زور جداش کردم به دختره نگاه کردم نمیشد براش کاری کرد گلوش پاره شده بود لرزش خفیفی داشت دیگه اخرای جونش بود هنوزم که هنوزه این کوچولو نخواسته زنجیرش رو پاره کنم اون هنوزم به من وابستست
هیون:ولی باید شکار کنی هیونگ!52سال گذشته!در تمام این مدت سالروز فوتش سر قبرش گل گذاشتی نمیخوای فراموشش کنی؟
هیونگ پلکاش روهم فشار داد:هنوز اون صحنه جلو چشممه داشت میلرزید جون میداد
مینسول یکم فکر کرد داشت همون صحنه رو واس خودش تصور میکرد ناخواسته گفت
مینسول:خداروشکر من اینجوری نکردم
هیونگ:مینسول اگه کیو نرسیده بود به موقع همین میشد
مینسول:خیلی سخته ولش کنم هیچ وقت نبینمش
هیون:اما سلامتیش و اینکه شاده برات مهمه نه؟
مینسول:ام
جونگمین:پس وقت خداحافطیه
مینسول بهشون نگاهی انداخت منتظر بود کیو چیزی بگه اما اون بهش نگاه نمیکرد.بلند شد و رفت تو مطب یونگ.سوران بهش نگاه کرد
مینسول:خوبی؟یه روز کامل خوابیدی!
سوران:ساعت چنده؟
مینسول:نزدیک 10،گشنته؟
سوران:اره خیلی
مینسول جلوتر رفت:سوران متاسفم از اول نباید میگفتم فرار کنیم
سوران:مینسول منو ببخش اینکارو باهات کردم نباید هیچ وقت میزاشتم این اتفاق بیوفته
مینسول:مهم نیست سوران منم جات بودم همین کارو میکردم
سوران:بیا پیشم نمیخوای کنارم بشینی؟
مینسول سعی میکرد خوددار باشه:نه سوران دیگه هیچ وقت نمیتونیم مث قبل باشیم
سوران:تو گفتی من خواهرتم
مینسول:الان میگم دیگه نیستی
سوران از تخت پایین اومد:همتون بیرحم شدین منکه میدونم میخواین یکاری کنین من برم
مینسول پوزخندی زد:واقعا سوران خوش خیالیا!اینا اگه میخوان تو بری بخاطر تو نیست میخوان خودشونو نجات بدن منم بفکر خودمم!نمیخوام خونت بیوفته گردنم
سوران بهش نگاه میکرد اما از حرفای بی سرتهش سر در نمیاورد مینسول هیچوقت اینجوری نبود اما اون الان اون ادم قبل نبود همه چیز در مورد اون عوض شده بود نمیدونست رفتارش چقدر مث قبله
سوران:باشه پس بهتره هرچه زودتر برم
مینسول:یه چیزی بخور بعد برو هنوز ضعف دا...
شوران:من خوبم نگران من نباش هنوز اونقدر جون دارم که بخوام برم
از کنارش رد شد و از اتاق بیرون رفت پوجا جلو اومد
پوجا:متاسفم عزیزم
سوران ساکت بود ضعف داشت اما چیزی نگفت.به تک تکشون نگاه کرد
سوران:بخاطر من همتون تو دردسر افتادیم...متاسفم
جونگمین بهش نگاه میکرد رنگ سوران پریده بود مشخص بود هنوز ضعف داشت موهای بلند و لخت قهوه ایش دورش ریخته بود دستش باند پیچی شده بود
سوران:خب...فک کنم باید برم
هیون:این ساعت نمیتونی تنها بری....بهتره یکی تو رو ببره
سوران:خودم میرم مزاحم کسی نمیشم
هیون:خل شدی؟این موقع توجنگل؟
جونگمین:من میبرمش
با این جمله همه ساکت موندن اما هیون فوری گفت
هیون:میتونی ببریش
جونگمین:مطمئن باش هیچکس تو این خونه به اندازه من مشتاق نیست این دختر بره
سوران لبخند خیلی کمرنگی زد: فک کنم راست بگه
یونگ به سوران نگاه میکرد سوران با صورت ظریفش چشمای کشیده لبای کوچیکش بینی قلمیش موهای لخت و صافش قد متوسطش وزرنش به زور به 50 کیلو میرسید تو این مدت دوبار درمانش کرده بود دکترش شده بود!اون یه دکتر بود اما الان در مقابل قتل اون سکوت میکرد
سوران لبخند زد:خداحافظ همتون...شاید نشه اما دلم میخواد امیدوار باشم یه روزی دوباره ببینمتون
و بعد جلو کیوجونگ رفت:هیچ وقت لطفی که در حق من و مینسول کردین فراموش نمیکنم تا اخر عمرم ممنونم که نذاشتین از بین بره
کیو معذب بود این دختر تا مدت کوتاهی قرار بود بمیره خودش رضایت داده بود نمیدونست چی بگه براش سخت بود سوران بهش لبخند زد
سوران:اگه برادرم زنده بود شما برام مث اون بودین...
دل کیو لرزید نمیخواست بزاره سوران بره اما نگاه جونگمین باعث شد سکوت کنه
جونگمین:یکم دورتر تویه فرعی ماشینم هست تا اونجا پیاده میریم
سوران سرتکون داد:دیگه باید برم!مرسی از همتون شما خانواده خوبی هستین
رو به کیو جونگ گفت:اون خیلی حساسه خواهش میکنم کنارش بمونین اون به زودی حس واقعیشو در مورد شما پیدا میکنه
کیو اروم ایستاد نگاش کرد نگاش رنگ غم گرفت پوجا جلو اومد
پوجا:کایی سوران تو محشری تا الان دختری مث تو ندیدم که بدونه من واقعا کیم اما بازم براش اهمیت نداشته باشه باهام دوست باشه
سوران لبخند زد:مرسی
پوجا:میزاری بغلت کنم؟
سوران جلوتر رفت و پوجا هم دستاشو دور سوران حلقه کرد وقتی نگاهش به هیون افتاد چشمش براش نازک کرد
جونگمین:بهتره بریم ساعت نزدیک 11 شد دیره
سوران از در بیرون رفت هیونگ پشت سر پوجا از در بیرون رفت
سوران:با پای من پیاده میاین؟
قبل اینکه جواب سوالش بگیره جونگمین با یه دست اونو انداخت پشتش سوران دستش دور گردن جونگمین حلقه کرد با سرعتی که جونگمین تو جنگل پیش میرفت سوران رو وحشتزده میکرد صورتش پشت جونگمین قایم کرد؛پشت جونگمین از نفسای سوران گرم میشد دستای گرم سوران رو گردن سردش وسوسه انگیز بود ضربان قبل سوران رو پشتش حس میکرد سعی کرد تمرکزش رو به مسیرش بده هیونگ دیگه جلوتر نرفت و از دویدن دست برداشت جونگمین یکم جلوتر رفت و سرعتش کم کرد سوران ول کرد و اون هم با تمام وزنش زمین خورد سریع بلند شد اما نتونست رو پاش واسته بدنش لرزش داشت جونگمین به اون همه ضعفش نگاه کرد
جونگمین:تو از یه ادم معمولیم ضعیفتری میدونستی؟
سوران توجهی نکرد سعی کرد کم کم تعادلش حفظ کنه نگاهی به دور و برش نگاه کرد
سوران:اینجا نزدیک جادست؟
جونگمین یکم جلوتر رفت سوران هم یکم عقب رفت
جونگمین لبخند زد:چیه؟میترسی؟
سوران چیزی نگفت جونگمین رفت کاملا جلوش ایستاد ماه کامل بود از پشت ابر بیرون اومد و خودش رو نشون داد صورت روشن جونگمین زیرنور مهتاب چشمای کشیدش رو براقتر میکرد لبای خوش فرمش لبخند ملایمی داشت
جونگمین با صدای محسور کننده ایی گفت:به چی فک میکنی زودباش...میخوام بدونم
سوران:اینکه چرا موجودی مث تو باید این همه زیبا باشه!باید چهرت مث هیولا باشه
جونگمین خنده بلندی کرد که سوران رو از جاش پروند:همتون مث همین خدای من...توهم یکی عین بقیه شایدم ازونا یکم بدتر
سوران متوجه منظور جونگمین نمیشد فقط بهش نگاه میکرد:میشه بریم سرجاده؟وقتم داره با تو هدر میره
جونگمین:خب برنامه یکم عوض شد من نمیخوام تا سرجاده ببرمت!دلم میخواد یه شب خوش باهات داشته باشم
به سوران نزدیک شد کاملا تو صورتش ایستاده بود سوران نمیتونست بش نگاه کنه انقدر ضربان قلبش بالا بود که خودش هم میتونست لرزش سینش رو ببینه تمام بینی جونگمین از عطرتن سوران پرشده بود یکم عقب رفت و گفت
جونگمین:تو هیچ جاذبه ایی نداری میدونی؟حتی واسه موجودی مث من!با یه همچین دردی تو زندگیت چطور کنار میای؟
سوران به خودش مسلط شد و اخم کرد:درد؟فک کنم تو هیچ تصوری از درد تو زندگیت نداری چون معلومه خیلی حیوونی حیوونتر از اونیکه فکرشو کنم
جونگمین بهش حمله کرد و محکم زدش به درخت:دهنت ببند موش کوچولو
سوران یهو جونگمین هول داد اون هم اصلا انتظارش رو نداشت دوقدم عقب رفت
سوران:تو مشکلت خودتی نه من نه بقیه!میدونستی؟بهتره اول دهن خودت ببندی لعنتی ادم خوددرگیر
جونگمین سمتش رفت و بازوش رو گرفت و نیم متر از زمین بلندش کرد سوران سعی کرد دستش ازاد کنه اما انگار بین تیراهن گیر کرده بود هرچی پاهاش تو هوا تکون میداد موفق نمیشد اسیبی به جونگمین بزنه خسته شده بود به نفس نفس افتاد جونگمین لبخندی از سر پیروزی زد و از همون نیم متر ولش کرد رو زمین سوران با دوتا پاش فرود اومد اما یکیش پیچ خورد و زمین خورد و از درد به خودش پیچید جونگمین نگاه کرد سوران اخمش تو هم بود چشاش از درد مچاله شده بود
جونگمین:نباید بیوفتی اینجا پاشو فرار کن من قراره بکشمت میدونی که
سوران با صدایی که از درد میلرزید گفت:زودتر تمومش کن من هیچجا نمیدوم مطئمن باش بهت لذت یه شکار رو نمیدم
جونگمین پشت یقه سوران گرفت و بلندش کرد همون موقع صدای زوزه یه گرگ باعث شد مکث کنه بعد سوران ول کرد
جونگمین:نمیخوام خونت بیوفته گردنم قراره یه عمر با مینسول تو یه خونه باشم همین مسیر رو برو میرسی به جاده
بی هیچ حرفی گذاشت رفت هیونگ از دور جونگمین رو دید
هیونگ:چی شد؟تمومش کردی؟
جونگمین:اه هیونگ واقعا نخواستم خونش به دستم الوده شه بعد کیو با مینسول میرفت بنظرت مینسول بیخیال من میشه؟
هیونگ:تو از کی تاحالا نگران مینسول شدی؟
جونگمین:نگران مینسول نیستم نگران کیوام که بعدش مین ما و مینسول باید انتخاب کنه با کی باشه
هیونگ:میدونستم نمیکشیش
جونگمین:اره بهش گفتم همون مسیر دنبال کنه
هیونگ و جونگمین خواستن برگردن هنوز یکم نرفته بودن که هیونگ ایستاد
هیونگ:صبر کنن ببینم کدوم مسیر؟
جونگمین:ای بابا هیونگ گیر دادیا!مسیر کوهستان
هیونگ چشاش تاجایی که میتونست باز شد:دیوونه شدی؟کوهستان؟امشب ماه کامله!واقعا که جونگمین!
جونگمین:چه فرقی میکنه نتیجه یکیه
سوران نشسته بود مچ پاش رو میمالید سکوت جنگل میترسوندش بلند شد و به دورش نگاهی کرد تو تارکی چشم چشم رو نمیدید یه مسیری که نمیدونست کجاست رو اروم اروم دنبال کرد نیمه شب بود هیچی هم نخورده بود انقدر گشنش شده بود که میتونست گریه کنه مدتی راه رفت هوا گرگ و میش بود معلوم بود نزدیک صبحه صدای پایی اون رو از جا پروند ایستاد نمیتونست حتی نفس بکشه صدای نفسهای سنگینی پشت سرش حس میکرد خیلی اروم برگشت پشت سرش با دیدن گرگ عظیم الجثه حس کرد قلبش میایسته جیغ بلند و تیزش سکوت سپیده دم رو شکست نفهمید چطور پا به فرار گذاشت اصلا هم متوجه درد مچ پاش نبود جونگمین و هیونگ سمت کوهستان رو نگاه کردن
جونگمین:تموم شد
هیونگ:امیدوارم خیال همتون راحت شده باشه




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 08:55 ب.ظ
Hi there, i read your blog from time to time and i own a similar one
and i was just curious if you get a lot of spam responses?
If so how do you prevent it, any plugin or anything you can recommend?
I get so much lately it's driving me crazy so any support is very much appreciated.
افرین جمعه 7 آذر 1393 12:40 ب.ظ
سلام من عاشقققققق داستانتونم خیلی قشنگه توروخدا زودتر بزارید من هرهفته میام سرمیزنم ولی خبری نیست
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام عزیزم من شرمندم ازین به بعد اپ میشه من بازم عذر میخوام
بارون بهاری جمعه 18 مهر 1393 09:11 ب.ظ
ممنونم عالی بود


امیدوارم منو به عنوان دنبال کننده جدید داستانت بپذیری
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام گلمممممممممممممم حتما باعث افتخاره
agra سه شنبه 15 مهر 1393 11:17 ق.ظ
سلام خوبی،اون سه تا که زیاد موافق نبودن جلشون رو میگرفتن،اگه گرگینه بشه از اونا متنفر wowجالب میشه
مرسی گلم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام گلم
ایده جالبیه ولی گرگینه نمیشه من هنوز باهاش کار دارم
خواهش میشههههههههه
پرنیان دوشنبه 14 مهر 1393 02:53 ب.ظ
ا چرا این جوری کردن. من خواننده ی جدیدم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام پرنیان خانوم خوش اومدی
دیونن دیگه
Elly چهارشنبه 9 مهر 1393 06:25 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسییییییییییییییییی گلم
soso چهارشنبه 9 مهر 1393 05:40 ب.ظ

مرسی
Sogand Seti پاسخ داد:
هیچی نیست خل شدن درست میشه
رنت سه شنبه 8 مهر 1393 11:10 ب.ظ
اوه خدای من چطور تونستن همچین کاری بکنن
امیدوارم سوران بتونه فرار کنه
مرسی عزیزم خسته نباشی
Sogand Seti پاسخ داد:
خب درکنار اینکه کلا خوناشامای گوشه گیری هستن ولی تو بی احساس تر بودن و برخورد عادیشون با مرگ شکی درش نیست و جونگمین اول داستان نسبت به تازه واردا مخصوصا ادما خیلی بی احساسه و کاری میکنه که فک میکنه درسته
ممنون گلم
sunny سه شنبه 8 مهر 1393 10:30 ب.ظ
ای بابا گناه داشت سوران .
میگم قرار نیست گرگ نما بشه ؟ اگه میشد باحال میشد . یکیشون خوش اشام یکیشون گرگ نما . کلا قوانین موجودات ماورایی رو به گند میکشیدن دوتایی. خخخخخ
طفلک کیو جونگ من . گناه داره اینقد اذیتش نکن . بازم به جونگ مین یکم به فکرش بود .
داداشییییییییییییییییییی
کیوووووووووووووووووووووووووووووووو
Sogand Seti پاسخ داد:
سوران که نمیمیره ولی برای یسری مساعل تو ادامه،باید این اتفاق میوفتاد تا همه چیز دست به دست هم بده
نگران نباش وجود همین دختره با شکل ادم گند میزنه به نظم کل منطقه
کیو ماهههههههههههههههه همیشه هم کلا مظلومه
غریبه سه شنبه 8 مهر 1393 07:42 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
بیا دوست شیم
فلفلی سه شنبه 8 مهر 1393 07:15 ب.ظ

Sogand Seti پاسخ داد:
درست میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر